مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۱۹ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

خاص من!

۳۰
مرداد

چیزی که بعدخواستگاری متوجه شدم ، این بود که آدمای دنیا، هرجور که میخوان زندگی کنن، با هر کسی که بخوان، میتونن بسازن؛

ولی من ، به اعتقادات و علایقم، نمیتونم پشت کنم...چیزایی که برام ارزش دارن و به نظر دیگران نمیان...

چرا باید با کسی بسازم که شبیه من نیست...؟

صبر میکنم...، صبر...، تا کسی که به قامتم دوخته شده بیاد...

کسی که شاید انگار خدا ، همین تازگی، برای من آفریده باشه

کسی که ندیدم، اما خدا ، خوب ، نگهدارشه تا فاصله ها رو برداره و نزدیک و نزدیک تر شه...

  • ۳ نظر
  • ۳۰ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۲۱
  • ۱۱۶ نمایش

ماهی

۲۹
مرداد

 


اسفند بود. میخواستم ماهی نخرم.گفتم ماهی که قراره بمیره، چرا بدست من و تو خونه ی ما؟
ماهی دوسال قبل، سوم عید مرد...مرگ و زندگی برام بی اهمیت بود. واقعا فرقی نداشت
خدایی که تو مواقع بحرانی ، عزیز ترین آدما رو به راحتی از کنارت برمیداره، به فکر ماهی منه؟ که پیشم بمونه؟
خواب دیدم دوتا ماهی خریدم؛ یکیش اومد روی آب و مرد.
ترسیدم. نمیدونم تو خواب چه تصمیمی گرفتم که وقتی بیدار شدم عزممو جزم کردم ماهی بخرم؛ حتی اگه بمیره...
یه جور مقابله با این ترس.حتی تو وبلاگ قبلی که پرید، پست گذاشتم.
اون اولها فقط ترس بود.اما کم کم تبدیل شد به لذت
لذت غذا دادن به ماهی ها، وقتی گشنه شون میشه و میان سطح آب و دنبال نونی که ریختی
وقتی حضورتو احساس میکنن
وقتی دنبال هم میکنن و همو دست می اندازن
لذت داشت، لذت آمیخته با ترس... انتظار از چیزی که بیاد و همه چیزو زیر و رو کنه...
"دل نبستن"
آخ که احساس غریبی هستن!
عید تموم شد...
اردیبهشت...عرووسی ضحی.. خوشی...وقتش بود خدا ناخوشی رو سرم هوار کنه، اما زنده اند
خرداد...امتحانا و فشار درسی...هنوز بودن...
تیر...ماه رمضون و پا به پای ما گرسنگی کشیدن!
مرداد...روزمرگی و زندگی...
هنوز ماهی های من زنده اند!
هر روز که بیدار میشم و نگاشون میکنم ، آیه هو امات و احیا میخونن...

اینها همه اش نشونه است. برای منی که پارسال، این روزها، مواقع حساسی رو پشت سر گذاشتم.

برای دیگران که تو اوج جوونی، عزیزشونو از دست دادن

پشت همه اینا، همه ی این متغیرهای زندگی، که یه روز شادیه و ناخوشی، یه چیز ثابت هست...

خدایی که پس همه ی اینا باقی میمونه

اگه باهاش باشی، برنده ای و اگه دل خوش کنی به این اتفاقایی که فقط اومدن تا روزهای دنیاتو بگذرونی، باختی...

تکرار کن هو اضحک و ابکی

بچسب به خدایی که همّیشه هست!

 

  • ۱ نظر
  • ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۲۷
  • ۱۴۴ نمایش

امشب عروسش می شوی من دوستت دارم هنوز
بی من چه شیرین میروی من دوستت دارم هنوز

در این مثلث سوختم دارم به سویت می دوم
داری به سویش میروی من دوستت دارم هنوز

قسمت نشد در این غزل…شاید جهان دیگری…
مستی و رقص و مثنوی..من دوستت دارم هنوز

امشب برایت بغض من کل میکشد محبوب من
حتی اگر هم نشنوی من دوستت دارم هنوز

در سنگسار قلب من لبخند تو زیباترست
یک جور خاص معنوی من دوستت دارم هنوز

دارد غرورم میچکد از چشمهایم روی تخت
داری عزیزش می شوی…من دوستت دارم هنوز...

