مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۲۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

هیجانات

۲۹
مرداد
هیجانات ما شامل دو دسته اند.اولیه و ثانویه
اولیه مث خنده، گریه، علاقه و ... یعنی غیر مستقیم و خیلی ابتدایی تشکیل میشن
ثانویه مث حسادت. حسی که اول باید با چیز دیگه ای مث مقایسه دو آدم با هم دیگه آشنا بشی، بعد درگیر این حس باشی
پیچیده تره. بزرگتر که میشی ، حسش میکنی.

  • ۰ نظر
  • ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۵۰
  • ۰ نمایش
فکر میکردم زمان , بهترین قاضی تاریخه.
حتی اگه امروز بهت ظلم شد و کسی نفهمید,فردا روز آدمایی میان که فراتر از شرایط میتونن بیطرفانه به قضایا نگاه کنن و قضاوت کنن.کسایی که رشد عقلی پیدا میکنن و هیچ نفعی تو قضاوت ندارن.چون پای منفعتی از خودشون وسط نیست.
ولی انگار اینطوریام نیست.
حقیقتا نیاز به عقیده و مذهب و دین نداره.هر عقل سلیمی که بویی از انسانیت برده باشه,میتونه عادلانه قضاوت کنه.تو هر مساله ای.
اصلا فکرشو نمیکردم کسی , با وجود این همه منبع و مدارک و شواهد, "حقی" رو بتونه به طلحه و زبیر بده.
اونم فقط با این دلیل که صحابی پیامبر بودن و حدیث داریم برای بهشت رفتنشون....
من با برنامه مسخره مدیری و طنزهای مزخرفش کاری ندارم.
این جبهه گیری ها که جدیدا ایجاد شد,سطح فکر بعضی آدمای این زمانه رو محرز کرد.
امان از مظلومیت چند قرن علی...فکر میکردم این روزها,مردم فرای زمان به قضاوت میشینن...
مردم به دانش رسیدن و عقلگرا شدن.حداقل فراتر از اعراب بدوی.
ولی اینطور نبود....
اینا همون آدمایی اند که امروزه میتونن به امسال فاطمه حسینی و پدرش حق بدن که دارن سهم خودشونو از انقلاب میگیرن...
  • ۰ نظر
  • ۲۷ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۵۴
  • ۴۲ نمایش

تو فکر میکنی دیگران اصلا کک شان میگزد تو در چه حالی هستی و چه اتفاقاتی برایت درحال رخ دادن است؟

اینکه روزها چه میکنی و شبها چطور به خواب میروی؟

.

.

نه...مردم به خودشان فکر میکنند.

کسی که در جهت مخالف این جریان شنا کند،دیوانه است؛ خودش را نادیده گرفته،در پی نابودی خودش قدم گذاشته.

تا جایی برای دیگران اهمیت خواهی داشت که بدردشان بخوری.ب کارشان بیایی.

فراموش نکن.دنیا جای ماندن و قرار نیست...

این آدمها فقط هم مسیرند، نه همراه...

  • ۰ نظر
  • ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۲۹
  • ۵۱ نمایش

موج

۲۳
مرداد

هیچ میدانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟

زان که بر این پرده ی تاریک
این خاموشی نزدیک
آنچه میخواهم نمی بینم
وآنچه می بینم نمی خواهم

شفیعی

ادبیاتو دوست داشتم چون حرفهای ناگفته وجودمو به شیواترین حالت ممکن میتونست بیان کنه.

اومدم ادبیات بخونم که کلماتو بشناسم، بتونم به بهترین شکل حرف بزنم.

تمام این چهار سال، احساس الکن بودن دست از سرم برنمیداشت.

نه تنها چیزی یاد نگرفتم، که زبان خودمم از دست دادم.

حالا که از این فضا دورتر و دورتر میشم، دارم خودمو پیدا میکنم.

دارم گمشده های غرق شده وجودمو از اقیانوس سردرگمی نجات میدم...

من دارم به چهارسال قبلم برمیگردم، روزگاری که کامل تر از امروز بودم!

