مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۱۷ مطلب با موضوع «سریال» ثبت شده است

خواهرانه

۱۶
مرداد
یه داغ هایی هست که هیچ وقت سرد نمیشه...
یه سری نداشتن ها هست که با کوچیکترین جرقه گر میگیره و تا عمق وجودو آتیش میزنه...
مثل حسرت نداشتن خواهر؛ حتی یکی مث حمیرا...
  • ۰ نظر
  • ۱۶ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۴
  • ۳۷ نمایش

رهایم نکن

۲۴
خرداد
از دهه دوم ماه رمضون با سریال رهایم نکن همراه شدیم. بنظرم ماجراهای جالبی داشت و به قول برادرم همه شخصیتا خاکستری اند.
یه رفیق داشتیم تو دبیرستان که بهم گفت راستگویی همیشه خوب نیست.آدما جنبه راستگویی رو ندارن.
باهاش موافق نبودم.همون روز جلو معلممون یه اعتراف کردم و عن شدم.
این مساله همیشه تو ذهنم بود. که راستگویی بله یا نه.
اما نتیجه ای که این سریال برای من داشت این بود که اگر روزی خواستی حقیقت رو بگی، خیلی چیزا بهم میخوره.بهتره بی سر و صدا همه چیزو درست کنی. یه جایی یکی از خواهرا گفت کاش هیچ وقت واقعیتو نمیفهمیدم.من نمیخوام واقعیتو بفهمم. من میخوام همون برادر خودمو داشته باشم. الان به کی اعتماد کنم؟
بعد اعتراف رسول خیلی چیزا بهم خورد. بزرگی-کوچیکی از بین رفت.قبح حلال و حروم خوردن بهم ریخت
وقتی ببینی یکی بزرگتر از تو، معلم تو، کاری کرده که همیشه ازش نهی میشدی، ناخوداگاه پرده ای از گناه از جلوت برداشته میشه و یه قدم به سمتش تشویق میشی.
خودم رو میذارم تو موقعیت... با سابقه ای که از خودم درست کردم،چه گناهی بعد اعتراف، بدترین اثرها رو بجا میذاره؟
اگه یه روزی دیگران بفهمن رابطه نامشروع با کسی داشتم، خیییلی چیزا از بین میره. اعتماد پدر و مادرم، حیای تمام دخترهای فامیل که منو به دید یک مذهبی میبینن. اعتبارم پیش فامیل. اعتماد دوستانم به حرفهام درباره وفاداری و صداقت و پاکی.
نمیگم گناه از من دوره. نمیخوام برای گناهها ارزش گذاری کنم و بگم رابطه نامشروع از دروغ بدتره. اتفاقا بنظرم گناهها تو موقعیت های مختلف تاثیر و ارزش های متفاوتی دارند. اما برای شخص من، این گناه بزرگترینشون محسوب میشه با توجه به موقعیتی که دارم و سابقه ای که از خودم ساختم.
اگه یه روزی تو همچین موقعیتی گیر کردم، به گمونم نباید حرف بزنم. باید پنهانش کنم. باید تو خفا درستش کنم. حتی اگه پای حق الناس وسط باشه. یه سری چیزا این وسط از خود گناه مهم ترن.مث "اعتماد" نباید له بشن که دیگه نمیشه زندگی کرد...
تو اگه پنهانی یه چیزو به گند کشیدی، تو ملا عام چند چیزو باهم پایین میاری و به گند میکشی
ولی به طور کلی این روند، سیر مخفی کاری و ریا رو رواج میده. به شخصه اینو بیشتر ترجیح میدم تا شکسته شدن ارزشها و اعتبارهای قابل اعتمادمو. شاید چون تو همچین جامعه ای زندگی کردم بیشتر بهش عادت دارم!
آخر سریال هم خیلی هندی طور تموم شد. یعنی چی که با پاک شدنش مُرد؟! زندگی واقعی وقتی شروع میشه که با این خجالت چندسال دیگه بین همون آدمایی که شماتش میکردن، زندگی کنه و خودشو نگه داره. چیه این مسخره بازیایی که واسه خودشون ته فیلم میبندن؟!!
  • ۱ نظر
  • ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۰۲
  • ۷۷ نمایش

حس انجام وظیفه

۰۶
ارديبهشت

 

 

وقتی حس انجام وظیفه از درون تحریک ات میکنه برای انجام کاری...

