مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۹ مطلب با موضوع «مهد» ثبت شده است

وقتی یه مهدو میبینید,فک میکنید کاری آسونتر از بچه نگه داشتنم مگه هست؟!اصن مگه آموزش میخواد؟؟

ولی اگه حوصله و ذوق بچه هارو نداشته باشین,یه محیط سرسام آور روانی کننده میشه .یعنی شرط اول؛علاقه!

ضمن اینکه همینجوری درو وا نمیکنن برین تو!! اول از همه باید مدرک مربی گری داشته باشین از مکانهای معتبری که تحت نظر بهزیستی باشه.

بعد از چن ماه که آموزشها و آزمونها و کارورزی رو پشت سر گذاشتین(کلاسهاش 300 هزار تومنه)،باید یه مهد پیدا کنین

حالا هفت خان رستم برای مدارک مورد نیاز بهزیستی شروع میشه:

1. خود بهزیستی: برای تحویل مدارک اولیه و گرفتن معرفی نامه به بخشهای بعدی.

2. تاییدیه سلامت روان: یه دکتر اعصاب شما رو معاینه میکنه که یه وقت روانی نباشی

3.آزمایش اعتیاد: میری بیمارستان ناجا نمونه ادرار میدی ببینن کشیدی یا نه!

4.سوء پیشینه: رفتم پلیس +10 اثر تمااااااام انگشتامو ثبت کردم و اینگونه وارد چرخه آدمای بزرگ شدم!

4. حراست بهزیستی: پدرجدمو آورد جلو چشام!! یعنی سوالایی پرسید که خودم بهش فک نکرده بودم و جوابو نمیدونستم! حالا خوبه میخواستم برم مهد نه کار سیاسی و اداری!!

5. بهداشت اصناف: ما چون لیسانس داشتیم,امتحان غیر حضوری دادیم.ولی بقیه 8 جلسه باید برن سر کلاس. خروجی اش یه آدم وسواسی به شدت بهداشتی میشه!!!

6.کارت بهداشت: یعنی پروسه ای بودا!!!! اول رفتم درمونگاه,بعد پاس دادن دفتر پیشخوان,بعد دوباره درمونگاه,بعد آزمایشگاه,بعد سه روز پشت هم, صب به صبح, سه قوطی عن, تحویل آزمایشگاه دادم تا یه وقت انگل نداشته باشم.

بعد دوباره پاس داده شدم به دفتر پیشخوان برای تحویل کارت بهداشتی که فقط 6 ماه اعتبار داره و برای تمدیدش,دوباره روز از نو, روزی از نو!!

7.کپی برابر اصل نصف مدارک زندگیت: رفتم دفتر اسناد و بخاطر یه مهر ناقابل,برای هر برگ,دوتومن پیاده شدم!!

به خودم میگم این همه سنگ و مانع و مثلا حفاظت هست و وضعیت مهدهای ما اینه!!خدا بداد برسه

تا الان 580 هزار تومن خرج کردم که فقط وارد مهد بشم. با وجود این,راضی ام که شغل پیدا کردم

برا پشت سر گذاشتن این مراحل هم که هر کدوم یه سر شهر بود،با خودم فکر میکردم این مث یه بازی میمونه که یه سری قفلهایی تو سرتاسر شهره و من باید بازشون کنم و این به صبر و سرمایه و مهارت من نیاز داره!

میشستم برنامه ریزی میکردم با اتوبوس و بی آر تی و مترو چطور از این سر شهر میشه رفت اون سر شهر!!

اینجوری سر ذوق میومدم و برام هیجان انگیز میشد. تازه با محله های تازه هم آشنا میشدم :))


  • ۲ نظر
  • ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۴۲
  • ۳۸ نمایش

تنگنا

۰۵
مرداد

همه ی پستهای موضوع "مهد" ستون بغل، نگرش متفاوت من نسبت به جایی بود که توش قرار گرفته بودم

اما....

واقعیت چیز دیگه ای بود.

نگفتم تو اون خراب شده چی گذشت...

نگفتم چون نخواستم تصور خودمو خراب کنم.

چون دیدم گرچه این واقعیت عینی امروزه اما نباید تصورات ذهنمو دور از واقعیت بشمرم.

