مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۲۲ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

میوه چینی

۲۷
تیر

7-8 سال پیش یه وبلاگ دنبال میکردم از یه خانواده ایرانی که مهاجرت کرده بودن کانادا.

میگفت اینجا اینجوریه که صاحب مزرعه و باغها ، از مردم عادی استفاده میکنن برای چیدن محصولاتشون

 اجازه میدن هرچقدر که میخوای، تو مزرعه بخوری. هرررررچقدر که میخوای ولی اجازه نداری چیزی بیرون ببری

میگفت میرن تو مزرعه بلوبری و همینجوری که میچینن ، میخورن!

اصن گوشه ذهنم بدجور نشسته بود این عمل! همیشه دوس داشتم تجربه کنم. که مث کارگر بهم نگاه نکنن، هرچقدر میخوام کار کنم ، در عین حال با لذت هرچقدر میخوام بخورم!

عمو جان ما، یه باغ داره اطراف تهران.اصلا وقت رفتن و رسیدگی ندارن. چی بشه سر بزنن. به ما هم میگن بیایین بریم، اما هیچ کس نمیره...

میگه بابا ، میوه ها رسیده، بیایین بچینین، هررررچقدر میخوایین ببرین، کسی انگار نمیشنوه :l

تا اینکه جمعه ،با شیش-هفت بار تماس و کتک، ما رو برداشتن بردن

بعدازظهر بعد از نهار و چایی، راهی باغ شدیم...

  • ۲۷ تیر ۹۶ ، ۱۷:۲۷
  • ۶۹ نمایش

نچسب

۲۶
تیر

یه حس گهی پیدا کردم به اینجا

دیگه حس امنیت نمیکنم

حس پناه آوردن از دنیای پرسروصدای بیرون به خونه ساکت ندارم

بار هربار ورود، اضطراب تزریق میشه بهم

شاید اینجا رم مث تلگرام و اینستا تعطیل کردم

اونقد دور که آرامشمو دوباره پیدا کنم...

  • ۲۶ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۶
  • ۳۶ نمایش

...in a nutshell

۲۶
تیر

  • ۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۵:۵۸
  • ۳۲ نمایش

اولین کار

۲۵
تیر

اولین کار دانشجویی که قرار شد انجام بدم، 30 تومن بود

سال اول بودم.با ذوق اومدم خونه اطلاع دادم؛

مامان گفت برا 30 تومن میخوای کار کنی؟!

نمیخواد بری، من اون 30 تومنو میدم بهت، نرو.

عصبانی ام کرد.
هیچ وقت مسیر کار کردن رو برام مهیا نکرده بودن، حالا یکبار به علاقه و انتخاب خودم،میخواستم کار یکروزه رو تجربه کنم، همچین واکنشی داشت...
الحق که 30 تومن پولی نبوده و نیست. اما اصلا موضوع مبلغ نیست. موضوع شروع به کار بود؛
چیزی که من میخواستم و هربار مانع میشدن و به طریقی،منو وابسته و متکی به خودشون بار می آوردن...
خب ازونجاییکه یه دنده تر از این حرفام که برا حرف ننه بابام تره خرد کنم، با کله اون کار دانشجویی رو قبول کردم(مسئول لباس مراسم فارغ التحصبلی بچه های سال آخر بود)
بماند که پدرمو دراوردن و با انواع کارت ملی و تجارت دووندن و آخرم هیچی بهم نماسید جز حمالی ، اما به عنوان تجربه اول کاری دوسش داشتم. انروز فهمیدم مراسم فارغ التحصیلی مزخرف ترین جشن ممکن برای چاپیدن دانشگاه از بچه هاست و تجربه شد که برای خودم شرکت نکنم.
اونروز با بچه های خوابگاهی و شهرای مختلف حرف زدم. کلی تجربه منحصربفرد بدست آوردم. راستش اون موقع انقد کشته حمالی و تجربه فضاهای مختلف جدید بودم که واقعا به پولش فکر نمیکردم. اون موقع 30 تومن برام خنده دار بود، چون اراده میکردم، تو دستم بود و نمیفهمیدم پول یعنی چی...
  • ۱ نظر
  • ۲۵ تیر ۹۶ ، ۰۰:۵۵
  • ۴۹ نمایش

راس ساعت دوازده,هرشب,شروع میشد

با صدای کش و قوس دار و تبلیغاتی بهمن هاشمی:

"جشنواره ی تابستانی فیلمهای سینمایی شبکه دو تقدیم میکند..."

