مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۱۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

مَرگانه

۳۰
شهریور



همیشه تو این خراب شده ، پیام تسلیتی آویزونه.

  • ۰ نظر
  • ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۴۸
  • ۲۵ نمایش

سفر به زمان

۲۴
شهریور

گفت سفر در طول زمان تخیلی نیست؛ یه امر کاملا علمیه. وقتی تو بیشتر از سرعت نور بتونی حرکت کنی،میتونی فراتر از زمان پیش بری.

ولی هنوز وسیله شو نساختیم.هنوز علم ساخت این وسیله پیدا نشده که در آینده میشه.

پرسیدم: و تو چه سهمی تو ایجاد این آینده داری؟

گفت من شبیه آرزوهام نشدم. .تلاشی براشون نکردم...

ولی میدونم که میتونه. تو چشماش خوندم باور رو.

همینکه ذهنش تا اینجا کشیده، همینکه همچین چیزی براش مهمه، همینکه ذهنش قابلیت پذیرش تخیل این واقعیتو داره، یعنی میتونه.

کافیه اراده کنه.کافیه بخواد که زندگی معمولی نداشته باشه و جدا شه.

مگه کاترین جانسون همین مسیرو نرفت...

  • ۵ نظر
  • ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۹
  • ۵۳ نمایش

جامانده

۲۲
شهریور

بعضی اتفاقات تو زندگی,اونقد سنگینن که گاهی آدما خودشونو تو برهه ای از زمان جا میذارن و تنها جسم متحرک شون باقی عمرو ادامه میده

یا نه. شادن, میخندن و همه جوره معمولی زندگی میکنن اما ...دیگه اونی نیستن که بودن. میشن یه آدم معمولی مثل همه. اونا منِ واقعی خودشونو جا گذاشتن. همون جوهره ای که اونا رو خاص و با هویت مستقل از میلیاردها آدم رو زمین میکرد...

آدمی که کوله بار حسرتی رو به دوش میکشه,زندگی نمیکنه...اونی که به آرزویی نرسیده,کامجویی نکرده,خودشو جا گذاشته و همیشه چیزی کم داره...میلنگه...

تلخی اش اونجاست اون آدم کسی باشه که زندگیتو رو وجودش بنا کرده باشی... که با فروریختنش,فرو بریزی...

  • ۰ نظر
  • ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۱۵
  • ۲۴ نمایش

مرگ خودخواسته

۲۰
شهریور

به اونایی که خودکشی میکنن پیشنهاد میکنم برن سوریه.

چون اونا که دارن خودشونو میکشن,حالا چه فرقی میکنه از صخره,با قرص یا جلو داعش؟

تازه اگه تو سوریه بمیرن, عنوان قهرمانی و شهادتم نصیب خودشون و خانواده شون میشه!

اینجوری شاید احساس کنن اگه زندگیشون مفید نبود,لااقل مرگشون فایده داشته!

  • ۱ نظر
  • ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۳۲
  • ۲۷ نمایش

فرهنگ آمریکایی

۱۵
شهریور

اما فیلمهای فرهنگ آمریکایی

به شدت متنوع اند. مثلا اتاق یه بچه آمریکایی رو ببینین. تختش چه شکلیه؟ چقد اسباب بازی داره؟ چینیش اتاق به چه شکلیه؟ لباساشون چه مدلیه؟ اتاق شون داره میترکه از وسیله. با نظم بی نظمی! همه چیز بر مبنای سهل الوصولی چیده شده.چون تو این فرهنگ نظم همینطور معنی شده.

 اصل و مبنای زندگیشون "خوش گذشتنه". روابط باز دارن. هر کی با هرکی و هرچی!

درسته که آدم تا آدم فرق میکنه و نمیشه نسخه کلی برای تک تک شون پیچید، اما یه اصل کلی رو به عنوان چکیده میشه از مجموع احوالشون دراورد. چرا میگن مردم ایران مهمون نوازن؟ یعنی آدم خسیس توش پیدا نمیشه؟ چرا! اصلا منطقه کویری به خساست مشهوره اما به طور کلی و میانگینی بخوای حساب کنی، قوم ایرانی ، مهمان دوسته. اینا رو هم با یه اصول کلی میگم.

