مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

من نمیپسندم

۲۶
شهریور

ساعت از نیمه شب گذشته و همه جا ساکته.

صدای لباس شویی تو خونه پیچیده.

بابا سرشو از گوشی بیرون میاره , رو میکنه به مامان و میپرسه: کار لباسشویی تموم شد لباسا رو ببرم پهن کنم؟

دارم از پذیرایی رد میشم اما با تندی نگاه میکنم و میگم : صدای ماشین داره میاد. پرسیدن داره؟!

هیچ کدوم به روی خودشون نمیارن. 

برای کسی اصلا مهم نیست حرفی زدم!

بعد از یه مدت یادم میفته منِ احمق تو رابطه این دونفر هیچ وقت نباید دخالت کنم.

بابا با این حرفش داشت میگفت: "عزیزم! من حاضرم هرلحظه که بگی,برای خونه هر کاری انجام بدم. تو اشاره بده تا من بلند شم.ماچ ماچ"

و همه این عبارات, ترجمه جمله "کار لباسشویی تموم شد ببرم پهن کنم" بود که منِ نفر سوم , هیچ وقت نمیفهمم.

عاشقانه هاشون خیلی زمخت و دوره.ولی خودشون میفهمن و باهم حال میکنن.

  • ۱ نظر
  • ۲۶ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۱۷
  • ۱۳ نمایش

پررو

۱۲
شهریور

مرتیکه جلسه اول,به عنوان آپشن مثبتش با تبختر میگه بدغذا نیستم.ایراد نمیگیرم.

نیستی که نیستی. کارد بخوره شکمت. مگه اومدی کلفت بگیری که قبل از پرسیدن اخلاقیات طرف,اینجوری خودتو معرفی میکنی؟!؟

  • ۲ نظر
  • ۱۲ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۴۸
  • ۲۹ نمایش

تعلق به اموال

۱۱
شهریور

عصر روز دوم بود

که زنها یواشکی جمع شدن دور هم و گفتن باید همه لباسا و وسایلو بذاریم تو کارتن,همین امشب بذاریم سرکوچه.

خشکم زد. همینطوری از خبر فوت,شوکه شده بودیم. اصلا باور اینکه تا همین دیروز با ما بوده و امروز نیست,به تنهایی غیرقابل باور بود.حالا میخواستند هر اثری از این آدم رو در کوتاه ترین فاصله ممکن , نابود کنن. برای اعتراض اومدم وسط. گفتم این نامردیه.پس وقتی مادرش دلتنگ شد,کجا بره؟ چی رو نگاه کنه؟

گفتن اینطور که بدتره...هرلحظه میبینه و یادش میفته...

گفتم شاید لباسی یا وسیله ای باشه که بیشترین خاطره رو داشته باشه و نخواد از دستش بده. شما که خبر ندارید.خودش باید اینکارو انجام بده

دوباره گارد گرفتند که توان نداره و حالش بد میشه و غیره.

بد شرایطی بود. همه توی شوک بودن.کسی فکر این روزها رو نمیکرد.و از همه بدتر,تصمیم گیری برای همین چیزهای جزئی اما مهم...

برگشتیم خونه. در کمدم رو باز کردم.دونه دونه وسایلم رو نگاه کردم. همه شون رو دوست داشتم. از اینکه خودم جای اون میمردم,هیچ ابایی نداشتم و حتی آرزو هم کردم. اما دوست نداشتم بعد مرگم اینطور رفتار کنن.

مثلا فکر کن اتاق استاد رو فردای فوتش به کس دیگه ای میدادن...توهین نبود؟ معنیش این نمیشد که چقد خوشحالیم تو مردی و جامون باز شد؟

باید قبل از مردنم,کار رو تمام کنم تا هیچ وابستگی یا حتی دلهره برای همین کمد وسایل نداشته باشم...که هرچی به سرش آوردن,اثری روی من نکنه...

  • ۰ نظر
  • ۱۱ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۱۵
  • ۱۴ نمایش

تیپ همراه

۰۸
شهریور

اولا فک میکردم باید دنبال آدمی بگردم که هنرمند باشه. فعالیت هنری انجام داده باشه.

اما از وقتی تو دانشکده با چن نفر برخورد کردم و دیدم چقد تعطیل اند,فهمیدم این جماعت بدرد من نمیخورن.

گاها رفتار بچه های خودمون هم رو مخم میرفت. لوس بازیا,بی منطقیا,بی فکر عمل کردنا اصن داغم میکرد.این شد که فهمیدم شاید من از درون به سمت هنر و خلاقیت و این چیزا سوق پیدا کرده باشم,ولی چارچوب فکری ام کاملا مهندس گونه است. شاید چون تو خونه,تحت تربیت دیگه ای بزرگ شدم.

