مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۱۱ مطلب با موضوع «ازدواج» ثبت شده است

وقتی میایید خواستگاری و ذهن دختر و خانواده شو درگیر میکنید و درخواست میکنید جلسات ادامه پیدا کنه اما بعد به هرررررررر دلیلی منصرف میشید,کمترین نشانه شعور اینه که زنگ بزنید و این مساله رو اطلاع بدین.

یعنی وصلت که هیچی, حتی ارتباط اولیه با بعضی ها میزان شعور خانوادگیشونو نشون میده.

  • ۰ نظر
  • ۰۴ آذر ۹۷ ، ۱۲:۵۶
  • ۱۳ نمایش

چرا هرکی در این خونه رو میزنه, مهندسه؟!

یعنی یه علوم انسانی خونده ی خوشفکر وجود نداره سراغ منو بگیره؟

  • ۴ نظر
  • ۰۳ آبان ۹۷ ، ۱۴:۵۴
  • ۵۷ نمایش

زیر اشعه ایکس

۳۱
شهریور

بنظرم برای انتخاب همسر

نه میشه به پول طرف تکیه کرد,

نه وجهه اجتماعی,

نه اعتقاد,

نه سلامتی,

نه علایق و سلیقه,

نه کار

همّه چیز,همه چیز تحت شرایط میتونه تغییر کنه.

آدمها یا تحت تاثیر اتفاقات بیرونی و حتی درونی که ما خبر نداریم,دستخوش تغییر میشن.

تو باید اون آدم رو از اشعه نگاه خودت عبور بدی و زمانی رو تصور کنی که اگه هیچ کدوم از اینها رو نداشت,بازم دوسش خواهی داشت؟ بازم حاضری زندگی رو کنار این آدم ادامه بدی؟ حاضری پای اشتباهاش,پای تغییراتش,پای بیماری اش وایسی و برای سعادتتون تلاش کنی و خیرشو بخوای؟

خودشو, خودِ خودشو , منهای تمام شرایط , دوست داری که پشت کوه قاف هم بتونی باهاش زندگی کنی و احساس خوشبختی کنی؟

زندگی به یک جریان مشخص نمیگذره,هرلحظه,ممکنه اتفاقی بیفته که اصلا تصورشو نمیکردی...

باید جوری انتخاب کرد که جوهره ی وجودی آدمها مهم باشه نه عرضیات و حواشی...

  • ۱ نظر
  • ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۰۱
  • ۴۵ نمایش

تیپ همراه

۰۸
شهریور

اولا فک میکردم باید دنبال آدمی بگردم که هنرمند باشه. فعالیت هنری انجام داده باشه.

اما از وقتی تو دانشکده با چن نفر برخورد کردم و دیدم چقد تعطیل اند,فهمیدم این جماعت بدرد من نمیخورن.

گاها رفتار بچه های خودمون هم رو مخم میرفت. لوس بازیا,بی منطقیا,بی فکر عمل کردنا اصن داغم میکرد.این شد که فهمیدم شاید من از درون به سمت هنر و خلاقیت و این چیزا سوق پیدا کرده باشم,ولی چارچوب فکری ام کاملا مهندس گونه است. شاید چون تو خونه,تحت تربیت دیگه ای بزرگ شدم.

این تعارض درونی و پذیرشش,اوایل خیلی اذیتم کرد.ولی به خودم فهموندم من همچین آدمی ام. 

و مشاور هم تایید کرد. گفت تیپ شخصیتی من متفکر و قضاوتگره؛ یعنی برای هرکاری دنبال دلیل عقلانی میگردم و دوست دارم خودم انتخابگر باشم.

در حالیکه اون افراد اکثرا احساسی و دریافتگرند. باری به هر جهت و انتخاب بر اساس محرک های آنی و حسی😐

این آدمها بدرد من نمیخورن. تکیه گاه زندگی نیستن. نمیتونم روشون حساب کنم. آدم زندگی من , همین که "نگاه زیبایی شناسانه" داشته باشه,کافیه.

  • ۰ نظر
  • ۰۸ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۲۲
  • ۳۲ نمایش

شرایط ضمن عقد

۳۱
مرداد

تو.خواستگاری قبلی داشتم فکر میکردم برای بله برون چی بزنم که خدا رو خوش بیاد؟

دیدم حق مسکن,طلاق,اشتغال,تحصیل,حضانت رو باید بگیرم.

باز شب نشستم گریه کردم که این چه زندگی تخمیه که زن باید قبل ازدواج هوشیار باشه تا حقوقشو ثبت قانونی کنه وگرنه بعد ازدواج میشه سگ دریوزه شوهر که هرغلطی خواست بکنه...

چرا من باید برای ثبت حقوق انسانی خودم , برای حفظ شان کرامت انسانی خودم,بجنگم؟!که انگار دارم چیزی فراتر از حد خودم میخوام؟!

تازه اگر ثبت کنی,به همینجا ختم نمیشه؛ بهت میگن دنبال زندگی نیستی.اومدی معامله.

