مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

دلتنگی
خوشه انگور سیاه است
لگد کوبش کن
لگد کوبش کن
بگذار ساعتی
سربسته بماند
مستت می کند اندوه


"شمس لنگرودی"

  • ۰ نظر
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۳۷
  • ۱۱ نمایش

داشتم داستان هدهد و سلیمان رو برای بچه ها تعریف میکردم.کلیت داستان اینه:

"سلیمان نبی پادشاهی بود که زبان پرندگان رو میدونست و همه درخدمتش بودند. بالای سرش همه دوشادوش هم پرواز میکردن و به نوعی سایه بان ایجاد میکردند تا نور خورشید اذیتش نکنه.یه روز نور خورشید میفته رو صورتش میفهمه هدهد نیست. میگه بهتره دلیل خوبی برای غیبتش داشته باشه وگرنه من میدونم و اون...

هدهد میاد و از بلقیس و تختش خبر میده و اینکه تو اون سرزمین کسی خداپرست نیست.

سلیمان نامه میده به هدهد که برسونه به سرزمین ملکه.

ملکه شروع میکنه به شور و مشورت و میگه خونریزی و جنگ عاقبت خوشی نداره

ملکه تصمیم میگیره هدیه بفرسته اگه قبول کنه که یعنی پادشاست اگه قبول نکنه یعنی چشم نداره به اموال دنیا و پیامبره.

سلیمان هدیه ها رو رد میکنه و تصمیم میگیره حمله کنه به اون سرزمین تا خداپرستشون کنه!

 بلقیس تصمیم میگیره بره پیشش.

قبل از اومدنش سلیمان دستور میده تختشو زودتر از خودش بیارن.

ملکه معجزه تخت و قصر شیشه ای رو که میبینه, خداپرست میشه و در بعضی روایات,بلقیس و سلیمان باهم ازدواج میکنن."

چند نکته موقع تعریف داستان و سوالات بچه ها ذهنمو به خودش جلب کرد:

  • ۱ نظر
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۱۱
  • ۱۵ نمایش

رفت که رفت

۱۴
ارديبهشت

یه روزی که دلم براش تنگ شده بود ، اومدم کامنتاشو بخونم...

همینطور خوندم تااااا رسیدم به :

انقدر بدم میاد اینایی که ازدواج میکنن از آءمیت ساقط میشن، تا همین دو روز پیش مثلن صبح تا شب با طرف بودی یهو یه مرد میبینه همه چی یادش میره :|

واقعا دیگه هیچی نداشتم برای گفتن...

بیخیال کامنتا شدم.رفتم سراغ کارای خودم.

لااقل اینطوری حرف نمیزدی، کمتر دل آدم میسوخت....

  • ۰ نظر
  • ۱۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۵۹
  • ۲۱ نمایش

حس انجام وظیفه

۰۶
ارديبهشت

 

 

وقتی حس انجام وظیفه از درون تحریک ات میکنه برای انجام کاری...

برای آروم ننشستن و حرکت...

این بابا ، مسئولیتی تو جرایم رایانه ای داشته

وقتی از یه سری چیزا آگاه میشه ، احساس میکنه باید کاری بکنه تا جلو کثافت کاریا رو بگیره...

خودشو منتقل میکنه به بخش جنایی و احساس میکنه یه قدم جلوتر اومده برای مبارزه با ظلم...

وقتی مدیر میفهمه هدفش چیه، بهش میخنده و میگه خیلی جوونی...خیلی چیزا حالیت نیست...

اونم مث دوران دانشجویی من، سرش باد داره!

با پررویی تمام میگه شاید تو پیری و توان تغییر و مبارزه رو نداری...

بعد جنگیدن و سپری کردن این مسیر، میگم واقعیت اینه دنیا اونقد کثیف و پیچ در پیچ و پنهانه که هرچقدر تلاش کنی، نمیتونی قدم از قدم برداری...

مگر با کمک دیگران

دیگرانی که حاضر نیستن از راحتی و زندگی معمولی و روتین خودشون بزنن...

کسی که واقعا میخواد تغییری ایجاد کنه، باید مردمو بیدار کنه و تغییر بده.

که این از مبارزه رودررو با خود ظلم، صدبرابر سخت و طولانی تره...

سریال black mirror  - فصل 3 - قسمت 6

  • ۲ نظر
  • ۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۵۵
  • ۲۹ نمایش

امروز

مامان و بابا داشتن سرِ مساله ای دعوا میکردن که

توی مهد, تذکرشو به بچه ها میدم تا دعوا نکنن.

اکثر دعواهای کلانتری هم سرِ مسائل ساده ایه که آدم بزرگا یاد نگرفتن چطوری حلش کنن که کارشون به اونجاها میکشه.

