مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۲۰ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

مترسک

۲۸
فروردين

کار ندارم رامبد چه چرت و پرتی میگه

چه عروسکای سطح پایینی آورده

نیما یا اون تلفنه چقدر مزخرف و بی محتوان

یا گپ با مهمونا چقد حوصله سر بر شده

روی صحبتم با مهمونای خندوانه س؛

یعنی انقد بیکار و علافن که حداقل 6 ساعت ضبط برنامه به این مزخرفی رو میتونن تحمل کنن؟!

یعنی انقد ارزش برای خودشون قائلن که با چرت و پرتای یه سری احمق بخندن و برای تبلیغ اسنوا دست بزنن؟!

یعنی دیده شدن تو تلویزیون برای چند دقیقه انقد خفت میخواد؟!

چرا همچین مردمی داریم؟! چرا اینا ناراضی نیستن؟!

خب تا وقتی یه عده مثل مترسک باشن که دیگران هرجوری میخوان باهاشون برخورد کنن و صفر و صد براشون فرق نکنه،که رامبد به همین روند ادامه میده...

چرا کسی بهش برنمیخوره؟!

  • ۶ نظر
  • ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۰۹
  • ۹۵ نمایش

جانمانده

۲۶
فروردين

یکی دیگه از خوبیای نماز جماعت اینه حتی وقتی دیر رسیدی , نمیگن فرصتت سوخت،تو باختی، دیگه نمیتونی بیایی، برو...

میگن بیا,ولی یواش بیا...جوری بیا که اومدنت نظم ما رو بهم نزنه...جوری خم و راست شو و تفاوت دیراومدنتو جبران کن که نه تو تباه شی نه نظم ما...

بیا که حتی "تو"ی جامونده هم عظمت ما رو باشکوه تر میکنی...بیا و با ما متحد شو, بیا که صف های ما حتی با دیراومدنت کاملترم میشه عزیز خدا...

.

.

بگمونم مسجده که اینروزا میتونه ضربه های روحی اجتماعیمو درمون کنه...

  • ۱ نظر
  • ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۱۹
  • ۵۶ نمایش

پاکدامن

۲۵
فروردين

همونطور که میدونین بعضی از واژگان و اصطلاحات با معنای ظاهری شون ارتباط دارن و بعدها به صورت کنایه درمیان و دور از ذهن میشن

یعنی اصل ماجرا برای نسلهای آینده فراموش میشه اما حقیقت همون داستان ابتداییه است که براساسش مَثَل یا اصطلاح شکل میگیره

مثلا واژه پاک دامن

به طور کلی میدونیم پاکدامن یعنی عفیف و درستکار (که البته  خشک دامن درست تَرِشه!)

فک کنم سر کلاس حافظ یا مرصادالعباد بود استاد ما رو با حقایق این امر آشنا کرد!

درحقیقت تردامن، به همون معنای ظاهری ش برمیگرده. منظور از دامن، شلواره و امروزه همون لباس زیر و شرت!

و به کسی که دائما درحال "تردامنی"ه ، به طور کلی میگن فاسق و گناهکار!

شما بشنوید فاسق! اما خودتون بدونین قضیه از کجا آب میخوره...!

  • ۱ نظر
  • ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۱۱
  • ۶۶ نمایش

پناه به درون

۲۴
فروردين

شیطونه میگه بیخیال همه دنیا, برم شوهر کنم و سر سال بچه مو بگیرم بغل و بو بکشم و عشق کنم و تمام همّ و غم و شورمو بذارم برای تربیتش,بیخیال همه دنیا...

فکرم داره منفجر میشه از فشار

از ترس

از بی ثباتی روی امواج

از بحث و کل کل برای محیط امن و پرنشاط تربیتی برای آدمای دیگه که شکست خورد

از ناتوانی برای انجام تمام ایده های بزرگ محیطی ام

نخواستیم دنیای بزرگ

همون من باشم و خانواده ی کوچیک خودم...

یه امنیت نسبتا گرم برای ادامه زندگی.همین

گور بابای ایده های بزرگ اجتماعی

  • ۰ نظر
  • ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۱۱
  • ۵۲ نمایش

تا حالا به سبک کارای مهران مدیری دقت کردین؟

کلا بر پایه انتقاد ساخته شده.

یعنی منتظره ببینه بقیه چی کار میکنن، با فراست و توجه اونا رو میگیره، کمی طنز ترکیبش میکنه و به مردم ارائه میده

خواه مواد انتقادیش فرهنگ مردم باشه خواه مسئولین

اصلا هم کاری نداره گفتنش تاثیری رو جامعه داره یا نه، انگار همون رسالت هنرمند که کارش نشون دادن زخم و درد جامعه س رو به دوش گرفته و پشت هم انجامش میده.

