مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

نمیخوام بر حسب کلیشه های جنسیتی پیش برم ولی واقعا بعضی کارا رو پسرها بیشتر دوست دارن و بهتر انجام میدن,بعضی کارا رو دخترا.

مثلا وقتی بچه ها لگو بازی میکنن و کل کلاس پخش میشه,دخترا با ظرافت و علاقه جمع میکنن و پسرا از سر وظیفه و اجبار و سرسری.

اما در هر حال اجازه نمیدم این کار مختص دخترا بشه چون میشن آشغال جمع کنِ پسرا. که هرچی اونا خواستن بریزن و بازی کنن و عشق کنن,اینا جمع کنن😒هرگز. باید مسئولیت بر عهده گرفتن عواقب هرکاری رو بپذیرن و بفهمن هر لذت و شادی و بازی عواقبی داره که نمیشه ازش اجتناب کرد.

دوسشون دارم پس سرسختانه وایمیسم تا رسم زندگی رو از طریق بازی یاد بگیرن.

#کلیشه_جنسیتی

  • ۰ نظر
  • ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۵:۰۳
  • ۴ نمایش

رهایم نکن

۲۴
خرداد
از دهه دوم ماه رمضون با سریال رهایم نکن همراه شدیم. بنظرم ماجراهای جالبی داشت و به قول برادرم همه شخصیتا خاکستری اند.
یه رفیق داشتیم تو دبیرستان که بهم گفت راستگویی همیشه خوب نیست.آدما جنبه راستگویی رو ندارن.
باهاش موافق نبودم.همون روز جلو معلممون یه اعتراف کردم و عن شدم.
این مساله همیشه تو ذهنم بود. که راستگویی بله یا نه.
اما نتیجه ای که این سریال برای من داشت این بود که اگر روزی خواستی حقیقت رو بگی، خیلی چیزا بهم میخوره.بهتره بی سر و صدا همه چیزو درست کنی. یه جایی یکی از خواهرا گفت کاش هیچ وقت واقعیتو نمیفهمیدم.من نمیخوام واقعیتو بفهمم. من میخوام همون برادر خودمو داشته باشم. الان به کی اعتماد کنم؟
بعد اعتراف رسول خیلی چیزا بهم خورد. بزرگی-کوچیکی از بین رفت.قبح حلال و حروم خوردن بهم ریخت
وقتی ببینی یکی بزرگتر از تو، معلم تو، کاری کرده که همیشه ازش نهی میشدی، ناخوداگاه پرده ای از گناه از جلوت برداشته میشه و یه قدم به سمتش تشویق میشی.
خودم رو میذارم تو موقعیت... با سابقه ای که از خودم درست کردم،چه گناهی بعد اعتراف، بدترین اثرها رو بجا میذاره؟
اگه یه روزی دیگران بفهمن رابطه نامشروع با کسی داشتم، خیییلی چیزا از بین میره. اعتماد پدر و مادرم، حیای تمام دخترهای فامیل که منو به دید یک مذهبی میبینن. اعتبارم پیش فامیل. اعتماد دوستانم به حرفهام درباره وفاداری و صداقت و پاکی.
نمیگم گناه از من دوره. نمیخوام برای گناهها ارزش گذاری کنم و بگم رابطه نامشروع از دروغ بدتره. اتفاقا بنظرم گناهها تو موقعیت های مختلف تاثیر و ارزش های متفاوتی دارند. اما برای شخص من، این گناه بزرگترینشون محسوب میشه با توجه به موقعیتی که دارم و سابقه ای که از خودم ساختم.
اگه یه روزی تو همچین موقعیتی گیر کردم، به گمونم نباید حرف بزنم. باید پنهانش کنم. باید تو خفا درستش کنم. حتی اگه پای حق الناس وسط باشه. یه سری چیزا این وسط از خود گناه مهم ترن.مث "اعتماد" نباید له بشن که دیگه نمیشه زندگی کرد...
تو اگه پنهانی یه چیزو به گند کشیدی، تو ملا عام چند چیزو باهم پایین میاری و به گند میکشی
ولی به طور کلی این روند، سیر مخفی کاری و ریا رو رواج میده. به شخصه اینو بیشتر ترجیح میدم تا شکسته شدن ارزشها و اعتبارهای قابل اعتمادمو. شاید چون تو همچین جامعه ای زندگی کردم بیشتر بهش عادت دارم!
آخر سریال هم خیلی هندی طور تموم شد. یعنی چی که با پاک شدنش مُرد؟! زندگی واقعی وقتی شروع میشه که با این خجالت چندسال دیگه بین همون آدمایی که شماتش میکردن، زندگی کنه و خودشو نگه داره. چیه این مسخره بازیایی که واسه خودشون ته فیلم میبندن؟!!
  • ۱ نظر
  • ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۰۲
  • ۳۱ نمایش

بیگاری

۲۰
خرداد

کسایی که دوره مربیگری مهد رو میگذرونن,پایان کارشون یه دوره کارورزی دارن که 30 ساعت باید برن یه مهدی به انتخاب خودشون,تو کلاسای مختلف بچرخن و کارا رو عملی یاد بگیرن.

