مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

امروز متوجه شدم تو بحثها دقیقا تا اونجایی پیش میرم که مرز احترام شکونده نشه

احترام تو بحث یعنی چی؟ یعنی طرف از اینکه بفهمه حرفش اشتباه بوده ضایع نشه.

یا یه جوری قضیه رو ماله بکشم که بگم هردوتامون درست میگیم

درصورتی که یه موقعایی واقعا دیگه حق با طرف نیست و داره چرت میگه. من اینجا متوقف میشم.

به دو دلیل؛

یکی اینکه بنظرم شخصیت و اعتمادبنفس آدما از هربحثی مهم تره.تحت هر شرایطی نباید شکسته بشه.

دوم وقتی میبینم حرفش دیگه منطقی و علمی نیس، درون خودم میفهمم لیاقت ادامه دادن نداره،گفتگو نتیجه نخواهد داشت پس همونجا بحث رو متوقف کرده و اون رو به خدای منان میسپارم!

ولی این روش دوتا ایراد داره؛

یکی اینکه طرف نمیفهمه باهاش مخالفم و بحث برای همیشه تو همون نقطه متوقف میشه..درصورتی که علم و نظریه ها زمانی صیقل میخورن و تکمیل میشن که تو بحثها چکش بخورن. با این کار علم هم تو ذهن من میماسه و هم اون.

دوم اینکه من تو درون خودم اون آدم رو شکستم! فقط بروز ندادم که ناراحت نشه.یه جورایی مخفی کاری ولی در هر صورت شخصیتش برای من مچاله شده.پس اون گزاره که "شخصیت و اعتمادبنفس آدما از هربحثی مهم تره و تحت هر شرایطی نباید شکسته بشه" زیرسوال رفته وبی ارزش شده. حالا چه علنی چه مخفی...

اینا تاثیرات تربیت دوران نوجونی من تو خونه و مدرسه است.وقتی یه سوالی برام پیش میومد،تا جایی با معلم یا والدینم میتونستم ادامه بدم که احترام شون خدشه دار نشه.یعنی معلوم نشه دارن اشتباه میگن.درصورتی که در جستجوی علم،این احترامات پشیزی ارزش نداره و نفس حقیقت علم مهمه.

این روش زندگی بخاطر شخصیتهای دیکتاتوری تو وجودم شکل گرفت که اون سالها روبروم ایستادن و ترجیح دادن خودشون خراب نشن تا اینکه حرف درست عَلَم بشه.

احترام همیشه پامو بسته بود تا چند سال پیش.

تو عصبانیتای وحشیانه ام.وقتی روزه میگرفتم و ذهنم توانایی پذیرش خیلی چیزا رو نداشت از جمله رسوم مزخرف احترام.وقتی همه رو زیر سوال بردم، پا رو از گلیمم دراز کردم و دیگه هیچی برام مهم نبود.اونجا همه چیزو به سخره گرفتم و ته تمام حرفامو داد زدم. دیگه نگران بی احترامی نبودم چون داشتم میترکیدم از چرت و پرتهای فکری زندگی معلم و استاد و دوستان و فامیل و پدرومادرم.

قید همه چیزو زدم. تو بحثا کوتاه نمیومدم،اگه داد میزدن, داد میزدم و اِبایی از شکستن شخصیتشون نداشتم.

آدمی که تلاش نمیکنه مواظب حرفاش باشه،همون بهتر که بترکه.

شخصیت آدما با القاب و مقام و گذر زمان سنگین نمیشه؛ روح حقیقت جوی آدماس که ارزشمندش میکنه.

ولی هنوزم اثراتش هست...

هنوزم گاهی،وقتی ناخوداگاهم وارد عمل میشه، تو بحثها تا جایی پیش میرم که حرمت آدما شکسته نشه...وقتی خوداگاهم خواب میمونه و همپای خواسته های من پیش نمیره...

  • ۰ نظر
  • ۲۹ دی ۹۷ ، ۲۳:۲۰
  • ۱۰ نمایش

پسره خودش چن سال بود تهران زندگی میکرد اما همه خانواده اش شهرستان بودن.

معرفی شدن و پدرش زنگ زد خونه برای آشنایی بیشتر خانواده ها.

