مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۱۷ مطلب با موضوع «فیلم» ثبت شده است

خواهرانه

۱۶
مرداد
یه داغ هایی هست که هیچ وقت سرد نمیشه...
یه سری نداشتن ها هست که با کوچیکترین جرقه گر میگیره و تا عمق وجودو آتیش میزنه...
مثل حسرت نداشتن خواهر؛ حتی یکی مث حمیرا...
  • ۰ نظر
  • ۱۶ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۴
  • ۱۲ نمایش

هق هق

۰۵
خرداد


کاش منم مثل اون وقتی به درد میرسیدم,قابلیتشو داشتم به هق هق برسم و گریه کنم.شاید آروم میشدم
  • ۳ نظر
  • ۰۵ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۲۳
  • ۴۹ نمایش

حس انجام وظیفه

۰۶
ارديبهشت

 

 

وقتی حس انجام وظیفه از درون تحریک ات میکنه برای انجام کاری...

برای آروم ننشستن و حرکت...

این بابا ، مسئولیتی تو جرایم رایانه ای داشته

وقتی از یه سری چیزا آگاه میشه ، احساس میکنه باید کاری بکنه تا جلو کثافت کاریا رو بگیره...

خودشو منتقل میکنه به بخش جنایی و احساس میکنه یه قدم جلوتر اومده برای مبارزه با ظلم...

وقتی مدیر میفهمه هدفش چیه، بهش میخنده و میگه خیلی جوونی...خیلی چیزا حالیت نیست...

اونم مث دوران دانشجویی من، سرش باد داره!

با پررویی تمام میگه شاید تو پیری و توان تغییر و مبارزه رو نداری...

بعد جنگیدن و سپری کردن این مسیر، میگم واقعیت اینه دنیا اونقد کثیف و پیچ در پیچ و پنهانه که هرچقدر تلاش کنی، نمیتونی قدم از قدم برداری...

مگر با کمک دیگران

دیگرانی که حاضر نیستن از راحتی و زندگی معمولی و روتین خودشون بزنن...

کسی که واقعا میخواد تغییری ایجاد کنه، باید مردمو بیدار کنه و تغییر بده.

که این از مبارزه رودررو با خود ظلم، صدبرابر سخت و طولانی تره...

سریال black mirror  - فصل 3 - قسمت 6

  • ۲ نظر
  • ۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۵۵
  • ۶۰ نمایش

regression

۰۱
شهریور

 فیلم "بازگشت" رو دیدم.

Regression یک نوع  روان درمانی  هست که تو این فیلم ازش استفاده میکنن

ولی در انتهای فیلم مینویسه که "امروزه این نوع درمان به دلیل ایجاد خاطرات جعلی از اعتبار ساقط شده".

واژه بازگشت بنظرم ترجمه درستی نیست. عقبگرد یا پسرفت بهتر میتونه جان کلام رو برسونه.

داستان از این قراره که یک مساله اجتماعی ، با سه نگرش دنبال میشه: پلیسی، دینی و علمی(روانشناسانه)

شخصیت اصلی داستان که یک کارآگاه هست، گاهی از دید علم فراتر میره، گاهی دینی نگاه میکنه، اما نتیجه نهایی که بدست میاره، جدای از هر دو هست. یعنی روانشناس و پدرروحانی از رسیدن به حقیقت میمونن اما این فرد چون هدفش رسیدن به حقیقت بود نه پایبندی به دین و کسب اعتبار برای علم،تونست حقیقت رو به تنهایی پیدا کنه.

