مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

شط زمان

۰۳
آذر

دیگر زمان ارزشش را از دست داده.

پاهایم را گذاشته ام درون شط زمان و اجازه میدهم عبور کند ؛ بی دغدغه ی از دست دادن.

میگویند که باید سودای تغییر را به باد بسپارم

در گوشم خوانده ام کسی منتظر تو نیست. کسی به تو محتاج نیست. آرام بنشین و مثل همه زندگی معمولی ات را بکن.

اصلا از گذر زمان لذت ببر. کسی دنبال تغییر نیست. همه خو گرفته اند به شرایطشان. به تو چه که غصه ی مردم را میخوری.

خودم را رام زندگی کردم که طغیان نکنم. آرام، گوشه ای ، با چیزهایی که دارم سر کنم؛

سعی کنم از تنهایی به جای موفقیت های جمعی لذت ببرم...

  • ۱ نظر
  • ۰۳ آذر ۹۵ ، ۱۵:۲۳
  • ۱۹۴ نمایش

میدانی.

آنروزها فکر میکردم کسی، جایی، دنیایی، آدمهایی، منتظر منند تا با کمک هم کاری انجام دهیم.

زمان...به شتاب درگذر است و باید فرصت ها را دریابیم؛

ماهی های لغزنده ی "لحظه" را در دامانمان نگه داریم و اجازه ی فرار ندهیم

فکر میکردم سلامتی بزرگترین نعمت است. جوانی بهترین دوره و داشتن انگیزه، مهمترین دلیل حرکت

و من همه ی آنها را یکجا داشتم و این یعنی خوشبختی!

یعنی وقت شروع، حرکت، تغییر...

یعنی دنیا؛ هرچه که میخواهی باش! من خوشبختم و روی موانع ات سُر میخورم!

یعنی فکر برنامه ریزی شده و مستحکم برای پیشروی؛ نه از روی احساس و فوران هیجانات صرف

بهترین و نزدیک ترین و احتمالا موفق ترینش، دانشگاه بود.

مثل یک سد بتونی، با بلندای سرسختش برخورد کردم و متلاشی شدم...نبود آنچه باید می بود...

انگیزه، اجازه ی دور زدن نداد، همانجا ایستادم و رخنه کردم...

اما این کارهای عمیق، حرکت فردی نمیطلبد. یار فراخواندم. جمع شدیم

مشکلات بود. باید مشکلات را حل میکردم تا این گروه قوی تر از همیشه باشد؛که اطمینان حضور تا انتها با ما باشد.کسی جا نزند

درگیر حل مشکلات دیگران شدم. فکر میکردم خوب پیش میروم. فکر میکردم همراه می مانیم...

 فریب خوردم. نباید درگیر حل مشکلاتی میشدم که به من ارتباطی نداشت و هزاران دست پشت پرده بود و بی اطلاع بودم...

حالا مثل آدم تنهای از جنگ برگشته ی نارو خورده، دور از واقعه، نشسته ام همه چیز را را مرور میکنم.

  • ۱ نظر
  • ۰۲ آذر ۹۵ ، ۱۹:۴۸
  • ۱۳۸ نمایش

حجاب برتر

۰۲
آذر

واقعا اقدامی نمایشی ، بیش نیست؛

روزای سرد زمستونی که به قطر دو پتو دور خودت لباس پیچیدی و شِبه طالبان، صورتتو تا زیر چشم پنهون کردی که باد به بینی نفوذ نکنه و حجمی سه برابر روزهای عادی پیدا میکنی که حتی راه رفتنت به سختی انجام بشه و با دو لایه دستکش، بازم مجبوری دستتو ببری تو جیبت که سرما زده نشه،

اونوقت چادر هم سر کنی.

کافیه بارون یا برفم بیاد و زمین خیس باشه، چادر حکم دستمالی رو پیدا میکنه که هرچقدرم مواظب باشی زمین نخوره، باااز کشیده میشه و همون یه ذره خیسی نفوذ میکنه و بالاتر میاد و گاهی به اندازه یه کف دست میشه.این ته ماجرا نیست!

خیسی منتقل میشه به پاچه شلوار و اون هم طبیعتا بالا میاد و کافیه یه باد و بورانی بپیچه بهت، اونوقته تا مغز استخونت میسوزه چون شلوار خیس، چسبیده به پات...