چون مفهومی که تو ذهنم بود، غیر طبیعی و فرا زمینی نبود که فراموشش کنم و نادیده بگیرم.

چرا باید شرایط رو میپذیرفتم؟؟

نگفتم بچه بیش فعالی رو تو اتاق حبس میکردن و جلو همه کتک زدن.

نگفتم به اندازه چس مثقال غذا میدادن و بچه ها رو گرسنه نگه میداشتن

نگفتم 20 تا بچه رو میکردن تو یه اتاق و هیچی دستشون نمیدادن تا سرگرم بشن یا حتی بازی کنن

نگفتم بچه های شیرخواره اونقدر گریه میکردن تا حلقشون خشک بشه

و حتی کسی نبود توی اتاق باشه تا بچه ها احساس تنهایی نکنن

نگفتم بوی شاش و شیر فضای اتاقو متعفن کرده بود

نگفتم مربی ها اونقدر درگیر بودن که بوی عرقشون حال آدمو بهم میزد

نگفتم موقع خواب، مثل زندان بچه ها رو ردیف میکردن و حتی اجازه ی تکون خوردن نمیدادن

نگفتم برای بیرون اومدن از اون خراب شده، دقیقه ها رو میشمردم.

نگفتم توی شیرخواره ،بچه ها ازم جدا نمیشدن چون امنیت رو از سگ های نگهبان مربی حس نمیکردن.

نگفتم پشت این همه واقعیت، له شدم و صدای شکستنمو شنیدم.

نگفتم برای این بحران با سه مشاور و متخصص مختلف کودک مشورت کردم و فهمیدم وضع بیشتر مهدها همینه.

مهد خوب و درجه یک تهران هم منِ بی تجربه لیسانسه رو استخدام نمیکنه

گفتن یا باید بپذیرم یا کنار بکشم.

پذیرفتن به معنای شکستن همه ارزشهام بود، همه ی دنیای کودکی که به خاطرش این کار رو دنبال کردم

کنار کشیدن هم به معنی بی تفاوتی و تسلیم به شرایط موجود

نگفتم تو چه دو راهی وحشتناکی گیر کردم و مستاصل زار زدم

نگفتم بعد از دو بحران بزرگ که مشاور گفت خوب مدیریتشون کردم و حالا باید زندگی مو از سر بگیرم، بحران سوم رو با فضای کار تجربه کردم

چیزی که میتونست دستمو بگیره تا بلند شم، همه ی بحرانهای مثلا مدیریت شده رو دوباره سرم آوار کرد.

نگفتم چون نخواستم نابود بشم.چون وقتی به چیزی بیشتر پر و بال بدی،بزرگتر جلوه میکنه

بچه ها، معصومانه ترین آرزوی من بودن ؛ نمیخواستم آخرین امیدمو از دست بدم...

منتظر شدم تا راهی پیدا کنم... یعنی باز هم صبر و صبر و صبر....
  • ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۵۵
  • ۳۰ نمایش

تو پسری یا دختر؟

۱۷
ارديبهشت

توی مهد یکی بود که مو نمیزد با این چهره! شما این آدمو تصور کن, در جثه کوچیکتر...با همین موی بلند.

اون اول که وارد شده بودم و اسامی شونو یاد میگرفتم, خودشو معرفی کرد. ازین اسمای جدید ک تاحالا نشنیدی...

خدا به سر شاهده, واقعا شک کردم تو جنسیتش!؛

تجربه نشون داده سوتی دادن تو این شرایط ,افتضاح ببار میاره.پس بدون معطلی پرسیدم تو دختری یا پسر..؟!

گفت پسرم...

بااینکه مرجع چهره اش تو ذهنم پس زمینه خوبی داشت اما شخصیت خودشو دوست نداشتم. کمی حیله گر بود. منو میپیچوند و دست مینداخت. با اینکه سعی میکردم نظر شخصیمو تو رفتارم دخیل نکنم تا با پیش زمینه بد باهاش وارد عمل نشم،اما بگمونم بازم یه سری چیزا از دستم درمیرفت...

فک میکردم اونم متوجه شده و احتمالا نظر متقابلی درباره من باید داشته باشه.