  • ۱ نظر
  • ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۵۹
  • ۷۱ نمایش

تابستانی

۲۱
مرداد

دوست عزیزی گفت " سر ظهر پاشدم، گفتم کجای دنیا منتظر منه، گرفتم خوابیدم تا بعدازظهر."
از فرداش دیدم حرف درستی میزنه. واقعا کجای دنیا منتظر منه؟ کی منتظر فعالیتی از جانب منه که به خاطرش از تنها لذت دنیا، یعنی خواب بزنم؟ حقیقتا مربوط به امسال و پارسال نمیشه، تا بوده همین بوده.از تابستونای دبستان گرفته تا گنده شدنم.

اون موقع خیلی زود که بیدار میشدم به کارتونای ساعت 9 صبح میرسیدم!!

بعدش چی؟ هیچی! بازی با عروسک تا نهار.بعد نهار چی؟ انتظار ساعت 5 عصر برای برنامه کودک. و عصر که بابا میومد و همینجوری دور هم بودیم! حالا بعضی سالها بازیای کامپیوتری یا دوچرخه هم بهش اضافه میشد.
حقیقتا برنامه ای برای رشد فکری نبود الا برنامه حفظ قرآن هایی که بابا باهام انجام میداد.

درحقیقت مامان و بابا بیشتر فعالیت شونو روی عدم انحراف ما گذاشتن. اینکه صاف بریم بالا و کج نشیم.
درسته که این خودش مواظبت زیای میخواد ولی از یه مرحله ای به بعد کافی نیست.

احساس خلا و بیکاری همیشه تو وجود ما بوده و هست. اینکه وقتی بیکاریم چه کار مفیدی میتونیم انجام بدیم؟هنوزم سواله و جواب متقنی ندارم.
بچه نباید کار کنه ، درست؛ ولی بیکاری هم منزجرانه است. همین حس بیکاری و بی انگیزگی ، رو الان منم تاثیر گذاشته.من جوون بیست و چندساله، به خونه نشینی و بیکاری عادت کردم. یعنی کاری تعریف نشده که انجام بدم. و میدونم این معضل نه تنها گریبان من، که بیشتر آدمهای دوروبرمو گرفته.

 همین الانش، پدرو مادرای بچه های فامیل، وقتی برا بچه هاشون نمیذارن. برنامه ای ندارن.

اصلا همینکه پدرومادر آرزوی رسیدن بچه شون به جایی رو داشته باشن، یعنی برنامه ریزی اولیه، یعنی هدف گذاری.

که حتی اینم تو اطرافیانم نمیبینم.
برنامه ریزی و مدیریت مهمه. مدیریت یعنی پیگیری.یعنی بپرسی چیشد؟ اگه انجام نداد تنبیه کنی و اگه موفق شد با تشویق هدایتش کنی.
کسی باید این چیزا رو به پدرومادرا بگه. باید بدونن دارن خمیر وجودی آینده بچه هاشونو میسازن.پدرومادرا بچه ها رو مدیریت کنن

کسی، نهادی ، جایی باید پدر و مادرا رو مدیریت کنه و راه نشون بده.
همه ی پدر و مادرایی که بچه هاشونو اینطوری بارمیارن، پدرومادرای خوبی ان، فقط آگاهی ندارن.

آگاهی و تربیت پدرومادرها برای تربیت بچه ها. برای نسل بیدار و خلاق و هدفمند فردا....

  • ۳ نظر
  • ۲۱ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۳۱
  • ۱۱۸ نمایش

بی دلیل نبوده خدا منو تو این برهه زمانی نگه داشته و گذاشته تو این تعلیق تاب بخورم و هی صداش کنم ؛

آدما نامردن. دردشون که تموم بشه، میذارن میرن. بی توجه میشن.

نگه داشته تا خیلی چیزا رو بفهمونه.که بشنوم...که به خودم برگردم....

هرچی بیشتر صدا بزنی، بیشتر میفهمی

هرچی بیشتر درد بکشی، بیشتر ضجه بزنی، چشمات بیشتر باز میشه

بمون بنده...بمون و بندگی رو تمرین کن که هواتو دارم.حواسم هست...

