مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۲۰ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

عشق سپهر

۲۶
مهر

برق چشاش!

شیطنت نگاهش!

دویدن های کودکانه اش!

از همون روز اول،سپهر رو برام خواستنی کرده بود!

دلم میخواست بگیرم و ببوسمش ، ولی نمیشه جلو ده تا بچه دیگه که نقش مربی داری ، محبتتو نثار یک نفر کنی.

حتی توجه و لبخند هم ناعادلانه است. همه چیز باید بر اساس عملکردشون تقسیم بشه...

تو دلم مونده بود.

یه هفته ای نرفته بودم مهد. دلم برا سپهر لک زده بود.روز اول هفته بعد ، اون نیمد!

فرداش که تو کلاس پیش دبستانی مشغول بودم، از جلو در دستشویی رد میشدم و دیدمش...

داشت دستاشو برا نهار میشست.

برق چشاش ، نگاهمو سنجاق کرد سمتش!

دیدم برام دست تکون میده! بال دراوردم...

فرداش قبل نهار، تو اتاق دیدمش! دویدم سمتش گفتم کجا بودی سپهر! دلم برات تنگ شده بود...

ذوقمون به هم گره خورد! برام پشتک میزد! هنوز بچه های غیر نهاری تو اتاق بودن و نمیشد بوسش کنم!

مربی اومد گفت سپهر! تو که اینجایی.بدو برو نهار...

گفت نمیخورم.میخوام پیش دوستم بمونم. هرچی مربی به بچه ها نگاه میکرد، دوستی نمیدید!! گفت این چه صیغه ایه امروز!

به روی خودم نیاوردم! گفتم سپهر...آراد و باران دارن نهار میخورن! بدو برو...

حسرت بوسیدنش هنوزم به دلمه...

بچه ها،معصوم ترین و باوفاترین موجوداتن...

  • ۱ نظر
  • ۲۶ مهر ۹۵ ، ۰۱:۱۹
  • ۱۰۴ نمایش

سواستفاده

۲۳
مهر
گفت چرا انقدر تدافعی و بدعنق نشون میدی؟ انقدر نگاهت سنگین هست که جرات نکنم جلو بیام و حرف بزنم ببینم اخلاق واقعیت چطوره....
گفتم حق نداشتی ندیده درباره ی من نظر بدی. قضاوت زودتر از موعد کردی. رفتار من دلیل داره. زخم خوردم از دیگران.آدمایی که به خودم راه میدم،محدودن چون من از خیلی ها ضربه خوردم.منِ واقعیمو پنهان کردم چون پناه میخواد. چون هرکس ارزش رویارویی باهاش نداره.
.
.
.
.
چند ماهی ازش خبری نبود. فهمیدم دیگه احتیاجی به من نداره که پیداش نیست. حالا که فهمیدم حضور و رابطه اش با من،صرفا برای استفاده شخصی یوده و از موقعیت من میخواست استفاده کنه،یاد اونروزا و این حرفا افتادم.
حالا میگم کاش دیوار دفاعی مو محکم تر میگرفتم تا هیچ وقت به همینجا هم نمیرسید...
باید محکم تر باشم و محدود تر...
دیوارمو بلند تر کنم تا حتی کسی اجازه ی سرکشی هم نداشته باشه.
  • ۱ نظر
  • ۲۳ مهر ۹۵ ، ۲۲:۴۶
  • ۹۵ نمایش

the wheel turns

۲۳
مهر

the wheel turns

noting is ever new

  • ۰ نظر
  • ۲۳ مهر ۹۵ ، ۱۸:۱۶
  • ۰ نمایش

تو یه کتابی که تو فضای لندن میگذشت، میخوندم "طرف از مترو خارج شد و رفت سوار درشکه شد" !!

اینکه اون کتاب زمان استفاده از درشکه نوشته شده باشه رو مطمئن بودم ولی مترو چی میگفت؟!

سرچی زدم و متوجه شدم اولین مترو جهان که مختص لندنه سال 1863 به بهره برداری رسیده

اما اولین اتومبیل بنزینی، سال 1887 تو آلمان ساخته شده!

یکم عجیب و دور از ذهن میرسه؛ مترو زیر زمین، اسب روی زمین!

نمیدونم شاید بخاطر شبکه راه آهن باشه. ولی قطار باربری کجا و متروی زیرزمینی برای جابه جایی شهروند کجا!


  • ۰ نظر
  • ۲۲ مهر ۹۵ ، ۰۸:۲۴
  • ۸۴ نمایش

تجربه کردم و یقین کردم.

به هیچ کس

هیچ چیز

هیچ کجا

اعتماد نباید کرد.

همه چیز از دست رفتنی و از بین رفتنیه

همممممه چیز متزلزل و ناپایداره الا خودش.

گول نباید خورد. حواسو باید جمع کرد...

  • ۱ نظر
  • ۲۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۳۶
  • ۶۴ نمایش

 

به نظرم هر کس شایسته  نام "زینب" نیست.

زینب فقط اسم نیست، یک مفهومه.

تو مرگ آدما، کسی که میره، به رهایی رسیده

و درد اصلی رو اطرافیان و نزدیکان شخص برای اجبار به ادامه ی زندگی، متحمل میشن...

شهادت همیشه به تنهایی راهگشا نیست،باید بدونی بعدش چی میشه

مثل "وفات" زینب،که به "شهادت" همه ی قهرمانای کربلا، اعتبار بخشید...

