مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

مطرود پراوازه

۰۳
فروردين

ژول ورن عاشق سفر و دریانوردی بود. اما باید درس میخوند و وکیل میشد. چون باباش دوس داشت

یازده سالگی قایمکی رفت با یه کشتی سفر کنه,باباش اومد دنبالش کتک و فحش کاری که نفهم! من با این دک و پوزم, بچه دریانورد داشته باشم؟! اینهمه دادم تو خوردی گنده شی که آبروم باشی,نه مایه ننگ...

خیلی ضربه سختی بود. رفت مدرسه حقوق. اما دلش که رضا نبود,برای همین تخیلش قوی شد. حالا با تخیلش سفر میکرد و دنیا رو میگشت...

همینکه حقوق میخوند,کارم میکرد. تئاتر میرفت. از نون شبش میزد,نمایشنامه های شکسپیر رو میخرید. مثل خیلیها. روزا میرن سر کلاس بدون اینکه دوسش داشته باشن چون ازشون میخوان و ضمنش کاری رو میکنن که دوس دارن و درک نمیکنن اطرافیان... شبا نویسندگی میکرد.نمایشاش که صَنّاری ارزش نداشت رو دستش باد کرد. اما داستاناش ترکیب علم و تخیلی بود که بخاطر سرکوب پدر بهش رسیده بود.

یه نویسنده جوون بی اسم. 25 تا انتشارات برد. کسی یه قرون کف دستش نذاشت. گفتن مال خودت اینا چیه! اخرین انتشارات قبولش کرد. قرار شد داستان و هیجانشو ببره بالا و دوز علمیشو کم کنه. تا 20 سال قرارداد بستن و قرار شد سالی دوتا کتاب براشون بنویسه.

بعدش حقوقو گذاشت کنار و حتی کشتی کوچیک خرید و سفر رفت!

الان اسم ژول ورن رو زبوناس. خیلیا میشناسنش. 

میدونی. اگه مشاورم اینجا بود میگفت ببین! همیشه ایست و توقف و توسری خوردن و مشکلات بد نیست. اگه پدرش این کارو نمیکرد,اگه تخیلش قوی نمیشد,اگه سبک جدید ایجاد نمیکرد,میشد یه خری عین همه. مشهور نمیشد! عالمگیر نمیشد...همیشه چیزی که فک میکنی بدیه,شر نیست. پشتش خیر داره

ولی میدونی! من میگم گور بابای شهرت. پدرش گند زد به شوق و ذوق و علاقه و کنجکاوی کودکانه ش. دیگه هیچ کدوم از سفرای بزرگسالی به اندازه اون سفر یازده سالگی مزه نمیده. تاثیر گزار نیست. شهرت مگه میتونه احساسات سرکوب شده شو جبران کنه؟! 

بعدم,این انتشارات اخر نجاتش داد. اگه یه حامی فرهنگی نباشه,جوون اس و پاس و بی نشون و مطرود از خانواده رو کی میبینه؟ سکو از کجا پیدا کنه؟ 

موسسه,نهاد فرهنگی و هرچیزی مرتبط با اینها,فرهنگسازه. میتونه مسیر فرهنگو تغییر بده. با سیاستهایی که داره. اگه بودجه بذاره برای کشف استعداد, اگه راهنمایی کنه و کژی ها رو مستقیم کنه و بدونه داره چی کار میکنه, وضع خیلی فرق میکنه.

 یکی تو مایه های ژول ورن, عصر امروز,کجا پذیرفته میشه؟ کجا داره بره تا خودشو عرضه کنه و بدونه میتونن شکوفاش کنن؟ سیاست فرهنگی برای کشف استعداد داریم ؟ همون سازمان ثبت اختراعات سرویس میکنن تا یه طرحی رو بپذیرن که عینی و عملی و ابزاریه. اما برای بخش فرهنگی چی داریم؟ 

بعدم علوم انسانی رو میکنن تو بوق و کرنا و میگن پیشرفت پیشرفت!

دقت دارین؟ من دارم قرن 19 میلادی اروپا رو با قرن 21 ایران میسنجم...

خیلی کار سختیه پذیرش و پرورش نخبه فرهنگی؟

  • ۰ نظر
  • ۰۳ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۴۹
  • ۴ نمایش

دردمند

۰۱
فروردين


رضا شفیعی جم مهمان سه ستاره بود. برای دادن جایزه های رامبد.

