مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۱۶ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

منیّت

۲۹
مهر

گفت چقد تو حرفات من داری!

انقد من من نکن. انقد از خودت نگو. تو از آینده خبر نداری. شاید شرایطی پیش بیاد که از خودتو خواسته هات بگذری...

راست میگفت! اگه توکل کردی که دیگه اینچیزا مهم نیست! میری وسط ماجرا و بسم الله...!

  • ۲ نظر
  • ۲۹ مهر ۹۴ ، ۱۹:۱۵
  • ۱۱۶ نمایش

لویزای من!

۲۹
مهر

یکی از مصادیق خوشبختی میتونه این باشه که از سرزمین دیگه ای رفیق پیدا کنی و

متوجه بشی موقع فوت کردن شمعای تولدش، آرزو کرده دوباره برگرده ایران تا تو رو ببینه!

خدایا؛ شکرت...!

  • ۰ نظر
  • ۲۹ مهر ۹۴ ، ۱۹:۱۰
  • ۷۰ نمایش

قهرمان !

۲۵
مهر


  • ۰ نظر
  • ۲۵ مهر ۹۴ ، ۲۱:۵۷
  • ۸۶ نمایش

یکی از بزرگترین اشتباهات زندگی ام این بود که تو دوره راهنمایی، کتابای شریعتی رو خوردم....

بابا میگفت نرو سراغ این کتابا، بدرد تو نمیخوره...، اما خیره سری کردم فک کردم جلوش وایسم ، بزرگ میشم.

هرچی بیشتر اصرار میکرد، بیشتر مقاومت میکردم...

هرجا که جلو بابا مامان بابا وایسادم و کارمو انجام دادم، خیر ندیدم.

شاید حرف من درست بود، شاید کارم تا آخر انجام شد؛ اما خیری توش نبود...

مشاور اشتباه میگفت که آدما با هم فرق دارن، دلیل نداره راه تو که با پدر و مادرت جداست، اشتباه باشه...

همیشه، تو هر مرحله، دنبال تحسین مامان و بابا بودم، شاید تز روشنفکری دادم که نه؛ ببین عقلت چی میگه...اما ته دلم، رضایت اونا رو میخواست...

حالا هم شخصیت من، مقاوم و مبارز بار اومده، یه مبارز فرهنگی؛

ناآشنا با جامعه، غریب با اطرافیان و ارزشهای حاکم دنیای امروز

شریعتی، برای جامعه امروز نیست...خوندن این کتابا منو بزرگ کرد، فهمیده بار آورد، همین باعث شد جلوتر از بقیه ببینم.اصلا چیزهایی رو ببینم که نباید میدیدم.سن من اقتضا نمیکنه انقد چشمام باز باشه و مقاومتی زندگی کنم...

جوون دنبال عیش  ونوش و بیفکریه، نه انزوا طلبی و تفکر...

و اینگونه است که علایق و تفکر و سلیقه من با همه آدمای دور و برم متفاوته...یه اشتباه بزرگ...

  • ۴ نظر
  • ۱۹ مهر ۹۴ ، ۱۹:۱۲
  • ۱۳۸ نمایش

یعنی این همه آدم که میان اینجا و آمار وبلاگو بالا میبرن،

هیچ نظری ندارن؟

هیچ وقت حرفی به ذهنشون خطور نمیکنه که یادداشت کنن؟

مجموع 61 پست وبلاگ، 18 تا نظر داره؟؟؟

مردم حال ندارن یا براشون مهم نیس؟ اگه به تخم شون نیس، پس چرا میخونن؟

چرا نمیتونم دیگرانو درک کنم و دیگران منو؟؟؟؟

چرا نباید حسودی کنم به کسی که با یه پست ، 11 نظر گرفت و من ، در طول سه سال نوشتن وبلاگ انجمن، سرجمع 20 تا نظر نگرفتم؟؟

خب یه جنبه حسادتم اینه آدم خالی بشه...

مثل همیشه، معترضم به اوضاع...

به اینکه دنیا، اونی نیست که میخوام...

دیشب داشتم فکر میکردم سنگینی و رنج این روزا، عمرمو سنگین کرده...

اینکه اون دنیا حرفی دارم. اینکه مث یه وزنه تو وجودم، قابلیت ایستادن دارم...

همه ی امیدم به اینه که وَما هٰذِهِ الحَیاةُ الدُّنیا إِلّا لَهوٌ وَلَعِبٌ ۚ وَإِنَّ الدّارَ الآخِرَةَ لَهِیَ الحَیَوانُ...

امید دارم خدا بغضامو میخره    

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار                    که من پیمودم این صحرا، نه بهرام است و نه گورش

  • ۲ نظر
  • ۱۵ مهر ۹۴ ، ۱۲:۰۶
  • ۱۱۳ نمایش

زندایی

۱۵
مهر

زندایی ها هم میتونن به اندازه خاله ها مهربون و دوست داشتنی باشن...

به همون نزدیکی...

  • ۴ نظر
  • ۱۵ مهر ۹۴ ، ۱۱:۵۵
  • ۱۳۰ نمایش

آزار

۱۳
مهر

گاهی احساس میکنم خدا از آزار ما لذت میبره

ازینکه برای همه چی دلیل بتراشم و بگم نه، حکمتی داشته، آزمایش بوده، صبر صبر و دنبال آیه اش بگردم ؛ خسته شدم.

خدا آزار میرسونه؛ ازین آشکار تر؟

  • ۲ نظر
  • ۱۳ مهر ۹۴ ، ۱۸:۳۶
  • ۸۴ نمایش


این هفته چه ها پشت سر گذاشتیم...

  • ۰ نظر
  • ۱۱ مهر ۹۴ ، ۰۱:۰۳
  • ۹۱ نمایش

قبلا یه آرزو داشتم.

بعد دیدم اوضاع خیلی بیریخت تر از اینه که رنگ واقعیت بگیره

شد یه راز...

آدما وقتی امید دارن چیزی به واقعیت میپیونده، رازش میکنن...

راه خیلی پیچ تر پیچ تر از اون بود که فک مبکردم

زمین خوردم، بدجوری زمین خوردم.

بلند شدن، نیاز به تغییر داشت؛ عوض شدم

دیگه نه از آرزو خبری بود؛ نه راز

وقتی که عوض میشدم، همه شو سپردم به رود

که شاید مثل مادر موسی برگرده بهش...

خدا بزرگتر از این حرفاس

اما انگار سپردمش به خاک، اثری تو وجودم نیست که نیست

نه از راز خبری هست، نه بی تابی...
  • ۱ نظر
  • ۰۸ مهر ۹۴ ، ۲۳:۱۱
  • ۷۶ نمایش

یه حالتایی هست که آدم حال خاصی نداره. دیفالته.

نه بغل میخواد، نه جاییش درد میکنه، نه احساس سعادت میکنه، نه محرکی برای پیشرفت داره نه بد میگذره

هس دیگه؛همینجوری هس

نمیدونم، شایدم بخاطر گذر از حوادثه، یعنی آرامش بعد طوفان...

شایدم واکنشه بدن و مغزه دربرابر حوادث دردناکی که باهاش مقابل شده

شایدم یه جورایی احساس امنیته که نمیخوای از دستش بدی،میدونی همینم خوبه

مخصوص پاییزه. اصن هرچی گنده، مخصوص پاییزه.

بگذره...باس بگذره

  • ۱ نظر
  • ۰۵ مهر ۹۴ ، ۲۳:۲۸
  • ۸۷ نمایش