این دوره به اسم کارورزی نامیده میشه اما در واقع حمالی مفتی از شخص بدبخت تازه کاره که قرار نیست دیگه چشمت بهش بیفته پس تاجایی که میشه ازش کار میکشی.

دوره خِفّت کارورزی خودم یادم نمیره چطور بی حرمتی رو تو چشمام کردن.

مدیر ما بی حرمتی نمیکنه.با عزیزم قربونت برم چنان کاری از طرف میکشه که تابحال از مربیاش نکشیده.

خدمه ما یه روز مرخصی بدون حقوق گرفت(بماند که چطور پدرشو دراورد) مدیر گفت بجاش یه کارورز بیاد.بدبخت تمام بچه ها رو شست و دستشویی برد.درصورتی که وظیفه مربی این نیست که حالا تو دوره کارورزی تمرینش کنه!!

باید یاد بگیره چطور بچه ها رو مدیرت کنه,عملی قصه بگه,اگه اتفاقی افتاد چطور باهاش مواجهه بشه و خیلی چیزای دیگه که این دوره رو میتونه مفید کنه اما مدیرای مهد با خدانشناسی شون چنان بیگاری از این آدمای تازه کارِ عاشق بچه میکشن که تا عمر دارن یادشون باشه.

کارورز قبلی سی ساعتش تموم شده بود و مدیر تمام کارای رو زمین مونده ی مهد رو ازش بیگاری کشیده بود.روز آخر صداش کردم سوالی نداری؟ ببین من تو فلان کار این روش رو بکار میبرم.تو این موقعیت اینطوری.اینجا باید اینکارو بکنی.اینجا با فلان روش جواب نمیگیری.سوالی نداری؟

نگام کرد و گفت نه.سوالی ندارم.خیلی ممنون که کمکم میکنید.

نمیدونست این کارا وظیفه ماست و اون به امید کار تو این مهد مث خر تا روز آخر جون کند درصورتی که نیروی مهد تکمیله و مدیر اینو خوب میدونست اما بازم کار خودشو میکنه...

حرف آخر اینکه تازه کار باشی و چم و خم مسیر رو ندونی,سوارت میشن. هیچ اجتنابی هم نداره و تا بوده همین بوده.چون آدمها انصاف تو وجودشون نیست.

  • ۲ نظر
  • ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۲۱
  • ۳۰ نمایش

سینه سوزان

۱۵
خرداد


 

همه چی ازینجا شروع شد...

که از روی بی عقلی گفتی خدایا سینه ای ده آتش افروز

وقتی نمیفهمیدی معنی حرفت چیه و مزه مزه نکرده خواستیش. 

توانشو داشتی شبها بسوزی و بیدار بمونی؟

میتونستی عمرتو بذاری پای این راه؟

باید یک بار دیگه ثابت میکردی "ظلوما جهولا" یی که پدرت انتخاب کرد؟

نمیدونم کِی خواستم و چطور این همه درد هوار شد سرم که نتونستم حلاجی اش کنم و فقط گفتم برَِش دار...من آدمش نیستم. کم طاقتم.خدایا غلط کردم...

الان یه سالی میشه زخمای این درد تیمار شده.

میترسم وقتی دوباره سرپا شدم, شبی شبیه شبهای سالهای جهالت, دوباره شور عشق بزنه به سرم و قلبمو قمار کنم...

خدایا با ما قدر کفایتمون بساز نه اندازه دهنمون...

  • ۱ نظر
  • ۱۵ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۲۷
  • ۲۵ نمایش

هق هق

۰۵
خرداد


کاش منم مثل اون وقتی به درد میرسیدم,قابلیتشو داشتم به هق هق برسم و گریه کنم.شاید آروم میشدم
  • ۳ نظر
  • ۰۵ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۲۳
  • ۴۰ نمایش

طی چند سال گذشته، دو-سه باری با دوربین مصاحبه داشتم.به طور اتفاقی.