یا یاد نگرفتن

یا تو بچگی کسی نبود مسائلشونو قضاوت کنه 

یا الگوی مناسبی نداشتن

  • ۳ نظر
  • ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۲۸
  • ۳۲ نمایش

مدیر لایق

۱۶
فروردين

با تجربه ای که تو کارهای جمعی داشتم متوجه شدم همیشه همه ی افراد یک گروه,با هدف واحد پیش نمیرن.مثلا گاهی افراد سعی میکنن کمبود های شخصی شونو تو گروه حل کنن. 

یکی فقط میاد برای خودنمایی

یکی برای رئیس بازی

یکی برای فرار از تنهایی

یکی برای استفاده از مزیت های اون گروه

یکی برای خالی کردن فشارای درونی

یکی برای غر زدن و نالیدن

و همه ی اینها رو باید مدیر/فرمانده/دبیر بشناسه و باهاشون بسازه و در مسیر هدف,گروه رو ساماندهی کنه...

مدیر باید اونقدر سعه صدر و گشایش روح داشته باشه که با وجود فهمیدن مشکلات شخصیتی افرادش,اینو جار نزنه و حتی سعی کنه از طریق کار جمعی,ایراداتشونو برطرف کنه تا گروه منسجم تر پیش بره؛چون پیشرفت همه,منوط به پیشرفت تک تک اعضاست و این از خواص سیستمه...

هرکسی لیاقت فرماندهی و مدیریت و دبیری نداره.

گاهی آدم زیر مسئولیتش میپوکه,متلاشی میشه.

  • ۲ نظر
  • ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۳۲
  • ۳۰ نمایش

اردو جهادی 97

۱۰
فروردين

عید پارسال یه پست نوشتم و توش از مراسمات مزخرف دید و بازدید نالیدم و از فشاری که به تنگ اومده بودم، با خودم قرار گذاشتم سال دیگه تغییرش بدم...

پارسال دوست داشتم سال تحویلو کهریزک باشم که شرایط خونه اجازه نداد.

امسال از دو ماه پیش شرایطو آماده کردم با دخترعمه ام بریم شمالگردی.

شما باورتون میشه من عمه ناتنی دارم که تابحال ندیدمش ؟ زشت نیست؟

خب قسمت چیز دیگه ای شد؛ اول که فکر میکردیم امسال درگیر این خاستگار باشیم که نشد.

به محض اعلام رسمی منتفی شدن ماجرا، رفتم سراغ اردوهای جهادی کرمانشاه.

و بالاخره برای اولین بار بعد از 23 سال، سال تحویل رو پیش کسایی بودم که نمیشناختمشون اما هدف مشترک داشتیم.

مشکلات که زیاد بود اما از این سفر ده روزه، ذهنیت خوب برام مونده.

اینکه مفید بودم. هرروزم با استفاده بود. تو خونه اسیر نبودم. کلی تجربه خوب کسب کردم. کرمانشاه رو دیدم. با شرایط بحرانی و محروم آشنا شدم.اسیر عیددیدنی و خزعبلات خوردنی و زر زدنی نبودم، بسسسسی جای شعف داشت.

باز هم کار گروهی رو تجربه کردم و اینبار با کلی آدم باحال جهادی و همیشه آماده رفیق شدم!

انصافا برای تحقق این اتفاق یکسال تلاش کردم.هم اینکه خودمو آماده کنم تو شرایط سخت چطور دووم بیارم و هم راضی کردن بابا.

 تا باد چنین بادا...

یه لحظه هایی ، عمیقا خدا رو از ته دلم شکر میکردم.

  • ۲ نظر
  • ۱۰ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۵۵
  • ۳۷ نمایش

خواستگار

۱۹
اسفند

اولش که جا خوردم. جلسات جوری پیش میرفت که فکر نمیکردم اونا بگن جوابشون منفیه. رسما منو به عنوان عروسشون بوسیدن.

بابا میگه بهتر که نشد. 

میگم چرا؟

میگه کسی که نتونه جلو خانواده اش از الان وایسه,بعدا هم نمیتونه.

پسره راضی بود. خیلیم راضی بود. اما وقتی رفت با خانواده اش مشورت کرد,نظرش کاملا برگشت.

بابا بهش گفت هروقت تونستی جلو خانواده ات وایسی و بگی من همینو میخوام,برگرد...

دوست داشت برگرده. معلوم بود رفته راضی شون کرده که دوباره زنگ زدن برای ادامه دادن جریانات. ولی انقد زور خانواده زیاد بود که همه چی دوباره برگشت.

حتی اگرم پیش میرفت ,باید با پنج تا خواهر یه تنه میجنگیدم و زندگیمو نگه میداشتم. باید پسره رو میپختم و مردش میکردم...

مامان میگه ناراحتی؟

میگم نه. ما که وابستگی نداشتیم. فقط حوصله ندارم دوباره روبروی مردی بشینم ,تو چشماش نگاه کنم و سعی کنم باهاش رابطه برقرار کنم و از سیر تا پیاز خواسته ها و عقاید و زندگیم بگم و همه چیز اونو پیدا کنم. سخته.

  • ۷ نظر
  • ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۵۳
  • ۷۳ نمایش