مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۱۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

شیرینی دیدار

۲۹
خرداد

چیزی که بهمن ماه اتفاق افتاد اما پیش نویس شد و قرعه به امروز افتاد تا پست بشه:

بعد اینکه جواب سوالمو داد و مکالمه مون باید تموم میشد پرسید: خودت خوبی؟!

نبودم. نه حال داشتم توضیح بدم نه اونقد خوب بودم که نادید بگیرم و بگم خوبم.

گفتم حس هیچ کاری رو ندارم و حتی نتونستم یه صفحه رو خلاصه کنم.

گفت کاری ازم برمیاد؟!

درواقع جواب منفی بود. اما کاری ازون برمیومد که کمتر کسی میتونه. میتونست حال منو خوب کنه تا دوباره برگردم به زندگی. به شدت دلم میخواست ببینمش دل دل کردم برای گفتنش. بالاخره گفتم و قرارمونو گذاشتیم

طبق تجربه,فک میکردم هرکی ازدواج کرده باید بره که بره؛

یعنی با نهایت ارزوی خوشبختی دست ازش شستم و تو ذهنم برای روابط قبلمون فاتحه خوندم و به خدا سپردمش.

بالاخره جدایی مرحله ای از زندگی آدمه.باید بپذیریش

ولی باید بگم تو تمام نمونه های اطرافم,استثنا است.

بعد رفتنش,تموم نشد...

اونروز نشستیم ,دوتایی,روبروی هم,دور میزی که با نهایت سلیقه برای من,فقط "من" چیده شده بود.

بین تمام آدمها و موقعیتهای اشتراکی اینروزا, اختصاصی منو انتخاب کرد و برام وقت گذاشت

بعد از مدتها احساس امنیت کردم از خنده هام؛ که ادم دروغگوی هدفمندی پشت این نقاب روبروم ننشسته...همون آشنای قدیمی منه...

ایندفعه بی پرده تر و راحتتر حرف زدیم

راستش مدتی بود حریمی داشتم. هرچیزی نمیگفتم. شاید ترس از ناراحتی. نمیدونم

اینبار بیشتر دوسش داشتم؛ چون بعد از سفر قهرمانی اش, خصم وجودشو شکست داده بود و از بین تمام بدی های دور و برش,خودشو پیدا کرد و نجات داد.

+  هیچ ددر دودور و کافه و کوه و دریایی برای قرار,مثل خونه نمیشه.

بنظرم خونه امن ترین پناهگاه ادمه و هرکسی لیاقت حضورشو نداره.

خونه ها حس دارن. میشه حس شونو بو کشید.لمس کرد ....

شیرینیش هنوزم زیر زبونمه.

اگه برام نون و پنیر و چایی هم میذاشت,به همین خوشمزگی بود که این خان گسترده...

چون اونطرف میز"خودش" نشسته بود

  • ۱ نظر
  • ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۹
  • ۴۳ نمایش

فرار از درون

۲۷
خرداد

بعد مدتها,امروز وقت کردم چهره خودمو تو انعکاس شیشه مترو ببینم

یه دختر چادری دیدم که روسریش تا بیخ,جلو بود.

منو یاد خباثت و کثیفی انداخت. یاد اون عفریته های عوضی که زیر اون چهره معصومانه و ظاهر محجوب,چطور گاییدنم و به اسم اسلام و فرد مذهبی,منو براشفتن و ناامنی و تزلزلو برام باقی گذاشتن

تا چند ماه میلرزیدم. که چطور ممکنه یکی تا این حد عوضی باشه. چقد مکارگی و بازیگری؟ چقد توانایی مغلوب کردن دیگران؟!

ازون به بعد,قداست چادر برام از بین رفت و تمام مردهای ریشوی سربزیر,خطرناک ترین آدمهای دنیا شدن...

توی انعکاس شیشه نگاه کردم...منم همون بودم.با همون هیبت.با همون ظاهر.و یک آن چقدر نفرت انگیز اومدم برای خودم. دلم میخواست از خودم فرار کنم. هیچ آدمی با این چهره پس ذهن من روشنفکر و امین نیست.بی شک یه خیانتکار احمقه.

لعنتی ها...نمیدونم ازشون تشکر کنم تو این سن منو با حقیقت آشکار کردن یا...

نبخشمشون چون تمام معادلات ذهنی و امنیت وجودی مو به گا دادن.

  • ۴ نظر
  • ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۵۵
  • ۷۱ نمایش

ambivalence

۲۶
خرداد

با بچه های سال پایینی برا انتخاب رشته و کنکورشون صحبت میکنم.

