مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

دعوا

۲۳
مهر

یه بخشی از وجودم هست که گه ترین بخش ممکن هر اتفاقی رو درنظر میگیره

یه بخش دیگه هم حالش خوبه و همه چیزو خوب میبینه

این دوتا همیشه باهم دعوا دارن.

همیشه یه کاری میکنم دومی برنده بشه.

اما به محض مواجهه با واقعیت,متوجه میشیم اون بخش گهه چقد خوب از همه چی خبر داره!!

واقعیت اینه دنیا و اتفاقاتش,گهی بیش نیست و ما خودمونو مچل کردیم.

هیچ وقت هیچ اتفاق خوبی رخ نمیده مگر اینکه صدبرابرشو از ما بگیره روزگار

دیگه وقتشه اینو باور کنم. بسه خوش خیالی.بسه

  • ۲ نظر
  • ۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۸:۵۷
  • ۱۴ نمایش

بعضی مادرام هستن فک میکنن وظیفه اصلیشون زاییدن بوده و همینکه تخم بچه از تخم اوناس,سهمشونو از مادری ایفا کردن و حالا نوبت بقیه اس که سهم شونو ادا کنن و از بچه نگه داری و تربیت کنن...

خوش بحالت که میتونی بزایی!!!

آخه ماها نمیتونیم و از قدرت عجیب تو در شگفتیم و همگی منتظر این لحظه باشکوه بودیم...!!!

همه حیوانات بلدن بچه بیرون بندازن.

آخه فک نکردی یه نقش و خطی رو بچه تو باس بندازی؟!

اون تحصیل و کار,چقددددررررر ارزش داره که بچه تو ول کردی و اونو ادامه میدی؟!

دکترا بخوره تو سرت وقتی نمیدونی مادری یعنی چی...

میذاشتی لااقل نقش پررنگ زاییدنتو بعد تحصیل انجام میدادی...

انقد رو زندگی خودت کنترل نداشتی خانم تحصیل کرده باشعور بافرهنگ؟!؟!

یکم فک کن بعد اقدام کن...

  • ۲ نظر
  • ۲۲ مهر ۹۶ ، ۱۶:۴۱
  • ۱۶ نمایش

دوست دارم با شوهرم بعد ازدواج بریم یه جای دور

یه جایی که فقط خودمون باشیم

بدون حضور هیچ کس

نه خبری از خانواده ی من باشه نه خانواده ی اون

نه دوستای من,نه دوستای اون

که رو پای خودمون وایسیم و برای هم زندگی کنیم

نه دخالتی باشه نه حرف اضافه ای.

دلم میخواد تا چند سال اول,خودمون تنهایی,همدیگه رو کشف کنیم تا وقتی که اونقد نسبت به هم شناخت داشته باشیم که اگه برگردیم وسط خیل جمعیت,ترسی از کسی و حرفی نداشته باشیم. به هم چفت شده باشیم.محکمِ محکم

همه اینا مستلزم یه شناخت خوب از آدمیه که در عین تازه واردی, اونقد مطمئن باشه که منو از بیست و خردی زندگی گذشته ام جدا کنه تا مسیر تازه ای رو شروع کنیم...

حداقل به اندازه یک سال, آشنایی پیش از ازدواج برای شناخت

شاید هیچ کدوم از حرفایی که زدم تو عالم واقع عملی نشه , ولی آدم که از ارائه آرزو و ایده هاش منع نشده...حداقل نوشته باشمش.

  • ۲ نظر
  • ۱۴ مهر ۹۶ ، ۲۲:۱۱
  • ۲۱ نمایش

عبور

۰۶
مهر

 

بعد از یه جست و جوی طولانی....رسیدن به حقیقت...حقیقتی که انتظار نمیرفت این شکلی باشه...حقیقتی دردناک و غیرقابل باور...

 

 تویی که وسط ماجرا بودی و هیچ کاره...حالا باید جمع کنی و بری

با وجود همه تلاشها برای فهمیدن واقعیت ، حالا هییییییییچ کاری از تو برنمیاد و چاره ای نمیمونه جز رفتن...

چاره ای نیست چون گندی بالا اومده که بدست تو نبود و بدست تو هم پاک نمیشه.

معنی رفتارا رو نمیفهمی چون تو جایگاهشون نبودی.

اتفاقی نمی افته مگر به خواست همون آدما. مگر با گذشت زمان....

پای رفتن داری؟

دلِ جا گذاشتن...؟

باید بری

 

*سکانس پایانی فیلم بازگشت Regression

شبیه سکانس پایانی 4 سال زندگی ...تابستون پارسال...

  • ۱ نظر
  • ۰۶ مهر ۹۶ ، ۲۰:۱۷
  • ۱۸ نمایش

مَرگانه

۳۰
شهریور



همیشه تو این خراب شده ، پیام تسلیتی آویزونه.

  • ۰ نظر
  • ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۴۸
  • ۱۶ نمایش

سفر به زمان

۲۴
شهریور

گفت سفر در طول زمان تخیلی نیست؛ یه امر کاملا علمیه. وقتی تو بیشتر از سرعت نور بتونی حرکت کنی،میتونی فراتر از زمان پیش بری.

ولی هنوز وسیله شو نساختیم.هنوز علم ساخت این وسیله پیدا نشده که در آینده میشه.

پرسیدم: و تو چه سهمی تو ایجاد این آینده داری؟

گفت من شبیه آرزوهام نشدم. .تلاشی براشون نکردم...

ولی میدونم که میتونه. تو چشماش خوندم باور رو.

همینکه ذهنش تا اینجا کشیده، همینکه همچین چیزی براش مهمه، همینکه ذهنش قابلیت پذیرش تخیل این واقعیتو داره، یعنی میتونه.

کافیه اراده کنه.کافیه بخواد که زندگی معمولی نداشته باشه و جدا شه.

مگه کاترین جانسون همین مسیرو نرفت...

  • ۵ نظر
  • ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۹
  • ۳۶ نمایش

جامانده

۲۲
شهریور

بعضی اتفاقات تو زندگی,اونقد سنگینن که گاهی آدما خودشونو تو برهه ای از زمان جا میذارن و تنها جسم متحرک شون باقی عمرو ادامه میده

یا نه. شادن, میخندن و همه جوره معمولی زندگی میکنن اما ...دیگه اونی نیستن که بودن. میشن یه آدم معمولی مثل همه. اونا منِ واقعی خودشونو جا گذاشتن. همون جوهره ای که اونا رو خاص و با هویت مستقل از میلیاردها آدم رو زمین میکرد...

آدمی که کوله بار حسرتی رو به دوش میکشه,زندگی نمیکنه...اونی که به آرزویی نرسیده,کامجویی نکرده,خودشو جا گذاشته و همیشه چیزی کم داره...میلنگه...

تلخی اش اونجاست اون آدم کسی باشه که زندگیتو رو وجودش بنا کرده باشی... که با فروریختنش,فرو بریزی...

  • ۰ نظر
  • ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۱۵
  • ۱۹ نمایش

مرگ خودخواسته

۲۰
شهریور

به اونایی که خودکشی میکنن پیشنهاد میکنم برن سوریه.

چون اونا که دارن خودشونو میکشن,حالا چه فرقی میکنه از صخره,با قرص یا جلو داعش؟

تازه اگه تو سوریه بمیرن, عنوان قهرمانی و شهادتم نصیب خودشون و خانواده شون میشه!

اینجوری شاید احساس کنن اگه زندگیشون مفید نبود,لااقل مرگشون فایده داشته!

  • ۱ نظر
  • ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۳۲
  • ۲۳ نمایش