با شخصیت اصلی شفیعی جم تو استندآپ های خندوانه آشنا شدم.

پشت تمام خنده ها و دلقک بازی ها، یه آدم خسته و با تجربه ای دیدم که ازش درس زندگی گرفتم.

بیشتر موضوعات استندآپ، حاصل نگاه با دقت و جزئیات عادی به مسائل روزمره همه ی ما بود.

شخصیت سازی و فکر کردن به کوچکترین و بی اهمیت ترین اتفاقات، میتونه دقت نظر و نگرش ادمها رو نشون بده

حداقلش فهمیدم گاو نیست. بخور و بخواب و پول و گذر کردن براش اصل نیست...

اما بازم، یه حس خسته ای تو نگاهش بود. یه درد. یه جور تسلیم دربرابر شرایط که بهش راضی نیست...

قبلتر این حس خیلی محسوس نبود، اما امروز، نگاه و رفتار و حرکاتش با آدم حرف میزد؛

خسته از شرایط. از باید هایی که میپذیره و نمیخواد و نمیتونه تغییر بده

و در عین حال، انتظار جامعه برای معمولی بودن! برای خندوندنشون!! این فشار رو چندبرابر میکنه

انگار کسی صداشو نمیشنوه. خستگیاشو نمیبینه. اما بشدت به نیرویی احتیاج داره که عوض کنه شرایطو. به دستی که با اعتماد به سمتش دراز بشه تا از جایی که هست بیرون بیاد، اما پیدا نمیکنه، سردرگمه، نمیدونه چطور ولی میدونه دردی هست که مثل خوره وجودشو داره تموم میکنه...

یه دردآشنا، یه سینه امن، حتی اگه دوا رو ندونه، مسکن درد هست...

دردی که با گرفتن هدیه خوشحال نمیشه چون هم سطح این چیزها نیست.اصلا با این قسم موضوعات یکجا نمیگنجه

انگار متوجه خیلی چیزها هست اما بدلیل رعایت بعضی موازین و چارچوبها، اجازه بروز نداره

کاش بفهمه که خودش میتونه خودشو نجات بده ، اگه بخواد. اگه عزم کنه. اگه از شرایط ملالت آور فعلیش جدا بشه، بذاره و بره...
به گمونم دیده نشده. اونجور که میخواد، من باب مسائلی که خودش مبخواد، بهش اهمیت ندادن.
بخشی از وجودش مغفول مونده که نمیتونه نادیده بگیرش. شفیعی جم فراتر از قالبیه که هست ، باید بشکنه ساختارهای همیشگی رو....
اگر بخواد
  • ۰ نظر
  • ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۳۶
  • ۳ نمایش

کشتی  حسن فتحی-قربانی-فردین خلعتبری-افشین یداللهی به گِل نشست....

چه سرزمین های ناشناخته ای از وجودم رو فتح کرده بودن...

این رفتن، تلخی آخر سالم رو چند برابر کرد

 

بخاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند

 I 'll Have You On Mind

  • ۲ نظر
  • ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۰۲
  • ۳۰ نمایش

من خسته شدم. باید تصمیم میگرفتم که بکشم بیرون از این باتلاق و خودمو نجات بدم...

از ماه رمضون شروع کردم. همون موقع که خوردن غذای حیاتی برا آدم نفی میشه...

اگه میشه آب و غذا نخورد، پس حتما میشد تلگرامم نرفت!

خیلی درد داشت. اولا نابود شده بودم. دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت. به خودم میپیچیدم. سرم میخواست بترکه. باید به صورت پیش فرض تلگرامو چک میکردم اما اپلیکیشنش نبود! گوشی رو زیر و رو میکردم. بعدش گوشی رو هم خالی کردم. دیگه چیزی نمونده بود که برام جذابیت داشته باشه.

حالا وقت جایگزین بود. وقتی این درد ملال آور خسته کننده، آزارم میداد، کتابو آوردم وسط. هر کتابی. پژوهشی ، هنری، داستانی...

بنا به احوالم. اوایل روزی چند خط، بعد چند صفحه و بعد هم فصل به فصل...