تو فرهنگ معاصر آمریکایی، احترام کلا خیلی معنی نداره؛چه فرزند در برابر والدین،چه کارمند و رئیس،چه شهروندا با هم. روزبروز هم دارن گاو تر میشن.

اتفاقا با گوشه چشمی به این نگرش، فیلمهای قدیمی تر رو هم مدنظر داشتم. ولی نکته قابل توجهی رو متوجه شدم.فرهنگ گذشته آمریکا، حتی تا دهه 70 میلادی هم احترام و دین و اخلاق و تلاش و سختکوشی جایگاه ویژه خودشو داشته...اما ، هر چی قبل تر میریم، استبداد بیشتری رو میبینیم...مثلا چیزایی که این استبداد قشنگ یادمه ، فیلم انجمن شاعران مرده یا 3:10 به یوما

به گمونم اون افراط و استبداد و فشار، باعث شد اینطورفوران کنه. اما چرا تو باقی کشورها این وقاحت جمعی رو نمیبینیم؟ مگه همیشه تو هر دوره ای، تو هر کشوری، فشار و استبداد وجود نداشته؟ چرا. همیشه بوده و هست.ولی نکته اش اینه که بین مردم آمریکا، یه جور فرهنگ تغییر و از نو ساختن هست. مثلا شما 30 سال تو یه محله سکونت داشته باشی راحتتر میتونی فرهنگی رو تو اون محل تغییر بدی یا یک شهرک تازه تاسیس اطراف شهر...؟ مسلما دومی. چون سیالیت بیشتر معنی داره.آمادگی تغییر تو روحیه مردم هست. قانونگذاری بیشتر معنی داره. برای همین بین مردم آمریکا هم فکر ، جنبش، آزادی خواهی بیشتر قابل پذیرشه تا ملتهای دیگه.

  • ۰ نظر
  • ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۵۲
  • ۳۰ نمایش

نوجوونانه

۱۴
شهریور

زهرا 13 سالشه. ازم پرسید من باید برمبنای علایق, زندگیمو بچینم یا مفید بودن؟؟

دهنم باز مونده بود. تو این سن به این چیزا رسیده,اونوقت من با بچه های دانشگاه درخصوص همچین موضوعی نمیتونم بحث کنم چون سطح فهمشون بالاتر از خوردنو دعوا کردن نیمده...هوف

پسرخاله ام 15 سالشه. فیلمهای "سبک زندگی" به زبان اصلی رو خریدم, نشستیم پلی کردیم و درباره اش لکچر دادیم .

 یکی از تفریحاتمون اینه اصطلاحات و عبارات شاخو برای هم توضیح بدیم!

من با سطح درک و علایق بچه های خاله ام بیشتر حال میکنم تا افراد همسن منگل دور و بر خودم.

با اون یکی دخترخاله ام تمرین کردیم چطور یک کلیپ بسازیم. مبانی تدوینو بهش یاد دادم و حالا یه کلیپ در حال ساخت داره...

احساس میکردم نوجونی دوره گهیه که قابل کنترل نیست.همونجوری که خودم داشتمش. ولی انگار اینجوریم نیست. حالا نیازهای ارتباطی من با اینا تامینه.

  • ۰ نظر
  • ۱۴ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۲۱
  • ۲۵ نمایش

ملت انگلیس

۱۳
شهریور

متوجه شدم از بین فیلما و سریالایی که میبینم بیشتر گرایشم به فرهنگ انگلیسه؛ چه تاریخی چه معاصر.

انگلیسی ها فرهنگ متمدنانه تری دارن.اصیل ترن. به راحتی دست به هر اقدامی نمیزنن. در عین حال موذی و بی شرفن. دیالوگا و روابطشون پیچیدگی خاصی داره که از فرهنگ شون نشات میگیره. یعنی به جای جنگولک بازی و صحنه های اکشن بیخودی، رو داستان و دیالوگا تمرکز دارن و باقی چیزا مث جلوه های ویژه رو به اندازه استفاده میکنن. چون نیازی به هیجان بیخود ندارن.

ظاهر براشون مهمه. تا جاییکه میشه گفت به سمت تجمل گرایی رفتن. یعنی کمتر شخصیت شلخته یا ساده یا ساختارشکن دارن.