بعد از اینکه مامان شماره پسره رو از پدره گرفت، درجا سیو کردیم تو تلگرام تا عکسشو ببینیم....

اولش غش غش خندیدم و گفتم به به! اینم از اون موردی که پدرش این همه از نجابت و پاکدامنی اش تعریف میکرد!

بچه از پدرمادر دور باشه همین میشه ها!

مامان صدبار شماره رو چک کرد. خودش بود

تا آخر شب انقد با خودش کلنجار رفته بود که سرخ شد. بابا گفت زنگ بزن به اون معرف بگو نمیخواد بیاد.

تو همین حرفا بودیم که پدره اس مس داد یه رقم رو جابجا عرض فرمودن!

عوض کردم و چهره ای اومد که تا دیدم گفتم کاش همون قبلیه بود!! این یکی رو چطوری تحمل کنم من؟!

یک بخش بسیار نچسب خواستگاری سنتی همین قیافه دیدناس...

پ.ن: البته بعد از دیدار حضوری فهمیدیم با عکسش فرق داره و به اون افتضاحی نیست. 

  • ۲ نظر
  • ۲۸ دی ۹۷ ، ۰۱:۳۳
  • ۳۴ نمایش

امروز یکی از مادرا صدام کرد جلو در. دردش این بود چرا بچه من تو عکسایی که هرروز میفرستی نیست، ولی دونفر دیگه همیشه هستن.

هرچی میگم اینجور که تو میگی نیست، باز عربده خودشو میکشید.

با اینکه حق با اون نبود ولی بهش گفتم از این به بعد بیشتر توجه میکنم اما ای کاش با لحن بهتری حرف میزدین.

انقد حرفا و اعتراضش سخیف بود که عارم میاد بنویسم.سطح دغدغه مردم حالمو بهم میزنه.
اون آخرا که هرچی میگفتم حرف خودشو تکرار میکرد، اعصبامو خط خطی کرد و منم شروع کردم به داد و بیداد.
ولی رو مرز گریه بودم. که چقد کوته فکر...بیچاره اون بچه که زیردست توی گرگ داره بزرگ میشه.
اشتهام کور شد و غذا نخوردم. یک ساعت با مدیر حرف زدم و بخاطر همین کارم افتاد رو دوش یکی دیگه از همکارا
از وقتی هم برگشتم مث سگ پاچه همه رو گرفتم. کوچیک تا بزرگ. چون اعصابم داغون بود و بغض و گریه همین دمه اما نترکیده و این دردشو بیشتر میکنه.
ازش نمیگذرم که تمام زحمات منو یکجا به باد داد؛ که یه روزمو به گه کشید.خودخواه عوضی

+ بعدازظهر فهمیدم مبلغی که مدیر به خدمه ی جدید پیشنهاد داده، 100 هزار تومن بیشتر از مربی های مهده.
یعنی تو این مهد اگه کون بچه ها رو بشوری، بیشتر کار ات ارزش داره تا همون مدت زمان 20 تا بچه رو سر کلاس نگه داری و آموزش بدی.
درصورتی که از خدمه قبلی رسما بیگاری میکشید...
اون وقت ما دلمون خوشه تو محیط فرهنگی و و باارزش کار میکنیم...
تو این دوسال با مدیرمون پیر شدم...دندون رو جیگر گذاشتم تا امسال تموم بشه و بعد کوله مو جمع کنم برم
اوایل خیلی فرق داشت، اما حالا حیله و دروغ و چندرنگی و سوءاستفاده و کودنی و بی تجربگی اش اعصابمو ریخته بهم
شاید اصن کار مهد رو کامل کنار گذاشتم. این حد از صرف انرژی و عمر درقبال این پول، توهین و فحشه.فحش
  • ۲ نظر
  • ۲۶ دی ۹۷ ، ۲۲:۰۸
  • ۲۸ نمایش

google photoes

۱۲
دی

گوگل یه برنامه داره به اسم photoes.

 میتونی کل عکساتو آپلود کنی اونجا تا دیگه هزینه هارد ندی.

میتونه چهره هر فرد رو تشخیص بده و عکس هر کس رو تو یه پوشه بذاره.

