مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

گاوچرون

۱۹
آبان

کی باورش میشه این خل وضع شده باشه رئیس جمهور ایالات متحد آمریکا؟

امروز همونقدر حیرت زده از خواب بیدار شدم که موقع نتایج انتخابات ایران میرفتم بخوابم...

این گاوچرون گنده بک رو چه به کاخ سفید؟؟

این همون جرزنی نیست که گفت اگه برنده نباشم،همه چیزو میبرم زیرسوال؟!

همونطور متعجبم که باورم نمیشد ملت با ایییییین تفاوت فاحش و فاصله به طراح دسته کلید رای داده باشن...

خداحافظ برجام! خداحافظ سیاستهای برنامه ریزی شده!

پ.ن: فقط کامنتای پستهای دخترای ترامپ!! یه جوری ایرانیا حضور دارن که اصلا احساس غربت نمیکنی !

  • ۰ نظر
  • ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۲:۳۴
  • ۳۵۶ نمایش

قدرت ذهن

۱۸
آبان


قربون قدرت خدا،گاهی اونقدر ذهن تند و سریع پیش میره و میتازه که ثانیه ها برای این همه حرف و سلسله افکار عاجز از همراهی اند.
در کسری از ثانیه، اونقدر مطلب به ذهن آدم میتونه برسه که برای بیانش به صورت گفتار، باید چند دیقه وقت بذاری؛ برای نوشتن که واویلا...

مثلا فکر کنین تمام صفات و خصوصیاتی که شرلوک تو این صحنه با یه نگاه،بهشون میرسه ، فقط بخواد بیان کنه...
گاهی اونقدر مطلب به ذهنم هجوم میارن که سخت یادم میاد چطور و با چه ترتیبی مغزم به اینجا رسیده چه برسه به بازگو کردن برای دیگران!
هرلحظه پر از حرفم.پر از توصیف. پر از چرا. اما گاهی انقدر زیاد میشن و فشار میارن که ترجیح میدم همه رو بفرستم به کناری و راحت بشینم زندگی کنم. دلیل دوری از وبلاگ و آدمها گاهی شاید همینه. نه که دکمه ی مغزمو خاموش کرده باشم که پر از حرفم و حال ارتباط ندارم.
حتی حالی برای انتشار پست های پیش نویس صف کشیده اینجا...

  • ۱ نظر
  • ۱۸ آبان ۹۵ ، ۲۳:۲۹
  • ۳۰۴ نمایش

حالا که توان نداریم،بذاریمش کنار و بگیم ما که وظیفه خودمونو در حد توان انجام دادیم؟

نچ!

باس توان رو کش داد یا روش جدید ایجاد کرد

من میگم در هر صورت این نقص از سمت ماست که کاری نکردیم.

مثلا درسته که جسم در آن واحد نمیتونه دوجا باشه، اما بشر از عقلش استفاده میکنه مثلا تلفن اختراع میکنه و به مقصودش میرسه

این گرچه پذیرش محدودیت هاست، اما رضایت بهش هم نیست! ایجاد راهکاره برای غلبه به ناتوانی

کسی که میگه ما مجبور به پذیرشیم، میخواد برای دوری از تشویش و اضطراب خودش که دیگه کاری از من برنمیاد، این شعارو بده.

اما همیشه، تو هر تاریکی، یه راه هست...اونی که نمیگرده دنبالش ، بلد نیست و عقل نداره یا خسته از ادامه دادنه.
  • ۴ نظر
  • ۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۳:۱۵
  • ۲۶۷ نمایش

نخ کش 2

۱۲
آبان

آمد سراغ من. یعنی چنگ انداخت برای نجات از تلاطم دریای آشوبی که گرفتارش شده بود.تردید داشتم اگر دستش را بگیرم، اگر نجات پیدا کرد، میگذارد میرود یا وفادارانه به پاس این خدمت میماند؟ اصلا به این چیزهاست مگر؟ چه خدمت باشد و چه نه، اگر بخواهد خودش اینجا خانه میکند. دستش را به قصد نجات گرفتم بی آنکه رفتن یا ماندنش مهم باشد....