مشوش و گونه گون اند. از هر گرایشی حرف میزنیم, علاقه شونو ابراز میکنن. نمیدونن چی کار کنن. کشش و موانع وجودی شونو میشه به راحتی حس کرد؛این دوگانگی و شک حضور یا عدم حضور.

میدونن دوست ندارن و فایده نداره اما نمیخوان عقب بکشن چون کاری ندارن,چون منزوی شدنو در پی داره و نمیخوان,نمیتونن دوری رو بپذیرن.

پای هر رشته ای میاد,علاقه دارن!! 

میگم مگه میشه آدم انقدر ناآگاه به علایق باشه؟ مگه میشه همچین طیف گسترده؟

به این فکر میکنم اینها موقع انتخاب رشته کارشناسی هم همین روال رو داشتن. تازه اون موقع بی خبری از رشته ها و فضای جامعه شون بیشتر بوده...

به این فکر میکنم اومدنشون به ادبیات,همونقدر محتمل بوده که انتخاب ژئومورفولوژی و جغرافیا.من خوشخیال چهار سال با کسایی دمخور بودم که انتخاب زندگی شون دراین حد تخمی بوده.کسی که علقه و آگاهی به مسیرش نداره,چطور میتونه براش دل بسوزونه و پاش وایسه؟؟

یاد پارسال خودم میفتم,به اینکه چطور برای ارشد,به ادبیات کودک رسیدم از بین همه خواسته هام....

حالا بهشون حق میدم. ادبیات کودک هم برای من فقط یه دستاویز بود.برای اینکه خودمو به دانشگاه وصل کنم. وگرنه خودم میییییدونم ارزش چندانی نداره این رشته.نوپا و کم ارزشه دربرابر نیاز جامعه.کاری هم از پیش نمیبره.

آدم که گرفتار باشه,نگاه نمیکنه چی بالای چاه دست دراز میکنه برای کمک,فقط میخواد دستی بگیره و بالا بکشش...هرچی با هر شرایطی

  • ۳ نظر
  • ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۵۰
  • ۱۱۷ نمایش

دلم میخواد همه جا رو کثیف و سیاه کنم

خراب کنم و دور بندازم

داد بزنم,فوش بدم.خودمو خالی کنم

حتی گاهی به سرم میزنه وسایل خونه رو بشکونم

دنبال گیر و دعوام.منتظرم یکی حرف بزنه بهش بپرم.

حوصله خودمم ندارم

قبلا حوصله خدا رو داشتم,الان اونم ندارم

حتی فک میکنم روزه نگیرم.نماز نخونم

حوصله مهمونی و حرف زدنم ندارم

یه مشت بیکار میشینن دور هم,چرت میگن

و هی میلومبونن

هیچکی فک نمیکنه.هیچکی مغزشو بکار نمی اندازه. 

احساس میکنم جای همه دارم فکر میکنم. جای همه دارم سختی میکشم.

داره بهم فشار میاد.

جامپینگ های اینستا رو دنبال میکنم

حال خوشی داره

به این فک میکنم دورخیز کنم از خونه, بدوم و بپرم از تراس...

به لذتش فک میکنم,به باد خنکی که میرنه تو صورتم موقع پرش,به هیجانش...

شایدم یه روز پریدم

مثل خوابای بچگیم...

برا بیرون اومدن از خونه جایی رو ندارم جز کتابخونه. میام چن ساعت سرمو میندازم بین کتابا,بین خطها,حرفا و نظریه ها.تا زمان بگذره.تا بیشتر فک کنم و بیشتر دیوونه شم.

خودمم میدونم حماقت محضه نظریه خوندن و دور از جامعه تو کتابخونه نشستن,اما تو بگو این کارو نکنم,چه گهی بخورم؟!

کجا چن ساعت وقتمو تلف کنم؟!؟


  • ۸ نظر
  • ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۵۳
  • ۸۴ نمایش

دیوانه

۲۴
خرداد

میدونی دیوونه ها کی اند؟

اونا که یه سری حقایقو میفهمن،اما راه پذیرششو پیدا نمیکنن

نمیتونن با چیزایی که فهمیدن سازگار شن

ذهنشون گنجایش پذیرش اونا رو نداره

دیوونه ها عقب مونده نیستن

اتفاقا کسایی که خوب میفهمن

"برادرم خسرو" و سکانس پایانیش، مؤید این حقیقته.

اونجا که همه چی رو فهمید، اما به جای هوار کشیدن،

کلاشو کشید سرش و

وانمود کرد که هیچی نمیدونه؛

وقتی سازگار شد...

