مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

shut up

۰۴
اسفند

درون ادم میفهمه. خیلیم خوب میفهمه. مثل بچه هاست. هرچقدر تو بخوای چیزی رو انکار کنی و نادید بگیری,بهونه خودشو میگیره و باید کار خودشو انجام بده تا راضی شه. 

بهش گفتم ببین چقد کتاب ریخته رو سرم,چقد تمرین باشگاه,کلی خلاصه و صورت جلسه,یه عالمه نقد داستان و فیلم,چقد کار خونه مونده باید تموم شه.یکم دندون رو جیگر بذار,کارام تموم شه,به حرفای توهم گوش میدم.

حالیش نشد. شروع کرد به عر زدن و نذاشت حتی برنامه ریزی کنم. گفت الا و للا من. باید بهم گوش بدی. گفت احمق ! تکواندو و کنکور و کار و موسسه و کانون و هرجا که میری,همه برباد است! چشاتو وا کن. 

زدم تو دهنش. چون انتظار همچین حرفی رو نداشتم. کلی برا اینکه تا اینجا برسم زحمت کشیدم و اون میگفت همه اش روهواست. بیشعور. گفتم حالا که اینجوریه خفه ات میکنم و دیگه نمیخوام صداتو بشنوم. رفتم برا انجام کارا ولی لعنتی بیکار ننشسته بود. دستشو اورده بود بالا و گلومو از تو فشار میداد. لعنتی حتی موقع زندانی شدنشم ولم نمیکرد. 

انگار تا دست از همه کار نکشم,ول کن معامله نیست.

ازون موقع هاست که باید برم بیرون و بیکار فقط دور و برمو نگاه کنم و بذارم اون حرف بزنه و نفس بکشه. شایدم افسارمو دادم دستش,هرجا میخواد ببره...هیچ کس جز خودم نمیتونه ارومش کنه.

  • ۰ نظر
  • ۰۴ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۱۶
  • ۳ نمایش

هویت 2

۰۱
اسفند

رفتم بانک حساب باز کنم برا حقوقایی که قراره من بعد بگیرم تا با خرج معمولیم قاطی نشه فرت و فرت خرج کنم، حالیم باشه هزار تومن یعنی چی.

(البته برا این بانک به خصوص هم باید حساب میداشتم)

بعد دو ساعت صف!!! و سوالای ساده ای که از متصدی بانک پرسیدم تا اشتباهی رخ نده، میخواست اطلاعاتمو وارد کنه:

- خب خانم فلانی. فاطمه خانوم...

- :llllll

کم مونده بود بگه عمو! واجد شرایط ثبت نام هستی؟!

اما تو مشخصاتم نوشته بودم کارشناسی. و جای شغل رو خالی گذاشته بودم.

پرسید دانشویی؟ گفتم نه

گفت کار؟ گفتم نه...

یه دختری هم سن من اومد جلو باجه و درباره بازپرداخت وام ازدواج و کسری مبلغ این ماهش پرسید و رفت

میدونی. امروز همون حسی رو داشتم که 4 سال قبل.

اون موقع هم هیچی نبودم. نه درس نه کار و نه ازدواج. به هیچ جا وصل نبودم.برای همین مقبول افراد مقابلم واقع نمیشدم.انگار نبودم.

احساس کمبود کردم راستش. که هویتم با این چیزا ساخته شده. و حالا که نیستن و ندارمشون، خالی ام. نمیتونم راست و مستقیم سرمو بلند کنم...

خیلی جای کار داره زندگیم. باید تو این تعلیق چن سال دیگه تاب بخورم تا بتونم منِ واقعی وجودیمو بدون اتصال به محیط،  به دیگران که نه، اول به خودم ثابت کنم

  • ۰ نظر
  • ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۵۵
  • ۹ نمایش

هویت 1

۳۰
بهمن

هر وقت میشستم پای درس واسه کنکور،هزارکار نکرده و جای نرفته از ابتدای خلقتم، میومد تو ذهنم و رو خطهای کتابا رژه میرفت.

هممه رو لیست میکردم و قبل شروع درس نگاشون میکردم و به خودم دلداری میدادم بذار این بیصاحابو بدم، همه رو عملی میکنم...

و هرروز به تعداد این لیست افزوده میشد...

از جمله این کارا، گشت و گذار فرهنگی بود! مثلا موزه

آقا ما پاشدیم رفتیم موزه ملی بلیط بخریم نوشته بود برای هر بنی بشری از هر قشری، نیم بها.