اما هنوز دلم تو فضای مجازی بود. ترک ام دفعی نبود. تو دو ماه ، سه بار نصب کردم و هر بار که میدیدم فضا همون گه بازار قبلیه، دوباره پاک میکردم که دفعه آخر ، واقعا زده شدم ازش

به جاش به کتاب رسیدم و بیشتر و عمیق تر تو وبلاگ نوشتم. بیشتر به خودم فکر کردم . اونقدر رها شدم که بدون گوشی میتونستم برم بیرون...

وقتی میرفتم مسجد، دست خالی میرفتم سر به سجده میذاشتمو سبکبال برمیگشتم. بدون اینکه فکر کنم کسی دنبالمه و میخواد چرت و پرتی تحویلم بده.

درسته که از تلگرام رفتم. ولی اون کسی که واقعا من براش مهم بودم و حرف زدن باهام براش اهمیت داشت،به هر روشی شده باهام ارتباط پیدا میکرد. روش و مکانش مهم نبود...

یکی لینک آهنگ و کلیپی که دوست داشت باهام تقسیم کنه، با پیامک میفرستاد،

یکی تو دایرکت اینستا پیدام میکرد

یکی ایمیل میزد

یکی به اسمم تو تلگرام که میدونست هیچ وقت پیاما رو نمیخونم، جوک میفرستاد و در اولین فرصت،حضورا بهم نشون میداد...

میدونی چرا؟ چون برای اینا "من" مهم بودم...

این آدما رو محکم تر چسبیدم. دور و بریامو شناختم ...

قرار نیست آدم با همه ارتباط داشته باشه. با چن نفر ، عمیقا و با کیفیت زندگی رو کفایت میکنه...

حالا وقتی دلم تنگ میشه، گوشی رو برمیدارم و صداشونو گوش میدم...بهشون میگم دلم براتون تنگ شده و گرم، گفت و گو میکنیم...

درسته بهم میگن غارنشین، ولی روش ارتباطی درستی رو امسال انتخاب کردم...

بعد سه سال، هنجارهای غلط ارتباطیمو شکستم و "من" سوار زندگی شدم.

+ منظور از تلگرام در این سه پست ، تمام اپلیکیشن های ارتباطیه. از واتس اپ و وایبر و وی چت گرفته تا لاین و تلگرام...
  • ۲ نظر
  • ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۰۰
  • ۱۹ نمایش

باتلاق 2

۲۳
اسفند

6- یه فضایی داره انگار همه هستن اما نیستن! خب هرروز عکس همو میبینیم، پیامای تکراری و جوک و مطالب مفید و کپی شده میفرستیم. همینکه اسم طرفو میبینیم و براش میفرستیم، یعنی به یادشیم. اما واقعا، این پیاما و جوکا ، چقد بدرد ما میخورن؟ چقد حجم تنهایی مارو کم میکنن؟ دیگه حال و احوال کردن معنی نداره. چون وقتی میبینیم طرف آنلاینه یعنی زنده س. و وقتی پیام میفرسته، یعنی حالش خوبه. و همین برای بیخبر نبودن کفایت میکرد..دیگه خبری نبود از" سلام...حالت چطوره....چه خبر؟...حال دلت خوبه؟....زندگی به کام هست؟.... "

هیچ کدوم ازون جوکا، جای اینا رو نمیگرفت. اما حالا نه کسی از من خبر داره و نه کسی از من. وقتی به کسی پیام میدم، یعنی واقعا دلم براش پر کشیده و وقتی اون بهم پیام میده، میدونم واقعا کارم داره یا دلش تنگ شده.

یه حس چیپ بودن داره تلگرام. همه هستن. همه وسطن. اما وقتی دور باشی، جایگاهها بیشتر خودشو نشون میده.

7- حالا که سه سال گذشته و وضع برای من و هم سنای من کمی متعادل تر شده. اما قبلا

عین جو گیرا ، ازینکه میشد آهنگ و فیلم بفرستی، کارتحافظه رو خالی میکردیم تو فضای مجازی!! یه پدیده جالب و ذوق مرگانه!!!!

حالا چون مفته، باید خودمونو خفه میکردیم!!

