مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۲۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

کشتی  حسن فتحی-قربانی-فردین خلعتبری-افشین یداللهی به گِل نشست....

چه سرزمین های ناشناخته ای از وجودم رو فتح کرده بودن...

این رفتن، تلخی آخر سالم رو چند برابر کرد

 

بخاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند

 I 'll Have You On Mind

  • ۲ نظر
  • ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۰۲
  • ۵۴ نمایش

تشویش

۲۵
اسفند

بی شک بخشی از عدم آرامش روانیم به رنگامیزی و دوماه رو هوا بودن خونه برمیگرده.

خونه ای که عینن همون رنگای قبلی زده شد,هیییچ تغییر محسوسی نکرد , فقط دوماه تاثیر بیقراری و نامرتبی رو روی همه ما گذاشت و رفت...

هرچی گفتم کاغذ دیواری,بهونه اوردن که گرونه و خراب میشه و زشته ؛ درصورتی که با یک سوم قیمت رنگامیزی هم قشنگتر میشد,هم زودتر تموم میشد هم درگیر بو نمیشدیم

عقل که در بدن نباشد,جان در عذاب است...

  • ۰ نظر
  • ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۴۶
  • ۵ نمایش

من خسته شدم. باید تصمیم میگرفتم که بکشم بیرون از این باتلاق و خودمو نجات بدم...

از ماه رمضون شروع کردم. همون موقع که خوردن غذای حیاتی برا آدم نفی میشه...

اگه میشه آب و غذا نخورد، پس حتما میشد تلگرامم نرفت!

خیلی درد داشت. اولا نابود شده بودم. دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت. به خودم میپیچیدم. سرم میخواست بترکه. باید به صورت پیش فرض تلگرامو چک میکردم اما اپلیکیشنش نبود! گوشی رو زیر و رو میکردم. بعدش گوشی رو هم خالی کردم. دیگه چیزی نمونده بود که برام جذابیت داشته باشه.

حالا وقت جایگزین بود. وقتی این درد ملال آور خسته کننده، آزارم میداد، کتابو آوردم وسط. هر کتابی. پژوهشی ، هنری، داستانی...

بنا به احوالم. اوایل روزی چند خط، بعد چند صفحه و بعد هم فصل به فصل...

اما هنوز دلم تو فضای مجازی بود. ترک ام دفعی نبود. تو دو ماه ، سه بار نصب کردم و هر بار که میدیدم فضا همون گه بازار قبلیه، دوباره پاک میکردم که دفعه آخر ، واقعا زده شدم ازش

به جاش به کتاب رسیدم و بیشتر و عمیق تر تو وبلاگ نوشتم. بیشتر به خودم فکر کردم . اونقدر رها شدم که بدون گوشی میتونستم برم بیرون...

وقتی میرفتم مسجد، دست خالی میرفتم سر به سجده میذاشتمو سبکبال برمیگشتم. بدون اینکه فکر کنم کسی دنبالمه و میخواد چرت و پرتی تحویلم بده.

درسته که از تلگرام رفتم. ولی اون کسی که واقعا من براش مهم بودم و حرف زدن باهام براش اهمیت داشت،به هر روشی شده باهام ارتباط پیدا میکرد. روش و مکانش مهم نبود...

یکی لینک آهنگ و کلیپی که دوست داشت باهام تقسیم کنه، با پیامک میفرستاد،

یکی تو دایرکت اینستا پیدام میکرد

یکی ایمیل میزد

یکی به اسمم تو تلگرام که میدونست هیچ وقت پیاما رو نمیخونم، جوک میفرستاد و در اولین فرصت،حضورا بهم نشون میداد...

میدونی چرا؟ چون برای اینا "من" مهم بودم...

این آدما رو محکم تر چسبیدم. دور و بریامو شناختم ...

قرار نیست آدم با همه ارتباط داشته باشه. با چن نفر ، عمیقا و با کیفیت زندگی رو کفایت میکنه...

حالا وقتی دلم تنگ میشه، گوشی رو برمیدارم و صداشونو گوش میدم...بهشون میگم دلم براتون تنگ شده و گرم، گفت و گو میکنیم...

درسته بهم میگن غارنشین، ولی روش ارتباطی درستی رو امسال انتخاب کردم...

بعد سه سال، هنجارهای غلط ارتباطیمو شکستم و "من" سوار زندگی شدم.