اون یارو بلیط فروش هی میخواست نصف قیمت بفروشه، دید واجد هیچ کدوم از شرایط نیستم.

دانشجو؟کارمند؟؟ معلم؟؟ آخرش  با یه لحنی گفت حتی دانش آموزم نیستی؟!!؟!

گفتم نه آقا، هیچی نیستم. بلیط کامل بده ما بریم تو، بیشتر از این خفیف مون نکن.

یعنی حد فاصل مدرسه تا دانشگاه، هیچ هویت به خصوصی نداشتم! فقط "بودم" تا نتایج بیاد و ببینیم دانشجو محسوب میشیم یا نه.

قد و هیکل مونم به بچه مدرسه ای میخورد!

ترم اول دانشگاه رفتم دنبال زبان، یارو مصاحبه گره گفت فک کردم راهنمایی هستی :l

منم ازون به بعد، ابروهامو نازک تر بر میداشتم ، بلکه از چهره کمتر اشتباه کنن. یا حداقل نسبت بفرض شون به شک بیفتن...


ادامه داره


+ پ.ن: چن وقت پیش که لیستمو پیدا کردم، انصافا همه رو عملی کرده بودم بجز کلاس فرانسه

  • ۲ نظر
  • ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۵۳
  • ۱۹ نمایش

اژدهای درون

۲۶
بهمن

اگر جوانی در مقطع تحصیلات عالی بتواند آگاهانه بگوید که

بخش بزرگی در نهاد او به اتمام دوره دانشگاهی تمایل دارد

و بخش کوچکی در او فکر میکند که این کار پوچ و بی معنی است

و بخش متوسطی در ضمیر او از او میخواهد فرار کند و با پیامدهای فارغ التحصیل شدن روبه رو نشود

و باز، بخش کوچکی میخواهد کاری را انجام دهد که به او گفته شده آن کار درست است،

در اینصورت جوان ، سخت ترین قسمت جنگ اژدهای خودش را انجام داده است

.

.

.

منو میگه.داره مستقیم تو کتابش درباره من و احوال یکسال اخیرم حرف میزنه :l

من هنوز شکستش ندادم.هنووووز دارم میجنگم.هنوز سردرگمم

#رابرت_الکس_جانسون

#عقده_مادر

  • ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۱۳
  • ۹ نمایش

خسته

۲۵
بهمن

دلم میخواد خدا از پشت گردن بلندم کنه بذاره یه جای دور...جایی که هیچ خری نباشه. صدای هیچ اشنایی نیاد. اونقد غریبه دور و برم باشه که دیگه از هیچی نترسم. اونقد دورِ دور که بگم تموم شد زندگیم. دیگه تعلقی ندارم. بیا منو ببر.

اونوقت که بگم خدا,اماده ام برای پرواز...

خسته ام. نه ارشد میخوام,نه ورزش نه کار کودک نه زبان نه حتی ازدواج.

میخوام که دیگه تموم شم.تو سکوت و خلسه تمومِ تموم بشم...

بیا به دادم برس خدا

  • ۵ نظر
  • ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۰۲
  • ۳۹ نمایش

چالش مانکن

۲۲
بهمن

نمیدونم تا چه حد با چالش آشنایی دارین اما با وجود آشنایی محدود خودم، این یکی از چشمم دور نموند.

* به لحاظ تکنیکی و ساخت، باید بگم کار شده بود؛

1.هماهنگی ریتم و صدا و تصویر،

2.تغییر رنگ متناسب با تغییر موضع هیجانی

3.ترکیب سکون و تحرک در خود صحنه و نه موقع تدوین که در نوع خودش در جایگاه چالش مانکن، خلاقیت بحساب میاد.

یعنی فیلم یک دقیقه ای با فکر و کارگردانی شده که بنظرم نقطه قوتی محسوب میشه برای تمایزش نسبت به سایر فیلمها

*حالا بیایین دوربین نگاهمونو دورتر بذاریم و محتوایی نگاه کنیم.

اساسا نمیشه پدیده چالش رو درنظر نگرفت هرچند همگی به مزخرفی اش واقف باشیم، وقتی وارد فضای مجازی میشیم، خواه ناخواه حداقل با چند موردش روبرو میشیم. میزان بازدید این فیلمها هم فراگیر بودن این پدیده رو نشون میده ، یعنی عموم مردم کم کم گرایش پیدا میکنن و نمیشه نسبت به چیزی که مورد توجه عموم قرار میگیره، غفلت داشت.