چند وقت بعد، پیش خودم حساب کردم این آدم چند مدت دیگر، نخ اش تمام میشود. چون هنوز گیر کرده به روزهای گذشته و جرئت برگشت هم ندارد. هر روز هم یک بچه یتیم، از احساسات انکار شده اش میگذارد روی دستمان که نمیدانیم چکارش کنیم و خودش میشود قوز بالای قوز مشکلات خودمان. دیگر خودم را کنار کشیدم... با آدمهای نخ کش نباید عادی برخورد کرد.اینها نصف زندگی شان را از دست داده اند. نیم دیگر میتواند بهتر و پرمعنا تر از نیم اول باشد، اما اگر بخواهند، اراده کنند. فرصت ارزیابی نشان داد نیم دیگر زندگی اش، کم بهره تر از نیم اول میشود چون نخواست و به دنبال تغییر نبود.

تنها که شد ،گذاشت رفت. میدانی چرا؟ چون هنوز نخ اش گیر میخ اول بود و وجودش داشت تمام میشد. نمیتوانست همین نخ باقی مانده را صرف میخ دیگری مثل من کند. از همان اول هم نخ اش را گیر من نداده بود. یعنی یاد گرفته بود دیگر هیچ وقت نخ اش را گیر کسی ندهد.حتی کسی که بعد از من به سراغش رفت .چون "نخ بازی" برایش بی معنا بود.

  • ۰ نظر
  • ۱۲ آبان ۹۵ ، ۲۲:۲۲
  • ۱۲۳ نمایش

پذیرش نقص

۱۲
آبان

گفتم: گیرم تو همون بخش کوچیک خودمون پیشرفت کنیم و تمام سعی و تلاشمونو برای اصلاح روش های دیگران بکار بگیریم.

با بقیه مردم چی کار کنیم؟ گیرم ما یه بخشو غنی کردیم. بخشای دیگه که زیر صفرن چی؟

این تضاد فاحش میتونه آروممون کنه؟ طعم رضایت پیشرفت قبلی با وجود این تفاوت،میتونه برامون معنا داشته باشه؟


گفت:  ما مصلح اجتماعی نیستیم. یه توان مشخص داریم. اندازه خودمون کار میکنیم. بقیه اش از عهده ما خارجه.

ما مجبوریم وظیفه خودمونو انجام بدیم در حد خودمون


اما مغز کوچیک و دل گنده ی من با

این حد و اندازه تعریف کردنا،

پذیرش نقص از ابتدا،

ناتوانی ها،

این موفقیت در عین شکست ها

...هی کلنجار میره و تو کَتش نمیره...

حالا که توان نداریم،بذاریمش کنار و بگیم ما که وظیفه خودمونو در حد توان انجام دادیم؟

  • ۵ نظر
  • ۱۲ آبان ۹۵ ، ۱۸:۵۹
  • ۳۴۲ نمایش

نخ کش

۱۲
آبان

میدانی

او هنوز در گذشته اش جا مانده بود. خواسته هایش نرسیدنی شده بودند و بلد نبود چطور با آنها کنار بیاید. سرکوبشان کرده بود بی آنکه بداند چرا این کار را میکند. هضم این مساله برایش سنگین بود. سعی میکرد همه شکستهای مطلقش را قایم کند پشت روزهای جدید و اتفاقات متفاوت پیش رو.که بگوید کم نیاورده. که مهم نیست. اما اشتباه میکرد. از همان روز نخ اش گیر کرده بود به آن آدم و هرچه دورتر میشد ، بیشتر، وجودش رو به پایان میرفت. باید انکار را کنار میگذاشت. برمیگشت به گذشته و نخ وجودش را از سر این میخ که وصله زده بودش به آن زمانهای تلخ، جدا میکرد. اما هیچ وقت برنگشت. ادامه داد و پیش رفت. اشتباهش این بود که اعتراف نکرد شکست خورده و همه اش انکار پیاپی...

