مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۱۳ مطلب با موضوع «سریال» ثبت شده است

فکر میکردم چون گذشته ی سختی رو گذروندی، حسابی پخته شدی؛

مرد زندگی شدی و میشه بهت تکیه کرد

اما گذشته ی سختت تو رو نساخت،عقده ای ات کرد

آره، تو هر چی رویا ساخته بودمو خراب کردی، اما عوضش یه حقیقتی رو برام روشن کردی

که هیچ رابطه و جدایی ارزش خودکشی نداره،ارزش انتقامم نداره.حتی ارزش فکر کردن نداره.

فقط یه "تجربه است"

همین


من امشب سختت ترین کار دنیا رو انجام دادم

بخشیدمت

نه به خاطر اینکه تو لایقشی

به خاطر اینکه میخوام "آروم" باشم

وقتیم که آروم باشم دوباره رویا میسازم، می مونم کنار خونواده ام

  • ۳ نظر
  • ۰۴ آذر ۹۵ ، ۱۲:۰۰
  • ۱۳۹ نمایش
 
این عین مفهوم خطبه 41 نهج البلاغه است که امام درباره خودش به صورت ضمیر غایب میگه:
گاه شخص آگاهى و تجربه کافى دارد و طریق مکر و حلیه را خوب مى داند؛
اما فرمان الهى و نهى او مانع مى شود،
و با این که قدرت انجام این کارها را دارد ، آشکارا آن را رها مى سازد!!
اتفاقابنظرم زمانی کار خوب ارزش داره که ببوگلابی نباشی!
همه جوره بلدی، اما خودت عدل و مسیر درستو انتخاب کنی!
اختیار در عین قدرت و امکانات خیلی ارزشمندتره تا اجبار...
احمقانه است ماریلا این قوه تشخیص آنه رو اشتباه میدونه و ازش میخواد یه روزی عاقل بشه...!
  • ۰ نظر
  • ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۹
  • ۴۲ نمایش

پریا

۱۷
مرداد


مشکل اینجاست...
همون موقع که ردیف شدی و زندگیتو تغییر دادی، همون موقع که برای اولین بار بلند شدی و رو پاهای خودت واسادی،

همون موقع که بهترین وجه زندگی داره چهره شو نشون میده، یه بلای آسمونی میفته تو کاسه ات...
 میپرسی چرا؟ مگه من خوب نشده بودم؟ مگه توبه نکرده بودم؟مگه کم تلاش کردم برای جبران؟ چرا خدا؟ چه بدی در حق تو کردم؟
اگه تو از دل و عمل خالصانه من خبر داری، تو که حساب و کتاب همه چی دستته، تو چرا؟
چرا این بلا رو سرم آوردی...؟
چرا...؟
این بیشتر آدمو میچزونه.بیشتر ذهنو درگیر میکنه.

آدمو متزلزل میکنه.اصلا آدم جلو خودش خرد میشه.ارزش خوبی و توبه و تلاش ، جلوش میشکنه

یه طوری که انگار هرجوری باشه، بدبختی همراته.

چه کرمیه زندگیمو خوب بسازم؟ هرجور باشم، همینی که هست...

  • ۰ نظر
  • ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۱۲
  • ۴۴ نمایش

شهرزاد10

۰۶
مرداد

- گاهی فک میکنم حق شما بوده با اونکه خاطرشو میخواستی زندگیتو سر کنی. من شما رو میخواستم ، اما شما...

- قرص قمر که سهله ؛ اگه کل فلک الافلاکم بیاد پایین، من یه تار موی مرضیه خانمو با هیچ کدومشون عوض نمیکنم

- آره دیگه ...؛ زن و شوهری عادت میاره

- اگه وصله و قواره ی هم نباشن ، هزاری هم که زن و شوهر باشن، به تن هم زار میزنن

قسمت 23

  • ۱ نظر
  • ۰۶ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۵۸
  • ۳۴ نمایش

شهرزاد11

۲۴
تیر

- شیرین جان. این کارا چیه میکنی دخترم؟-خودکشی-

- خسته شدم آقا جون. دیگه نمیخوام قبادو با کسی شریک باشم...

.قسمت 22
  • ۱ نظر
  • ۲۴ تیر ۹۵ ، ۰۱:۵۸
  • ۶۱ نمایش

شهرزاد 9

۰۴
ارديبهشت

هیچ دو گره کور عاشقانه ای شبیه هم نیست که راه حلاشون شبیه باشه...

قسمت 24

  • ۰ نظر
  • ۰۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۴۲
  • ۳۸ نمایش

شهرزاد 6

۰۳
فروردين

شادی نقاب بود و کسی باورش نشد...

قسمت 19
  • ۲ نظر
  • ۰۳ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۲۵
  • ۶۱ نمایش

نفس گرم 3

۱۸
آذر

- جیگرم داره میسوزه

- حق داری. اما باید تن بدیم به قضا و قدر . خدا صلاح بنده هاشو از هرکسی بهتر میدونه. میدونم.همه آمال و آرزوت این بچه بود.اما ما که از سرنوشت خبر نداریم.توی هر دردی حتما یه حکمتی هست.

- حکمت ش چی چیه حاج خانوم ؟

- تو میخوای من بنده از اسرارش باخبر باشم؟ من فقط میگم دردو که میده، صبرشم میده

- من صبر نمیخوام.بچه مو میخوام...

قسمت 20

  • ۰ نظر
  • ۱۸ آذر ۹۴ ، ۲۳:۵۱
  • ۵۷ نمایش

شهرزاد 2

۱۲
آذر

محرمیت که فقط به کاغذ نیست؛

دل آدم باید محرم باشه.


فراموشی زمان میبره

  اگه من به هر دری زدم و اونی نشد که میخواستم بشه

لابد؛  قسمت خرافه نیست...


قسمت 7

  • ۰ نظر
  • ۱۲ آذر ۹۴ ، ۲۲:۳۴
  • ۵۵۰ نمایش

نفس گرم

۰۶
آذر

- این مریضی(کما)، صبر ایوب میخواد و عصای موسی و دم عیسی

- من که هیچ کدومو ندارم که.

- صبرو میتونی داشته باشی.قدر ما زنها به اندازه صبرمونه...

  • ۰ نظر
  • ۰۶ آذر ۹۴ ، ۱۵:۳۰
  • ۵۴ نمایش