رحمتم موقوف آن خوش گریه هاست             چون گریست,از بحر رحمت موج خواست

  • ۰ نظر
  • ۱۹ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۳۵
  • ۶۲ نمایش

پریا

۱۷
مرداد


مشکل اینجاست...
همون موقع که ردیف شدی و زندگیتو تغییر دادی، همون موقع که برای اولین بار بلند شدی و رو پاهای خودت واسادی،

همون موقع که بهترین وجه زندگی داره چهره شو نشون میده، یه بلای آسمونی میفته تو کاسه ات...
 میپرسی چرا؟ مگه من خوب نشده بودم؟ مگه توبه نکرده بودم؟مگه کم تلاش کردم برای جبران؟ چرا خدا؟ چه بدی در حق تو کردم؟
اگه تو از دل و عمل خالصانه من خبر داری، تو که حساب و کتاب همه چی دستته، تو چرا؟
چرا این بلا رو سرم آوردی...؟
چرا...؟
این بیشتر آدمو میچزونه.بیشتر ذهنو درگیر میکنه.

آدمو متزلزل میکنه.اصلا آدم جلو خودش خرد میشه.ارزش خوبی و توبه و تلاش ، جلوش میشکنه

یه طوری که انگار هرجوری باشه، بدبختی همراته.

چه کرمیه زندگیمو خوب بسازم؟ هرجور باشم، همینی که هست...

  • ۰ نظر
  • ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۱۲
  • ۹۲ نمایش

یه بار به طراحی پوستر این آهنگ دقت کنین....
این شکل هندسی چیه؟
* هرمی که برعکس شده و از طرف راست بهش نور خورده و ضلع چپ رو تاریک کرده؟
* یا شکلی تو مایه های لوزی که از وسط تا شده و آگاهانه سمتیش تاریکه و سمتیش روشن؟
دلیل طراحی این شکل برای این آهنگ چیه؟

بی تو بی شب افروزی ماندنت
بی تب تند پیراهنت
شک نکن من که هیچ
آسمان هم زمین می‌خورد...

بالای صفحه تاریکه و هرچی به پایین نزدیک تر میشه، روشنایی بیشتر میشه.
پس اینکه آسمون برعکس شده و "زمین خورده" ، به ذهن میرسه...
اما چرا پرنده ها بیرون اومدن؟کدوم بخش شعر مربوط به آزادی پرنده ها میشه؟
هر بار که این آهنگو میذارم، بیشتر از اینکه به موسیقی توجه کنم، ذهنم درگیر این شکل میشه
هرم برعکس یا لوزی تا شده؟
مفهوم شعر؟
چطور کسی اونقد درگیر کسی بشه که وسعت آسمون براش تنگ بیاد و بدون اون حتی به آزادی پرواز فک نکنه....
  • ۰ نظر
  • ۱۶ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۲۷
  • ۴۶ نمایش

نوای همدرد

۱۴
مرداد

چقدر دلم میخواد یه آهنگی,بی هوا بشنوم که تمام دردای نگفته این روزامو تو خودش نوشته باشه و همه رو به گوش من بنوازه و تا میتونم های های گریه کنم و خالی بشم و این بغض سنگین گلو رو خالی کنم,این درد سینه رو کم کنم,سنگینی سر و گیجی مبهمشو برطرف کنم...

یه آهنگ که بفهمه چی میگم...من حتی نمیدونم چی باید بگم.ولی میدونم یه چی هست.

یه گرهی که کورم کرده این روزا

پس کی خالی میشه این خونه تا بتونم یه دل سیر گریه کنم؟!

  • ۰ نظر
  • ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۳۸
  • ۲۸ نمایش

درد

۱۴
مرداد

بدی واقعیت اینه که next نداره تا بزنی بره جلو ...

وقتی بیفتی تو گندبازار زندگی، باس لحظه لحظه شو تحمل کنی تا تموم بشه


  • ۱ نظر
  • ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۵۸
  • ۹۶ نمایش