میدانی

آدم همانجا که خودش را پشت واقعیت پنهان میکند، بالاخره احساسات نگفته اش از یک جایی میزند بیرون که از کنترلش خارج است. و حالا خود طرف هم نمیداند این نوزاد ناخواسته ی احساس و علاقه چیست و باید چه کارش بکند. چون هرچه سراغ والدینش را میگیرد،از ذهن حذف شده، انکار شده. این حس، یتیم مانده روی دل.کسی نمی آید جمع اش کند. نه کسی که به دنیایش آورده و نه کسی که باعث بوجود آمدنش شده... نوزاد ضعیف است.احتیاج به مراقبت دارد.وقتی کسی حضانتش را برعهده نگیرد،زخمی میشود.بی هویت میماند...انگار که او مانده باشد و فرزند نامشروعی بر روی شانه هایش که همیشه با او بود و انکارش میکرد.

  • ۰ نظر
  • ۱۲ آبان ۹۵ ، ۰۳:۴۷
  • ۷۹ نمایش


دقیقا همچین موهایی داشت و همین حالت چهره.اصلا همین سن و همین اندازه.

دو روز تو هفته میومد.ولی همین دو روز موقع خواب، مهد میرفت هوا...

انقدر گریه میکرد که هر کسی هم خوابه بیدار شه.تو شیرخواره ها کافیه یه نفر گریه کنه...مث بیماری مسری منتقل میشه به همه.

یه روز خیلی بیقراری میکرد. یکی اومد جای منو ، تونستم مشغول این یه نفر بشم

"ماما" از دهنش نمی افتاد. میرفت پشت من میزد بهم که پاشو...میرفت پشت در و انتظار باز شدن درو میکشید...فکر میکرد ماما بیرون نشسته...

دلو زدم به دریا و رفتیم بیرون.گریه اش ساکت شد! با همون تاتی تاتی کردناش ، سعی میکرد بدواِ ! یه گوله گوشت خندان خواستنی در حال تلو تلو خوردن! همه جا میرفت سرک میکشید.

رفتیم اتاق بازی و برای اولین بار خندشو دیدم! اونقد بازی کرد که فک کردم خسته شده باشه و حالا وقتشه برگردیم.

گذاشتمش تو کرییِر و روش ملافه کشیدم.لالایی خوندم.نوازشش کردم.

دست کشیدم به سرش {برام جالب بود ببینم موهای سیخ اش حالت میگیره!؟ بگی نگی شد!! }

بالاخره آروم شد و خوابش برد...

اونقد گریه کرده بود که حتی موقع آرومی اش ، هق هق گذشته، نفس کم میذاشت براش...

هر از گاهی چشماشو باز میکرد ببینه هستم؟! دوباره چشماشو هم میذاشت.

اضطراب جدایی برای بچه های زیر سه سال ،میتونه مخرب باشه...

هییییییچ چیز جز مادر، درمونش نیست.

بچه ها شاید کوتاه مدت با اسباب بازی یادشون بره، اما آروم نمیشن. قرار واقعی "فقط " با مادر برقرار میشه

کاش مادرا بدونن با آینده بچه شون چی کار میکنن...

کاش هیچ مادری تو این سه سال درگیری تحصیلی و شغلی و درمانی نداشته باشه که حتی از روی اجبار دست به این کار بزنه

ارتباط و دلتنگی این بچه با مادرش معلوم بود حسابی براش وقت میذاره و رسم مادری بلده.به احتمال زیاد یه درگیری اجباری داره که این دو روز حاضر شده از جگرگوشه اش جدا بشه.

چون بعضی مادرا و بچه ها  اونقد رابطه سردی دارن که شاید مهدکودک جذابیت و سازگاری و موفقیت بیشتری هم داشته باشه برای هر دوشون!

من که نمیتونم دنیا رو تغییر بدم، اما میتونم یه گوشه از دنیا، برای خودم آرزو کنم...

کاش هزینه ی هیچ مهد کودکی با بچه های زیر سه سال درنیاد...

  • ۶ نظر
  • ۰۹ آبان ۹۵ ، ۰۹:۲۵
  • ۳۵۳ نمایش

گفت گوسفندو که میبرن به چرا، اگه بیش از حد به حال خودش رها کنن، حالیش نیست چقدر بخوره، همینجور میچره

اگه چوپون حواسش نباشه، میترکه ، میمیره.

اون حیوونه، حالیش نیست. نمیفهمه کی سیر شده.یه فرد آگاه بیرون از شرایط باس هدایتش کنه.