کون مادرشوهر و خواهرشوهر تا فیهاخالدون میسوزه که خودشون عمری جوری زندگی کردن که وا بدن و چیزی نخوان حالا عروس کون نشسته از راه رسیده و همه چی میخواد؟! و اینطوری ، سنگ بنای دعوا و تخم کینه اولیه کاشته میشه و با دید اجنبی به عروس نگاه میکنن نه زن صمیمی زندگی و دائم تو گوش پسرشون میخونن تا دعوا و جدالهای اصلی شروع بشه.

مسلما تو هیچ کدوم از این موارد,پدر و مادرم همراه من نیستن و همون نگاه سنتی رو به زن دارن که شوهر کردی دیگه برو همونجا بمیر.

برای این موضوع رفتم مشاوره. گفت ببین.تو ایران هیچ وقت هیچ چیز به نفع زن نیست. حتی وقتی اینا رو هم بگیری ,باز طول میکشه تا بتونی بهش دست پیدا کنی ,اونم با شرایط خاص خودش...

و خواهر خودشو مثال زد که حقوق خونده بود اما شوهرش آلت مردانه نداشت و بنا به قوانین , نمیتونست اینو ثابت کنه و پزشکی قانونی دوبار از زن ,سند بکارت گرفت و بعد سراغ اون عوضی رفت و چقد این پروسه برای طلاق طول کشید و چقد اذیتش کردن...

گفت حق مسکن و طلاق و این چیزا فقط روی کاغذه. شوهر اگه عوضی باشه,بلده چطور برینه به هیکلت که خودت وا بدی...و مثالهای دیگه از مراجعینش برای اثبات حرفش.

ولی میترسم. میترسم هیچی نخوام و وقتی نخواستم با اون زیر یه سقف زندگی کنم,هیچ پشتوانه ای نداشته باشم و کل این چند سال زندگیم وقف اون آدم,هوا بره و هیچی برام نمونه....مگه دور و برم نمونه ندیدم؟

گاهی که این چیزا رو میبینم, میخوام دور همه چی رو خط بکشم و بیخیال رفتن بشم. لااقل تو خونه بابا هرچقدر درجا بزنم,احساس خسران و عقب رفت نمیکنم...

گاهی هم میگم کاش یکی پیدا بشه,بی پدر و مادر,هیچی نداشته باشه,هیچی.فقط دنبال زندگی باشه. با هم بریم شهرستان,تو کوره دهات , دوتایی از صفر شروع کنیم و "زندگی" کنیم.

حتی اگر درصدی,خواستیم جدا بشیم,بدونم که هردوتامون یه اندازه از این زندگی بهره بردیم.به هر دلیلی قراره راهمون از هم جدا بشه, با دل خوش جدا بشیم.

عمیقا دنبال یک متعهدِ بی پولِ بی پدرومادر میگردم.

  • ۳ نظر
  • ۳۱ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۱۱
  • ۶۳ نمایش

ترس عمیق

۲۷
مرداد

حالا شاید شما بخندید اما بعضی وقتا میشینم گریه میکنم اگه ازدواج کردم و طرف آدم نبود و خواست زجرکشم کنه و من جلوش وایسم و جلوم وایسه و طلاق بخوام و طلاق نده و بگه انقد صبر میکنم کنم که گیسات مث دندونات سفید شه,من چه گهی بخورم؟ 

وقتی حدس میزنم مامان و بابا موافق اونن که زن باید اهل سازش باشه و سرش پایین بیاد,حس ناامنی میکنم و میگم سگ برینه سر قبر شوهر. اصلا ازدواج نمیکنم.

اونوقت بالشو بغل میکنم,پتو رو میکشم رو سرم و با ترسم گریه میکنم...

  • ۱ نظر
  • ۲۷ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۳۸
  • ۵۵ نمایش

خواستگار

۱۹
اسفند

اولش که جا خوردم. جلسات جوری پیش میرفت که فکر نمیکردم اونا بگن جوابشون منفیه. رسما منو به عنوان عروسشون بوسیدن.

بابا میگه بهتر که نشد. 

میگم چرا؟

میگه کسی که نتونه جلو خانواده اش از الان وایسه,بعدا هم نمیتونه.

پسره راضی بود. خیلیم راضی بود. اما وقتی رفت با خانواده اش مشورت کرد,نظرش کاملا برگشت.

بابا بهش گفت هروقت تونستی جلو خانواده ات وایسی و بگی من همینو میخوام,برگرد...

دوست داشت برگرده. معلوم بود رفته راضی شون کرده که دوباره زنگ زدن برای ادامه دادن جریانات. ولی انقد زور خانواده زیاد بود که همه چی دوباره برگشت.

حتی اگرم پیش میرفت ,باید با پنج تا خواهر یه تنه میجنگیدم و زندگیمو نگه میداشتم. باید پسره رو میپختم و مردش میکردم...

مامان میگه ناراحتی؟

میگم نه. ما که وابستگی نداشتیم. فقط حوصله ندارم دوباره روبروی مردی بشینم ,تو چشماش نگاه کنم و سعی کنم باهاش رابطه برقرار کنم و از سیر تا پیاز خواسته ها و عقاید و زندگیم بگم و همه چیز اونو پیدا کنم. سخته.