امنیت و وقاری که با چادر حس میکنم،حقیقتا با وقت غیرش ، برابری نمیکنه. میدونم کلی از فاصله ها و شناختن محدودیت های رفتاری و عقیدتیم با چادر مشخص میشه و دیگران حدود ارتباطی با منو متوجه میشن و از این بابت همیشه به سر کردن چادر مفتخرم.

اما این محدوده رو چی یا کی تعیین کرده که هر مرد یا زنی از دور ، بدون اینکه منو بشناسه، ازش آگاهی داره و اینطور عمل میکنه؟ مشخصا فرهنگ....

فرهنگ جامعه مشخص میکنه معمولا اشخاص چادری چه نوع نگرش و عقیده ای دارن(با موارد استثنا و فحشا و پوسیدگی زیر چادر و این قصه سرایی ها کاری ندارم. درباره شخصی حرف میزنم که حقیقتا و اختیارا چادر سر کرده)

یه بار یه خارجی از ما پرسید چرا چادر سر میکنید؟ گفتم تو فرهنگ ما این کامل ترین حجابه ولی تو کشورهای دیگه شما آدمهایی رو میبینین با روسری و پوشش کامل.اونا هم بنا به فرهنگ خودشون کاملترین پوشش رو دارن.

واقعا شما فکر میکنین تو بهشت، زنها چادر به سر دارن؟ یه چادر مشکی که نشونه وقارشونه؟
درسته یه سری احکام فقط تو دنیا معنی پیدا میکنه مثل حفظ حریم و نگاه و باقی مسایل، اما اصل موضوع، شکل و ظاهر آدما که تغییر نمیکنه. مثلا اینکه تو بهشت ازدواج هم هست اما به صورت دنیایی نیست. قطعا پوشش هم تو بهشت هست. لباس هست.
حالا اون زن کامل و برتر، چادر مشکی به سر داره؟

وقتی از بالا تا پایین من ، پوشیده است، چه دلیلی داره یه پارچه سیاه نمایشی بپیچم دور خودم که واقعا نمیتونم جمعش کنم و حضورش روی سرم با وجود این هممممه لباس حس کشیدگی میده و ؟

  • ۰ نظر
  • ۰۲ آذر ۹۵ ، ۱۸:۰۹
  • ۵۰ نمایش


بین کلاسها،آخر روز،موقع بیکاری؛ من و لیلا میشستیم پای این پنجره ها ؛

سر رو دوش هم، سوپرانو، بهترین ترانه ها رو نجوا میکردیم...

و من هر بار زمزمه میکردم کی گفته دوست خوب به سابقه است؟

کجان اونا که ادعای رفاقت دارن؟!

رفیق باید تو حال باشه، همراه باشه.

هنوزم میگم؛ اگه لیلا نبود، "اونروزا" دق میکردم.

حال منو نمیدونست. اما بهترین همراه بود....

به قول زندایی،رزق حلال که فقط پول و خوراک نیست، گاهی یه رفیق خوب و کتاب خوبم میشه هدیه خدا.

  • ۱ نظر
  • ۰۱ آذر ۹۵ ، ۲۰:۳۳
  • ۱۷۸ نمایش

بیشعوری

۰۱
آذر

بعضیا هم ذاتا بیشعورند.

اصن جزو خصلتهای درونی شونه.

جدایی ناپذیره.نمیشه کاریش کرد.

