مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب



یک دنیا آرامش...

زندگی...زندگی...زندگی

  • ۱ نظر
  • ۰۳ آبان ۹۵ ، ۰۹:۵۴
  • ۱۵۹ نمایش
سوار سرویس میشدیم.
یه مینی بوس که نصف تهرانو میگشت و سه نفر مونده به آخر، منو میرسوند.
تنها چیزی که از اون روزا تو ذهنم باقی مونده، بوی دود و سردردهای همیشگیمه.
یه سیب داشتم که به سردردم غلبه کنم ؛ خیلی اثر نمیکرد. تنها کارکردش اشباع شدن من نسبت به سیب بود!
میرسیدم به مجتمع. ساعتی بود که به شمشادا آب میدادن.وقت تخیل بود و بازی...لفتش میدادم همین چند دیقه راهو...بعد اون همه دود، تصور میکردم تو یه باغ راه میرم که صدای نهر بزرگی طراوت میده به لحظه هام...لفتش میدادم...
خونه مون طبقه چهارم بود. عزا میگرفتم این طبقه ها رو...سفره وسط بود. مامان و داداش کوچیکه نصف یا همه ی غذاشونو خورده بودن که من میرسیدم.مدرسه ما به خاطر نماز دیرتر تعطیل میشد.
غذا رو که میخوردیم، کسی حال نداشت سفره رو جمع کنه! با همون خماری میخزیدیم سمت بخاری و زیر نور خورشید و گرمای بخاری میخوابیدیم و چه خواب چسبناکی...!
تا چهار پنج میخوابیدیم. همون موقع که اخبار جوانه ها شروع میشد. دفترکتابو پهن میکردم جلو تلویزیون و منتظر دیدن قطار تیتراژ میشدم...کارتونا و عمو پورنگ!
هرچقدر مشق نوشتم، نوشتم! باقیش میشد سنگ رو دوش تا موقع خواب که عملا ساعت یازده میشد.
روزا کوتاه، شب بلند و بی مصرف.
این چرخه هر روز تکرار میشد تا اون سال تحصیلی تموم بشه و عمر ما بگذره...
  • ۶ نظر
  • ۰۱ آبان ۹۵ ، ۲۱:۲۲
  • ۱۵۱ نمایش

عشق سپهر

۲۶
مهر

برق چشاش!

شیطنت نگاهش!

دویدن های کودکانه اش!

از همون روز اول،سپهر رو برام خواستنی کرده بود!

دلم میخواست بگیرم و ببوسمش ، ولی نمیشه جلو ده تا بچه دیگه که نقش مربی داری ، محبتتو نثار یک نفر کنی.

حتی توجه و لبخند هم ناعادلانه است. همه چیز باید بر اساس عملکردشون تقسیم بشه...

تو دلم مونده بود.

یه هفته ای نرفته بودم مهد. دلم برا سپهر لک زده بود.روز اول هفته بعد ، اون نیمد!

فرداش که تو کلاس پیش دبستانی مشغول بودم، از جلو در دستشویی رد میشدم و دیدمش...

داشت دستاشو برا نهار میشست.

برق چشاش ، نگاهمو سنجاق کرد سمتش!

دیدم برام دست تکون میده! بال دراوردم...

فرداش قبل نهار، تو اتاق دیدمش! دویدم سمتش گفتم کجا بودی سپهر! دلم برات تنگ شده بود...

ذوقمون به هم گره خورد! برام پشتک میزد! هنوز بچه های غیر نهاری تو اتاق بودن و نمیشد بوسش کنم!

مربی اومد گفت سپهر! تو که اینجایی.بدو برو نهار...

گفت نمیخورم.میخوام پیش دوستم بمونم. هرچی مربی به بچه ها نگاه میکرد، دوستی نمیدید!! گفت این چه صیغه ایه امروز!

به روی خودم نیاوردم! گفتم سپهر...آراد و باران دارن نهار میخورن! بدو برو...

حسرت بوسیدنش هنوزم به دلمه...

بچه ها،معصوم ترین و باوفاترین موجوداتن...

  • ۱ نظر
  • ۲۶ مهر ۹۵ ، ۰۱:۱۹
  • ۲۸۵ نمایش

سواستفاده

۲۳
مهر
گفت چرا انقدر تدافعی و بدعنق نشون میدی؟ انقدر نگاهت سنگین هست که جرات نکنم جلو بیام و حرف بزنم ببینم اخلاق واقعیت چطوره....
گفتم حق نداشتی ندیده درباره ی من نظر بدی. قضاوت زودتر از موعد کردی. رفتار من دلیل داره. زخم خوردم از دیگران.آدمایی که به خودم راه میدم،محدودن چون من از خیلی ها ضربه خوردم.منِ واقعیمو پنهان کردم چون پناه میخواد. چون هرکس ارزش رویارویی باهاش نداره.
.
.
.
.
چند ماهی ازش خبری نبود. فهمیدم دیگه احتیاجی به من نداره که پیداش نیست. حالا که فهمیدم حضور و رابطه اش با من،صرفا برای استفاده شخصی یوده و از موقعیت من میخواست استفاده کنه،یاد اونروزا و این حرفا افتادم.
حالا میگم کاش دیوار دفاعی مو محکم تر میگرفتم تا هیچ وقت به همینجا هم نمیرسید...
باید محکم تر باشم و محدود تر...
دیوارمو بلند تر کنم تا حتی کسی اجازه ی سرکشی هم نداشته باشه.
  • ۱ نظر
  • ۲۳ مهر ۹۵ ، ۲۲:۴۶
  • ۲۰۶ نمایش