این تعارض درونی و پذیرشش,اوایل خیلی اذیتم کرد.ولی به خودم فهموندم من همچین آدمی ام. 

و مشاور هم تایید کرد. گفت تیپ شخصیتی من متفکر و قضاوتگره؛ یعنی برای هرکاری دنبال دلیل عقلانی میگردم و دوست دارم خودم انتخابگر باشم.

در حالیکه اون افراد اکثرا احساسی و دریافتگرند. باری به هر جهت و انتخاب بر اساس محرک های آنی و حسی😐

این آدمها بدرد من نمیخورن. تکیه گاه زندگی نیستن. نمیتونم روشون حساب کنم. آدم زندگی من , همین که "نگاه زیبایی شناسانه" داشته باشه,کافیه.

  • ۰ نظر
  • ۰۸ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۲۲
  • ۱۳ نمایش

شرایط ضمن عقد

۳۱
مرداد

تو.خواستگاری قبلی داشتم فکر میکردم برای بله برون چی بزنم که خدا رو خوش بیاد؟

دیدم حق مسکن,طلاق,اشتغال,تحصیل,حضانت رو باید بگیرم.

باز شب نشستم گریه کردم که این چه زندگی تخمیه که زن باید قبل ازدواج هوشیار باشه تا حقوقشو ثبت قانونی کنه وگرنه بعد ازدواج میشه سگ دریوزه شوهر که هرغلطی خواست بکنه...

چرا من باید برای ثبت حقوق انسانی خودم , برای حفظ شان کرامت انسانی خودم,بجنگم؟!که انگار دارم چیزی فراتر از حد خودم میخوام؟!

تازه اگر ثبت کنی,به همینجا ختم نمیشه؛ بهت میگن دنبال زندگی نیستی.اومدی معامله.

کون مادرشوهر و خواهرشوهر تا فیهاخالدون میسوزه که خودشون عمری جوری زندگی کردن که وا بدن و چیزی نخوان حالا عروس کون نشسته از راه رسیده و همه چی میخواد؟! و اینطوری ، سنگ بنای دعوا و تخم کینه اولیه کاشته میشه و با دید اجنبی به عروس نگاه میکنن نه زن صمیمی زندگی و دائم تو گوش پسرشون میخونن تا دعوا و جدالهای اصلی شروع بشه.

مسلما تو هیچ کدوم از این موارد,پدر و مادرم همراه من نیستن و همون نگاه سنتی رو به زن دارن که شوهر کردی دیگه برو همونجا بمیر.

برای این موضوع رفتم مشاوره. گفت ببین.تو ایران هیچ وقت هیچ چیز به نفع زن نیست. حتی وقتی اینا رو هم بگیری ,باز طول میکشه تا بتونی بهش دست پیدا کنی ,اونم با شرایط خاص خودش...

و خواهر خودشو مثال زد که حقوق خونده بود اما شوهرش آلت مردانه نداشت و بنا به قوانین , نمیتونست اینو ثابت کنه و پزشکی قانونی دوبار از زن ,سند بکارت گرفت و بعد سراغ اون عوضی رفت و چقد این پروسه برای طلاق طول کشید و چقد اذیتش کردن...

گفت حق مسکن و طلاق و این چیزا فقط روی کاغذه. شوهر اگه عوضی باشه,بلده چطور برینه به هیکلت که خودت وا بدی...و مثالهای دیگه از مراجعینش برای اثبات حرفش.

ولی میترسم. میترسم هیچی نخوام و وقتی نخواستم با اون زیر یه سقف زندگی کنم,هیچ پشتوانه ای نداشته باشم و کل این چند سال زندگیم وقف اون آدم,هوا بره و هیچی برام نمونه....مگه دور و برم نمونه ندیدم؟

گاهی که این چیزا رو میبینم, میخوام دور همه چی رو خط بکشم و بیخیال رفتن بشم. لااقل تو خونه بابا هرچقدر درجا بزنم,احساس خسران و عقب رفت نمیکنم...

گاهی هم میگم کاش یکی پیدا بشه,بی پدر و مادر,هیچی نداشته باشه,هیچی.فقط دنبال زندگی باشه. با هم بریم شهرستان,تو کوره دهات , دوتایی از صفر شروع کنیم و "زندگی" کنیم.

حتی اگر درصدی,خواستیم جدا بشیم,بدونم که هردوتامون یه اندازه از این زندگی بهره بردیم.به هر دلیلی قراره راهمون از هم جدا بشه, با دل خوش جدا بشیم.

عمیقا دنبال یک متعهدِ بی پولِ بی پدرومادر میگردم.