و آدما وقتی به سمت تجمل گرایی میرن که نیازهای ابتدایی شون حل شده باشه، خلق و خوی اندوختن و چشم و هم چشمی جهت نمایش داشته باشن. انقدر این روحیه بین مردم انگلیس نهادینه شده که هنوزم باهاش سر میکنن.

به نظرم انگلیسی ها برای مثال، شباهت خاصی به فرهنگ اصفهانی دارن! تیکه های ملس و کون سوز، زندگی مکالمه محور، بر مبنای هوش و زندگی تجمل گرایانه. به هر حال بیخود نیست از بین این همه ملت، این قوم، استعمارگر دیرینه درومدن! یه چیزایی تو فرهنگ جمعی شون هست که به این سمت کشیده میشن

  • ۰ نظر
  • ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۳۴
  • ۳۲ نمایش

به موقع

۱۰
شهریور

وقتی که هنوز به نیمه دهه سوم زندگیمم نرسیدم, پدر و مادرم دارن وارد دهه هفتم زندگیشون میشن...

وقتی بچه بودیم, پدر و مادرم به تکامل 40 سالگی رسیدن و شغل و ذهن و زندگیشون,داشت به سرازیری میرفت و هیچ حوصله ای برای بازی با کودک نداشتن...

وقتی نوجوون شدیم, یادشون نبود مختصات این دوره چیه و چطور باید باهم سازش کنیم...

وقتی جوون شدیم, پا به دوره ی سالمندی گذاشتن و هیچ نقطه مشترکی تو زندگیمون برای حرف زدن یا تفریح نداشتیم...

وقتی میخوایید ازدواج کنید و بچه دار شید,یه حساب سرانگشتی کنید ببینید چقد با بچه هاتون فاصله خواهید داشت. چقدر حوصله شونو دارید.


شاید عاملی که هول و ولای ازدواجو از 19 سالگی به جونم می انداخت,همین بود... ترس از فاصله,ترس از تکرار گذشته...

  • ۲ نظر
  • ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۳۵
  • ۴۲ نمایش

وقتی یه مهدو میبینید,فک میکنید کاری آسونتر از بچه نگه داشتنم مگه هست؟!اصن مگه آموزش میخواد؟؟

ولی اگه حوصله و ذوق بچه هارو نداشته باشین,یه محیط سرسام آور روانی کننده میشه .یعنی شرط اول؛علاقه!

ضمن اینکه همینجوری درو وا نمیکنن برین تو!! اول از همه باید مدرک مربی گری داشته باشین از مکانهای معتبری که تحت نظر بهزیستی باشه.

بعد از چن ماه که آموزشها و آزمونها و کارورزی رو پشت سر گذاشتین(کلاسهاش 300 هزار تومنه)،باید یه مهد پیدا کنین

حالا هفت خان رستم برای مدارک مورد نیاز بهزیستی شروع میشه:

1. خود بهزیستی: برای تحویل مدارک اولیه و گرفتن معرفی نامه به بخشهای بعدی.

2. تاییدیه سلامت روان: یه دکتر اعصاب شما رو معاینه میکنه که یه وقت روانی نباشی

3.آزمایش اعتیاد: میری بیمارستان ناجا نمونه ادرار میدی ببینن کشیدی یا نه!

4.سوء پیشینه: رفتم پلیس +10 اثر تمااااااام انگشتامو ثبت کردم و اینگونه وارد چرخه آدمای بزرگ شدم!

4. حراست بهزیستی: پدرجدمو آورد جلو چشام!! یعنی سوالایی پرسید که خودم بهش فک نکرده بودم و جوابو نمیدونستم! حالا خوبه میخواستم برم مهد نه کار سیاسی و اداری!!

5. بهداشت اصناف: ما چون لیسانس داشتیم,امتحان غیر حضوری دادیم.ولی بقیه 8 جلسه باید برن سر کلاس. خروجی اش یه آدم وسواسی به شدت بهداشتی میشه!!!