به گمونم این همون روشیه که تو قرآن توصیه شده. کسانی که نشانه ها رو پی میگیرند و به حقیقت دست پیدا میکنند - خردمندان یا اولوا الالباب -


کارآگاه، زمانی دچار اشتباه شد که "باور" کرد.
چیزی رو باور کرد که در الگوهای اجتماعی ما ، قابل ترحمه! دختری که مورد تجاوز قرار گرفته! (فیلم gone girl رو بخاطر بیارید)
کلا اشک مظلوم، یک بازی روانی خوبیه که بشه به دلهای مردم نفوذ کرد!
تنها و تنها و تنها زمانی میشه حقیقت رو پیدا کرد که از احساس و باورهای رایج فراتر رفت و با دید باز و بدون زمینه ، قضیه رو نگاه کرد.
باز هم نقش رسانه و باز هم بازی خوردن مردم!
چقدر راحت میشه با اصول قابل قبول مردم مثل دین و ترحم یک بازی روانی راه انداخت و گسترشش داد....
 

 

 


- تصمیم گرفتم در این باره صحبت کنم تا مردم حقیقت رو بدونن. مردم باید حرف ما رو باور کنن. حرف ما رو باور کنین...
- این ترسناک ترین جای قضیه است. ما باورش کردیم...


قضیه اصلا اونی نبود که نشون میداد.
لایه رویین قضیه یک سازمان مخوف و وسیع از شیطان پرستی بود و دختری که مورد تجاوز قرار میگرفت!
اما در باطن، دختری که از زندگی اش خسته شده بود و میخواست مسیر زندگیشو عوض کنه و بواسطه رنجی که کشیده بود، ذهنش داستان جدیدی رو ساخت ، پشت چهره مظلومش قایم شد و همه رو بازی داد.

ابتدای فیلم، پدره یه جمله میگه اصل اشتتباهش بود:
- من کاملا از یه چیز مطمئنم. آنجلا هیچ وقت دروغ نمیگه
هوفففف...که همه ی بدبختیای ما ، ازین اطمینان بی جاست. از "باور" های اشتباه...
هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت، نمیشه و نباید به کسی اعتماد کامل داشت
وقتی اعتماد کامل داشتی، مطمئن باش از همونجا ضربه میخوری...
و اشتباه پدر، همین اطمینان متصور ذهن خودش بود نه واقعیت امر...

 

 

 

اما انتهای ماجرا....
انگار کشف حقیقت، همه ی ماجرا نیست...
درسته کارآگاه حقیقت و بی گناهی پدره رو فهمید ولی نتونست کاری از پیش ببره؛ چرا؟
چون پدره نخواست...
انگار درگیر ماجرا شدن و پیدا کردن حقیقت، یک امر زمان بر بی استفاده بود.
میدونی؛انگار مردم دوست دارن پیچیده بشن و تو پیچیدگی گم بشن تا خیلی چیزا رو عوض کنن و خودشون به این راضی اند
وقتی تو میایی مو رو از ماست میکشی بیرون و کسی نیست که بخواد حق ضایع شده خودشو جبران کنه، انگار ول معطل بودی...
برای هیچ کس مهم نیست که پدر دختره بیگناه بود.که همه ی این ماجراها ساخته ذهن آشفته این دختر بود. که ماجرا اونی نیست که مردم فک میکنن.چون رسانه ها از قِبَل این ماجرا نون میخورن، مردم ماجراهای اشک درار دوست دارن، دختره به قدرت رسیده و پدره دوست داره که به این طریق گذشته شو جبران کنه. همه به این بازی راضی اند و درواقع، حقیقت اهمیتی نداره
گاهی باید یادبگیری دنبال حقیقت نری. بذاری گره ها بسته بمونن.چون بازکردنشون، کاری از پیش نمیبره چون مردم نمیخوان.
باید بدونی فهمیدن حقیقت همیشه هم خوب نیست.گاهی تلخ و بی استفاده است...

 

  • ۰ نظر
  • ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۳۴
  • ۵۹ نمایش

Gone Girl

۰۳
مرداد

فیلم دیگه ای که این چندوقت دیدم، Gone Girl بود؛یه شب تا صبح به قیمت قرمزی چشم؛ اما واقعا چسبید:))

من برخلاف روایتی که داستان داشت و زنه رو یه هیولا نشون داد و مرد قصه رو یک قربانی ، همچین نظری ندارم...