اینکه چالش ها از کجا اومدن و هدفشون چیه، گویا برای همه اهمیت زیادی نداره، مهم خودشه و بیماری ای که بسرعت سرایت میکنه و تقلید مآبانه منتقل میشه.

شاید 40 بار فیلمو دیدم و هم از دیدن این همه ذوق و خلاقیت لذت بردم و حقیقتا شاد شدم! هم بارها به فکر فرو رفتم!

یک لحظه به این اسکرین شات نگاه کنین:

پوزیشن ، رفتار و حالات این آقا، تو همین یه عکس چه شخصیتی رو برای شما ترسیم میکنه؟

ریش،از پسر بالغی خبر میده که به رشد جسمانی رسیده اما حرکات رشد عقلانی و رفتار پخته ای رو ازش نمیبینیم

حالا ته ذهنتون، یه مقایسه ناقابل بین ایشون و نسل پدران گرام داشته باشین.

ایشون،دسته x-box بدست،مقابل دوربین موبایل مشغول بازی برای چالش اینستاگرامه، اونا تو این سن مشغول انجام چه کاری بودن؟

کار؟الواطی؟درس؟ازدواج؟قمار؟یا شایدم انقلاب و تغییر رژیم...

این پسر، کم ِ کمش میتونه سرکار باشه. اما چرا نیست؟ مسلما حرف سر نبود شغل نیست. انصافا شغل هست اما اینکه چه کسی چه کاری رو بپذیره، اصلِ مشکله

وضع خونه نشون میده از لحاظ مالی ساپورت هستن و این یعنی رفاه. یعنی تا کسی بوی پول به مشامش بخوره ، دغدغه و ناراحتی نداره ، اونم اگر با همین روش و نازپرورده تربیت شده باشه

کاری به این ندارم که امروز حتی واژه چالش رو از مفهوم خودش خارج کردیم،اما میبینم رو به افولیم. نمیشه این افرادو نادیده گرفت. آمار بالای بازدید کننده ها داره نشون میده الگوها به کدوم سمت میره. این آدم، داره میشه نماینده نسل من، منی که باید همسرمو از بین همین تفکر انتخاب کنم و زندگی رو بنا کنم؛ چه بسا خودم هم غرق این چالش ها شده باشم و از عمق فاجعه شون بی خبر باشم و تنها کسی متوجه میشه که از دور و با مقایسه بهشون برسه.

و مایی که قراره آینده رو بسازیم و وای به حال فردا...وقتی دغدغه های بشر، رنگ بی کیفیتی بگیره و نازل و کم ارزش تر از امروز بشه.

هربار که میبینم دلم میسوزه. حیف این همه استعداد و خلاقیت که میتونه تو مسیر درست استفاده بشه اما با بازی و رقص به بطالت گذرونده میشه.حیف...

+ اصل موسیقیِ متن چالش رو هم بخونین، بد نیست

بیچاره ها! آدم چقدر تو بچگی و نوجونی باید تحت فشار باشه که وقتی به آزادی رسید،به این خزعبل گویی ها برسه...

  • ۰ نظر
  • ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۲۵
  • ۱۸ نمایش

داشتم فکر میکردم اون همه وامی که از دانشگاه میگرفتم,به کدوم زخم زدم این چن سال؟

اصلا یادم نمیومد

در گذر زمان,دونه دونه به ذهنم رسید

چقد شاهانه زندگی کردم! هرچی میل میکردم,با کمی پس انداز و وام بعد یه مدت میرسیدم! دوربین عکاسی و گوشی و هارد و فن و سی پی یو کامپیوتر و طلا ملا و دوباره گوشی و اکواریوم و ....

خلاصه کم نذاشتم برای خودم! الحق که اون 4 سال,دنیا به کامم بود! انقد خوش گذشت که سیر شدم و ایستادم گفتم بعدش چی؟!

ازون زمان رنج و مصیبت و تنگی شروع شد

وقتی "فکر" به کار افتاد و فهمید واقعیت از چه قراره...

  • ۲ نظر
  • ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۴۳
  • ۲۰ نمایش

اسکل

۱۷
بهمن

ببین اون موقع ها چقد زندگی یکنواخت بود و فشار زیادی داشت که اومدن دهه فجر و شنیدن موسیقی های انقلاب بخش خوش زندگیمون بود

تف به مدرسه

تف به سرمای بهمن

  • ۱ نظر
  • ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۰۳
  • ۱۸ نمایش