مهدی حسینی

  • ۲ نظر
  • ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۳۲
  • ۴۸۹ نمایش

پایان نامه

۲۰
مرداد

دونفر هستن که همصحبتی با اونها بسیار دلنشینه

اما هر لحظه که همکلام میشیم، یه فرصت رو برای انجام پایان نامه از دست میدن!

نگین بانو و دختر دایی جان!

الحمدلله که برادر جان از این دور خارج شد

 خدا عاقبت این دو رو ختم بخیر کنه!

  • ۳ نظر
  • ۲۰ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۱۱
  • ۱۳۲ نمایش

وقتی رامبد میخواد خداحافظی کنه، برای همه ی مردم ایران آرزوی شادی و عاقبت بخیری میکنه و

"چیلیک" کمربندها رو باز میکنه؛

تیتراژ نیم دقیقه ای انتها شروع میشه...

دوربین بیوقفه سمت جلو حرکت میکنه به سمت تابلویی که انتهای مسیر سو سو میزنه...

تابلو بزرگ و بزرگ تر میشه و تو میفهمی مقصود پایانی، همونجاست.

سعی میکنی نوشته تابلو رو بخونی، حدس میزنی؛

*780# ؟ یا کمپین قطره قطره...؟ یا تبلیغ تئاتر و فیلم...؟

نه، نوشته خوش خط تر از این حرفاست...

داره واضح تر میشه...

نوشته ها بزرگتر میشن:

" مهدی بیا "

  • ۰ نظر
  • ۱۸ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۵۶
  • ۶۷ نمایش

غروب جمعه

۱۶
مرداد

اگه اونقد بهت خوش گذشته که روزای هفته رو گم کردی و ندونستی چن شنبه است،

میتونی از غروب جمعه ؛ هفته رو تشخیص بدی.

در هر حال که باشی، غروب جمعه و خفت ات میکنه.

نمیدونم، چون عصر یه روز تعطیله اینجوریه یا حسن تعلیل ادبی رو همینجوری بهش دادن...

تو بلاد کفر غروب یکشنبه، غم انگیزه...؟

یا اونجا هم جمعه، خاصیت خودشو داره؟

  • ۱ نظر
  • ۱۶ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۲۴
  • ۱۴۲ نمایش

یه جای خوب

۱۶
مرداد

این نشونه ی آدمای بده که دلشون آروم نیس...؟

که انگار یه گنجشگ بیقرار هی توی دلشون بال بال میزنه و میخوره به دیواره اش؟

از اینجا

  • ۱ نظر
  • ۱۶ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۱۱
  • ۱۳۳ نمایش

دانش افزایی

۱۶
مرداد

-  اگه این دانشجوهای خارجی ، بلد نبودن فارسی حرف بزنن یا منظورتو متوجه نشدن،شده با ایما و اشاره بگی، تحت هیچ شرایطی، انگلیسی حرف نمیزنی

- ok

  • ۰ نظر
  • ۱۶ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۲۲
  • ۱۲۴ نمایش

کناره

۱۶
مرداد

من از دست تو در عالم نهم روی

ولیکن چون تو در عالم نباشد



  • ۰ نظر
  • ۱۶ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۱۲
  • ۱۳۶ نمایش

سوال بزرگ

۱۶
مرداد

میدونی چرا

وقتی خانواده امیر فهمیدن که شیرین رو دوست داره و بهش میگفتن بیا برات بریم خاستگاری، انکارش میکرد و خودشو به نشنیدن میزد؛*1

درصورتی که تو خیالش ، وقتی همین سوالو  میپرسیدن، ازش اجتناب "نمیکرد"؟؟  *2

چون

خودآگاهش میدونست تو واقعیت، امکان موفق شدن این درخواستش "هیچه" و با گفتنش فقط خودشو رسوا و سرخورده میکنه.

امیر، خیالِ شیرینِ شیرین رو به تلخی واقعیت ترجیح داد و همیشه از دومی فرار کرد...


*1 (پیشنهاد منیره وسط کاجستان-پیشنهاد پدر تو اتاق آهنی)

*2  (روز پخش کردن خرما تو مدرسه و پیشنهاد مینا)

  • ۰ نظر
  • ۱۶ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۰۶
  • ۶۱ نمایش