کلیدواژه های این فیلم:  رسانه ، زن و خیانت بود.

شما با این سه عنصر چی میتونین بسازین؟

  • ۴ نظر
  • ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۳۹
  • ۹۲ نمایش

بالاخره دو فیلمی که مدتها بود تو هاردم جا خوش کرده بود و نمیدونم به چه دلیل سمتشون نمیرفتم، دیدم :)))

اولیش بانوی آهنین،زندگی مارگارت تاچره که از دریچه نگاه سالمندیش ،بصورت مرور خاطرات، حقیقتا هنرمندانه نشون داده میشه

با اینکه فیلم از زاویه دید یک سالمند روایت میشه اما ریتم کند آزار دهنده نداره و این عالیه:)

درباره بازی مریل استریپ، زبان قاصره؛

تکیه و آهنگ و تن کلام، نحوه ایستادن، روحیات عینا برابر اصل؛ خلاصه همه چی تمام...؛

بازیگری تو خون بعضی آدمهاست و مریل استریپ به حق از اون دسته است.هرچی جایزه گرفته ، نوش جونش.برازنده ی هنر همه چی تمومشه.

اما درباره خود فیلم و زندگی تاچر...

نگاه مروری خاطرات این زن بزرگ رو دوست داشتم.اونجا که با شوهرش، دنیس حرف میزنه و میگه: من میخواستم تو خوشحال باشی، بودی دیگه ، نه...؟

حقیقتو بهم بگو...{1:32:57} و اشکهای مارگارت ، تو تنهایی ، همه حقیقت رو بهش میگه...

درواقع خانواده اشخاص بزرگ هزینه از دست رفتن زندگی خودشون در قبال اصلاح یا نفع جمعی میپردازن...

مارگارت روی دوش شوهرش بالا رفت...حقیقتا اگه پدر و همسرش تو هر مرحله کنارش نبودن، این زن به این جایگاه بحق نمیرسید و شاید اقتصاد و سیاست بریتانیا ، مسیر دیگه ای رو طی میکرد...حضور مرد برای تکیه زن، تو هر موقعیتی یه امر واضح و مبرهنه.حتی اگه میخواد مارگارت نخست وزیر باشه...

فیلم، چهره ی نیکو و مصلحی از تاچر نشون میده.چیزی که شاید خیلی منطبق با واقعیت نباشه.اما زنی که توی فیلم نشون داده میشه، ستودنیه و این یعنی هنر فیلم در تغییر یا ساختن هویت افراد و وقایع.

  • ۰۹ تیر ۹۶ ، ۱۷:۳۹
  • ۵۶ نمایش

جین ایر

۲۱
اسفند

 

دریافت

- چرا داری اینجا رو ترک میکنی؟

- به خاطر همسرتون

- من همسری ندارم

-اما تو داری ازدواج میکنی

- تو باید بمونی

- که برای تو هیچ باشم؟!

فک کردی من ماشین بدون احساسم؟

فکر میکنی چون من بیچاره و گمنام و معمولی و کوچیکم، روح و قلبم ندارم؟!

من مثل تو روح دارم. قلبم مث تو کامله.

اگه خدا یکم بهم پول و زیبایی میداد، میتونستم کاری کنم که نتونی از من دور بشی؛

مثل الان که نمیتونم از تو دور بشم

من با جسم فناپذیرم با تو حرف نمیزنم

این روح منه که روح تو رو مخاطب قرار داده

#جین_ایر_2011

  • ۰ نظر
  • ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۱۷
  • ۱۰۱ نمایش

آخ!! اصلا دردم گرفت این ویدئو رو دیدم. چند سال پیش، چقدددددددررررر ذهن و فکر و روحم درگیر این مسائل شده بود و همه فکر میکردن برای در رفتن از مدرسه این همه صغری کبری میچینم و زر میزنم....

