مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۱۰ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

بن بست

۲۹
آبان

" شعر عاشقانه و عارفانه ی فارسی به واسطه سعدی و مولوی در قرن هفت به بن بست رسید!

چون به کمالی دست یافت که گذشتن از آن ناممکن مینمود..."


یعنی شعرا هر مضمونی میخواستن، هر هنر شاعرانه ای که میشد ، هر نوع فکری که جا داشت، استفاده کردن و تو این دوره به اوج خودش رسید.

یعنی ته ته ته شعر میشه حافظ و سعدی و مولوی و فردوسی

بقیه ول معطل اند! بهتر از اینا نمیشه هیچ وقت....

از قرن 7-8 ، هرکی بخواد چیزی اضافه کنه به این صفحات، میشه تکرار مکررات!

خدا روزی تو جای دیگه بده؛ برو

  • ۰ نظر
  • ۲۹ آبان ۹۴ ، ۱۹:۵۲
  • ۸۴ نمایش

جنگ

۲۸
آبان
آدم که آمادگی داشته باشه، میتونه بره جنگ با سپاه ابرهه؛ همین که ناخوش احوال شد، حال کل کل با اهل خونه رم نداره...
اون روزا ذوق داشتم، تازه نفس بودم. آماده بودم برای سازندگی، ایستادگی...
لهم میکردن، آخ نمیگفتم! از صحنه بدرم میکردن،پرو پرو برمیگشتم...
اما قصه حالا فرق میکنه؛ خودم کشیدم کنار...
یه بی تحرک که منتظر امواجه تا هر طرف که میخوان، ببرنش
"خواست" برای من رنگ باخته
راضی شدم به تقدیر. اسمشو گذاشتم تقدیر، انتظار...
نه که فک کنی انتزاعی تخیلی قصه میبافما، نه! جسمی نشون داده خودشو...
باورم نمیشد اگه خودم نمیدیدم
اونروزا تو سرمای زمستون، با یه سوییشرت میرفتم برا امتحانا و همه ی مسیر با اتوبوس مترو بود...
سرحال بودم، دنیا برای من بود...نه خستگی ، نه درد، نه سرما، هیچی معنا نداشت!
از همون خیال خوشا که میخوندم: چه ترسم از ستیز شب که صبح سینه ام چراغی است!
دفترچه بیمه ام خالی بود که تاریخ انقضاش سر رسید!
اصن مریضی کاری با ما نداشت!
سه سال طول کشید...ذره ذره آب شدم؛پاییز نیومده، پالتو به تن و شالگردن پیچیده، نوبه سوم سرما منو از پا می اندازه و مثل روزای آسم بچگی سرفه هامو به رخ میکشه...
اونم وقتی که تمام مسیر رو با تاکسی میرم.
باور کنی یا نه، روحیه تو همه چی تاثیر داره؛ حتی به اجازه ورود مریضی...
من اختیارو گذاشتم کنار، دستی توش ندارم.از همه چی بریدم.
 هرجا تقدیر خدا منو کشوند، بلند میشم و دوباره از همونجا می ایستم
شاید جهان دیگری ؛ مستی و شور و مثنوی
  • ۲ نظر
  • ۲۸ آبان ۹۴ ، ۲۲:۴۶
  • ۱۰۸ نمایش

 قیافه زن هایی که ازدواج کردن، با قبلشون فرق میکنه.

تو یه نگاه میشه تشخیص داد ازدواج کرده یا دوست پسر داره یا منتظر کسیه یا نه؛ هنوز حیرون میچرخه!

مثلا وقتی مهمون بیاد خونه تون،حال و هواتون فرق داره با باقی مواقع.

آدم همه چی رو مرتب میکنه، جمع و جور میکنه، از هرچیزی خوبشو میاره وسط و خلاصه سنگ تموم میذاره

زنی که مردی به چهره اش نگاه کرده باشه، نمیتونه خودشو به بهترین حالتش جلوه نده...

انگار همیشه برای دیدار صورتش یه مهمون دعوت کرده...

  • ۰ نظر
  • ۲۸ آبان ۹۴ ، ۱۲:۲۶
  • ۹۴ نمایش

وقتی میگه :

"سلام ، دیشب بله برونم بود"

یعنی خیلی وقته نزدیکی شما به پایان رسیده ، اما خبر نداشتین...

یعنی اونقدر فاصله بین شما هست....که بزرگترین خبر زندگی ، در حد اطلاعرسانی آب و هوا باشه.