همیشه که اجازه ی بیدار موندن نداشتیم اما بابا گاهی بیخیال میشد و خودش میرفت بخوابه.

و اینجا بود که تمام شور و عشق و حال ما اوج میگرفت!

آخ...چه مزه ای داشت فیلم دیدن آخر شب...چه قشنگ میخکوب میشدیم پای تلویزیون... چه جذابیتی داشت همون فیلمای سانسور شده صداسیما...

چون جایگزینی نداشتیم! همونم از خدامون بود! همونم دنیایی رو به ما هدیه میداد که غیر قابل وصف بود!

دیدن هرساله ی معجون زمان,خواهران غریب,ارباب حلقه ها تکراری و خسته کننده نبود!

بیدار موندن شبانه,حس بزرگونه بهم میداد! حس تفاوت,اختیار. ساعت دو بود که پاورچین میرفتیم تو تراس و زیر نور ماه و صدای کولر همسایه ها تو سکوت شب میخوابیدیم تا 8 صبح فردا که آفتاب بزنه فرق سرمون و بیاییم تو خونه تا 12 بخوابیم...! آخ که چقد تابستون با بقیه سال متمایز بود...چه مزه ی خوبی داشت :)

الان حتی یادم نمیاد آخرین باری که از تلویزیون فیلم دیدم,کِی بوده!

تلویزیون مدتهاست که جاشو تو سفره فرهنگی ما از دست داده...

  • ۰ نظر
  • ۲۱ تیر ۹۶ ، ۱۴:۱۱
  • ۳۸ نمایش

شاید گفتنش درست نباشه,اما حقیقته

دیگه تو روزایی که ما زندگی میکنیم, وقت ناز کردن دخترا نیست. الان انقد وضعیت اقتصادی بهم ریخته و شرایط فرهنگی باز شده که پسرا کمتر به خودشون زحمت ازدواج میدن. اینا جوک نیست. واقعیته.

پسری که "تقریبا" به معیارا نزدیک باشه,باید بهش چسبید و ولش نکرد.

در صورتی که دختره میدونه طرفش ایده آل نیست. فقط میخواد بره چون رو زمین نمونه...

حتی حالا میدونه در صورت نارضایتی خبری از قهر کردنای بعد ازدواج و ناز و کرشمه نیست چون به محض رفتنش , انقد دختر و زن خواهان رابطه هست که جای خالیشو پر کنه!

پس ترجیح میده بمونه و کسی رو بپذیره که میدونه در شان اش نیست.

الان سلطه,سلطه ی مردانه س.مردای بی لیاقتی که سرشون به تنشون نمی ارزه.

باور کنیم یا نه,مخالف باشیم یا منکر,چیزیه که هست. و شدیدا آزاردهنده...

من حاضر به پذیرش این شرایط نیستم.

یعنی هنوز نشدم

هنوز ایده آلامو نگه داشتم.

اگه قراره برم و سرخورده بشم,همون بهتر که سرجای فعلیم باقی بمونم.

اما من نماینده جامعه نیستم.من بخش کوچیکی از جامعه رو تشکیل میدم.یعنی کسی که شرایط امروز رو نمیپذیره و هم رابطه پیش از ازدواج با کسی نداره. احتمالا ازونایی خواهم شد که تو چهل سالگی به گه خوردن میفته چرا عمرمو هدر کردم...!

ولی واقعیت جامعه اطراف من , همین شرایطی رو داره که گفتم.شاید اونا راه درسته رو انتخاب کرده باشن..!

  • ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۶:۱۴
  • ۵۳ نمایش

رفتم کلاس آمادگی جسمانی تا سرعت عمل و هماهنگی مغز و بدنمو بالا ببرم

چیزی که از این اسم تو ذهنمه، کلاسای ورزش مدرسه س که یه سری چِقِر ، مث اسب! دور حیاط میدوییدن و میبردنشون مسابقه تا جایزه بگیرن!