آخ دردم گرفت وقتی عربده کشیدم همین حرفا رو تو دانشگاه پیاده کنم اما همه نگام کردن و حرفی نزدن

مثلا پایان نامه مینویسن با عنوان "تعداد لغات سه نقطه ای بکار برده شده در کتاب جامع التواریخ و کتب قرن هشتم هجری"

چرا؟؟؟؟؟ این همه هزینه و زمان داره صرف میشه برای بازده تحصیلی. یعنی انقد ذهن طرف مزخرفه که چکیده پژوهشی اش میشه این؟!

یعنی انقدر موضوع پراهمیت و کاربردی کم داریم که طرف خودشو با این موضوع اسکل کرده؟!

چرا این فرد اینجوری بار اومده؟ چجوری پِی شو ساختن که این شده؟

این چه تفکر احاطه شده ایه؟؟

آروم شده بودم. یه مدتی بود بی سر و صدا شده بود مغزم و  کشمکش نداشت

این ویدئو همه رو زنده کرد.

.

.

مهارت، کاربرد، لذت ، لغات مهجور این چند ساله ی عمرم بودن که نتونستم با محیط های علمی دور و برم مچ کنم

بارها و بارها و بارها از همه جا و همه کس سرکوب شدم یا نادیده گرفته شدم و...

ره به جایی نبردم...

  • ۰ نظر
  • ۰۸ دی ۹۵ ، ۱۷:۰۷
  • ۲ نمایش

قدرت ذهن

۱۸
آبان


قربون قدرت خدا،گاهی اونقدر ذهن تند و سریع پیش میره و میتازه که ثانیه ها برای این همه حرف و سلسله افکار عاجز از همراهی اند.
در کسری از ثانیه، اونقدر مطلب به ذهن آدم میتونه برسه که برای بیانش به صورت گفتار، باید چند دیقه وقت بذاری؛ برای نوشتن که واویلا...

مثلا فکر کنین تمام صفات و خصوصیاتی که شرلوک تو این صحنه با یه نگاه،بهشون میرسه ، فقط بخواد بیان کنه...
گاهی اونقدر مطلب به ذهنم هجوم میارن که سخت یادم میاد چطور و با چه ترتیبی مغزم به اینجا رسیده چه برسه به بازگو کردن برای دیگران!
هرلحظه پر از حرفم.پر از توصیف. پر از چرا. اما گاهی انقدر زیاد میشن و فشار میارن که ترجیح میدم همه رو بفرستم به کناری و راحت بشینم زندگی کنم. دلیل دوری از وبلاگ و آدمها گاهی شاید همینه. نه که دکمه ی مغزمو خاموش کرده باشم که پر از حرفم و حال ارتباط ندارم.
حتی حالی برای انتشار پست های پیش نویس صف کشیده اینجا...

  • ۱ نظر
  • ۱۸ آبان ۹۵ ، ۲۳:۲۹
  • ۸۹ نمایش

فکر کن مادر موسی توی دربار چه احساسی داشت...

وقتی بچه اش رو دست غریبه ها میدید و به سکوت اجباری محکوم بود...

وقتی به دید دایه ، کوتاه، بچه رو به دستش میسپردن و بعد....جدایی....

وقتی فریاد میشد و نمیتونست بغض فروخفته شو داد بزنه...

وقتی زن فرعون بچه رو درآغوش میکشید؛ نمیتونست بگه اینی که اینطور بو میکنی و به سینه ات میچسبونی، از گوشت و پوست منه...

این بچه مال منه که به خدا سپردمش و حالا به شما رسیده...

دوستش داشت و برای دوست داشتنش، باید سکوت میکرد

بودن اما به حساب نیومدن، درد کمی نیست

دردهایی که در آنی ، آدمو آتیش میزنن و یارای حرفی نیست...

 

 
  • ۰ نظر
  • ۰۶ مهر ۹۵ ، ۲۲:۲۵
  • ۸۵ نمایش