  • ۰ نظر
  • ۰۱ آذر ۹۵ ، ۱۵:۲۲
  • ۲۲۹ نمایش

نخ کش3

۳۰
آبان
هنوز در گذشته اش جا مانده بود. خواسته هایش نرسیدنی شده بودند و بلد نبود چطور با آنها کنار بیاید. سرکوبشان کرده بود بی آنکه بداند چرا این کار را میکند. هضم این مساله برایش سنگین بود. سعی میکرد همه شکستهای مطلقش را قایم کند پشت روزهای جدید و اتفاقات متفاوت پیش رو.که بگوید کم نیاورده. که مهم نیست. اما اشتباه میکرد. از همان روز نخ اش گیر کرده بود به آن آدم و هرچه دورتر میشد ، بیشتر، وجودش رو به پایان میرفت.
 باید انکار را کنار میگذاشت. برمیگشت به گذشته و نخ وجودش را از سر این میخ که وصله زده بودش به آن زمانهای تلخ، جدا میکرد. اما هیچ وقت برنگشت. ادامه داد و پیش رفت. اشتباهش این بود که اعتراف نکرد شکست خورده و همه اش انکار پیاپی...
میدانی  
آدم همانجا که خودش را پشت واقعیت پنهان میکند، بالاخره احساسات نگفته اش از یک جایی میزند بیرون که از کنترلش خارج است. و حالا خود طرف هم نمیداند این نوزاد ناخواسته ی احساس و علاقه چیست و باید چه کارش بکند. چون هرچه سراغ والدینش را میگیرد،از ذهن حذف شده، انکار شده. این حس، یتیم مانده روی دل.کسی نمی آید جمع اش کند. نه کسی که به دنیایش آورده و نه کسی که باعث بوجود آمدنش شده... نوزاد ضعیف است.احتیاج به مراقبت دارد.وقتی کسی حضانتش را برعهده نگیرد،زخمی میشود.بی هویت میماند...انگار که او مانده باشد و فرزند نامشروعی بر روی شانه هایش که همیشه با او بود و انکارش میکرد.
با آدمهای نخ کش نباید عادی برخورد کرد.اینها نصف زندگی شان را از دست داده اند. نیم دیگر میتواند بهتر و پرمعنا تر از نیم اول باشد، اما اگر بخواهند، اراده کنند.
هنوز نخ اش گیر میخ اول بود و وجودش داشت تمام میشد. به دور میخ های دیگر هم میچرخید اما دیگر گیر نمیداد. یاد گرفته بود نخ اش را گیر کسی ندهد.انگار که "نخ بازی" بی معنا شده باشد.

  • ۰ نظر
  • ۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۹:۴۹
  • ۲۷۵ نمایش

تناقض

۲۹
آبان

وقتی رادیو اعلام میکنه 98/05 % مردم تو سرشماری شرکت کردن,دیگه این سرشماری چه معنی داره؟!

شما که میدونین جمعیت کل چقدره که از این میزان چن درصدشون شرکت کردن,دقیقا چی رو دارین میشمرین؟!

یکی منو آگاه کنه :I

  • ۳ نظر
  • ۲۹ آبان ۹۵ ، ۲۰:۳۲
  • ۲۷۶ نمایش

زیر صفرها

۲۸
آبان

شبی که حافظ ناظری اومد و مهمان خندوانه شد,تعجب کردم
جایگاه حافظ تو ذهنم طوری بود که تو برنامه معمولی و تلویزیونی پا نذاره.
کلا تریپ اش فرق میکنه. انگار فریز شده اس برای کارهای خیلی بزرگ.
با اومدنش,این حجابو شکست اما تصوراتم پاک نشد.
اونجا که گفت" همه زندگیمو خودم ساختم،رفتم خارج درس خوندم و از صفر,زیر صفر شروع کردم." خواستم بگم برادر, شما حتی اگه تنهایی و گرسنگی و نبود زبان مشترک تو کشور غریبه رو تجربه کرده باشی , همینکه اسمت میاد,یعنی از بیست شروع کردی..!
بدونِ اینکه کسی شخص خودتو بشناسه,اسم پدرتونو "شنیده" و این یعنی حمایت,برتری
حتی اگه تو عرصه دیگه ای هم فعالیت داشتی,باز هم از صفر شروع نمیکردی به دلیل این انتساب خانوادگی.
زیر صفر شما اونجا شروع میشه که اسکی جزو ورزشهای مورد علاقه شماست و برای جلوگیری از آسیب دیدن احتمالی انگشتان دستتون برای نواختن ساز,مجبور به ترک این ورزش میشین و به باقی علاقه مندی هاتون میپردازین...
اما زیر صفر مردم از گرسنگی شب و بی پولی موقع ازدواج و بیکاری و بی اعتباری شروع میشه...
  • ۱ نظر
  • ۲۸ آبان ۹۵ ، ۲۰:۴۵
  • ۲۹۲ نمایش

حد بخشش

۲۶
آبان

رفتیم اتاق تغذیه.یعنی ساعت ده برای خوردن خوراکی هایی که اولیا میذارن تو کیف بچه هاشون.

معمولا کیک و شیره اما بعضیا که دیرتر میمونن، میوه و لقمه هم میارن.

بعضی بچه ها که کیک و شیرشونو تند میخورن، می افتن به جون بقیه!:)) و بده بده ها شروع میشه!

بلند گفتم هرکس ازتون چیزی خواست ، فکر کنین ببینین سیر شدین؟ اگه سیر شدین و مونده بود، به کسی که خواسته از همون بدین.