پس خودمو آماده کردم یه سری بچه ریز و درشتِ تَر و فِرز ببینم که دارم سعی میکنم خنگولی و عقب افتادگی حرکتی-مغزیمو بینشون قایم کنم، تا به مرور زمان کمی راه بیفتم. با تخمین زمانی حداقل 20 دیقه دوییدن تا گرم شیم...

من نمیدونم چرا انقد تصوراتم با واقعیت فرق داره

طبق معمول که یا باید کوچیکترین فرد هر کلاس باشم یا بزرگترینشون، اینبار کوچیکترینه بودم و بقیه همه خانومای خوش هیکل و اهل ورزش !!

مربی اش سرشار از انرژی و فهم و شعوره. یعنی هوش اجتماعی بالایی داره. حالیشه کجا چی رو باید بکار ببره و آدما رو بشناسه.

در بدو ورود به کلاس، از رو فرم حرکات و بدنم، فهمید رزمی کارم و بهم خوشامد گفت و آرزوی موفقیت کرد به جای پاچه گیری!!

چون میانگین سنی کلاس 30 ساله است، مسلما ورزش سنگین نداریم. دوییدن شاید 10 دیقه طول بکشه اما خیلی خوب و مناسب

وقتی میدوییم حالم خوبه. وقتی حرکات جمعی و یکسان انجام میدیم، حالم خوبه

وقتی یک صدا شمارش میکنیم و میخندیم و دست میزنیم، حالم خوبه

و دائم فکر میکنم لعنت به یک ماه سکون و کسالت و کرختی ماه رمضون و برنامه گه خانوادگی ما...

احساس میکنم آزاد شدم...

+کلاسای شهرداری از 30 تومن تجاوز نمیکنه. تعدادمونم به 20 تا نمیرسه.واقعا داریم 12 جلسه ازین مفت تر؟!

چرا بلند نمیشین یه ورزش انتخاب کنین؟؟

لیست باشگاههای شهرداری تهران

  • ۲ نظر
  • ۱۸ تیر ۹۶ ، ۲۲:۲۲
  • ۵۷ نمایش

خرپول

۱۸
تیر

اونروزا که دوربین خریده بودم و حسابی باهاش مشغول بودم، یکی از بچه های کانون عکس دانشگاه  یه جوری بهم فهموند که چقد خر پولم.

بیشتر بچه های کانون،دوربین نداشتن.اما سرشار از اراده و ذوق بودن. از طریق دانشگاه،ابزار کرایه میکردن برا فیلمسازی

منم خواستم بهش بفهمونم بابای من از اوناش نیست که لب تر کنم،پول بذاره کف دستم؛

هرچی خریدم، پول جمع کردم ، ازخورد و خوراکم زدم، مضحکه رفقا شدم،وام گرفتم،تا چیزی رو که میخوام،بخرم.

اینبار بهم فهموند همینکه میتونی بگی "خودت" پول جمع کردی تا چیزی بخری،نشون از خرپولیته. من هیچ وقت نمیتونم همچین کاری کنم.

راستش هییییچ وقت اینجوری فکر نکرده بودم که من دربرابر افراد نزدیک فرهنگی دیگه ای، حتی تو دانشگاه،خرپول محسوب بشم!

منی که تو خرجِ بسیار صرفه جویانه برای چرخیدن زندگیم، زبونزد عام و خاص ام...

میدونی؛

گاها جایگاه فعلی ما که اصلا نمیدونیم چطور بهش رسیدیم،آرزوی خیلیاس... حتی همین نقطه صفری که روش ایستادیم؛

چون بعضیا باید تلاش کنن تا از منفی به همینجا برسن...

.

.

اینجور مواقع بیشتر به این موضوع فک میکنم؛

واقعا تو دنیا تساوی برقراره...؟

  • ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۰:۰۵
  • ۳۴ نمایش

🚻

۱۷
تیر

یه مدت کلاس والیبال میرفتم.

اونجا یه سری دختر بودن که عملا پسر بودن!

از لباس و هیکل گرفته تا خلق و خو.

قبلا فک میکردم اینجور آدما صرفا تحت تاثیر ویژگی های روانی اینشکلی میشن.یعنی خودشون میخوان که بشن.چون از جنسیتشون راضی نیستن

یا از لحاظ اجتماعی,نسبت به جنس مخالفشون چیزی میخوان داشته باشن که تو گروه جنسی خودشون نمیبینن

حتی خودم! تو نوجوونی واااااقعا مردونه رفتار میکردم و لباس میپوشیدم.(تمایل روانی). برا همین به دیگران هم با همین دید نگاه میکردم که دوس دارن اینطور باشن.راحتترن.به بقیه چه؟!

