مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۹ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

اینروزا که بابا رو مشغول تلگرام میبینم, میرم تو فکر...

به اونروزا که یا خونه نبودم یا اگه بودم ,سر از گوشی برنمیداشتم و تذکرای بابا که چیه این بیلبیلک و مشغولیت جدید؟! چیه این سرتولاک فروبردنا؟!  بیا بیرون. پیش ما باش. یا اصلا برای خودت باش,ولی مفید باش...

خیلی میرم تو فکر. حالا که من درومدم و همون زمان,بابا رو آوردم تو این وادی و گوشی دادم دستش و گفتم اینجور و اونجور ...

گاهی فک میکنم جفا کردم در حقش. آوردمش تو یه وادی که خودم میدونم پوچه اما دستشو گرفتم و کشیدمش وسط.

از طرفی دوست نداشتم بابا از جامعه دور باشه. دوست داشتم از همه چی خبر داشته باشه. وسط باشه. اگه خودش نخواست,اگه تشخیص داد خوب نیست,میکشه بیرون. بذا من آگاهی و وسیله رو بدم,انتخاب با خودش.

حالا دیگه 8 صبح, بابا برای خوندن کتاب بیدار نمیشه. اگرم بشه,گوشی تو دستاشه. فعال گروهها شده. دائم به گوشی وصله.

گاهی فک میکنم آدم خائنی هستم.همون کسی که حرفاش باعث نجاتم شده بودو کشیدم وسط باتلاق...

  • ۳۰ مهر ۹۶ ، ۲۱:۱۲
  • ۴۰ نمایش

 رفتم دکتر.

وقتی میری تو,میگه سلاااام. چه خبر؟ چیشده؟ تعریف کن...

همین سه جمله ساده,نمیدونین چه تاثیری داره که راحت و بی استرس,مشکلات هرچند پیش پا افتاده رو بیان کنی.

مثل همون لبخند و روی خوش اولین دیدار من با بچه های مهد,که پایه ارتباطات اجتماعی شونو میسازه.

همون لبخند ساده

هرکی که هستیم,هرجا که هستیم,وقتی با همین چیزای ابتدایی,میتونیم اعتماد بسازیم.چرا دریغ کنیم؟

  • ۱ نظر
  • ۲۸ مهر ۹۶ ، ۱۳:۲۷
  • ۴۵ نمایش

اینا که سرشونو می اندازن پایین و سلام نکرده,از کنارت رد میشن, و مثلا خیلی محرم نامحرمی براشون مهمه و انقد دیندارن که سلام نمیکنن نکنه ایمانشون در خطر باشه,همینا...ازینا باید ترسید!!

اینا اتفاقا میل جنسی شون بالاست!

حتی اگه دنبال ظاهرگرایی نباشن,یه چیزی تو این نگاهها و سلاما تحریک شون میکنه که همین سلامم نمیکنن! با این رفتارشون,خیلی چیزا رو مشخص میکنن...

کافیه یه بار,یه بار نگاهت به نگاهشون بیفته که چطور با اون نگاه تیزشون تا عمق وجودتو میکاون...

کسی که تو این فازا نباشه,روابط معمولی تری داره.

سلام,تحریک شون نمیکنه!

ترجیح میدم با اینا هم صحبت و هم قطار بشم.

حتی اگه روابط باز و آزادی با دیگران داشته باشن

لااقل همونی که هستن,هستن.

  • ۶ نظر
  • ۲۷ مهر ۹۶ ، ۲۱:۰۵
  • ۷۹ نمایش

نقض غرض

۲۶
مهر

توالتای خونه رسوب برداره و کبره ببنده، برادرای من دست به توالت شور و مواد شوینده نمیزنن

خونه از آشغال و کثافت پر بشه ، به روی خودشون نمیارن و زندگی میکنن

در و دیوار کثیف باشه که هیچی؛ به چشم مبارکشون نمیاد هیچ وقت.

آینه ها غبار نشون بدن و اصن تصویر دیده نشه، بازم اونا خودشونو میبینن!

ظرفا تا سقف جمع بشه، اهمیتی نداره.وقتی مهم باشه که قاشقی برای خوردن وجود نداشته باشه!! و حاضر میشن برای چیدن ظرفا تو ماشین اقدام کنن

اونوقت این موجودات غیر قابل تحمل به من میگن شلخته کثیف!!

  • ۳ نظر
  • ۲۶ مهر ۹۶ ، ۰۱:۱۵
  • ۷۰ نمایش

مزگت

۲۵
مهر

یه چن وقتیه دارم فک میکنم مزگت یعنی عبادتگاه. ولی من منظورم موقع انتخاب اسم ، پناهگاه بوده

جایی که بهش پناه بیارم و حرفای پنهان درونمو بنویسم.

عبادتگاه صرفا جنبه خاص رابطه معبود و بنده داره. درصورتی که اینجا محل عمومی برای خوندن با بقیه آدما مث خودمه.

دارم فکر میکنم که از اساس انتخاب این اسم اشتباه بوده و من اون موقع تو هیجان و عجله ، متوجه موضوعی به این واضحی نشده بودم.