الان که فک میکنم میبینم تو گروه بچه های دانشگاه چه چیزایی میفرستادیم!! شرمم میاد!! شرم از بی ربطی اش. نه فضاحت و قبیحی. خب من چه صنمی با سال پایینیام دارم که همچین چیزایی رو براشون بفرستم که با دوستای نزدیکم میبینم؟

شایدم میخواستم ارتباطاتمو بیشتر کنم. اما حالا که فک میکنم دلیلی برای قوی کردن ارتباطم با همه نمیبینم. دوست، کمتر از انگشتای دست باید باشه. بقیه مث عابرای خیابونن. عبور میکنن و میرن و تو نباید عین خیالت باشه...

8 - چک کردن بیش از حد ، مدیریت زندگی رو ازم گرفته بود. جدای از اون حالت گوش بزنگی که الان کی چی فرستاده، حالتی پیدا کرده بودم که نمیتونستم به تنهاییم برگردم. حتی تو خونه انگار برای خودم نبودم. انگار دوباره وسط جمع بودم. خلوتی برای خودم نداشتم.

حالا اگه موفقیت های جمعی بدست میاوردیم تو این فعالیتهای اجتماعی، حرفی نبود!! اما اخه هیچ فایده ای نداشت!!! همه چی اشتراکی بود اما سلیقه شخصی ما مطرح نبود. "من" میون این همه شلوغی گم شده بود. داد میزد همه میشنیدن اما کسی گوش نمیداد. شایدم نمیفهمیدن. نمیدونم. ولی مرزی بین من و دیگران نبود و رضایتی هم تو این بی مرزی نبود. باید میکشیدم کنار. باید خودمو نجات میدادم و خودم، به خودم گوش میدادم...

9- حس الکن بودن: یادم رفته بود چطوری با خودم ، از دلم ، برای خودم حرف بزنم. همه اش دیگران.

تف به دیگران. چه فایده ای واسه من داشتن دیگران؟ هیچی. همه اش درگیری و دغدغه که چجوری حرف بزنم و پست بذارم که دیگران بهتر منظورمو بفهمن و مناسب تر باشه که معمولا هم این اتفاق نمی افتاد. یادم رفته بود کمی برای دل خودم بنوازم. سلیقه من چیه نه جمع...

10- بی زمانی: دیگه خواب و خوراک نداشتم! مهمونی سرم تو گوشی. قبل خواب با گوشی. کله صبح گوشی. سر غذا گوشی. نصف شب گوشی. پس کجاست حریم خصوصی؟!

باید کاری میکردم. باید خودمو نجات میدادم. اما چطوری؟ یه ساعت بدون گوشی من زنده نبودم....

ادامه داره
  • ۰ نظر
  • ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۰۹
  • ۱۳ نمایش

باتلاق 1

۲۲
اسفند

به من میگن غار نشین. چون مثل همه ی مردم بیلبیلگ تلگرامی ندارم که بوق بوق کنه بدو بیا پیام داری!

بارها مورد عتاب قرار گرفتم که چرا از اجتماع گریزانم

اما واقعا چرا از تلگرام رفتم؟

1- آرامش نداشتم. انگار همش منتظر چیزی بودم. وقتی پیامی نبود، هییییی چک میکردم و میگفتم پ چرا هیچ خری پیام نمیذاره؟!

وقتی inbox داشت میترکید، میگفتم اوفففف کی حال داره اینا رو بخونه؟؟ همه رو الکی نگاه سرسری میکردم که زودتر تموم شه.

بعدم انگار وظیفه ام بود یا اگه همه رو صفر نمیکردم، مجازات نقدی میشدم!! بابا! چته. نخون خب

2- این نگاه سرسری، تو عقیده ام تاثیر گذاشته بود. چون کار هرروزم شده بود، دیگه به همه چیز نگاه سرسری میکردم. به هیچ چیز عمیق نمیتونستم فکر کنم. انگار کنار همه چیز باید تیک میزدم و فقط رد میشدم. و فکر کردن، محبوب ترین عمل تنهایی هامو از من گرفته بود

3- تنهایی: با اینکه تو خونه یا هر جای دنیا بودم،  تو هررررر ساعت از شبانه روز میتونستم با عالم و آدم حرف بزنم اما خیلی بیشتر از قبل احساس تنهایی میکردم. همه بودن اما هیشکی نبود. و همه مثل من، عادت کرده بودن با نگاه سرسری فقط "عبور" کنن... کسی به حرفام فکر نمیکرد و این بی توجهی در عین ازدحام توجه ، از لحاظ عاطفی بهم ضربه زد.

