مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۲۱ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

حالا گیرم نفهمه چی کار کردم

گیرم ندونه چقدر صبوری به خرج دادم و چه خون دلی خوردم

گیرم ذهنش هیچ وقت به اینجاها قد نده و هیچ وقت بزرگ نشه

مگه من برای فهمیدن اون انجام دادم؟

مگه من برای تقدیر و تشکر اون ایستادم؟

من برای خودم انجام دادم.برای آرامش دل خودم.برای ساختن خودم

اون نفهمه و هیچ وقت نتونه همپای من بشه,خدا که میفهمه

خدا که حواسش هست....

  • ۱ نظر
  • ۳۱ تیر ۹۵ ، ۱۱:۳۱
  • ۴۹ نمایش

مگه میشه خدا هوای بنده ای که روزی چند بار صداش میزنه رو نداشته باشه؟

.

.

مگه میشه خدا بلاگردون بنده ی سرگردونِ تنهای روی زمینش نباشه؟

.

.

مگه میشه خدا بغض بنده رو تاب بیاره؟

خدای مهربون ارحم الراحمین جایی برای دلتنگی های این بنده گذاشته...

با گریه هاش جواب میده : میشنوم صداتو...میخرم غماتو...

صبوری کن...تحمل کن. بذار پای من، درستش میکنم بنده...

دلت به من قرص باشه...

.

.

 کسی وفادارتر از خدا ،تو وعده دادن و انجامش، دیده ؟

  • ۰ نظر
  • ۲۹ تیر ۹۵ ، ۱۱:۲۷
  • ۳۹ نمایش

محو شده بودم. نه میتونستم حرفی بزنم، نه واکنشی نشون بدم.

فقط نگاش میکردم و اون ادامه میداد

دهنم خشک شده بود

حرفش تلخ بود و سنگین

بغضمو قورت دادم

حجاب نداشتم که راه گلومو نبینه.

بغضی که فرو میرفتو دید

دستم رو شد

وقتی شروع به حرف زدن کردم،جوابی نداد

بغضشو دیدم که میبلعید....

  • ۰ نظر
  • ۲۹ تیر ۹۵ ، ۱۱:۱۰
  • ۴۹ نمایش

سَاعٍ سَرِیعٌ نَجَا 

برخی از مردم به سرعت به سوی حق میروند ؛که اهل نجات اند


طَالِبٌ بَطِی‏ءٌ رَجَا 

بعضی به کندی میروند و امیدوارند


مُقَصِّرٌ فِی النَّارِ هَوَى

دیگری کوتاهی میکند و در آتش جهنم گرفتار است.


ما که دوست داشتیم سریع باشیم . دور زندگی رو گذاشته بودیم رو تند و همه چیزو رتق و فتق کردیم و امور طی شد.

آیه اومد صبر....چرخ زندگی ایستاد.همه چی متوقف شد...

شدیم دسته دوم.کُند اما امیدوار.

داره کندی تاثیر میذاره.میترسم این سکون و سکوت و تنهایی به کوتاهی منتهی بشه...

من برای روزگارِ از پا ننشستن ام,نه سرتو لاک فرو بردن و خفتن...

  • ۰ نظر
  • ۲۸ تیر ۹۵ ، ۰۹:۵۸
  • ۴۲ نمایش

بعضی ها هم انگار وظیفه دارند هوایی ات کنند.

گویی که رسالت خاصشان,دور کردن تو از شرایط عادی زندگی و رها کردنت باشد...!

باید به این بعضی ها گفت لعنتی.من که داشتم راه خودم را میرفتم.سرم به کار خودم بود.

به راه رفتن روی زمین عادت کرده بودم.هوایی کردن و رها کردن از چه؟

حالا که گستره دید مرا افزون کردی,این گم شدنت برای چه؟

  • ۰ نظر
  • ۲۵ تیر ۹۵ ، ۰۹:۴۲
  • ۲۸ نمایش

شهرزاد11

۲۴
تیر

- شیرین جان. این کارا چیه میکنی دخترم؟-خودکشی-

- خسته شدم آقا جون. دیگه نمیخوام قبادو با کسی شریک باشم...

.قسمت 22
  • ۱ نظر
  • ۲۴ تیر ۹۵ ، ۰۱:۵۸
  • ۸۷ نمایش

رانندگی 1

۲۰
تیر

مرور میکنم گذشته ی ناخواستنیمو....

گفتم جهنم. رتبه اونی نشد که میخواستم.دنیا به آخر که نرسیده.دلیلی داشته.هزارتا خوشی و دستاوردای دیگه هست که میشه به اونها چنگ زد.گور بابای کنکور و مدرسه و تمام فکرایی که داشتم.حالا که به نیمی از خواسته ام رسیدم.همینو میچسبم. اصن قرار بود بعد کنکور برم رانندگی...! میرم عشق و حال...اونقد تو بزرگراهها پرواز میکنم که یادم نیاد چی سرم اومده و چیشده!! بیخال...

اون سال,دقیقا بعد کنکور, بابا بدجور قسط داشت.یک میلیون بیشتر از حقوقش! خرج خورد و خوراکو,مامان میداد.

پول نداشتیم! ته مطلب! همون سه ماهی که قرار بود من عشق و حال کنم و به رهایی بعد کنکور برسم.

