مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

لِوِل بندی

۰۸
ارديبهشت

برای کسی که به مرحله بالایی از چیزی رسیده باشه و سطح معیارش همون شده باشه,سخته که به کمتر از اون قانع بشه

مثلا دبیرستان ما که تا دلت بخواد اساتید بنام کشور رو دور هم جمع کرده بود و ما رو با سطحی از علم اشنا کرد که صدسال دیگه اساتید خنگ و عقب مونده ما نمیتونن به گرد پاشون برسن. هیچ وقت علم دبیرستان و دانشگاه برای من برابری نمیکرد و احساس میکردم بجای پیشرفت صدقدم عقب تر رفتم.

با احتساب این موضوع,داشتم فکر میکردم چقدر انتخاب همسر میتونه برام سخت باشه؛

وقتی پدری داشتم که نهایت مردانگی رو ازش دیدم,چطور میتونم بچه بازی های یه مذکر دیگه رو جایگزین این تکیه گاه محکم زندگیم کنم؟

بابام ازونایی بود که خونه خودشون نون نمیگرفت اما بعد زن استوندنش,جوری مسولیت زندگی رو برعهده گرفت که لج خونواده شو دراورد

بابای من نه قد رشید داره نه چهره برد پیتی اما مردونگی تو رفتارش موج میزنه و همین متمایزش میکنه.

نگرانم برای اینده. برای انتخابم. برای از دست دادن تکیه گاهی که هیچ وقت دیگه امنیت و اطمینانی مثل اونو پیدا نمیکنم...شاید معنی بزرگ شدن همین باشه...دست شستن از داشته های خوب و خونه نرم و گرم و رهسپار شدن به امید یافته های بهتر...

  • ۰ نظر
  • ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۱
  • ۶ نمایش

مثل یه مرد!

۰۵
ارديبهشت

یه بقالی جدید وا شده

معلومه طرف سرمایه خابونده توش که با انواع پاستیل و غیره ,کارشو شروع کرده نه فقط ماست و شیر و ضروریات بقالی!

از استرس یارویی ک پشت دخل وایساده هم معلومه تازه کاره...

آی حال میده دزدی میکنی از این آدما!! که با عزم و امید و کلی سرمایه و نابلدی شروع کردن یه کاری رو, زمینشون بزنی..!!

خدا خوب با این مقوله آشناست! حسابی چن بار تو این زمینه بهم حال اساسی داده!

قشنگ جوری عادتم داده که وقتی تصمیم به بلند شدن میگیرم, منتظر باشم برام زیرپا بگیره تا یاد بگیرم چطور مثل یه مـــــــرد رو پام وایسم...

  • ۳ نظر
  • ۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۵۲
  • ۲۱ نمایش

مترسک

۲۸
فروردين

کار ندارم رامبد چه چرت و پرتی میگه

چه عروسکای سطح پایینی آورده

نیما یا اون تلفنه چقدر مزخرف و بی محتوان

یا گپ با مهمونا چقد حوصله سر بر شده

روی صحبتم با مهمونای خندوانه س؛

یعنی انقد بیکار و علافن که حداقل 6 ساعت ضبط برنامه به این مزخرفی رو میتونن تحمل کنن؟!

یعنی انقد ارزش برای خودشون قائلن که با چرت و پرتای یه سری احمق بخندن و برای تبلیغ اسنوا دست بزنن؟!

یعنی دیده شدن تو تلویزیون برای چند دقیقه انقد خفت میخواد؟!

چرا همچین مردمی داریم؟! چرا اینا ناراضی نیستن؟!

خب تا وقتی یه عده مثل مترسک باشن که دیگران هرجوری میخوان باهاشون برخورد کنن و صفر و صد براشون فرق نکنه،که رامبد به همین روند ادامه میده...

چرا کسی بهش برنمیخوره؟!

  • ۶ نظر
  • ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۰۹
  • ۵۷ نمایش

جانمانده

۲۶
فروردين

یکی دیگه از خوبیای نماز جماعت اینه حتی وقتی دیر رسیدی , نمیگن فرصتت سوخت،تو باختی، دیگه نمیتونی بیایی، برو...

میگن بیا,ولی یواش بیا...جوری بیا که اومدنت نظم ما رو بهم نزنه...جوری خم و راست شو و تفاوت دیراومدنتو جبران کن که نه تو تباه شی نه نظم ما...

بیا که حتی "تو"ی جامونده هم عظمت ما رو باشکوه تر میکنی...بیا و با ما متحد شو, بیا که صف های ما حتی با دیراومدنت کاملترم میشه عزیز خدا...

.

.

بگمونم مسجده که اینروزا میتونه ضربه های روحی اجتماعیمو درمون کنه...

  • ۱ نظر
  • ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۱۹
  • ۲۷ نمایش

پاکدامن

۲۵
فروردين

همونطور که میدونین بعضی از واژگان و اصطلاحات با معنای ظاهری شون ارتباط دارن و بعدها به صورت کنایه درمیان و دور از ذهن میشن

یعنی اصل ماجرا برای نسلهای آینده فراموش میشه اما حقیقت همون داستان ابتداییه است که براساسش مَثَل یا اصطلاح شکل میگیره

مثلا واژه پاک دامن

به طور کلی میدونیم پاکدامن یعنی عفیف و درستکار (که البته  خشک دامن درست تَرِشه!)

فک کنم سر کلاس حافظ یا مرصادالعباد بود استاد ما رو با حقایق این امر آشنا کرد!

درحقیقت تردامن، به همون معنای ظاهری ش برمیگرده. منظور از دامن، شلواره و امروزه همون لباس زیر و شرت!