گفت وضعیت تحصیلی مام همینطور شده. همه فقط میخوان بچرن. نگاه نمیکنن سیر شدن یا نه، جا دارن اضافه تر بخورن؟!

تو هم همینطور. صبر کن. یکم نشخوار کن. ببین چی داری. شاید واقعا سیر شدی و احتیاجی نیست.

گفتم برا همین وقفه زدم بین لیسانس و ارشد. ببینم چی نیازه و کجا باید برم؟چی کار کنم؟ اما همه اش سرزنش بوده از اطرافیان...

گفت قرار نیست همه همیشه درست قضاوت کنن.

پای تصمیمی که گرفتی وایسا. خوب فکر کن و تصمیم بگیر...

گفتم جریان زندگی داره میره؛ بهترین سالای جوونیمو بذارم به بطالت؟ بذارم همینجوری بگذره ؟

گفت کی گفته همیشه باید مشغول باشیم؟

همیشه یا کار یا درس یا ازدواج؟!

گاهی باید وقفه زد.درست نگاه کرد و انتخاب بهتری کرد.

همیشه که نباید مشغول بود. بمون.نگاه کن و ارزیابی کن...

همیشه مشغول بودن ، نشانه ی موفقیت نیست...

  • ۶ نظر
  • ۰۷ آبان ۹۵ ، ۱۱:۰۳
  • ۲۵۴ نمایش
تو بچگی فکر میکردم قراره آدم مهم و بدرد بخوری بشم.قرار بود یه اختراع مفید,یه رهبری بزرگ داشته باشم.

بزرگتر که شدم,فهمیدم انقدام لازم نیست.همین که آدم خوبی باشم و بتونم گندای دیگرانو جبران کنم ,دنیا بهتر میشه

وارد دنیای واقعی که شدم,فهمیدم دیگران هیچی؛ همینکه مواظب باشم خودم خطا نرم,بهترین کاره

حالا فکر میکنم اختراع و خوبی و خطا نرفتن به کنار؛ همینکه گندامو جم کنم و سعی کنم بیشترش نکنم,شاید بتونم قهرمان زندگی خودم باشم.
  • ۲ نظر
  • ۰۶ آبان ۹۵ ، ۰۶:۲۸
  • ۱۴۶ نمایش

آخرین تمرین، باز کردن 180 درجه است.

استاد آمد بالاسر یکی از کمربند آبی ها که نمیتوانست خوب باز کند.

درد دارد این تمرین ها. مخصوصا اگر استاد خودش بیاید.

با ناله خودش را زود جمع کرد.

استاد گفت: " اگر جمع کنی، از کلاس میروی بیرون

یک ورزشکار، درد نمیفهمد.

مغز که فرمان درد داد، توجه نمیکند. میگذاردش کنار

کارش را انجام میدهد.

ورزشکار اراده دارد.اگر نمیتوانی ورزشکار باشی، برو بیرون و دیگر نیا..."

درد را در چهره اش می دیدم... سعی میکرد جیغ نکشد.

میدانی... ورزشکارها درد را از خودآگاه و ناخودآگاهشان بیرون کرده اند

برای همین هزار جایشان آسیب دیده و نمیدانند.شاید هم میدانند و حس نمیکنند.شاید حس میکنند و اهمیت نمیدهند.

ندیده گرفتن درد هم مهارت میخواهد.باید برای این هم وقت بگذارم.

اما اگر به باقی رفتارهایم سرایت کرد، چه؟

اگر کسی اذیتم کرد و درد را بی اثر کردم و به روی خودم نیاوردم،چه میشود؟

درد مثل آلارم هشدار میدهد بس است! توقف کن. آسیب در راه است...

اگر درد را بی اثر کنم، انگار اجازه داده ام طرف مقابل فکر کند هیچم.حس ندارم و میتواند پیش بیاید.

اما همین خنثی کردن درد هم مقاومت را بالا میبرد.

شاید واقعا مقاومتم بالا برود و پیشروی فرد مقابل بی اثر باشد...

پس درد برای چه آفریده شده؟ مگر ورزشکارها آدم نیستند؟

  • ۱ نظر
  • ۰۴ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۸
  • ۱۳۳ نمایش