مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

میوه چینی

سه شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۵:۲۷ ب.ظ

7-8 سال پیش یه وبلاگ دنبال میکردم از یه خانواده ایرانی که مهاجرت کرده بودن کانادا.

میگفت اینجا اینجوریه که صاحب مزرعه و باغها ، از مردم عادی استفاده میکنن برای چیدن محصولاتشون

 اجازه میدن هرچقدر که میخوای، تو مزرعه بخوری. هرررررچقدر که میخوای ولی اجازه نداری چیزی بیرون ببری

میگفت میرن تو مزرعه بلوبری و همینجوری که میچینن ، میخورن!

اصن گوشه ذهنم بدجور نشسته بود این عمل! همیشه دوس داشتم تجربه کنم. که مث کارگر بهم نگاه نکنن، هرچقدر میخوام کار کنم ، در عین حال با لذت هرچقدر میخوام بخورم!

عمو جان ما، یه باغ داره اطراف تهران.اصلا وقت رفتن و رسیدگی ندارن. چی بشه سر بزنن. به ما هم میگن بیایین بریم، اما هیچ کس نمیره...

میگه بابا ، میوه ها رسیده، بیایین بچینین، هررررچقدر میخوایین ببرین، کسی انگار نمیشنوه :l

تا اینکه جمعه ،با شیش-هفت بار تماس و کتک، ما رو برداشتن بردن

بعدازظهر بعد از نهار و چایی، راهی باغ شدیم...


باغ، با درخت شاهتوت جلو در شروع میشه :))))
شاهتوت نگو،بگو درخت بهشتی! لعنتی :)
آلو زرد و آلو قرمز ، درختهای بعدی، بعدم آلبالو...

نزدیک دو ساعت تو باغ بودیم.شاید ده نفرم نمیشدیم
این بخشی از میوه های چیده شده این دوساعته


همینجور الکی نیست. لِم داره چیدن میوه
مثلا اینکه اگه از پایین شروع کنی، درخت میره بالا و میوه های بالایی، غیر قابل دسترس میشن
پس اول از بالا شروع میکنیم
آلبالو رو باید با دسته کَند تا دیرتر خراب شه. باید در جهتی دسته رو بکنی که نه به شاخه آسیب برسه نه میوه.
و انقدر سریع انجام بدی که وقت کم نیاری
واقعا به من خوش گذشت.
بچه های عمه ام چن تا خوردن و نشستن زمین :(
انگار که کار تو خون شون نباشه
میگم شما با این پدر و مادر فعال چرا اینجوری درومدین؟
دخترعمه ام جواب خوبی داد! گفت ما چیزی شدیم که پدر و مادرمون میخواستن....
و تا آخر هم دست به درخت نزدن...
اما ما تا دلتون بخواد چیدیم و خوردیم و لذت بردیم
حتی بساط چایی هم که برپا کردن، من و برادرم نرفتیم.
هی صدا  میزدن فاطی بیا چایی، فاطی...
تا اینکه سینی رو برداشتن و صدای بزن و برقص اومد و که دیدن من از ته باغ بدو دارم سمتشون میام !!!
فهمیدن وقتی خودمو گم و گور کردم، چطور پیدام کنن!!
تا جاییکه میشد، خوردم! نذاشتم لذت چیدن و خوردنو لحظه ای، از دست بدم...!
واقعا احساس کردم عمرم تباه شده با زندگی شهری
وقتی مزه چیدن میوه و خوشبختی هاشو مزه نکرده باشم...
احساس یکنم استریل و دست نخورده بزرگ شدم...
چقدر ما فامیل، به هم نزدیک شدیم و خندیدیم و چرت و پرت گفتیم:)))
واقعا تو خونه هامون چه غلطی میکنیم که واجب تر از دورهمی های فامیلیه؟؟
آخ...
میدونم زندگیمو چطور بسازم...
  • ۹۶/۰۴/۲۷
  • ۶۹ نمایش