وقتی هزارباره ایمان آورد دیوونه نیست

  • ۰ نظر
  • ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۴۱
  • ۴۷ نمایش

خانه امن

۲۲
خرداد

یکی از اشتباهات مهم تربیتی پدر و مادرم این بوده که خونه رو محیط امن و بخصوصی ایجاد کردن که با بیرون خیلی متفاوت باشه

سیستمشون این بوده که بذار هر اتفاقی میخواد بیرون بیفته بیفته،تا وقتی بچه ها تو خونه اند، بذا احساس راحتی و امنیت بکنن

درصورتی که اشتباست.

خونه باید آدمو آماده کنه برای بیرون، برای ارتباط با جامعه، در رفتن از زیر دست گرگها،سختی کشیدن و غیره

اینجوری خونه میشه سنگر و بیرون محل بارش خمپاره و گلوله که باید ازش فرار کرد و به خونه پناه آورد.

تربیت باید جوری باشه که حس وابستگی ایجاد نکنه. نقش تقویت کنندگی داشته باشن والدین.

اگه قراره امنیت و راحتی خونه رو بارز کنن، بصورت غیر مستقیم باشه نه آشکار

میدونی مث چی میمونه؟ مث اینکه پرنده دائم برای جوجه های تو لونه غذا بیاره، خودشو از نفس بندازه، بگه اینا فردا قراره از لونه برن، بیرون مار داره، روباه داره. بذا تا اینجا هستن، خوب چاق و چله بشن.هروقت رفتن بیرون، با فضای بیرون آشنا میشن...!

درصورتی که این روش تا یه سنی مناسبه؛ از یه جایی به بعد باید پرواز رو یاد داد.کنار بچه ها بود.

  • ۳ نظر
  • ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۳۳
  • ۵۲ نمایش

نوای بی نوایی

۱۶
خرداد

بنظرم خیلی دور از ذهن نیست به اینجا برسم؛

 یه ساز بگیرم دستم,کنار ایستگاه مترو پول جمع کنم...

مگه اینا کی اند؟ اونی که نه تنها تو سطحی از رفاه بوده که بتونه یه ساز بخره,بلکه در سطح شعور و فرهنگی قرار داشته که هنر موسیقی رو یاد گرفته,

و این ب احتمال زیاد نشئت گرفته از فرهنگ خانوادگی بوده و شایدم تحصیل حاصل از درک فردی...

حالا به جایی رسیده که وااااقعا نداره.پول نداره اما عزت نفسش اجازه گدایی نمیده

بعضیاشون واقعا سوزناک میزنن. یادمه یه بار با سنتور میخکوب شدم,اشک ریختم

 تو ایستگاه تجریش و انقلاب جمعیت خوبی جمع میشه.

صُبای سال پیش دانشگاهی که با استرس و گاها یه بدبینی و خستگی میرفتم مدرسه, با یه چیزی واقعا سرحال میومدم:

دوتا پیرمرد نسبتا قد کوتاه, با سرنا و طبل,آی بزن و بکوب را می انداختن! آی مزه میداد حال و هوای عید و شادی بی مناسبت وسط زمستون یا پاییز ساعت 7 صبح!

یه پیرمردی هم هست,شبیه احمد پورمخبر؛شعرای عاشقونه میخونه!

یه تضاد طنز گونه عجیبی ایجاد میکنه که خندت میگیره!! ولی کماکان, قرص و محکم ادامه میده! 

رو یه مقوا هم نوشته لطفا فیلم نگیرید!

اگه یه روزی جایی به مسئولیت فرهنگی رسیدم, یکی از مهمترین کارایی که انجام میدم, ارزشمندتر کردن این آدماس...اینا که بعد از یه دوره اوج به سرازیری افتادن,اما گدایی نکردن. از هرچی داشتن و بلد بودن استفاده کردن.

مگه اونایی که کنسرت میذارن چقد با اینا فرق دارن؟ 

چرا ملت حاضرن حداقل 50 تومن برا کنسرت هزینه و زمان بذارن اما انقد بیتفاوت از کنار بعضی از اینا عبور کنن...؟

مگه چقد سخته شهرداری از اینا تو مراسماش استفاده کنه؟ همینا که تو مترو برگزار میشه تو مواقع خاص.یه مسئول همیشگی وجود داشته باشه برای شناسایی نوازندگان خیابانی , چون یکی بیاد تا ابد نمیمونه,هرچقدر جمع کنی باز کس دیگه ای هست که اضافه شه. ازون طرف کسی که به بهره مالی تو مراسمی رسیده, که دوباره برنمیگرده تو خیابون. اینا عزت شخصی دارن. گدا نیستن. مث چرخه میمونه. دائم ورودی و خروجی داره.