جدای از استرسی که چاشنی همیشگی هست,یه حسی جلو دوربین به آدم دست میده که غیرقابل کنترله. یه حسی که از کنترل اجتماعی نشات میگیره. انگار ناخوداگاه خودت رو به چیزی نزدیک میکنی که مورد اقبال عمومیه. دوست داری تو چارچوبی قرار بگیری که تو حیطه اجتماعی تعیین شده یا اگه از اون حدود دست درازی میکنی,دوست داری بازم جذاب باشه.

تجربه جلو دوربین واقعا فرق میکنه.نمیدونم چرا. دفه اول که به کارم فکر کردم دیدم چقدر از خودم بدم میاد. من اونی نبودم که نشون دادم. به خودم قول دادم دیگه جلو دوریین قرار نگیرم اما باز هم پیش اومد و باز هم اون شرایط قبلی...اینبار آگاهانه تر.اما بازم نتونستم به طور کامل روی خودم تسلط داشته باشم. 

دوربین تو رو میرسونه به چیزی که دیگران از تو میخوان نه اونی که هستی . شاید حتی گفتنِ اونی که دوست داری باشی(خواسته و آرزوها) هم برای دیگران جذاب باشه اما میدونی باز هم حقیقت نیست چون هنوز اتفاق نیفتاده و از آینده حرف میزنی پس رو تخته سنگ محکمی نایستادی.

وقتی برای بار سوم بهم ثابت شد نمیتونم رو خودم کنترل داشته باشم,فهمیدم چرا سیاستمدارا,بازیگرا و تمام افراد مشهور زندگی گندی دارن که گاهی خودشون حالشون از خودشون بهم میخوره.

دوربین،این گردیِ کوچیکِ پر استرس, قدرتی داره که تا دربرابرش قرار نگیری,نمیفهمی چقد قدرتمنده.

باید رو خودم کار میکردم که وسیله ای به این کوچیکی,اینطور روی فکر و شرفم تسلط نداشته باشه.باید عمیق رو این ترس کار میکردم.اما نتیجه اش فقط دوری بود. دوری از نگاه مستقیم به لنزی که نه خطا برم نه بترسم تا خودم باشم.

و اگر بدونید مستندسازی چه کار پرخطر و بزرگی تو این حیطه محسوب میشه...

  • ۱ نظر
  • ۰۳ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۱۳
  • ۲۷ نمایش

دلتنگی
خوشه انگور سیاه است
لگد کوبش کن
لگد کوبش کن
بگذار ساعتی
سربسته بماند
مستت می کند اندوه


"شمس لنگرودی"

  • ۰ نظر
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۳۷
  • ۳۹ نمایش

داشتم داستان هدهد و سلیمان رو برای بچه ها تعریف میکردم.کلیت داستان اینه:

"سلیمان نبی پادشاهی بود که زبان پرندگان رو میدونست و همه درخدمتش بودند. بالای سرش همه دوشادوش هم پرواز میکردن و به نوعی سایه بان ایجاد میکردند تا نور خورشید اذیتش نکنه.یه روز نور خورشید میفته رو صورتش میفهمه هدهد نیست. میگه بهتره دلیل خوبی برای غیبتش داشته باشه وگرنه من میدونم و اون...

هدهد میاد و از بلقیس و تختش خبر میده و اینکه تو اون سرزمین کسی خداپرست نیست.

سلیمان نامه میده به هدهد که برسونه به سرزمین ملکه.

ملکه شروع میکنه به شور و مشورت و میگه خونریزی و جنگ عاقبت خوشی نداره

ملکه تصمیم میگیره هدیه بفرسته اگه قبول کنه که یعنی پادشاست اگه قبول نکنه یعنی چشم نداره به اموال دنیا و پیامبره.

سلیمان هدیه ها رو رد میکنه و تصمیم میگیره حمله کنه به اون سرزمین تا خداپرستشون کنه!

 بلقیس تصمیم میگیره بره پیشش.

قبل از اومدنش سلیمان دستور میده تختشو زودتر از خودش بیارن.

ملکه معجزه تخت و قصر شیشه ای رو که میبینه, خداپرست میشه و در بعضی روایات,بلقیس و سلیمان باهم ازدواج میکنن."

چند نکته موقع تعریف داستان و سوالات بچه ها ذهنمو به خودش جلب کرد:

  • ۳ نظر
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۱۱
  • ۴۳ نمایش