برای آروم ننشستن و حرکت...

این بابا ، مسئولیتی تو جرایم رایانه ای داشته

وقتی از یه سری چیزا آگاه میشه ، احساس میکنه باید کاری بکنه تا جلو کثافت کاریا رو بگیره...

خودشو منتقل میکنه به بخش جنایی و احساس میکنه یه قدم جلوتر اومده برای مبارزه با ظلم...

وقتی مدیر میفهمه هدفش چیه، بهش میخنده و میگه خیلی جوونی...خیلی چیزا حالیت نیست...

اونم مث دوران دانشجویی من، سرش باد داره!

با پررویی تمام میگه شاید تو پیری و توان تغییر و مبارزه رو نداری...

بعد جنگیدن و سپری کردن این مسیر، میگم واقعیت اینه دنیا اونقد کثیف و پیچ در پیچ و پنهانه که هرچقدر تلاش کنی، نمیتونی قدم از قدم برداری...

مگر با کمک دیگران

دیگرانی که حاضر نیستن از راحتی و زندگی معمولی و روتین خودشون بزنن...

کسی که واقعا میخواد تغییری ایجاد کنه، باید مردمو بیدار کنه و تغییر بده.

که این از مبارزه رودررو با خود ظلم، صدبرابر سخت و طولانی تره...

سریال black mirror  - فصل 3 - قسمت 6

  • ۲ نظر
  • ۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۵۵
  • ۹۱ نمایش

لیسانسه ها

۱۷
اسفند

فک میکردم سریال لیسانسه ها پیرو دلقک بازی سریالای دیگه برا وقت گذرونی و پر کردن کنداکتور صداسیما و پر کردن جیب تهیه کننده است. در حقیقت از نیمه دوم فصل دو,همراه شدم ولی صد حیف...کاش زودتر درمیافتم این درّ گرانبها رو .

پاورچین هم ازین دست بود. ولی اون موقع بچه بودم. حالیم نمیشد. درد شونو نمیفهمیدم. فقط برای خنده هر شب نگاه میکردم. نمیدونستم داماد سرخونه بودن و سرکردن با رئیس شرکت یعنی چی. تن به خفت دادن برای ادامه زندگی یعنی چی.

ولی سرِ لیسانسه ها, اول دردو کشیده بودم,زیر بار سنگینش زاییدم , افسرده شدم, درگیرش بودم که با دیدن این سریال فهمیدم دردم خیلی هم مهجور نیست. مشکل همه جامعه است. یه عده هم مثل دنبال علاج اند. اما علاجی نیست. حالا باید چی کار کرد؟ گریه ؟ نچ...

افرادی مث سروش صحت و مهران مدیری ,خندیدنو تجویز میکنن. به دردت بخند وقتی علاج نمیشه. با دیگران بخند. همگانی بخند که اگه نخندی از غصه دق میکنی. 

لیسانسه ها در عین خندیدن,منو به فکر فرو برد و با حس همدردی, دردامو کم کرد.

اصلا تیتراژ لیسانسه ها برام مث پمپاژ احساسای خوبه...

  • ۰ نظر
  • ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۲۸
  • ۶۶ نمایش

فکر میکردم چون گذشته ی سختی رو گذروندی، حسابی پخته شدی؛

مرد زندگی شدی و میشه بهت تکیه کرد

اما گذشته ی سختت تو رو نساخت،عقده ای ات کرد

آره، تو هر چی رویا ساخته بودمو خراب کردی، اما عوضش یه حقیقتی رو برام روشن کردی

که هیچ رابطه و جدایی ارزش خودکشی نداره،ارزش انتقامم نداره.حتی ارزش فکر کردن نداره.