بعدم یه بار در سال,کنسرت بذاره شهرداری, با استفاده از همین آدما که حتی یه روزی از چرخه خارج شدن.

اونی که با هنرش داره خودشو نشون میده,یعنی هنوز بهش اعتقاد داره,دوست داره با اون دیده بشه. بهش تشخص میده. حالا شهرداری بیاد کار ایجاد کنه در راستای هنری که بهش متکی اند. اقا اینا خودشون ساز هم دارن! یعنی سرمایه زیاد نمیخواد. ابزار از خودشونه, فقط برنامه و مکان ارائه از شهرداری...

  • ۳ نظر
  • ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۶
  • ۷۸ نمایش

تازه کار

۱۳
خرداد

- ببخشید خانم؛  از فعالیتا و اهدافتون خوشم اومد.کار و استعدادم تو زمینه فعالیتای شماست.میتونم کمک تون کنم.میخوام همراهتون باشم.

- برو دختر جون!! تو جوونی.به من نگاه نکن . تا وارد شی چن نفر عاشقت میشن،دردسر جور میکنی.برو... اینجا جای تو نیست...

  • ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۱۹
  • ۳۳ نمایش

مهماندارم

۱۱
خرداد

یه سایتی رفتم چشمم به این تبلیغ افتاد و رد شدم

موس رو کشیدم بالا و برگشتم.اینبار با دقت نگاه کردم

که در حال حاضر ملاک چهره و شخصیتهای مطلوب تبلیغاتی مردم جهان چه ویژگی هایی داره؟

موی بلوند و دامن کوتاه و کفش پاشنه بلند که کماکان تونسته جایگاه خودشو حفظ کنه

اما توی آقایون چی؟ خیلی تابحال به این موضوع دقت نکرده بودم

هر دو فرد ، قد بلند و ریش و چشم ابروی مشکی دارند. انبوه ریش سمت چپی که اصلا تنه به طالبان زده!

تابحال فکر نمیکردم ریش برای خانمهای دیگه دنیا هم جذابیت داشته باشه :)

درهرحال ، نمیتونم درک کنم آدم تو بهترین شکل ظاهری و سلامت جسمانی و عقلانی باشه و با هواپیما سفر کنه تا جلو دیگران خم شه و بهشون نوشیدنی تعارف کنه... در تیررس نگاهشون دیگران باشه و به لحاظ بصری بهشون حال بده و پول بگیره.

واقعا نمیفهمم.وقتی میشه از طریق مدلینگ یا بازیگری نون قیافه رو خورد که هم شان بهتری داره هم پول بیشتری؛چرا باید کاری مثل جمع کردن استفراغ مسافرین رو به عنوان شغل پذیرفت...؟

+نیایید بگید نظرتو داری میکنی تو پاچه مردم!

اکی! قبول. این شغل وجود داره چون خیلیا دوس دارن که باشه. ولی من نمیپسندم.

اما نیومدم از بیخ این شغلو بردارم.صرفا نظر خودمو تو وبلاگ خودم از دیدگاه خودم بیان کردم!!

اگه به آزادی برای اونا قائلید، انقدر آزادی برای ابراز نظر ، تو وبلاگ شخصی خودم قائل باشید :)

  • ۵ نظر
  • ۱۱ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۳
  • ۸۲ نمایش

تولد دوباره

۱۰
خرداد

امروز تولدم بود.

اولین سالی که هیچ دغدغه تحصیلی و امتحان نداشتم :) نه خودم,نه اطرافیانم 😀 و این برای من یعنی رهایی,خوشبختی

پیامهای تبریک امسالمو دوست داشتم

چون آدمهای انتخابی زندگیم محصور شدن و هر پیام و تبریکی از سمت اونا برام خواستنی و دلنشین بود.

و اینکه تو اوضاع شلم شوربای زندگیم,حس خوب خواستنم رو میداد🌸 یعنی برای کسایی ک برام مهم اند,مهم ام و این نکته ی مثبتش بود☺ 

+اولین سالیه که تولدم تو ماه رمضون میفته. در هر حال یه چیزی باید باشه ک تولدمو بخصوص کنه😃 امتحان نشد,ماه رمضون!

اما هدیه مو از خدا هم میخوام,آخر ماه...

یه نشونی,یه رمز برای درست بودن مسیرم.که بار هیجانی هم داشته باشه و بتونه پابندم کنه.

  • ۰ نظر
  • ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۵۱
  • ۴ نمایش