یه کسی مث مهران مدیری اگه تو جامعه ای زندگی کنه که نتونه هیچ اشکال و انتقادی بهش وارد کنه و جامعه در سلامت کامل باشه، قادر به ادامه زندگی نخواهد بود! چون سبک زندگیش رو بر پایه انتقاد پی در پی گذاشته، چون خوراکی برای تغذیه روحش نداره و روز بروز ضعیف تر و ناتوان تر میشه.

داشتم فکر میکردم چقدر خوبه اینطوری نباشیم.

گرچه مهران مدیری نسبت به خیلی آدمهای دیگه یک قدم جلوتره که ذهن همیشه هشیار برای شناسایی مشکلات و کج روی ها داره اما این یک قدم کافی نیست، این بهترین مسیر ممکن نیست.

یعنی خودمون و سبک زندگیامونو برپایه مشکلات جامعه مون نچینیم.

یه انتظار پنهان برای برگشت سلامت کامل، برای استقرار الگوی کامل حتی تخیلی، تو وجودمون نهفته باشه که اگه برخلاف روند فعلی جامعه پیش اومد، ما از لحاظ درونی شکست نخوریم.مقابلش واینسیم. چون برای اومدنش انتظار کشیدیم، چون بودنش رو میخواستیم...

  • ۰ نظر
  • ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۰۸
  • ۲۴ نمایش

فریاد

۲۲
فروردين

تو این دوران که به بازسازی خودم رو آورده بودم و به شدت با افکار خودم درگیر و درونگرا شده بودم، سعی کردم از همه فاصله بگیرم؛

چون نه حوصله شونو داشتم، نه دوست داشتم منِ همیشه پرانرژیِ با برنامه رو تو این اوضاع و احوال در آستانه شکست ببینن.

این بین، خانواده ام از همه بیشتر اذیت شدن. چون مجبور بودن یه سگ رو کنار خودشون تحمل کنن

تا دلتون بخواد با بدبینی و شک به پدرم نگاه کردم. دائم دنبال ایرادگیری و بدخلقی. با شناخت جدیدی که از جنس مذکر پیدا کردم، دلم میخواست سر به تن هیچ کدومشون نباشه. حتی بابا

برادر گرام تمام این مدت با خوش خلقی و انرژی و نوآوری تو هر زمینه ای میومد سمتم و با واکنش خشک و نچسب "خب که چی؟!" مواجه میشد...

و تمام این مدت با وجود تمام بیشعوری و تو ذوق زدن هام، باهام بد نشد و تلافی نکرد.

مادرم که از در و دیوار ایراد درمیاوردم تا بچسبونم به تربیتشون و تمام نقص و کم کاری هایی که فکر میکردم در حقم اجحاف کردن.

از دعوای خونه داری و آشپزخونه و قهرها نگم که خودش یه کتاب میشه...

داشتم فکر میکردم این یه سال، چقدر به خانواده ام بد کردم. چقدر تلخ و نچسب بودم و اونها بدون تلخ شدن، فقط تحملم کردن...

نمیدونم چطور باید از خجالتشون دربیام. موقعی که این حالتا رو داشتم، حالیم بود دارم چی کار کنم اما نمیخواستم ازش دست بکشم. چون خودمو ذی حق میدونم...به حالت انفجار رسیدم و همه چیزایی که تو خودم حفظ کرده بودم و کنترل میکردم، از کنترل خارج شد و بیرون ریخت و دیگه نمیتونستم جلوشو بگیرم، چون تو وجودم جایی نداشتم....

تمام ترکشهای حاصل از نارضایتی جامعه،دانشگاه، زندگی و خانواده ،به دلیل همجواری، به خانواده برخورد...

لعنت

  • ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۲۴
  • ۳۵ نمایش

شاید موقت!

۲۱
فروردين

یه عالمه حرف تلمبار شده، یه عالم پست پیشنویس، یه دل پر کلام و ذهن پر خاطره که اینروزا تو دل و ذهن و جلو چشمم وول میخورن

اما به خاطر حجم بالای بهم فشردگی نمیدونم از کجا و چطور شروع کنم و بنویسم...

این هفته اتفاقای مهمی افتاد. خیلی مهم. که باید بتونم همه رو حلاجی کنم و تو ذهنم طبقه بندی کنم

بهار ، فصل دوستداشتنی من رسید... به یمن این برکت، درهای وجودمو باز کردم و دیدارها از پی گشت...

