مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۱۰ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

برگشت...این حس غربت از بین نرفت
با دیدن هرباره ی آشناهای قدیمی ، قوت هم گرفت...
این بی قراری...
فراموش کردم، اما عادت...نه...؛ همین فراموشی اذیت میکنه
یادم میره چه اتفاقی افتاده اما حس بی قراری هست...حس رو نمیشه فراموش کرد، نادیده گرفت، سرش کلاه گذاشت و با وعده وعید آرومش کرد...
حس فقط  با مرهم اش آروم میشه...
من اونی نشدم که باید، اونی که متصور میشدم، دور از واقعیت نبود...اما چرا نشد؟
درسته...راضی نیستم.احساس رضایت از این محیط نمیکنم
باید دور بشم، برای رسیدن به آرامش...
من از جنس آدمهای اینجا نیستم...
هر بار خودمو با چیزای دم دستی و گذرا مث درس و گوشی و خنده سرگرم میکنم تا یادم بره چی میخواستم
و ما الحیاة الدنیا الا لعب و لهو
اما ... هر دیدار با قدیمی ها...
امان از دیدار و بی قراری بعدش...
و للدّار الآخرة خیر للذین یتّقون
  • ۰ نظر
  • ۲۹ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۰۳
  • ۷۲ نمایش

درد یعنی...

۲۳
شهریور

درد یعنی بزنی دست به انکار خودت
عاشقش باشی و افسوس گرفتار خودت

به خدا درد کمی نیست که با پای خودت
بدنت را بکشانی به سر دار خودت

کاروان رد بشود، قصه به آخر نرسد
بشوی گوشه ای از چاه خریدار خودت

درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد
بگذاری برود! آه... به اصرار خودت!

بگذاری برود در پی خوشبختی خود
و تو لذت ببری از غم و آزار خودت

اینکه سهم تو نشد درد کمی نیست ولی
درد یعنی بزنی دست به انکار خودت...

علی صفری

  • ۰ نظر
  • ۲۳ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۱۰
  • ۸۴ نمایش

عادت ناپذیر

۲۳
شهریور

دیدی عادت نکردم؟

دیدی بعد 4 سال نه تنها فراموش نشد که در آستانه شروع سال آخر ، همونقدر بی تابم که سال اول؟

دیدی دنیا نه عادت پذیره نه قابل فراموشی؟

دیدی ارتباط با شاسکولای دانشگاه و این محیط ، همونقدر دردآوره که قبلا داشت؟

دیدی من بیش از پیش وابسته تک و توک دوستای جدیدم شدم و

درد جدایی سال بعدشونو از همین الان باید برنامه ریزی کنم؟

دیدی دنیا کماکان سختیای خودشو داره و سخت میگذره ؟

  • ۰ نظر
  • ۲۳ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۰۵
  • ۴۵ نمایش

بی ثبات

۲۰
شهریور
همون اندازه که پروفایل واتس اپو تغییر میدم، بی ثباتم...
به همون سرعت که استاتوسا رو عوض میکنم...
بیذارم از بیکاری تو خونه
از فکرا که تو تنهایی هجوم میارن
خسته شدم، کسی هم تهران نیست...
  • ۰ نظر
  • ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۳۲
  • ۶۰ نمایش

برید خانم شیرین

برید...

  • ۰ نظر
  • ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۴۸
  • ۷۳ نمایش

سوز عاشق

۱۹
شهریور

دامن کشان ، ساقی می خواران ، از کنار یاران ، مست و گیسو افشان ، میگریزد

بر جام می، از شرنگ دوری، بر غم مهجوری، چون شرابی جوشان، می ، بریزد


هر کاما، هر ایست، هر توقف، نفس از آدمی میستاند

اما  ؛

این امید بی رمق ناپیدای درون، تپش به جان می اندازد ؛

نمیداند ؛

چشم واقع نگر دنیا دیده،نمیگذارد بغض ، سایه از کلمات برگیرد

بخوان، بار دیگر بخوان نجوای عاشقانه را

  • ۰ نظر
  • ۱۹ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۵۸
  • ۷۷ نمایش


صبوری

نیم وجود زن ، صبر است و  نیم دیگر مهر...


  • ۰ نظر
  • ۱۹ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۳۱
  • ۸۱ نمایش

درون

۱۶
شهریور

سپرده ام به چشم تو ، تمام آنچه دیده ام

هنوز هم نگفته ای، ولی بدان شنیده ام

  • ۰ نظر
  • ۱۶ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۳۹
  • ۳۷ نمایش

خونه خالی

۱۴
شهریور
فکر میکردم فقط قراره مامان یک ماه بخاطر مکه خونه نباشه؛
اما به محض اینکه مامان رفت، بابا هم وسایلشو جمع کرد و گفت یک ماه میره شمال به باغ و زمیناشون رسیدگی کنه...
هیچ وقت انقدر طولانی نمیموند. دفه اوله که بابا یک ماه میره شمال.
این کار دقیقا این مفهومو میرسونه که بابا بدون مامان حاضر به تحمل خونه نیست...؛که این دوتا کنار هم دیگه تونستن تا اینجا پیش بیان.
که بابا، هنوز زنشو بیشتر از بچه هاش دوست داره...
که هنوز عشق براشون زنده است، عادت نشده
هنوز مامان و بابا، با تمام کل کل ها و دعواهاشون، به انتخاب 29 سال پیششون پابندن....
یه چیز دیگه هم هست! ما برای پدرو مادرمون اختیاری نبودیم. یعنی ما رو با این اخلاق گندمون انتخاب نکردن؛
اما این دو نفر، از بین همه آدمای اطرافشون همو انتخاب کردن، با همه ویژگی هاشون...
برای همینه که آدم به چیزی که اختیاری انتخاب کرده باشه، علاقه و پابندی بیشتری داره...
تحمل یک ماه خونه ، بدون مامان و بابا، باید سخت باشه
اما فرصت خوبیه که تو نبودشون ، جای خالیشونو خوب احساس کنیم
  • ۵ نظر
  • ۱۴ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۳۱
  • ۱۰۱ نمایش

ماهی کاشی

۱۱
شهریور


ماهی ها، نقش از خیال کدوم یار ، به دیواره ی کاشی زدن و با تجسم رویاشون زندگی میکنن...؟

دست ماهی برکه ی کاشی، به ماه بلندش میرسه؟
  • ۰ نظر
  • ۱۱ شهریور ۹۴ ، ۰۲:۵۹
  • ۸۰ نمایش