  • ۷ نظر
  • ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۵۳
  • ۱۰۶ نمایش

دلایل ازدواج

۲۵
شهریور

بعضی زن ها ازدواجو به دید کسب هویت نگاه میکنن. یعنی یه آدم بی بته و بی ارزش اند که برای هویت و ارزشمندی,به انتساب یک نر و خانواده اش احتیاج دارند. 

بعضی ها ازدواج رو برای رهایی از زندان خانواده میپسندن. یه جور ریسمان طلایی برای نجات از ته چاه! 

بعضی ها برای رفع کمبود های مادی و حمایت های معنوی.همین که دست راست آقا بالاسرشون باشه ,کفایت میکنه...

بعضی ها هم میبینن همه همین مسیرو میرن,بدون اینکه بدونن چرا و چی میخوان,می افتن تو مسیر و یا علی...

بعضی ها جسم میخوان. یه نفر که مواقع خاص,به نیازهای خاص رسیدگی کنه

بعضی ها عاشق اند. بی تاب این حرارت اند.مهم نیست طرف مقابل چی هست و کی هست,دوست دارن زندگیشونو با اون طرف سر کنن. نهایت لذت و سرزندگی,بودن با اون آدمه

بعضی ها همفکر میخوان.حرکت دوشادوش میخوان. علاقه میخوان اما نه جان دادگی.همه چی دارند و فقط همراه میخوان...

  • ۲ نظر
  • ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۰۸
  • ۱۱۶ نمایش

خاص من!

۳۰
مرداد

چیزی که بعدخواستگاری متوجه شدم ، این بود که آدمای دنیا، هرجور که میخوان زندگی کنن، با هر کسی که بخوان، میتونن بسازن؛

ولی من ، به اعتقادات و علایقم، نمیتونم پشت کنم...چیزایی که برام ارزش دارن و به نظر دیگران نمیان...

چرا باید با کسی بسازم که شبیه من نیست...؟

صبر میکنم...، صبر...، تا کسی که به قامتم دوخته شده بیاد...

کسی که شاید انگار خدا ، همین تازگی، برای من آفریده باشه

کسی که ندیدم، اما خدا ، خوب ، نگهدارشه تا فاصله ها رو برداره و نزدیک و نزدیک تر شه...

  • ۳ نظر
  • ۳۰ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۲۱
  • ۱۱۹ نمایش

رهایی

۳۱
خرداد

مامان منو نمیبینه.یعنی نخواسته تغییرات منو ببینه.یه عینکی زده رو چشمش که از اول با همون میدیده و بس...

نقاشی ای که رو عینکش کشیده شده، تو همه مراحل زندگی ثابته، اما ما ، اطرافیانش، تغییر میکنیم. اون این تغییراتو نمیبینه. بابا هم تا حدی همینطور. هر دو، هنوزم ما رو بچه میبینن. یه موجود نیازمند که توانایی حمایت از خودشو نداره و اونا باید تلاش کنن تا به ما غذا برسونن و ازمون مراقبت کنن. شاید شاهد بزرگ شدنمون باشن، اما هنوزم که هنوزه، فکر میکنن بچه ایم.

هرچقدرم داد بزنم من بزرگ شدم، میخوام از پوسته ی بچگی ام جدا بشم، گوششون بدهکار نیست که نیست.

نخواستن بفهمن مفهوم "پذیرش مسئولیت" برای من جاافتاده است؛ دور از چشم اونا، تو مدرسه و دانشگاه بزرگ شدم، اما اونا ندیدن، مشغول کار خودشون بودن. نه تقصیر منه، نه تقصیر اونا...اما فهموندن این موضوع به اونها برای من سخته، برای اونها که اینروزا سخت میخوان باور کنن با اومدن خواستگار ، دخترشون بزرگ شده و باید کم کم ازش دل بکنن...؛ مامان پشت گریه و بابا پشت خشم اش ، این موضوعو پنهان میکنن اما من خوب میفهمم که نتونستن با این موضوع کنار بیان...

منتظرن، منتظرن که یک لحظه جا بزنم و بگن : دیدی! دیدی گفتیم هنوز بچه ای! و دوباره همون ماجراهای حمایت و زیر پر و بال گرفتن از نو شروع بشه...

برای همین هروقت شکست خوردم، سکوت کردم و سمت کسایی که بهترین حامی های عمرم بودن، نرفتم.چون بیرون اومدن از زیر پروبالشون، سخت تر از تحمل تنهاییه...

روز اول دانشگاه، همین اتفاق افتاد؛ به بدترین شکل ممکن...

اگه عاقل بودم، از همین روز اول و اتفاقاتش میفهمیدم دانشگاه جای آرزوهام نیست، جای پرکشیدن نیست...

  • ۰ نظر
  • ۳۱ خرداد ۹۴ ، ۰۳:۵۱
  • ۸۰ نمایش