اما حالا که موضوعات ترنس بیشتر جاافتاده,از دید جنسی هم بهشون نگاه میکنم.

یعنی مث قبل فک نمیکنم صرفا بلحاظ عقده روانی و اجتماعی اینطور شدن.

یکیشون میاد کتابخونه ای که اینروزا میرم.

وقتی چشمم بهش میفته,واقعا نمیتونم حس کنم یه دختره. رفتارا و نگاههاش,اندام و عضلاتش,نیمه مردانه س. وقتی به دوستش نگاه میکنه و باهاش مساله حل میکنه,مثل وقتیه که یه پسر تو چشمات نگاه میکنه و میخواد معصومیت دخترونه تو تصاحب کنه...به همون اندازه که احساس کنی قلبت تند تند بزنه و گونه هات سرخ بشه...

یا وقتی دست می اندازه گردن رفیقش که بلحاظ جثه,ظریف و نحیف تره, حقیقتا حس رفاقت مدرسه نمیکنم :l

  • ۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۰:۲۲
  • ۳۸ نمایش

هدیه غیب

۱۵
تیر

بین دو نماز بود. 

پاهامو گرفتم بغلم,پیچیدم تو خودمو سرمو بالا گرفتم؛ واژه واژه اسامی خدا رو که دور تا دور گنبد نقش بسته بود,زمزمه کردم و همین حین حرفاش پیچید تو ذهنم:


"خدایا من تورو تو لحظه هایی پیدا کردم که خیلیا تو رو تو اون لحظات گم میکنن وسط مهمونیای شلوغ، وسط مشروب خوری آدما, وسط گند زدنامون


 من وسط یه مهمونی شلوغ پلوغ و آدمایی که گالن گالن مشروب میخوردن، یکی از باحال ترین نمازای زندگیمو خوندم..."


دست خودم نبود. انگار که دلم سوخته باشه،اشک تو چشمام حلقه زد...

بعضی آدما چقد برات عزیزن که اینجوری انتخابشون میکنی؟

 میشه خدا,میشه منم اونقد دوست داشته باشی که منحصرا انتخابم کنی؟

مثل حالا که همّه چی رو باختم و تنهای تنهای تنهام؛

حالا که خودم خواستم خالی باشم و اومدم تا تو پُرم کنی، میشه منم همینطور عاشقانه بپذیری...؟

داغ بودم اونروزا...

پناه بردن به مسجد,سجده های پر از اشک, حرفها و زمزمه ها و فشار...

یادگار اونروزا ، همدم خوب روزای سخت حالامه...

کسی که دم به دم و قدم به قدم,این مسیر ناشناخته رو پیش رفتیم...

خدا دست خوب کسی رو گذاشت تو دستم.

همدمی رو برام آفرید که تصور نمیکردم...

نمیگم کس دیگه ای کمکم نکرد، اما کسی که نزدیک باشه و شنوا و زمینی, کسی که منطبق علایق و سلایق و ارزشهات باشه,هم سن و هم دردت باشه و درست موقعی که باید ظاهر بشه,بیاد و همدمت بشه,واقعا خاصه.

 به پاکی اشک دل سوخته ی اون شب توی مسجد,که من از خدا خواستم جا پای اون بذارم, به همون قشنگی و صداقت,شد رفیق روزای سخت.کسی که بدون حسادت, از ته دل , برام آرزوی خوشبختی کنه و قدم به قدم راهنمام باشه و به تناسب,اجازه ی کمک و همراهی مسیرشو به منم بده...

مدتها بود میخواستم این محتوا رو پست کنم؛اما زمان احتیاج داشتم که مطمئن شم احساساتم واقعیه نه صرف هیجانات آنی...

حالا بعد یه سال چه وقت خوبی,با امنیت میتونم بگم:

دمت گرم, تولدت مبارک "رفیق"...!

  • ۴ نظر
  • ۱۵ تیر ۹۶ ، ۲۰:۱۰
  • ۱۰۸ نمایش