یه قابلیت دیگه هم اینکه هر روز فایل عکسای سالهای قبلو همون روز برات یاداوری میکنه که داشتی چه میکردی.

ولی تو بلند مدت چند تا ضرر داره.

مثلا اینکه به عنوان ابزار یا مدرک و سند میشه علیه ات استفاده کنن چون خودت با آغوش باز عکساتو دراختیار جهانیان قرار دادی!

دوم اینکه بعدا در قبال این کار هزینه دریافت میکنه.بعد از اینکه کارش تو ایران گرفت,مسلما فیلتر میشه؛ نه میشه پرداخت کرد نه دل کند و نه از قبلی ها استفاده.اونوقت ماییم که لنگ درهوا میمونیم.

سوم اینکه همیشه مرور همه خاطره ها شیرین نیستن.حتی اگه خود اون اتفاقه شیرین بوده.بعضیا از زندگیت رفتن و نمیخوای دیگه بهشون فک کنی.مسافرتی رفتی که دیگه نمیتونی بری اما دوست داری.آدمی زیر خاک رفته که پارسال همین موقعها باهاش خاطره ساختی.

اینکه یکی هرروز اینا رو مث سیخ تو ذهنت فرو کنه,اصلا جالب نیست.


پ.ن: جدیدا نمیتونم عکسایی که واسه پست میذارمو کوچیک کنم.کسی میدونه چرا؟ و راه حلش چیه؟

  • ۱ نظر
  • ۱۲ دی ۹۷ ، ۱۷:۴۵
  • ۲۱ نمایش


اگر میدونستن آوردن گل ، چقد دل منو لطیف میکنه و چند مرحله جلوتر میفتن و چه راحت میتونن افسار عقل و دل منو بدست بگیرن ، هیچ وقت از خرج کردن این مبلغ کم ، دریغ نمیکردن...

اینو پارسال برای دیدن دوستم بردم که تازه عقد کرده بود. اون زمان خیلی خالی بودم.ولی دلم نیومد دست خالی برم. 10 تومن شد همه اش...

یه خواستگاری 10 تومنم ارزش خرج کردن نداره؟

دست خالی نیایید هیچ وقت؛ خِسّت و تنگ نظری تونو نشون میده


+ برگشتم به وبلاگم. با یه بغل پر از حرف...

با لیست جدید از وبلاگایی که دنبالشون کردم و سیراب شدم از نوا و تصویر و نوشته های خوش عطرشون...

  • ۲ نظر
  • ۰۹ دی ۹۷ ، ۰۰:۰۰
  • ۲۸ نمایش

ازم پرسید اهدافت برای زندگی پیش رو چیه؟

گفتم ازدواج کنم، بچه دار بشم و بعد دوباره برگردم سر کار.


اولش خیلی عادی رد شدم اما بعد جوابمو مزه مزه کردم...

همین؟!

این چیزی بود که از زندگی میخواستم؟

من شدم یه زن عامی که آرزوش تولید مثله؟

بعد با خودم کلنجار رفتم که این خیلی هم خوبه. آدم یه بچه داشته باشه و درست تربیتش کنه. زن بشه کانون گرمای خونه. مگه همینو از زندگی نمیخواستی؟ مگه یه زندگی آروم آرزوت نبود؟ مگه نمیخواستی دنیا رو بذاری کنار و بچه داری کنی؟ پس از چی ناراحتی؟ چرا بهت برخورد؟ چی کم بود؟ تو که از دانشگاه دل بریدی. خودتو به در و دیوار کوبیدی و فهمیدی اونجا مسیر تو نیست. حالا هم که میخوای از کار کم کم جدا بشی.دردت چیه دختر؟ از چی مینالی؟آروم بگیر. اینم مث توعه. یه زندگی آروم و بی دردسر میخواد.