سر کلاس متون قدیمی بود که به گوشم خورد. به نظرم خیلی قشنگ اومد. احساس امنیت کردم نسبت به این واژه، به این مفهوم.

برا همین اسم پنهانی ترین حرفای منتشر شده مو گذاشتم مزگت

  • ۱ نظر
  • ۲۵ مهر ۹۶ ، ۲۱:۵۱
  • ۵۱ نمایش

دعوا

۲۳
مهر

یه بخشی از وجودم هست که گه ترین بخش ممکن هر اتفاقی رو درنظر میگیره

یه بخش دیگه هم حالش خوبه و همه چیزو خوب میبینه

این دوتا همیشه باهم دعوا دارن.

همیشه یه کاری میکنم دومی برنده بشه.

اما به محض مواجهه با واقعیت,متوجه میشیم اون بخش گهه چقد خوب از همه چی خبر داره!!

واقعیت اینه دنیا و اتفاقاتش,گهی بیش نیست و ما خودمونو مچل کردیم.

هیچ وقت هیچ اتفاق خوبی رخ نمیده مگر اینکه صدبرابرشو از ما بگیره روزگار

دیگه وقتشه اینو باور کنم. بسه خوش خیالی.بسه

  • ۳ نظر
  • ۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۸:۵۷
  • ۴۵ نمایش

بعضی مادرام هستن فک میکنن وظیفه اصلیشون زاییدن بوده و همینکه تخم بچه از تخم اوناس,سهمشونو از مادری ایفا کردن و حالا نوبت بقیه اس که سهم شونو ادا کنن و از بچه نگه داری و تربیت کنن...

خوش بحالت که میتونی بزایی!!!

آخه ماها نمیتونیم و از قدرت عجیب تو در شگفتیم و همگی منتظر این لحظه باشکوه بودیم...!!!

همه حیوانات بلدن بچه بیرون بندازن.

آخه فک نکردی یه نقش و خطی رو بچه تو باس بندازی؟!

اون تحصیل و کار,چقددددررررر ارزش داره که بچه تو ول کردی و اونو ادامه میدی؟!

دکترا بخوره تو سرت وقتی نمیدونی مادری یعنی چی...

میذاشتی لااقل نقش پررنگ زاییدنتو بعد تحصیل انجام میدادی...

انقد رو زندگی خودت کنترل نداشتی خانم تحصیل کرده باشعور بافرهنگ؟!؟!

یکم فک کن بعد اقدام کن...

  • ۲ نظر
  • ۲۲ مهر ۹۶ ، ۱۶:۴۱
  • ۴۴ نمایش

دوست دارم با شوهرم بعد ازدواج بریم یه جای دور

یه جایی که فقط خودمون باشیم

بدون حضور هیچ کس

نه خبری از خانواده ی من باشه نه خانواده ی اون

نه دوستای من,نه دوستای اون

که رو پای خودمون وایسیم و برای هم زندگی کنیم

نه دخالتی باشه نه حرف اضافه ای.

دلم میخواد تا چند سال اول,خودمون تنهایی,همدیگه رو کشف کنیم تا وقتی که اونقد نسبت به هم شناخت داشته باشیم که اگه برگردیم وسط خیل جمعیت,ترسی از کسی و حرفی نداشته باشیم. به هم چفت شده باشیم.محکمِ محکم

همه اینا مستلزم یه شناخت خوب از آدمیه که در عین تازه واردی, اونقد مطمئن باشه که منو از بیست و خردی زندگی گذشته ام جدا کنه تا مسیر تازه ای رو شروع کنیم...

حداقل به اندازه یک سال, آشنایی پیش از ازدواج برای شناخت

شاید هیچ کدوم از حرفایی که زدم تو عالم واقع عملی نشه , ولی آدم که از ارائه آرزو و ایده هاش منع نشده...حداقل نوشته باشمش.

  • ۲ نظر
  • ۱۴ مهر ۹۶ ، ۲۲:۱۱
  • ۶۱ نمایش

عبور

۰۶
مهر

 

بعد از یه جست و جوی طولانی....رسیدن به حقیقت...حقیقتی که انتظار نمیرفت این شکلی باشه...حقیقتی دردناک و غیرقابل باور...

 

 تویی که وسط ماجرا بودی و هیچ کاره...حالا باید جمع کنی و بری

با وجود همه تلاشها برای فهمیدن واقعیت ، حالا هییییییییچ کاری از تو برنمیاد و چاره ای نمیمونه جز رفتن...

چاره ای نیست چون گندی بالا اومده که بدست تو نبود و بدست تو هم پاک نمیشه.

معنی رفتارا رو نمیفهمی چون تو جایگاهشون نبودی.

اتفاقی نمی افته مگر به خواست همون آدما. مگر با گذشت زمان....

پای رفتن داری؟

دلِ جا گذاشتن...؟

باید بری

 

*سکانس پایانی فیلم بازگشت Regression

شبیه سکانس پایانی 4 سال زندگی ...تابستون پارسال...

  • ۱ نظر
  • ۰۶ مهر ۹۶ ، ۲۰:۱۷
  • ۵۵ نمایش