اصن یه تیپ خاصی داشت؛ با اینکه بچه بود،هیچ رابطه عاطفی باهام برقرار نکرده بود. همه اش شیطنت و پیچوندن و دست انداختن. در حد رقیب میدمش نه بچه های تحت مراقبت و تربیتم. از اینکه زیر دستم بیاد,قطع امید کرده بودم چون خودمم نسبت بهش تمایلی نداشتم...

کار من توی مهد گردشی بود. یعنی اتاقای مختلف میچرخیدم.

دو سه روزی که تو اتاق شیرخوارها بودم, به طور اتفاقی منو تو راهرو دید. گفت کجایی؟ (خاله کجایی هم نه,در حد همسن,کجایی تو؟!!)

گفتم تو اتاق شیرخوار(جواب منم صریح )

گفت بیا پیش ما

گفتم چ فرقی میکنه. بقیه هستن

گفت تو کارایی کردی ک بقیه نمیکنن.

راستش اون لحظه انگار همه تصوراتمو له کرد و خونه جدیدشو پایریزی کرد...

اگه سپهر بهم میگفت,یا کارن یا باران یا هرکس دیگه ای, قبول میکردم، ولی انتظار شنیدن این حرف ازین شخص رو نداشتم.

فکر میکردم از آزارم لذت میبره. یه شخصیت بزرگ تو جلد کوچیکه ک همه چی رو میفهمه و از بین راههای موجود ، حیله گری رو انتخاب میکنه.

شایدم این حرفش برا این بود ک آزادی کلاس من,نسبت ب بقیه بیشتر بود و احتمال سواری گرفتن و شیطنتش بیشتر!!!

شاید رگ خواب منو میدونست..روش خر کردن منو پیدا کرد. نمیدونم

اونجا فهمیدم بچه ها,هرچقدرم متفاوت و موذی,بازم بچه ن. بازم احساسات دست نخورده ای دارن ک میشه طعم لذتو باهاشون چشید...

ازون به بعد سعی کردم پشت کارای موذیانه اش، محبت هم ببینم.

  • ۳ نظر
  • ۱۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۵۶
  • ۷۴ نمایش

حد بخشش

۲۶
آبان

رفتیم اتاق تغذیه.یعنی ساعت ده برای خوردن خوراکی هایی که اولیا میذارن تو کیف بچه هاشون.

معمولا کیک و شیره اما بعضیا که دیرتر میمونن، میوه و لقمه هم میارن.

بعضی بچه ها که کیک و شیرشونو تند میخورن، می افتن به جون بقیه!:)) و بده بده ها شروع میشه!

بلند گفتم هرکس ازتون چیزی خواست ، فکر کنین ببینین سیر شدین؟ اگه سیر شدین و مونده بود، به کسی که خواسته از همون بدین.

بعضیا که از پس بچه ها برنمیان، صدا میکنن تا برم کمک شون اما این بین، توجه ام جلب شد به حرفای دریا که دختر ظریف و ریزه ایه اما از لحاظ کلامی و حافظه فوق العاده اس. بعد تقاضای بغل دستی اش رو کرد بهش گفت:

ببین. مامانت که اومد دنبالت، از مهد که رفتین بیرون، میرین تو اولین مغازه. یه کیک نه، دو کیک نه، هرچقدر که خواستی برمیداری، به مامانت میگی برات بخره؛ قبوله؟!


خونه که اومدم، مامان گفت چرا اینو به بچه ها یاد دادی. باید بخشندگی رو یاد بگیرن.

سر این موضوع تو کلاس مربی گری بحث کرده بودیم و یکی گفت بچه ام هرچی داشت به همه میداد. سر میچرخوندیم، هیچی نداشت. از غذای خودش میزد و به بقیه میداد. استاد گفت تو تعامل سه تا عنصر مورد توجهه. نهاد، خود و فراخود.

نهاد مربوط به لذت و خواستن ها و منیته

خود، حد تعادل بین نهاد و فراخود

فراخود هم از خودگذشتگی و ایثار و وجدان در قبال آدمهای دیگه

البته فرهنگ تو این تقسیم بندی و میزانش تاثیر زیادی داره.مثلا تو قضیه تایتانیک، یه ژاپنی خودشو نجات داده بود، برگشته بود کشورش، از همه جا بیرونش کردن. به چشم یه آدم پست نگاش میکردن که به خودش بیشتر از دیگران اهمیت داده! در حالیکه تو کشورهای دیگه به فرد بازگشته از این ماجرا القاب قهرمان و خوش اقبال میدن!