نه ذوقی، نه حرفی، نه مشورتی...نه حرفهای پنهانی

مثل مرگ، مثل یک پایان.

من از اون روز برای این رابطه، مراسم وداع گرفتم...

  • ۴ نظر
  • ۲۵ آبان ۹۴ ، ۰۱:۰۹
  • ۱۱۹ نمایش

غربت

۲۴
آبان

دلم بحال غربـتم سوخت

اگر کسی نیست تا بداند و بفهمد؛ خودم که میدانم چه برسرم آمده...

خدا که میداند.

دریافت

  • ۰ نظر
  • ۲۴ آبان ۹۴ ، ۰۰:۳۷
  • ۹۸ نمایش

نور پشت پنجره دارد ز نگاهم خاطره ها...

  • ۰ نظر
  • ۲۳ آبان ۹۴ ، ۰۰:۵۹
  • ۱۷۵ نمایش

قبلنا اصلن دعا نمیکردم. یعنی دعا رو چیزی میدونستم که آدمای بیکار انجام میدن. کسایی که میتونن کار انجام بدن ، اما دست میذارن رو دست و با زبون فقط گداوارانه از خدا میخوان. حقیرانه بود برام. غرورم اجازه نمیداد.

نه که آرزوی توفیق برای کسی نکنم یا زبونم به دعا و صحبت با خدا نره...، چرا ، میرفت اما مثلا دعا میکردم خدایا توان منو بیشتر کن، خدایا به فلانی عقل بده، خدایا ، کمکون کن راهو بشناسیم و کور دل نشیم و ازینا.

ولی نگفتم خدایا ، پول بده، ماشین بده، سلامتی بده، برا جوونا کار جور کن، ظهور امام زمانو نزدیک کن و این خزعبلات که فقط آدمای علیل سجاده نشین میگن.برای سلامتی ورزش، برای پول، تلاش ، و ظهور امام، تهذیب نفس رو راهکار میدیدم.

راهکار، کاریه که درکنار دعا باید انجام داد و تمام این سالا انجام دادم

برای همین از گریه و روضه دل خوشی ندارم. چون اگه ناراحتی ازین اتفاقی که افتاده، جبران کن.دیر نیست،راه امام حسین ادامه داره. تو زندگیت آدم باش.

قبلا اینطور فکر میکردم. اما روزگار...منو رسوند به جایی که "هیچ" درمانی جز دعا نداشته باشم.

سجاده نشینی بشه شوق پایان روزم!

فکرشو نمیکردم، من، تسبیح بدست باشم و ..

.

.

حالا رسیدم به جایی که زار بزنم و بگم خدایا، همه ی مسیرها رو رفتم و هرچی برمیومد، انجام دادم؛

اِرْحَمْ مَنْ رَأسُ مالِهِ الرَّجاَّءُ وَ سِلاحُهُ الْبُکاَّءُ

ببین روزگار، چطور میچرخه و کی رو از کجا به کجا میرسونه...

  • ۵ نظر
  • ۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۷:۵۳
  • ۱۰۷ نمایش

معشوق هلویی

۱۷
آبان

احساس خوشبختی میکنم

وقتی کنار کسایی میشینم که کسانی دوستشون دارند و حسرت یک لحظه نشستن کنارشونو دارن!

وقتی تو چهره شون نگاه میکنم...، سعی میکنم همه اجزای صورتشونو به ذهن بسپرم

از لبخندشون لذت ببرم!

غنیمت میشمرم ثانیه هایی که کنارشون هستم ؛ حالا که میدونم کس دیگه ای در حسرت این لحظه هاست...!

میخوام به عاشق ها بگم نگران نباشید؛ درصدی از حق همصحبتی با معشوق تونو به جا آوردم

من فهمیدم گوهر یکدانه تونو سپردین به من! مراقب لحظه هام هستم

وقتی به راحتی تو عکسها کنار این آدما قرار میگیرم، خدا رو شکر میکنم،

انگار که یک دنیای بعید، بدون پرداخت کوچکترین هزینه ای، در اختیار من قرار گرفته باشه!

آخ که احساس خوشبختی میکنم!

  • ۱ نظر
  • ۱۷ آبان ۹۴ ، ۲۱:۱۳
  • ۱۲۱ نمایش

کیمیا

۱۶
آبان

وقتی کیمیا تموم میشه و "آنچه خواهید دید" که بهترین قسمتشه،

شروع میشه و تمام نقاط بحران قسمت بعدو یکجا نشون میده؛

معمولا یه جای خوب تمومش میکنه؛ بهترین و حساس ترین بخشش !