+ منظور از تلگرام در این سه پست ، تمام اپلیکیشن های ارتباطیه. از واتس اپ و وایبر و وی چت گرفته تا لاین و تلگرام...
  • ۳ نظر
  • ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۰۰
  • ۸۲ نمایش

باتلاق 2

۲۳
اسفند

6- یه فضایی داره انگار همه هستن اما نیستن! خب هرروز عکس همو میبینیم، پیامای تکراری و جوک و مطالب مفید و کپی شده میفرستیم. همینکه اسم طرفو میبینیم و براش میفرستیم، یعنی به یادشیم. اما واقعا، این پیاما و جوکا ، چقد بدرد ما میخورن؟ چقد حجم تنهایی مارو کم میکنن؟ دیگه حال و احوال کردن معنی نداره. چون وقتی میبینیم طرف آنلاینه یعنی زنده س. و وقتی پیام میفرسته، یعنی حالش خوبه. و همین برای بیخبر نبودن کفایت میکرد..دیگه خبری نبود از" سلام...حالت چطوره....چه خبر؟...حال دلت خوبه؟....زندگی به کام هست؟.... "

هیچ کدوم ازون جوکا، جای اینا رو نمیگرفت. اما حالا نه کسی از من خبر داره و نه کسی از من. وقتی به کسی پیام میدم، یعنی واقعا دلم براش پر کشیده و وقتی اون بهم پیام میده، میدونم واقعا کارم داره یا دلش تنگ شده.

یه حس چیپ بودن داره تلگرام. همه هستن. همه وسطن. اما وقتی دور باشی، جایگاهها بیشتر خودشو نشون میده.

7- حالا که سه سال گذشته و وضع برای من و هم سنای من کمی متعادل تر شده. اما قبلا

عین جو گیرا ، ازینکه میشد آهنگ و فیلم بفرستی، کارتحافظه رو خالی میکردیم تو فضای مجازی!! یه پدیده جالب و ذوق مرگانه!!!!

حالا چون مفته، باید خودمونو خفه میکردیم!!

الان که فک میکنم میبینم تو گروه بچه های دانشگاه چه چیزایی میفرستادیم!! شرمم میاد!! شرم از بی ربطی اش. نه فضاحت و قبیحی. خب من چه صنمی با سال پایینیام دارم که همچین چیزایی رو براشون بفرستم که با دوستای نزدیکم میبینم؟

شایدم میخواستم ارتباطاتمو بیشتر کنم. اما حالا که فک میکنم دلیلی برای قوی کردن ارتباطم با همه نمیبینم. دوست، کمتر از انگشتای دست باید باشه. بقیه مث عابرای خیابونن. عبور میکنن و میرن و تو نباید عین خیالت باشه...

8 - چک کردن بیش از حد ، مدیریت زندگی رو ازم گرفته بود. جدای از اون حالت گوش بزنگی که الان کی چی فرستاده، حالتی پیدا کرده بودم که نمیتونستم به تنهاییم برگردم. حتی تو خونه انگار برای خودم نبودم. انگار دوباره وسط جمع بودم. خلوتی برای خودم نداشتم.

حالا اگه موفقیت های جمعی بدست میاوردیم تو این فعالیتهای اجتماعی، حرفی نبود!! اما اخه هیچ فایده ای نداشت!!! همه چی اشتراکی بود اما سلیقه شخصی ما مطرح نبود. "من" میون این همه شلوغی گم شده بود. داد میزد همه میشنیدن اما کسی گوش نمیداد. شایدم نمیفهمیدن. نمیدونم. ولی مرزی بین من و دیگران نبود و رضایتی هم تو این بی مرزی نبود. باید میکشیدم کنار. باید خودمو نجات میدادم و خودم، به خودم گوش میدادم...

9- حس الکن بودن: یادم رفته بود چطوری با خودم ، از دلم ، برای خودم حرف بزنم. همه اش دیگران.

تف به دیگران. چه فایده ای واسه من داشتن دیگران؟ هیچی. همه اش درگیری و دغدغه که چجوری حرف بزنم و پست بذارم که دیگران بهتر منظورمو بفهمن و مناسب تر باشه که معمولا هم این اتفاق نمی افتاد. یادم رفته بود کمی برای دل خودم بنوازم. سلیقه من چیه نه جمع...

10- بی زمانی: دیگه خواب و خوراک نداشتم! مهمونی سرم تو گوشی. قبل خواب با گوشی. کله صبح گوشی. سر غذا گوشی. نصف شب گوشی. پس کجاست حریم خصوصی؟!

باید کاری میکردم. باید خودمو نجات میدادم. اما چطوری؟ یه ساعت بدون گوشی من زنده نبودم....

ادامه داره
  • ۰ نظر
  • ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۰۹
  • ۴۳ نمایش

باتلاق 1

۲۲
اسفند

به من میگن غار نشین. چون مثل همه ی مردم بیلبیلگ تلگرامی ندارم که بوق بوق کنه بدو بیا پیام داری!