اما خاصیت بغض و گر گرفتگیش رو هم آورد...


  • ۰ نظر
  • ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۱۲
  • ۸ نمایش

هیولای ترس

۲۱
فروردين

ترس ادمو نابود میکنه. متزلزل میکنه. 

با ترس نمیشه خوب زندگی کرد.

باید باهاش روبرو شد. 

وگرنه مثل سایه,همیشه دنبالت میاد...

همیشه سایه ای پشت سرته وقتی داری شهد زندگی رو میچشی,میخوابی,غذا میخوری و راه میری...

باید ریشه کن اش کرد. حتی اگه پر و بالشو بچینی,مثل هرس درخت,بیشتر رشد میکنه و محکم تر به دور پاهات میپیچه...

باید از اساس نابودش کرد💪

نتیجه هرچی میخواد بشه.

قدرتمند شو و به جنگش برو

نابودش کن


+ این هفته اتفاقای مهمی برام افتاد.خیلی مهم.

نتیجه ی فکر و سیستم جدیدم رو تو همین چند روز دیدم.

اونقدر بار هیجانی اش بالا بود که دست و دلم به کار نمیره...

  • ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۵۱
  • ۳۰ نمایش

دسر ام علی!

۱۷
فروردين

سرچ میکنم دسر " اُمِّ علی" تا دستورش بیاد. یه دسر عربی لذیذ بخوریم.

مواد لازم رو نوشته : کورن فلکس! و شیر خشک!

آخه ام علی تو بیابونای عربستان, کورن فلکسش کجا بود لعنتی!


  • ۲ نظر
  • ۱۷ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۴۰
  • ۵۸ نمایش

رستگار

۱۴
فروردين

اوایل فکر میکردم راه رستگاری,قاطی نشدنه.

 آلوده نشدن. با مردم ترکیب نشدن,راه دنیا پیش نگرفتن. نخوردن و نپوشیدن.

ولی الان میگم هرچیزی حد تعادلش,حتی رو به پایین، بد نیست. منتها ؛ باید یاد بگیری چطور ازش جدا بشی که نه به گذشته ی خوبت آسیب بزنه نه در زمان حال, دلگیر باشه و نه آینده رو تحت الشعاع قرار بده.

یه مثال میزنم؛

دایی بزرگم هروقت میومد خونه مون,موقع رفتن یه صلا میداد,کل خانواده شون تو سه سوت باس اماده میشدن و جلو در بودن که خداحافظی کنن و برن

در آنی خونه جوری خالی میشد انگار نه انگار همین یه دیقه پیش پای بساط چایی بودیم. انگار نه انگار ما بچه ها چن ساعت پیش غرق بازی بودیم.

دایی همیشه راحت میرفت اما معمولا بچه ها یه چیزیشونو جا میذاشتن. کیفی ،جورابی ، یا هر وسیله ای. این نشون میده اونا به اندازه دایی,مهارت سرعت عمل تو کندن و رفتنو نداشتن. من خودم از لحاظ عاطفی ضربه میخوردم. ضربه یکهو خالی شدن خونه،دوباره تنهایی و سکوت و خونه معمولی . اینم بی تجربگی من کودک رو نشون میداد که نمیدونستم در شرایط مختلف چطور عمل کنم تا کمتر آسیب ببینم.

اینو گفتم که مثال بزنم چطور باید قاطی شد و راه رها شدن و کندن رو بلد بود...

میشه خورد و لذت برد و استفاده کرد؛ اما وقتی که بدونی همه اش موقتیه، باید بری.

باید بدونی وقتی صدا زدن,چطور سریع و بامهارت از همه چی جدا بشی و بری...

بدون اینکه چیزی جابذاری,بدون اینکه غمگین بشی و ضربه بخوری.چه در مقام میزبان که قراره بمونه,چه میهمانی که داره میره...

درسته اگه کسی لباس کمتری داشته باشه,سریعتر میتونه خودشو برای رفتن جمع و جور کنه اما لخت به مهمونی اومدن برای اینکه موقع رفتن راحتتر بری هم راه درستی نیست. یه لباس خوب و نسبتا زیبا درشأن مهمونی اما بی تشریفات میتونه نه مانع رفتن باشه نه حس کمبود و خلا ایجاد کنه.

اصلش همینه؛ بهره مندی متعادل از دنیا در عین آماده باش همیشگی برای رفتن...

  • ۴ نظر
  • ۱۴ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۰۴
  • ۸۰ نمایش