و به کسی که دائما درحال "تردامنی"ه ، به طور کلی میگن فاسق و گناهکار!

شما بشنوید فاسق! اما خودتون بدونین قضیه از کجا آب میخوره...!

  • ۱ نظر
  • ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۱۱
  • ۲۶ نمایش

پناه به درون

۲۴
فروردين

شیطونه میگه بیخیال همه دنیا, برم شوهر کنم و سر سال بچه مو بگیرم بغل و بو بکشم و عشق کنم و تمام همّ و غم و شورمو بذارم برای تربیتش,بیخیال همه دنیا...

فکرم داره منفجر میشه از فشار

از ترس

از بی ثباتی روی امواج

از بحث و کل کل برای محیط امن و پرنشاط تربیتی برای آدمای دیگه که شکست خورد

از ناتوانی برای انجام تمام ایده های بزرگ محیطی ام

نخواستیم دنیای بزرگ

همون من باشم و خانواده ی کوچیک خودم...

یه امنیت نسبتا گرم برای ادامه زندگی.همین

گور بابای ایده های بزرگ اجتماعی

  • ۰ نظر
  • ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۱۱
  • ۲۷ نمایش

تا حالا به سبک کارای مهران مدیری دقت کردین؟

کلا بر پایه انتقاد ساخته شده.

یعنی منتظره ببینه بقیه چی کار میکنن، با فراست و توجه اونا رو میگیره، کمی طنز ترکیبش میکنه و به مردم ارائه میده

خواه مواد انتقادیش فرهنگ مردم باشه خواه مسئولین

اصلا هم کاری نداره گفتنش تاثیری رو جامعه داره یا نه، انگار همون رسالت هنرمند که کارش نشون دادن زخم و درد جامعه س رو به دوش گرفته و پشت هم انجامش میده.

یه کسی مث مهران مدیری اگه تو جامعه ای زندگی کنه که نتونه هیچ اشکال و انتقادی بهش وارد کنه و جامعه در سلامت کامل باشه، قادر به ادامه زندگی نخواهد بود! چون سبک زندگیش رو بر پایه انتقاد پی در پی گذاشته، چون خوراکی برای تغذیه روحش نداره و روز بروز ضعیف تر و ناتوان تر میشه.

داشتم فکر میکردم چقدر خوبه اینطوری نباشیم.

گرچه مهران مدیری نسبت به خیلی آدمهای دیگه یک قدم جلوتره که ذهن همیشه هشیار برای شناسایی مشکلات و کج روی ها داره اما این یک قدم کافی نیست، این بهترین مسیر ممکن نیست.

یعنی خودمون و سبک زندگیامونو برپایه مشکلات جامعه مون نچینیم.

یه انتظار پنهان برای برگشت سلامت کامل، برای استقرار الگوی کامل حتی تخیلی، تو وجودمون نهفته باشه که اگه برخلاف روند فعلی جامعه پیش اومد، ما از لحاظ درونی شکست نخوریم.مقابلش واینسیم. چون برای اومدنش انتظار کشیدیم، چون بودنش رو میخواستیم...

  • ۰ نظر
  • ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۰۸
  • ۱۱ نمایش

فریاد

۲۲
فروردين

تو این دوران که به بازسازی خودم رو آورده بودم و به شدت با افکار خودم درگیر و درونگرا شده بودم، سعی کردم از همه فاصله بگیرم؛

چون نه حوصله شونو داشتم، نه دوست داشتم منِ همیشه پرانرژیِ با برنامه رو تو این اوضاع و احوال در آستانه شکست ببینن.

این بین، خانواده ام از همه بیشتر اذیت شدن. چون مجبور بودن یه سگ رو کنار خودشون تحمل کنن

تا دلتون بخواد با بدبینی و شک به پدرم نگاه کردم. دائم دنبال ایرادگیری و بدخلقی. با شناخت جدیدی که از جنس مذکر پیدا کردم، دلم میخواست سر به تن هیچ کدومشون نباشه. حتی بابا

برادر گرام تمام این مدت با خوش خلقی و انرژی و نوآوری تو هر زمینه ای میومد سمتم و با واکنش خشک و نچسب "خب که چی؟!" مواجه میشد...

و تمام این مدت با وجود تمام بیشعوری و تو ذوق زدن هام، باهام بد نشد و تلافی نکرد.

مادرم که از در و دیوار ایراد درمیاوردم تا بچسبونم به تربیتشون و تمام نقص و کم کاری هایی که فکر میکردم در حقم اجحاف کردن.

از دعوای خونه داری و آشپزخونه و قهرها نگم که خودش یه کتاب میشه...

داشتم فکر میکردم این یه سال، چقدر به خانواده ام بد کردم. چقدر تلخ و نچسب بودم و اونها بدون تلخ شدن، فقط تحملم کردن...

نمیدونم چطور باید از خجالتشون دربیام. موقعی که این حالتا رو داشتم، حالیم بود دارم چی کار کنم اما نمیخواستم ازش دست بکشم. چون خودمو ذی حق میدونم...به حالت انفجار رسیدم و همه چیزایی که تو خودم حفظ کرده بودم و کنترل میکردم، از کنترل خارج شد و بیرون ریخت و دیگه نمیتونستم جلوشو بگیرم، چون تو وجودم جایی نداشتم....

تمام ترکشهای حاصل از نارضایتی جامعه،دانشگاه، زندگی و خانواده ،به دلیل همجواری، به خانواده برخورد...

لعنت

  • ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۲۴
  • ۱۸ نمایش