بارها مورد عتاب قرار گرفتم که چرا از اجتماع گریزانم

اما واقعا چرا از تلگرام رفتم؟

1- آرامش نداشتم. انگار همش منتظر چیزی بودم. وقتی پیامی نبود، هییییی چک میکردم و میگفتم پ چرا هیچ خری پیام نمیذاره؟!

وقتی inbox داشت میترکید، میگفتم اوفففف کی حال داره اینا رو بخونه؟؟ همه رو الکی نگاه سرسری میکردم که زودتر تموم شه.

بعدم انگار وظیفه ام بود یا اگه همه رو صفر نمیکردم، مجازات نقدی میشدم!! بابا! چته. نخون خب

2- این نگاه سرسری، تو عقیده ام تاثیر گذاشته بود. چون کار هرروزم شده بود، دیگه به همه چیز نگاه سرسری میکردم. به هیچ چیز عمیق نمیتونستم فکر کنم. انگار کنار همه چیز باید تیک میزدم و فقط رد میشدم. و فکر کردن، محبوب ترین عمل تنهایی هامو از من گرفته بود

3- تنهایی: با اینکه تو خونه یا هر جای دنیا بودم،  تو هررررر ساعت از شبانه روز میتونستم با عالم و آدم حرف بزنم اما خیلی بیشتر از قبل احساس تنهایی میکردم. همه بودن اما هیشکی نبود. و همه مثل من، عادت کرده بودن با نگاه سرسری فقط "عبور" کنن... کسی به حرفام فکر نمیکرد و این بی توجهی در عین ازدحام توجه ، از لحاظ عاطفی بهم ضربه زد.

4 - پروفایل: یکی از بچه ها میشست کنارم، همه کانتکتاشو با عکس نشون میداد و شروع میکرد شرح شخصیتشون و اه اه گفتن. بعد یه مدت خسته شدم. گفتم کرم ات چیه؟! میشینی دونه دونه چک میکنی، همه عکسا رو لود میکنی، همه شخصیتشو تو ذهنت مرور میکنی و حال خودتو بهم میزنی؟! خب مریضی مگه؟ چک نکن.

اما در حقیقت منم به طور خفیف به این بیماری دچار شده بودم. همون هفته ای یه بارم که چک میکردم، تم خاله زنکی و ارزیابی اخلاقی و ظاهری بهم دست میداد که حالم از خودم بهم میخورد.

5- چقد استاتوس نوشتم. چقد خودمو مچاله کردم تو یه جمله چکیده بشم. نمیدونستم چرا. چرا دارم این کارو میکنم.

شما وقتی گرسنه تون میشه و از روی درد گرسنگی میگین وای چقد گشنمه،حتما منظورتون این نیست که چیزی بده من بخورم اما شاید گوشه چشمی هم بصورت ناخوداگاه به این بخشش داشته باشین. نمیدونم شاید بیشتر برای کم کردن این درد باشه. شاید برای جلب توجه. نمیدونم. هنوز خیلی درباره اش فکر نکردم و نخوندم که واقعا به چه دلیل این کارو میکنیم اما وقتی دردم میرسید و فریاد میزدم و تمااااام این مدت همممممه اطرافیانم مث بوق نگام کردن، بهم برخورد. سرد شدم. سخت شدم. اصن گذاشتم از اونجا رفتم. کسایی که پشیزی برای ادم ارزش قائل نیستن، ارزش همجواری ندارن. همین وبلاگ و نوشتن طوماری و ناشناسی رو ترجیح میدم.

ادامه داره
  • ۰ نظر
  • ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۱۶
  • ۴۴ نمایش

جین ایر

۲۱
اسفند

 

دریافت

- چرا داری اینجا رو ترک میکنی؟

- به خاطر همسرتون

- من همسری ندارم

-اما تو داری ازدواج میکنی

- تو باید بمونی

- که برای تو هیچ باشم؟!

فک کردی من ماشین بدون احساسم؟

فکر میکنی چون من بیچاره و گمنام و معمولی و کوچیکم، روح و قلبم ندارم؟!

من مثل تو روح دارم. قلبم مث تو کامله.

اگه خدا یکم بهم پول و زیبایی میداد، میتونستم کاری کنم که نتونی از من دور بشی؛

مثل الان که نمیتونم از تو دور بشم

من با جسم فناپذیرم با تو حرف نمیزنم

این روح منه که روح تو رو مخاطب قرار داده

#جین_ایر_2011

  • ۰ نظر
  • ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۱۷
  • ۶۰ نمایش

عروس بی قدرت

۲۰
اسفند

مامانبزرگم میگفت اون موقع ها رسم نبوده خیلی سر و صورتو ترتمیز کنن

قبل ازدواج که هیچی,اصن حکم حرام داشت!😀😀

یه بار وقت عروسی, هر سالم دم دمای عید مثلا,یه خانومی میومد تو محل,عروسای خونه, دور از چشم مادر شوهر, یواشکی میبردنش ته انباری,صورتاشونو بند می انداخت... عروسا یواشکی دوقرون از شوهرشون میگرفتن میدادن به خانوم.