مثلا وقتی نگاه کسی تو نگاه یکی دیگه گره میخوره، التماس، یا هرچیز دیگه ای...

اینجاست که موسیقی تیتراژ میاد و ریتمش شروع میشه؛

دیم....دیم....دیم... انگار پرنده ای تو دستته

.

ای لحظه ی ناب ازل...خوب نگهش داشتی

.

آیینه ی دیدار تو....و یهوو رهاش میکنی...

.

سر شکوه هر غزل، مضمون بی تکرار تو

و حالا داری پرواز و آزادیشو تو آسمون نگاه میکنی و لذت میبری!!

.

آخ از این تیتراژ ها!

  • ۱ نظر
  • ۱۶ آبان ۹۴ ، ۲۲:۴۲
  • ۱۲۰ نمایش
آدما به طور طبیعی، سیر مراحل زندگی تقریبا یکسانی دارن؛
تولد، مدرسه، دانشگاه،کار،ازدواج،بچه،پیری، مرگ...
حالا هرکدوم از این مراحل میتونن طولانی تر و موثر تر باشن.
 همیشه، از یه مرحله از زندگیم که ناامید میشم، دوست دارم زودتر ردش کنم و به بعدی برسم.
اصلا بعدی میشه ذوق، نقطه امید.هرچقدرم سخت تر و مشکلاتش بزرگتر باشه
مدرسه رو دوس نداشتم، میگفتم دانشگاه...دانشگاهو نپسندیدم...میگم ازدواج...تا اینجاش رسیدم الان.
خوبی این سیر اینه، آخرش که فرتوت و ناتوان شدی، خودت انتظار مرگو میکشی! میخوایی که بیاد و تو رو ببره!
تا قبل از پیری، آدم امید داره! اصلا حس مسئولیت داره در قبال بچه و زندگی و نفس کشیدنش.این خودش نیرو میده برای سرپا بودن...
اصلا اوج زندگی آدم همین بچه است! زمانی که توان و اختیار و مهر و مسئولیت داری.
 شکوفایی هر آدمی همینه.تو پرورش موجود دیگه و به سرانجام رسوندش...
حالا اگه تو این مرحله، به هر دلیلی، شکست بخوری، میخوای به چی امید داشته باشی؟ پیری..؟ مرگ...؟ پیری و مرگ زمانی مطلوب آدمیه که بدونی کاری تو دنیا نداری و همه چیزو کامل انجام دادی و راحت میتونی جدا بشی...
اما اگه بچه نباشه ، یا باشه و نقصانی داشته باشه، خودت احساس کمبود میکنی...
یه غمایی توی این دنیا هست، دلو کوره، چشو دریا میکنه...
بچه داشته باشی و نیمه راه، رفته باشه و برنگرده، انگار چیزی رو گم کردی...
 گوشی رو که گم میکنی، تا یه مدت درگیری ذهنی داری.دلت توشه و شاید یادت نره...
اگه بت بگن گوشیت رفت، یکی دیگه میخری یا از خیرش میگذری؛ اما وقتی میگن احتمال برگشتش هست...؛ قضیه فرق میکنه
اینکه از گوشت خودته، نتیجه ی زندگیته، نیست...خبری ازش نیست.جایی نیست...همین حس رو هوا بودن و انتظار خبر، خودش یه دنیاست...
نه دلخوشی داری به مرحله بعدی از زندگیت، نه اینی که هستیو درست انجام دادی...تعلیق،دیوانه کنندس
میدونی، بیقراری، دردیه که درمانی نداره جز حل مشکلی که باعث ایجادش شده...
بچه تا به بغل مادرش نرسه، آروم نمیشه، حالا هرچقدر میخوای خوردنی و اسباب بازی بذار جلوش...شاید سرگرم بشه و کوتاه مدت یادش بره، اما بی قراری درونی اش هست...و دوباره شروع میکنه به گریه...
هر آدمی تو زندگیش و تو هرمرحله ای، میتونه بیقرار بشه...
صبری تلخ تر و گزنده تر از این، نیست...
اینجا ببینید شرح هنرمندانه ی این پریشان حالی رو...


  • ۰ نظر
  • ۱۳ آبان ۹۴ ، ۰۰:۱۱
  • ۱۰۳ نمایش