6.کارت بهداشت: یعنی پروسه ای بودا!!!! اول رفتم درمونگاه,بعد پاس دادن دفتر پیشخوان,بعد دوباره درمونگاه,بعد آزمایشگاه,بعد سه روز پشت هم, صب به صبح, سه قوطی عن, تحویل آزمایشگاه دادم تا یه وقت انگل نداشته باشم.

بعد دوباره پاس داده شدم به دفتر پیشخوان برای تحویل کارت بهداشتی که فقط 6 ماه اعتبار داره و برای تمدیدش,دوباره روز از نو, روزی از نو!!

7.کپی برابر اصل نصف مدارک زندگیت: رفتم دفتر اسناد و بخاطر یه مهر ناقابل,برای هر برگ,دوتومن پیاده شدم!!

به خودم میگم این همه سنگ و مانع و مثلا حفاظت هست و وضعیت مهدهای ما اینه!!خدا بداد برسه

تا الان 580 هزار تومن خرج کردم که فقط وارد مهد بشم. با وجود این,راضی ام که شغل پیدا کردم

برا پشت سر گذاشتن این مراحل هم که هر کدوم یه سر شهر بود،با خودم فکر میکردم این مث یه بازی میمونه که یه سری قفلهایی تو سرتاسر شهره و من باید بازشون کنم و این به صبر و سرمایه و مهارت من نیاز داره!

میشستم برنامه ریزی میکردم با اتوبوس و بی آر تی و مترو چطور از این سر شهر میشه رفت اون سر شهر!!

اینجوری سر ذوق میومدم و برام هیجان انگیز میشد. تازه با محله های تازه هم آشنا میشدم :))


  • ۲ نظر
  • ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۴۲
  • ۴۷ نمایش

صعود

۰۶
شهریور

از همه جای زندگیم مینویسم تا یادم باشه پشت روزای خوشم , چه دردایی داشتم و یادم نره جایگاه معمولی امروزم, آرزوی دیروزم بوده...

که آیه کفران و ناسپاسی بعد اجابت دعا یادم بمونه...

که یه روزی چطور خدا رو صدا میکردم.

اماحالا....

 چیزای جدیدتری یادگرفتم...

یاد گرفتم محرک انسان نیازه.برای نیازش به تکاپو می افته و بنا به درجه اهمیتش,خودشو در جهت رسیدن به اون خرج میکنه.

وقتی رسید,وقتی اشباع شد,میره یه مرحله بالاتر.

و این اصلا بد نیست!

درسته یه روزی برای رسیدن بهش خودشو کشت,ولی بعد از مدتی سیر شد و حالا نوبت چیزای دیگه س.

این به معنی ناسپاسی نیست. اتفاقا عین سپاسه.

مثل این میمونه کسی در آرزوی مدرسه و سواد باشه,هرروز بیاد از پشت پنجره کلاس بچه ها رو ببینه و آرزو کنه کاش روزی تو این کلاس باشه و پشت اون نیمکتا بشینه. چارطاق اتاقو تو ذهنش دائم برانداز کنه و شبا خوابشو ببینه. کتاب کلاس اولو ببوسه و بپرسته. حالا,بنا به شرایطی براش میسر بشه که وارد مدرسه بشه و پشت همون میزا بشینه و سال اولشو تموم کنه. حالا چی؟

باید تا ابد تو همون کلاس و همین صندلی ها بشینه؟

نه....درجا زدن اینجا به معنی وفاداری و سپاسمندی نیست. پسرفته. نادیده گرفتن استعداده.

باید روح علاقه مندی به درس تو وجودش باشه نه اون کلاس.

میدونی, باید تو مواجهه با آدما و موقعیتا,یادت باشه اونی که مهمه,تویی. باید یادت باشه از هر کدومشون,یه ستاره بچینی بذاری تو وجودتو عبور کنی.

تو مثل یه دایره در حال چرخش و تغییری. قرار نیست با موندن تو موقعیتا و همراهی همیشگی آدما, خودتو محدود کنی. اگه بمونی,میپوسی.از بین میری و این اسمش بی وفایی یا کفران نیست,صعود در عین سپاسه. یه بده بستون متقابل.

 باید رفتنو یاد بگیری و به موقع استفاده اش کنی.

باید کندنو بلد باشی, فهیم باشی.

  • ۰۶ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۴۰
  • ۲۲ نمایش