فقط یه "تجربه است"

همین


من امشب سختت ترین کار دنیا رو انجام دادم

بخشیدمت

نه به خاطر اینکه تو لایقشی

به خاطر اینکه میخوام "آروم" باشم

وقتیم که آروم باشم دوباره رویا میسازم، می مونم کنار خونواده ام

  • ۳ نظر
  • ۰۴ آذر ۹۵ ، ۱۲:۰۰
  • ۴۷۸ نمایش
 
این عین مفهوم خطبه 41 نهج البلاغه است که امام درباره خودش به صورت ضمیر غایب میگه:
گاه شخص آگاهى و تجربه کافى دارد و طریق مکر و حلیه را خوب مى داند؛
اما فرمان الهى و نهى او مانع مى شود،
و با این که قدرت انجام این کارها را دارد ، آشکارا آن را رها مى سازد!!
اتفاقابنظرم زمانی کار خوب ارزش داره که ببوگلابی نباشی!
همه جوره بلدی، اما خودت عدل و مسیر درستو انتخاب کنی!
اختیار در عین قدرت و امکانات خیلی ارزشمندتره تا اجبار...
احمقانه است ماریلا این قوه تشخیص آنه رو اشتباه میدونه و ازش میخواد یه روزی عاقل بشه...!
  • ۰ نظر
  • ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۹
  • ۸۳ نمایش

پریا

۱۷
مرداد


مشکل اینجاست...
همون موقع که ردیف شدی و زندگیتو تغییر دادی، همون موقع که برای اولین بار بلند شدی و رو پاهای خودت واسادی،

همون موقع که بهترین وجه زندگی داره چهره شو نشون میده، یه بلای آسمونی میفته تو کاسه ات...
 میپرسی چرا؟ مگه من خوب نشده بودم؟ مگه توبه نکرده بودم؟مگه کم تلاش کردم برای جبران؟ چرا خدا؟ چه بدی در حق تو کردم؟
اگه تو از دل و عمل خالصانه من خبر داری، تو که حساب و کتاب همه چی دستته، تو چرا؟
چرا این بلا رو سرم آوردی...؟
چرا...؟
این بیشتر آدمو میچزونه.بیشتر ذهنو درگیر میکنه.

آدمو متزلزل میکنه.اصلا آدم جلو خودش خرد میشه.ارزش خوبی و توبه و تلاش ، جلوش میشکنه

یه طوری که انگار هرجوری باشه، بدبختی همراته.

چه کرمیه زندگیمو خوب بسازم؟ هرجور باشم، همینی که هست...

  • ۰ نظر
  • ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۱۲
  • ۹۲ نمایش

شهرزاد10

۰۶
مرداد

- گاهی فک میکنم حق شما بوده با اونکه خاطرشو میخواستی زندگیتو سر کنی. من شما رو میخواستم ، اما شما...

- قرص قمر که سهله ؛ اگه کل فلک الافلاکم بیاد پایین، من یه تار موی مرضیه خانمو با هیچ کدومشون عوض نمیکنم

- آره دیگه ...؛ زن و شوهری عادت میاره

- اگه وصله و قواره ی هم نباشن ، هزاری هم که زن و شوهر باشن، به تن هم زار میزنن

قسمت 23

  • ۱ نظر
  • ۰۶ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۵۸
  • ۷۸ نمایش

شهرزاد11

۲۴
تیر

- شیرین جان. این کارا چیه میکنی دخترم؟-خودکشی-

- خسته شدم آقا جون. دیگه نمیخوام قبادو با کسی شریک باشم...

.قسمت 22
  • ۱ نظر
  • ۲۴ تیر ۹۵ ، ۰۱:۵۸
  • ۱۰۸ نمایش

شهرزاد 9

۰۴
ارديبهشت

هیچ دو گره کور عاشقانه ای شبیه هم نیست که راه حلاشون شبیه باشه...

قسمت 24

  • ۰ نظر
  • ۰۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۴۲
  • ۸۱ نمایش