the wheel turns

۲۳
مهر

the wheel turns

noting is ever new

  • ۰ نظر
  • ۲۳ مهر ۹۵ ، ۱۸:۱۶
  • ۱۱۹ نمایش

تو یه کتابی که تو فضای لندن میگذشت، میخوندم "طرف از مترو خارج شد و رفت سوار درشکه شد" !!

اینکه اون کتاب زمان استفاده از درشکه نوشته شده باشه رو مطمئن بودم ولی مترو چی میگفت؟!

سرچی زدم و متوجه شدم اولین مترو جهان که مختص لندنه سال 1863 به بهره برداری رسیده

اما اولین اتومبیل بنزینی، سال 1887 تو آلمان ساخته شده!

یکم عجیب و دور از ذهن میرسه؛ مترو زیر زمین، اسب روی زمین!

نمیدونم شاید بخاطر شبکه راه آهن باشه. ولی قطار باربری کجا و متروی زیرزمینی برای جابه جایی شهروند کجا!


  • ۰ نظر
  • ۲۲ مهر ۹۵ ، ۰۸:۲۴
  • ۲۲۸ نمایش

تجربه کردم و یقین کردم.

به هیچ کس

هیچ چیز

هیچ کجا

اعتماد نباید کرد.

همه چیز از دست رفتنی و از بین رفتنیه

همممممه چیز متزلزل و ناپایداره الا خودش.

گول نباید خورد. حواسو باید جمع کرد...

  • ۱ نظر
  • ۲۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۳۶
  • ۱۹۶ نمایش

 

به نظرم هر کس شایسته  نام "زینب" نیست.

زینب فقط اسم نیست، یک مفهومه.

تو مرگ آدما، کسی که میره، به رهایی رسیده

و درد اصلی رو اطرافیان و نزدیکان شخص برای اجبار به ادامه ی زندگی، متحمل میشن...

شهادت همیشه به تنهایی راهگشا نیست،باید بدونی بعدش چی میشه

مثل "وفات" زینب،که به "شهادت" همه ی قهرمانای کربلا، اعتبار بخشید...

  • ۱ نظر
  • ۲۰ مهر ۹۵ ، ۱۶:۳۳
  • ۴۰۸ نمایش

خوب که فکر کردم، دیدم پاییز و شنبه صبح و سرما رو به ماه رمضون ترجیح میدم

سنگینی این یه ماه، با کل سال برابری میکنه اصلا.

احساس میکنم خوشبختم و دوره ی خوب زندگی رو میگذرونم :)


  • ۱ نظر
  • ۲۰ مهر ۹۵ ، ۰۱:۳۲
  • ۲۲۴ نمایش
ترم اول که رفتم دانشگاه، بابا صدتومن خرج ماهم داد.
دیگه فک میکردم خیلی خرجم جداست و اونقدر پول دارم که میتونم همه چیو اداره کنم!
آخر شهریور ریخت به حسابم. همون موقع جشن عاطفه ها بود. رفتم پارک دانشجو، 20 تومن انداختم صندوق و خعلی حال کردم بالاخره یه پول درست حسابی انداختم اینجا ، از هزار تومن و دوتومن خلاص شدم و دیگه دستم تو جیب خودمه!
هرخرجی رو مینوشتم. زد و وسط مهر مریض شدم، مجبور شدم برم دکتر.
بیست-سی تومنم اینطوری رفت. خیلی برام سنگین بود این خرج بیخودی میومد به نظرم. با این پول میشد خیلی کارا کرد و خیلی جاها رفت.
هفته آخر به خِنِسی خوردم، پولی نمونده بود برام. شاید با 5 تومن باس هم رفت و آمد میکردم و هم خورد و خوراکمو میرسیدم!
یاد گرفتم نه اول ماه دست و دل بازی کنم ، نه همه رو خرج؛  که دیدی یهوو زد و مریضی ناخواسته ای افتاد تو دامنت...
چن روزه مریض شدم و رفتم دکتر. 50 تومن ناقابل با دفترچه خرج برداشت...
از وقتی با موقوله ی کار آشنا شدم، فهمیدم چقدر پول دراوردن سخت و به باد دادنش آسون آسونه...
کار که زیاد هست، اما کاری که بخواد برا پول حلال باشه و بدونی موثره و نیازهای خودتو ارضاء کنه، سخت پیدا میشه و سخت میشه پاش وایساد...
اصلا زندگی مقوله ی سختیه :I
  • ۱ نظر
  • ۱۹ مهر ۹۵ ، ۱۲:۰۲
  • ۱۸۵ نمایش