باید هرچه زودتر به خواسته رانندگیم میرسیدم.بابا گفت پولشو خودت بده,بعدا پس میدم.

منم از بین تمام خوشی های ممکن دیگه مث گوشی و کلاسای مختلف و ....,رانندگی رو انتخاب کردم و رفتم برای ثبت نام.

  • ۱ نظر
  • ۲۰ تیر ۹۵ ، ۰۹:۲۰
  • ۱۰۰ نمایش

رانندگی2

۲۰
تیر

نمیدونستم تازه اول کاره. تازه اول گوشمالی دادن! تازه حالا حالاها باس بدوم! 

نمیدونستم تمام روزایی که مث خر,تو ماه رمضون , هفت صب پامیشم با اون زنیکه,سر میکنم,قراره سربدونن ام! 

کاش میدونستن پول تعداد جلسه های اضافی که مینویسن تا جیب خودشونو پر پول کنن,با خون دل بدستشون میرسه...کاش میدونستن لحظه لحظه ای که اونجا صرف میکنم,برام ارزش داره...

تا اخر تابستون منو پیچوندن.بد پیچوندن. کم آوردم,هم مالی هم جانی.تعطیلاتم تموم شده بود و گواهی نامه گرفتن دیگه تاثیری نداشت! وقتی برای خوش گذرونی نداشتم! ولش کردم ....تا وقتی پولی بدستم بیاد...

دوباره عید از سر گرفتم همه چیزو.دوباره رفتم و دوباره پیچوندن.

کسی که شکست خورده باشه و زخمی باشه,سخت بلند میشه,اینا با هر بار پیچوندن,دوباره منو زمین میزدن...

خورد به امتحانا,دوباره ول کردم و بالاخره تابستون,قال قضیه رو کندم....

مهر گواهی نامه اومد...

"ادامه داره"

  • ۰ نظر
  • ۲۰ تیر ۹۵ ، ۰۹:۱۵
  • ۷۶ نمایش

رانندگی 3

۲۰
تیر

مامان و بابا گفته بودن بعد کنکور برو گواهی نامه بگیر.برو تا بتونی ماشینو برونی. برو.ماشینو بهت میدیم.راننده هامون باید زیاد بشن.حتما بروووووووو

موقع امتحانا,زنه میگفت با ماشین خودتون تمرین کن. بهشون که گفتم,جوری مخالفت کردن انگار بنز الگانس شونو میخوام بکوبم به دیوار....گفتن گواهی نامه که گرفتی , تقدیمت میکنیم! هر چند جلسه هم خواستی تمرین بردار,دیگه مشکل مالی ک نیست! برو,برو گواهی نامه تو بیار....

وقتی گواهی نامه با هزار سختی اومد دستم, قرار شد ماشینو بدن.

قرار شد آزادی سرعت تو بزرگراه,پایان همه فشارا باشه,قرار شد به من اعتماد کنن....

نکردن. ندادن. و این از همممممه ضربه های دیگه بدتر بود...

گفتن تو بچه ای. زوده. میزنی.میکشی.حتی ندادن یه چرخ تو بلوار بزنم....

بد موقعی از دستم گرفتن.بد موقعی این بلا رو سرم دراوردن.

بی اعتمادم کردن.منو شکوندن.به خودی خود,اصلا اتفاق مهمی نیست.بعد شکستهای متوالی,نباید این کارو میکردن....

حالا التماس میکنن ماشینو بردار....اولا برا جبران ندادنشون سوار نمیشدم، از یه جایی به بعد از ترس...

واقعا میترسم. فکر میکنم بلد نیستم. واقعا میترسم بزنم به کسی یا یه مرد تو خیابون حیوون بازی دراره.

من دیگه اون دختر جسور نترس قبلی نیستم. احساس شکست نمیذاره لحظه ای به تونستن فکر کنم....

تو لجن ناتوانی ها گیر کردم و ...

کسی اون بیرون نایستاده که به امیدش بخوام بیام بیرون....

  • ۴ نظر
  • ۲۰ تیر ۹۵ ، ۰۹:۱۰
  • ۶۴ نمایش

اقی خانوم

۱۹
تیر

 


چروک صورتش اونقدری بود که از خودت خجالت بکشی اگه یه روزی از جسمت شکایت کنی و نخوای به زندگی ادامه بدی
اما طنین صدای مهربون مادرانه اش  ، نمیذاشت فکر کنی پیر و ناتوانه.

برات زنده بود و به برکت نفسش ، نگاه میکردی.
صداش مخصوص لالایی شبانه است، دستاش ، دستای چروکیده اش مخصوص بوسیدن و نوازش...
اونجا که عطا ، از دستش داد و رفت سر مزارش و میگفت اقی، کمکم کن؛ میدونست هیچکی مادر نمیشه...
شخصیت دوست داشتنی بود؛ تو این سریال بیشتر...
با اقی گفتنای عطا، با صبوری خودش ، با نصیحتاش ، حال میکردم و شخصیت سالمندان تو دلم محبوب شد.
زیر هشت که درد بود، با رفتن اقی ، چکیده درد شد
یادگار اون روزاش، همین سریال برام بسه
اسطوره ی مادرانه است
روحش شاد

  • ۰ نظر
  • ۱۹ تیر ۹۵ ، ۰۵:۳۸
  • ۹۲ نمایش