  • ۱ نظر
  • ۲۰ مهر ۹۵ ، ۱۶:۳۳
  • ۸۹ نمایش

خوب که فکر کردم، دیدم پاییز و شنبه صبح و سرما رو به ماه رمضون ترجیح میدم

سنگینی این یه ماه، با کل سال برابری میکنه اصلا.

احساس میکنم خوشبختم و دوره ی خوب زندگی رو میگذرونم :)


  • ۱ نظر
  • ۲۰ مهر ۹۵ ، ۰۱:۳۲
  • ۹۵ نمایش
ترم اول که رفتم دانشگاه، بابا صدتومن خرج ماهم داد.
دیگه فک میکردم خیلی خرجم جداست و اونقدر پول دارم که میتونم همه چیو اداره کنم!
آخر شهریور ریخت به حسابم. همون موقع جشن عاطفه ها بود. رفتم پارک دانشجو، 20 تومن انداختم صندوق و خعلی حال کردم بالاخره یه پول درست حسابی انداختم اینجا ، از هزار تومن و دوتومن خلاص شدم و دیگه دستم تو جیب خودمه!
هرخرجی رو مینوشتم. زد و وسط مهر مریض شدم، مجبور شدم برم دکتر.
بیست-سی تومنم اینطوری رفت. خیلی برام سنگین بود این خرج بیخودی میومد به نظرم. با این پول میشد خیلی کارا کرد و خیلی جاها رفت.
هفته آخر به خِنِسی خوردم، پولی نمونده بود برام. شاید با 5 تومن باس هم رفت و آمد میکردم و هم خورد و خوراکمو میرسیدم!
یاد گرفتم نه اول ماه دست و دل بازی کنم ، نه همه رو خرج؛  که دیدی یهوو زد و مریضی ناخواسته ای افتاد تو دامنت...
چن روزه مریض شدم و رفتم دکتر. 50 تومن ناقابل با دفترچه خرج برداشت...
از وقتی با موقوله ی کار آشنا شدم، فهمیدم چقدر پول دراوردن سخت و به باد دادنش آسون آسونه...
کار که زیاد هست، اما کاری که بخواد برا پول حلال باشه و بدونی موثره و نیازهای خودتو ارضاء کنه، سخت پیدا میشه و سخت میشه پاش وایساد...
اصلا زندگی مقوله ی سختیه :I
  • ۱ نظر
  • ۱۹ مهر ۹۵ ، ۱۲:۰۲
  • ۶۲ نمایش


دختر ایران، دختر تکواندو ایران و عناوینی ازین قبیل، برای دارنده ی مدال برنز روی سکوی مشترک با کس دیگه ای از مردم سخت پسند، کمی دور از ذهن میاد. روزی رو تصور کنین که وقتی دختری میخواست بره دنبال ورزش، با چه امر و نهی ای از طرف اطرافیان مواجه میشد...

اولین مدال المپیکی زنان ایران، حاصل سالها تلاش برای تغییر فرهنگ و کوته فکری جامعه ی ماست که بالاخره اجازه داد دختر هم وارد عرصه های ورزشی بشه و به بتونه به صورت جدی و حرفه ای زمینه های مورد علاقه شو پیگیری کنه.

باید به دست والدین کیمیا بوسه زد که از هفت سالگی ، به طور مداوم، از لحاظ مالی و فکری و... این دختر رو حمایت کردن تا به اینجا برسه.

 گرفتن مدرک و حکم و مسابقات و بیمه و کمربند های رنگی و هوگو و.... خرج کمی ندارن

رفتن به کلاسا و پیگیری و حضور تو اردوها و گیر ندادن ها و بی اهمیت جلوه دادن این فعالیتها، شعور فرهنگی میخواد...

کیمیا به تنهایی به این مرحله نرسید، پشتوانه ی فرهنگی داشت

اولین مدال تو هیجده سالگی برای یک دختر برای ملت من یعنی تغییرات چشمگیر! یعنی روزهای خوب آینده که باید ساخت...

  • ۰ نظر
  • ۱۸ مهر ۹۵ ، ۱۶:۰۷
  • ۹۴ نمایش

تا قبل از اینکه غذا حاضر شه,شروع کردم حرف زدن با بچه ها که بیایین حدس بزنیم غذا چیه,شما چه غذایی دوس دارین و این حرفا

باران گفت : پیتزا! پیتزا خیلی خوبه! خاله تو بلدی پیتزا درست کنی؟

گفتم آره

گفت میشه امشب پیتزا درست کنی و فردا برامون بیاری بهمون بدی تا بخوریم؟!

خندم گرفت.ازین صراحت بیان. یه آن موندم چی جواب بدم. پیشنهادش عملی میشد ولی من هنوز جا نیفتادم اینجا تا بتونم همچین کاری کنم! در عین حال ,نه گفتن بهش دربرابر همچین پیشنهاد ساده ای,برای خودم شکستگی بود.

باید جواب میدادم.

گفتم نه خاله. نمیشه پیتزا بیارم...غذاهای اینجا رو باید بخوریم.

پیش خودم گفتم پیتزا کجا و غذاهای اینجا کجا....

  • ۱ نظر
  • ۱۷ مهر ۹۵ ، ۱۹:۵۷
  • ۶۹ نمایش