عطر جریان زندگی به افق زنانه
- ۱ نظر
- ۰۳ آبان ۹۵ ، ۰۹:۵۴
- ۱۵۹ نمایش
برق چشاش!
شیطنت نگاهش!
دویدن های کودکانه اش!
از همون روز اول،سپهر رو برام خواستنی کرده بود!
دلم میخواست بگیرم و ببوسمش ، ولی نمیشه جلو ده تا بچه دیگه که نقش مربی داری ، محبتتو نثار یک نفر کنی.
حتی توجه و لبخند هم ناعادلانه است. همه چیز باید بر اساس عملکردشون تقسیم بشه...
تو دلم مونده بود.
یه هفته ای نرفته بودم مهد. دلم برا سپهر لک زده بود.روز اول هفته بعد ، اون نیمد!
فرداش که تو کلاس پیش دبستانی مشغول بودم، از جلو در دستشویی رد میشدم و دیدمش...
داشت دستاشو برا نهار میشست.
برق چشاش ، نگاهمو سنجاق کرد سمتش!
دیدم برام دست تکون میده! بال دراوردم...
فرداش قبل نهار، تو اتاق دیدمش! دویدم سمتش گفتم کجا بودی سپهر! دلم برات تنگ شده بود...
ذوقمون به هم گره خورد! برام پشتک میزد! هنوز بچه های غیر نهاری تو اتاق بودن و نمیشد بوسش کنم!
مربی اومد گفت سپهر! تو که اینجایی.بدو برو نهار...
گفت نمیخورم.میخوام پیش دوستم بمونم. هرچی مربی به بچه ها نگاه میکرد، دوستی نمیدید!! گفت این چه صیغه ایه امروز!
به روی خودم نیاوردم! گفتم سپهر...آراد و باران دارن نهار میخورن! بدو برو...
حسرت بوسیدنش هنوزم به دلمه...
بچه ها،معصوم ترین و باوفاترین موجوداتن...
تو یه کتابی که تو فضای لندن میگذشت، میخوندم "طرف از مترو خارج شد و رفت سوار درشکه شد" !!
اینکه اون کتاب زمان استفاده از درشکه نوشته شده باشه رو مطمئن بودم ولی مترو چی میگفت؟!
سرچی زدم و متوجه شدم اولین مترو جهان که مختص لندنه سال 1863 به بهره برداری رسیده
اما اولین اتومبیل بنزینی، سال 1887 تو آلمان ساخته شده!
یکم عجیب و دور از ذهن میرسه؛ مترو زیر زمین، اسب روی زمین!
نمیدونم شاید بخاطر شبکه راه آهن باشه. ولی قطار باربری کجا و متروی زیرزمینی برای جابه جایی شهروند کجا!
تجربه کردم و یقین کردم.
به هیچ کس
هیچ چیز
هیچ کجا
اعتماد نباید کرد.
همه چیز از دست رفتنی و از بین رفتنیه
همممممه چیز متزلزل و ناپایداره الا خودش.
گول نباید خورد. حواسو باید جمع کرد...
به نظرم هر کس شایسته نام "زینب" نیست.
زینب فقط اسم نیست، یک مفهومه.
تو مرگ آدما، کسی که میره، به رهایی رسیده
و درد اصلی رو اطرافیان و نزدیکان شخص برای اجبار به ادامه ی زندگی، متحمل میشن...
شهادت همیشه به تنهایی راهگشا نیست،باید بدونی بعدش چی میشه
مثل "وفات" زینب،که به "شهادت" همه ی قهرمانای کربلا، اعتبار بخشید...
خوب که فکر کردم، دیدم پاییز و شنبه صبح و سرما رو به ماه رمضون ترجیح میدم
سنگینی این یه ماه، با کل سال برابری میکنه اصلا.
احساس میکنم خوشبختم و دوره ی خوب زندگی رو میگذرونم :)