  • ۳ نظر
  • ۳۱ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۱۱
  • ۴۴ نمایش

ترس عمیق

۲۷
مرداد

حالا شاید شما بخندید اما بعضی وقتا میشینم گریه میکنم اگه ازدواج کردم و طرف آدم نبود و خواست زجرکشم کنه و من جلوش وایسم و جلوم وایسه و طلاق بخوام و طلاق نده و بگه انقد صبر میکنم کنم که گیسات مث دندونات سفید شه,من چه گهی بخورم؟ 

وقتی حدس میزنم مامان و بابا موافق اونن که زن باید اهل سازش باشه و سرش پایین بیاد,حس ناامنی میکنم و میگم سگ برینه سر قبر شوهر. اصلا ازدواج نمیکنم.

اونوقت بالشو بغل میکنم,پتو رو میکشم رو سرم و با ترسم گریه میکنم...

  • ۱ نظر
  • ۲۷ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۳۸
  • ۳۳ نمایش

مردم بی شرافت

۲۴
مرداد

آقا ما یه غلطی کردیم گفتیم حالا که همه چی پولی شده و هدیه و شرافت انسانی کمیاب,این وسط یه کاری کرده باشیم و به رایگان خون هدیه بدیم.

یارو گفت شما رو مرز کم خونی هستید.حاضرید؟

با اطمینان گفتم بـــــله! بگیرید.

اما از بخت بد من,از وقتی رسیدم خونه تا دو روز تهوع

بعدش هم تا یه هفته مث خرس ,خواب آلود و خسته

لبها رنگ پریده و صورت بی رمق.

گفتم اینطور نمیشه. باید جبرانش کنم.

پسته جواب نداد. رفتم سراغ جیگر ...

گفتم اقا جیگر داری؟ مگسا رو پروند,بلند شد گفت چقد میخوای؟

گفتم چنده؟

گفت کیلویی هفتاد و چن تومن

گفتم حالا بکش

رفت بزرگترین جگر سینی رو با سه تا دل انداخت رو ترازو,گفت 80 تومن

برق از سه فازم پرید. گفتم اقا کمتر بده

رفت یکی کوچیکترو برداشت,دوباره داشت دل میذاشت.گفتم فقط جیگر😒. گفت این یکی 60 تومن. 

اینجوری نگاش کردم😞

گفت اصن چقد میخوای؟

گفتم من از قیمتا خبر نداشتم اقا. تاحالا جیگر خرید نکردم. 30 تومن بده.

تهشم عذرخواهی و تشکر و این حرفا.

تو راه,فاز شکوه برداشتم که چه وضعیه...چس مثقال جیگر 30 تومن؟ این چه مملکتیه و چه اقتصاد و چه زندگیه...

اقا ما رسیدیم خونه. جیگرا رو سیخ زدیم .

😮 دهنم وا موند. این که بیشتر از خریدای قبلی مونه. میشه حدودا 11 سیخ! اصلا اضافه میاد باید بذارم فریزر...

بعد یاد فروشنده افتادم که به چه قشنگی داشت میکرد تو پاچه ام چون من تو خرید جیگر تجربه ای نداشتم...

لعن اصلی رو باید به حیواناتی فرستاد که ذره ای شرافت تو وجودشون ندارن...

مشکل ما فرهنگیه,نه اقتصادی.

منم شکر میخورم وقتی چیزشو ندارم , فکر کمک انسانی میزنه به سرم و 50 تومن باس خرج کنم تا به حالت عادی برگردم...

  • ۰ نظر
  • ۲۴ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۱۳
  • ۲۴ نمایش

وقتی یکی محکم میگه نه ، یعنی نه.

یعنی حضورت اعصابو بهم میریزه.

یعنی عصبانی شدن تا نفرت. 

یعنی حس ناامنی از وجود یک سایه.

یعنی گمشو برو. ول کن. 

حتی اگه علنی مزاحم نشی, همینکه تو ذهنت تسخیرش میکنی,یعنی مزاحمت و نفرت.

این ارادت نیست.رنجشه


بعضی مواقع بچه ها میچسبن به یکی و از روی ارادت دوست دارن باهاش بازی کنن,حرف بزنن,کنارش بشینن و حتی ببوسنش.

از همین حالا بهشون یاد میدم وقتی طرف دوست نداره,نزدیک نشو.ولش کن.دلش نمیخواد با تو باشه.برای بوسیدن,ازش اجازه بگیر.

بفهم چون وقتی بزرگ شی,کسی نیست این مسائل ساده جزئی رو برای تو شرح بده و از روی علاقه میشی کَنِه و مزاحم و منبع نفرت کس دیگه.

بفهم و این روابطو بلد باش.

وقتی هرکاری تونستی کردی و تو رو نپذیرفت,ولش کن،اون مال تو نیست.اینو بفهم.

  • ۱ نظر
  • ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۳۵
  • ۳۲ نمایش