4 - پروفایل: یکی از بچه ها میشست کنارم، همه کانتکتاشو با عکس نشون میداد و شروع میکرد شرح شخصیتشون و اه اه گفتن. بعد یه مدت خسته شدم. گفتم کرم ات چیه؟! میشینی دونه دونه چک میکنی، همه عکسا رو لود میکنی، همه شخصیتشو تو ذهنت مرور میکنی و حال خودتو بهم میزنی؟! خب مریضی مگه؟ چک نکن.

اما در حقیقت منم به طور خفیف به این بیماری دچار شده بودم. همون هفته ای یه بارم که چک میکردم، تم خاله زنکی و ارزیابی اخلاقی و ظاهری بهم دست میداد که حالم از خودم بهم میخورد.

5- چقد استاتوس نوشتم. چقد خودمو مچاله کردم تو یه جمله چکیده بشم. نمیدونستم چرا. چرا دارم این کارو میکنم.

شما وقتی گرسنه تون میشه و از روی درد گرسنگی میگین وای چقد گشنمه،حتما منظورتون این نیست که چیزی بده من بخورم اما شاید گوشه چشمی هم بصورت ناخوداگاه به این بخشش داشته باشین. نمیدونم شاید بیشتر برای کم کردن این درد باشه. شاید برای جلب توجه. نمیدونم. هنوز خیلی درباره اش فکر نکردم و نخوندم که واقعا به چه دلیل این کارو میکنیم اما وقتی دردم میرسید و فریاد میزدم و تمااااام این مدت همممممه اطرافیانم مث بوق نگام کردن، بهم برخورد. سرد شدم. سخت شدم. اصن گذاشتم از اونجا رفتم. کسایی که پشیزی برای ادم ارزش قائل نیستن، ارزش همجواری ندارن. همین وبلاگ و نوشتن طوماری و ناشناسی رو ترجیح میدم.

ادامه داره
  • ۰ نظر
  • ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۱۶
  • ۱۱ نمایش

جین ایر

۲۱
اسفند

 

دریافت

- چرا داری اینجا رو ترک میکنی؟

- به خاطر همسرتون

- من همسری ندارم

-اما تو داری ازدواج میکنی

- تو باید بمونی

- که برای تو هیچ باشم؟!

فک کردی من ماشین بدون احساسم؟

فکر میکنی چون من بیچاره و گمنام و معمولی و کوچیکم، روح و قلبم ندارم؟!

من مثل تو روح دارم. قلبم مث تو کامله.

اگه خدا یکم بهم پول و زیبایی میداد، میتونستم کاری کنم که نتونی از من دور بشی؛

مثل الان که نمیتونم از تو دور بشم

من با جسم فناپذیرم با تو حرف نمیزنم

این روح منه که روح تو رو مخاطب قرار داده

#جین_ایر_2011

  • ۰ نظر
  • ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۱۷
  • ۱۱ نمایش

عروس بی قدرت

۲۰
اسفند

مامانبزرگم میگفت اون موقع ها رسم نبوده خیلی سر و صورتو ترتمیز کنن

قبل ازدواج که هیچی,اصن حکم حرام داشت!😀😀

یه بار وقت عروسی, هر سالم دم دمای عید مثلا,یه خانومی میومد تو محل,عروسای خونه, دور از چشم مادر شوهر, یواشکی میبردنش ته انباری,صورتاشونو بند می انداخت... عروسا یواشکی دوقرون از شوهرشون میگرفتن میدادن به خانوم.

بعدم وقتی حضرت خانوم.میفهمید,قشقرق به پا می انداخت و خونه رو شر میکرد

نمیدونم مادرشوهر بوده یا دیو دوسر

آخه این چه رسمیه که عروس حتی اجازه تمیز کردن صورت خودشو نداشته

به گمونم زیبایی از ابزار قدرت محسوب میشده و مادرشوهر اینطوری سعی میکرده قلم پای عروسو برای ابراز وجود و قدرتنمایی بشکونه...

وحشی😒

  • ۳ نظر
  • ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۳۹
  • ۳۰ نمایش