بعدم وقتی حضرت خانوم.میفهمید,قشقرق به پا می انداخت و خونه رو شر میکرد

نمیدونم مادرشوهر بوده یا دیو دوسر

آخه این چه رسمیه که عروس حتی اجازه تمیز کردن صورت خودشو نداشته

به گمونم زیبایی از ابزار قدرت محسوب میشده و مادرشوهر اینطوری سعی میکرده قلم پای عروسو برای ابراز وجود و قدرتنمایی بشکونه...

وحشی😒

  • ۳ نظر
  • ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۳۹
  • ۵۸ نمایش

لاک ذوقی

۲۰
اسفند

دلم گرفته

نگام میره سمت لاک

برای تولدم خرید. نمیدونم چطور فهمید عاشق قرمزم...

شروع میکنم به زدن و بعدم نوشتن پست...

انگشتم روی کیبورد سر میخوره با

لاک قرمزی که اکلیلش برق میزنه...

دلم باز میشه از اینکه بعضیا چقد خوب منو بلدن؛

از اینکه کادوی تولد با چن ماه تاخیر چقد میتونه خوشحالم کنه.

اصلا میگم قسط بندی بشه هرکس در طی سال یه چی بده که فقط تو یه روز ذوق مرگ نشی و بقیه سال مرده باشی

  • ۲ نظر
  • ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۱۳
  • ۴۲ نمایش

مهمونی

۱۹
اسفند

دلم گرفته بود. خیلی زیاد.

رفتم مسجد

 اخلاقم گند بود. عصبانی بودم

مهمونی یه ویژگی داره. هم تو باید حالت خوب باشه هم.صاحب خونه. اگه با اخلاق گه بری,دوبار بیشتر تحملت نمیکنن. بعدم معلوم نیست تو رو بفهمن و بتونن حالتو خوب کنن

رفتم مسجد. خدا حالمو میدونست. حتی با دعوا رفته بودم. ارامش نداشتم. اما در خونه خدا همیشه بازه...

کنار مردم نشستم و بلند شدم. با مردم بودم بدون اینکه بشناسمشون.

بعد نماز و سکون و ارامش,یه دعای کمیل زدیم به بدن.

درست مثل یه مهمونی پذیرایی شدم توسط ادمایی که نمیشناختنم. 

خانومه با سن حدود پنجاه,جلوم خم شد و چایی اورد. تشکر که کردم,گفت نوش جانت...

میون شوری گریه, چسبید بهم. بعد مدتها اولین غریبه بود که بی دلیل بهم محبت میکرد و نمیخواست چیزی ازم بِکَنه. تو خونه ی خدا بودم...

یاد خیلیا افتادم. حتی پیکاسو و شبنم شاهرخی اینستاگرام!

اگه پنجشنبه گرسنه برید مسجد,سیر برمیگردین! بس که خیرات میدن. نون و بیسکوییت و شیرینی و موز و شکلات و خلاصه یه سفره کامل انگار😊

ولی من به چایی قناعت کردم.

مسجد که بری,گنبد و گلدسته سلامت میکنن

خدا میگه خوش اومدی بنده,منتظرت بودم

بیا با من حرف بزن...

  • ۲ نظر
  • ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۳۷
  • ۵۱ نمایش

بدون بعضیا

۱۸
اسفند

فک میکردم بعضی موقعیتا و ادما رو از دست بدم,زندگی تمومه

خوشبختی یعنی داشتن همونا که فک میکنم

اما نمیشه تا ابد همه چیزو نگه داشت...

اگه راضی باشی به رضای خدا,اگه دستتو بدی به دستش,اگه بذاری تو مسیری که تو رو انداخته توش,حرکت کنی و ناله نکنی,چه بسا اتفاقات خیییلی بهتری بیفته که به ذهنتم خطور نمیکرد...

فکر میکردم زندگی بدون بعضیا برام سخت و تنگ میشه.

ولی نشد.

ادامه داشت. با ترسم مقابله کردم و رفتم و زندگی رو از سر گرفتم

اساسا ادم موجود عادت پذیریه

عادت میتونه خوبم باشه

چند سال بود ترس از دست دادن مامان و بابا,نابودم کرده بود...

به گمونم الان یاد گرفتم چطور زندگی کنم.

  • ۱ نظر
  • ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۱۱
  • ۴۴ نمایش