در کل، حد استانداردش اینه چراغی که به خونه رواست، به مسجد حرامه آقاجون!

اول خودتو نجات بده و راه پیدا کن به جایی. بعد اگه انرژی و سرمایه افزون داشتی، ببخش و دست دیگرانو بگیر

والا!

  • ۲ نظر
  • ۲۶ آبان ۹۵ ، ۰۲:۴۷
  • ۷۶ نمایش


دقیقا همچین موهایی داشت و همین حالت چهره.اصلا همین سن و همین اندازه.

دو روز تو هفته میومد.ولی همین دو روز موقع خواب، مهد میرفت هوا...

انقدر گریه میکرد که هر کسی هم خوابه بیدار شه.تو شیرخواره ها کافیه یه نفر گریه کنه...مث بیماری مسری منتقل میشه به همه.

یه روز خیلی بیقراری میکرد. یکی اومد جای منو ، تونستم مشغول این یه نفر بشم

"ماما" از دهنش نمی افتاد. میرفت پشت من میزد بهم که پاشو...میرفت پشت در و انتظار باز شدن درو میکشید...فکر میکرد ماما بیرون نشسته...

دلو زدم به دریا و رفتیم بیرون.گریه اش ساکت شد! با همون تاتی تاتی کردناش ، سعی میکرد بدواِ ! یه گوله گوشت خندان خواستنی در حال تلو تلو خوردن! همه جا میرفت سرک میکشید.

رفتیم اتاق بازی و برای اولین بار خندشو دیدم! اونقد بازی کرد که فک کردم خسته شده باشه و حالا وقتشه برگردیم.

گذاشتمش تو کرییِر و روش ملافه کشیدم.لالایی خوندم.نوازشش کردم.

دست کشیدم به سرش {برام جالب بود ببینم موهای سیخ اش حالت میگیره!؟ بگی نگی شد!! }

بالاخره آروم شد و خوابش برد...

اونقد گریه کرده بود که حتی موقع آرومی اش ، هق هق گذشته، نفس کم میذاشت براش...

هر از گاهی چشماشو باز میکرد ببینه هستم؟! دوباره چشماشو هم میذاشت.

اضطراب جدایی برای بچه های زیر سه سال ،میتونه مخرب باشه...

هییییییچ چیز جز مادر، درمونش نیست.

بچه ها شاید کوتاه مدت با اسباب بازی یادشون بره، اما آروم نمیشن. قرار واقعی "فقط " با مادر برقرار میشه

کاش مادرا بدونن با آینده بچه شون چی کار میکنن...

کاش هیچ مادری تو این سه سال درگیری تحصیلی و شغلی و درمانی نداشته باشه که حتی از روی اجبار دست به این کار بزنه

ارتباط و دلتنگی این بچه با مادرش معلوم بود حسابی براش وقت میذاره و رسم مادری بلده.به احتمال زیاد یه درگیری اجباری داره که این دو روز حاضر شده از جگرگوشه اش جدا بشه.

چون بعضی مادرا و بچه ها  اونقد رابطه سردی دارن که شاید مهدکودک جذابیت و سازگاری و موفقیت بیشتری هم داشته باشه برای هر دوشون!

من که نمیتونم دنیا رو تغییر بدم، اما میتونم یه گوشه از دنیا، برای خودم آرزو کنم...

کاش هزینه ی هیچ مهد کودکی با بچه های زیر سه سال درنیاد...

  • ۶ نظر
  • ۰۹ آبان ۹۵ ، ۰۹:۲۵
  • ۸۲ نمایش

عشق سپهر

۲۶
مهر

برق چشاش!

شیطنت نگاهش!

دویدن های کودکانه اش!

از همون روز اول،سپهر رو برام خواستنی کرده بود!

دلم میخواست بگیرم و ببوسمش ، ولی نمیشه جلو ده تا بچه دیگه که نقش مربی داری ، محبتتو نثار یک نفر کنی.