دنبال چی هستی؟ ساختن؟ مفید بودن؟ مگه کم ضربه خوردی تو این مسیر؟ مگه کم ریدن به هیکلت؟ بازم از رو نمیری؟ چرا دائم دنبال یه همراه و همپا میگردی برای ساختن دنیا؟ یه رفیق پیدا کن برای لذت! یه همسر برای کامجویی. همینکه تو هدفت همین باشه کلی درد میکشی تا بهش برسی، دیگه نمیخواد خودت به استقبال درد بری. اینا رو میفهمی؟ حالیت میشه داشتن زندگی آروم برای خیلیا آرزوعه؟ چرا دنبال دردسری؟

زندگیمو مرور کردم. اینروزا مشغول چی ام؟ ذخیره پول برای وقت گشنگی. کسب لذت از بودن با بچه ها. تربیت وهله دومه. واقعا دنبال لذت و درد کمترم.

ولی یه روزایی اینطوری نبود...بر حسب وظیفه اومده بودم. برای ادای دین به دنیا. برای مفید بودن. برای ساختن.برای آسوده مردن

یه روزایی پشت در مهد که میرسیدم، بسم الله میگفتم ...

حالا چی؟ من حتی تو کار هم عوض شدم؛ چه برسه به زندگی.

من خسته ام. خیلی خیلی خسته

بازم برای مرگ آماده ام.اصلا انگار سرما که میاد، میل مردن رو تو وجود من زنده میکنه.

هیچ چیز حتی آرزوی مادر شدن هم نمیتونه این میل رو از من جدا کنه.

میخوام بخوابم تا مجبور نباشم فکر کنم و تصمیم بگیرم. من حتی نمیدونم چی میخوام تا انتخابش کنم.

فقط میدونم خسته ام و دوست دارم دنیا رو تموم کنم.

  • ۰ نظر
  • ۰۷ دی ۹۷ ، ۲۱:۳۰
  • ۱۹ نمایش

ریشه وجود

۲۳
آذر

پسری که همیشه تحقیر شده , تو سری خورده ,التماس تک تک آدما رو کرده تا ازش دستمال 500 تومنی بخرن و دیگران حتی حاضر نیستن سرشونو بلند کنن تا جواب رد بهش بدن, کسی که تک تک سلولای بدنش سرخوردگی و گرسنگیه, کسی که اصلا تربیت نشده,چطور میتونه تو موقعیتی که مخیّره بین دزدی و چیزی که حقش نیست,دست از دزدی برداره و پاک نفسی پیشه کنه؟

چطور انتظار دارین پسری که میخواد به دختری تجاوز کنه که داره التماس میکنه بذاره بره,دست از این کار برداره و گرسنگی شو برطرف نکنه؟ حقارت و التماس دیگری رو ببینه و لذت نبره؟

ماییم که اینا رو هار و حیوون کردیم.چطور انتظار داریم دست بکشه از چیزی که خودمون سوق دادیم به سمتش؟

چی کار میشه کرد تا اینا دست از این رفتار بردارن...؟

اینا که عقده تا عمق جونشون نفوذ کرده...

  • ۰ نظر
  • ۲۳ آذر ۹۷ ، ۱۸:۰۹
  • ۳۳ نمایش

تردید

۲۲
آذر

شماره مو از خانم x گرفت و زنگ زد

یه چیز بیخود گفت که میتونست فردا حضوری بگه یا حداقل پیامک بزنه.

یعنی گام اول رو برداشت....

گام بعدی مال منه.

حالا که ازم درخواست کرده گزارش بنویسم و بفرستم , میتونم سر صحبتو باز کنم و بیشتر ازش بپرسم و از خودم بگم.

بکنم یا نکنم....؟

ینی اونقد پوس کلفت شدم که اگه مثل قبلی تا یه جایی پیش برم و یه دفه بفهمم طرف ازدواج کرده و بدون گفتن کوچکترین حرفی دیگه منو نخواسته,تو خودم نَشکنَم؟

ممکنه اینم مث اون، اونقد وقیح باشه که بعد ازدواجش بیاد بگه دوست معمولی باشیم؟

اونوقت من ازش روبرگردونم و بگه چرا با من حرف نمیزنی؟ من رو رفاقت تو حساب باز کردم...؟

نه نه...کاش هیچ وقت دیگه مث اون پیدا نشه...نه برای من نه هیچ دختر دیگه...

  • ۰ نظر
  • ۲۲ آذر ۹۷ ، ۱۸:۰۹
  • ۲۷ نمایش