بعضیا که از پس بچه ها برنمیان، صدا میکنن تا برم کمک شون اما این بین، توجه ام جلب شد به حرفای دریا که دختر ظریف و ریزه ایه اما از لحاظ کلامی و حافظه فوق العاده اس. بعد تقاضای بغل دستی اش رو کرد بهش گفت:

ببین. مامانت که اومد دنبالت، از مهد که رفتین بیرون، میرین تو اولین مغازه. یه کیک نه، دو کیک نه، هرچقدر که خواستی برمیداری، به مامانت میگی برات بخره؛ قبوله؟!


خونه که اومدم، مامان گفت چرا اینو به بچه ها یاد دادی. باید بخشندگی رو یاد بگیرن.

سر این موضوع تو کلاس مربی گری بحث کرده بودیم و یکی گفت بچه ام هرچی داشت به همه میداد. سر میچرخوندیم، هیچی نداشت. از غذای خودش میزد و به بقیه میداد. استاد گفت تو تعامل سه تا عنصر مورد توجهه. نهاد، خود و فراخود.

نهاد مربوط به لذت و خواستن ها و منیته

خود، حد تعادل بین نهاد و فراخود

فراخود هم از خودگذشتگی و ایثار و وجدان در قبال آدمهای دیگه

البته فرهنگ تو این تقسیم بندی و میزانش تاثیر زیادی داره.مثلا تو قضیه تایتانیک، یه ژاپنی خودشو نجات داده بود، برگشته بود کشورش، از همه جا بیرونش کردن. به چشم یه آدم پست نگاش میکردن که به خودش بیشتر از دیگران اهمیت داده! در حالیکه تو کشورهای دیگه به فرد بازگشته از این ماجرا القاب قهرمان و خوش اقبال میدن!

در کل، حد استانداردش اینه چراغی که به خونه رواست، به مسجد حرامه آقاجون!

اول خودتو نجات بده و راه پیدا کن به جایی. بعد اگه انرژی و سرمایه افزون داشتی، ببخش و دست دیگرانو بگیر

والا!

  • ۲ نظر
  • ۲۶ آبان ۹۵ ، ۰۲:۴۷
  • ۳۲۷ نمایش

انهدام برجک

۲۰
آبان

رسم بود هرکس یه حدیث،بیت شعر،پند و نصیحت بالای راست تخته بنویسه.

یادم نیست نوبت من بود یا خودم داوطلب شدم،ولی یادمه سمج اومدم خونه گفتم مامان یه چیز خوب پیدا کن که بنویسم.

مامان حتی با خاله هم مشورت کرد! تا این حد!

صبح روز بعد، خوشحااااال،صندلی گذاشتم جلو تخته،شروع کردم نوشتن... خیلی حال کرده بودم با حدیثه. هم بنظرم محتوای خوبی داشت،هم از پیگیری خودم خوشم اومد! گفتم الان سرآمد بچه ها میشم!

معلم اومد تو،همه ساکت بودن،مثل همیشه داشت چادرشو تا میکرد،همین حین،حدیث پای تخته هم میخوند.

رد خور نداشت به به و چه چه کنه! منتظر بودم حرفشو بزنه.قلبم تند میزد،اما حس افتخارم داشتم!

برگشت گفت : "اینو کدوم بی سواد نوشته؟"

یخ کردم...........بی سواد؟؟؟........... تا این حد آخه....؟

بدجوری زد تو پوزم. نای اظهار وجود نداشتم حتی. فک کنم دفعه ی دوم بچه ها جواب دادن.

مشکل ، قصه و غصه بود. جای یکدوم از اینا، اون یکی رو نوشتم.

انقدر هول بودم که حواسم نبود اشتباه مینویسم. داشتم از رو مینوشتم اصلا!!

به همین راحتی عن شده بودم. 8 صبح بود و باید برای بقیه روز، له شده مو جمع میکردم،اما نتونستم.

قصه و غصه تا ابد تو ذهنم موند و تا مدتی از هر چی حدیث،بیزار بودم.

گرچه هنوزم .....ته ته ته ذهنم ، یه دوری تلخ و ضعیف نسبت به احادیث حس میکنم....

نه که بگم دور و بر حدیث نمیرم و لذت نمیبرم و اون معلم بیجا کرد و غیره...

همینجوری، امروز واژه قصه رو اشتباه نوشتم تو یه کامنت،یاد این خاطره افتادم.همین

خاطره ای که "آنی" به ذهنم رسید و نیم ساعت،نوشتنش طول کشید...

  • ۵ نظر
  • ۲۰ آبان ۹۵ ، ۰۰:۴۲
  • ۳۵۱ نمایش