حتی توجه و لبخند هم ناعادلانه است. همه چیز باید بر اساس عملکردشون تقسیم بشه...

تو دلم مونده بود.

یه هفته ای نرفته بودم مهد. دلم برا سپهر لک زده بود.روز اول هفته بعد ، اون نیمد!

فرداش که تو کلاس پیش دبستانی مشغول بودم، از جلو در دستشویی رد میشدم و دیدمش...

داشت دستاشو برا نهار میشست.

برق چشاش ، نگاهمو سنجاق کرد سمتش!

دیدم برام دست تکون میده! بال دراوردم...

فرداش قبل نهار، تو اتاق دیدمش! دویدم سمتش گفتم کجا بودی سپهر! دلم برات تنگ شده بود...

ذوقمون به هم گره خورد! برام پشتک میزد! هنوز بچه های غیر نهاری تو اتاق بودن و نمیشد بوسش کنم!

مربی اومد گفت سپهر! تو که اینجایی.بدو برو نهار...

گفت نمیخورم.میخوام پیش دوستم بمونم. هرچی مربی به بچه ها نگاه میکرد، دوستی نمیدید!! گفت این چه صیغه ایه امروز!

به روی خودم نیاوردم! گفتم سپهر...آراد و باران دارن نهار میخورن! بدو برو...

حسرت بوسیدنش هنوزم به دلمه...

بچه ها،معصوم ترین و باوفاترین موجوداتن...

  • ۱ نظر
  • ۲۶ مهر ۹۵ ، ۰۱:۱۹
  • ۶۰ نمایش

تا قبل از اینکه غذا حاضر شه,شروع کردم حرف زدن با بچه ها که بیایین حدس بزنیم غذا چیه,شما چه غذایی دوس دارین و این حرفا

باران گفت : پیتزا! پیتزا خیلی خوبه! خاله تو بلدی پیتزا درست کنی؟

گفتم آره

گفت میشه امشب پیتزا درست کنی و فردا برامون بیاری بهمون بدی تا بخوریم؟!

خندم گرفت.ازین صراحت بیان. یه آن موندم چی جواب بدم. پیشنهادش عملی میشد ولی من هنوز جا نیفتادم اینجا تا بتونم همچین کاری کنم! در عین حال ,نه گفتن بهش دربرابر همچین پیشنهاد ساده ای,برای خودم شکستگی بود.

باید جواب میدادم.

گفتم نه خاله. نمیشه پیتزا بیارم...غذاهای اینجا رو باید بخوریم.

پیش خودم گفتم پیتزا کجا و غذاهای اینجا کجا....

  • ۱ نظر
  • ۱۷ مهر ۹۵ ، ۱۹:۵۷
  • ۴۹ نمایش

رفته بودیم اتاق تغذیه, بچه ها همهمه میکردن

مربی اومد بلند خوند : تُرُب تُرُب برگ تُرُب , هُپ!

موقع گفتن هپ,دستشو گذاشت روی لبش

با لحنی محکم و ختم کلام گونه...

یه جور هیس! ساکت باشین به زبان کودکانه و شعر!

یکی از بچه ها,بلافاصله تکرار کرد: ترب ترب برگ ترب هپ!

بقیه بچه ها شروع کردن,حتی یکی زد روی میز و همه باهم میخوندن : ترب ترب برگ ترب هپ...!

کنترل کلاس از دست مربی خارج شد!

مثلا قرار بود ساکت باشن و صدایی از کسی درنیاد!

داشتم از خنده میمردم, اما کافی بود بچه ها خندمو ببینن...

  • ۱ نظر
  • ۱۵ مهر ۹۵ ، ۲۰:۲۸
  • ۸۰ نمایش

صحبت نخست

۱۴
مهر

مدیر منو کشید کنار گفت: ببین! من تو رو مث خانواده خودمون حساب کردم و با آغوش باز پذیرفتم.

ازت میخوام اگه ایرادی تو ما دیدی,مشکلی توی مجموعه بود,

اولا بیایی پیش خودمون بگی,بعدم هرجای دیگه رفتی,نشینی بگی اونجا ال بود و بل بود...

امانت دار ما باش.

  • ۰ نظر
  • ۱۴ مهر ۹۵ ، ۲۲:۴۶
  • ۴۲ نمایش