مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

بی ثبات

۲۰
شهریور
همون اندازه که پروفایل واتس اپو تغییر میدم، بی ثباتم...
به همون سرعت که استاتوسا رو عوض میکنم...
بیذارم از بیکاری تو خونه
از فکرا که تو تنهایی هجوم میارن
خسته شدم، کسی هم تهران نیست...
  • ۰ نظر
  • ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۳۲
  • ۲۳۸ نمایش

برید خانم شیرین

برید...

  • ۰ نظر
  • ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۴۸
  • ۲۳۶ نمایش

سوز عاشق

۱۹
شهریور

دامن کشان ، ساقی می خواران ، از کنار یاران ، مست و گیسو افشان ، میگریزد

بر جام می، از شرنگ دوری، بر غم مهجوری، چون شرابی جوشان، می ، بریزد


هر کاما، هر ایست، هر توقف، نفس از آدمی میستاند

اما  ؛

این امید بی رمق ناپیدای درون، تپش به جان می اندازد ؛

نمیداند ؛

چشم واقع نگر دنیا دیده،نمیگذارد بغض ، سایه از کلمات برگیرد

بخوان، بار دیگر بخوان نجوای عاشقانه را

  • ۰ نظر
  • ۱۹ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۵۸
  • ۲۳۲ نمایش


صبوری

نیم وجود زن ، صبر است و  نیم دیگر مهر...


  • ۰ نظر
  • ۱۹ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۳۱
  • ۳۴۶ نمایش

درون

۱۶
شهریور

سپرده ام به چشم تو ، تمام آنچه دیده ام

هنوز هم نگفته ای، ولی بدان شنیده ام

  • ۰ نظر
  • ۱۶ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۳۹
  • ۲۶۲ نمایش

خونه خالی

۱۴
شهریور
فکر میکردم فقط قراره مامان یک ماه بخاطر مکه خونه نباشه؛
اما به محض اینکه مامان رفت، بابا هم وسایلشو جمع کرد و گفت یک ماه میره شمال به باغ و زمیناشون رسیدگی کنه...
هیچ وقت انقدر طولانی نمیموند. دفه اوله که بابا یک ماه میره شمال.
این کار دقیقا این مفهومو میرسونه که بابا بدون مامان حاضر به تحمل خونه نیست...؛که این دوتا کنار هم دیگه تونستن تا اینجا پیش بیان.
که بابا، هنوز زنشو بیشتر از بچه هاش دوست داره...
که هنوز عشق براشون زنده است، عادت نشده
هنوز مامان و بابا، با تمام کل کل ها و دعواهاشون، به انتخاب 29 سال پیششون پابندن....
یه چیز دیگه هم هست! ما برای پدرو مادرمون اختیاری نبودیم. یعنی ما رو با این اخلاق گندمون انتخاب نکردن؛
اما این دو نفر، از بین همه آدمای اطرافشون همو انتخاب کردن، با همه ویژگی هاشون...
برای همینه که آدم به چیزی که اختیاری انتخاب کرده باشه، علاقه و پابندی بیشتری داره...
تحمل یک ماه خونه ، بدون مامان و بابا، باید سخت باشه
اما فرصت خوبیه که تو نبودشون ، جای خالیشونو خوب احساس کنیم
  • ۵ نظر
  • ۱۴ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۳۱
  • ۳۱۴ نمایش

ماهی کاشی

۱۱
شهریور


ماهی ها، نقش از خیال کدوم یار ، به دیواره ی کاشی زدن و با تجسم رویاشون زندگی میکنن...؟

دست ماهی برکه ی کاشی، به ماه بلندش میرسه؟
  • ۰ نظر
  • ۱۱ شهریور ۹۴ ، ۰۲:۵۹
  • ۴۸۱ نمایش

خاص من!

۳۰
مرداد

چیزی که بعدخواستگاری متوجه شدم ، این بود که آدمای دنیا، هرجور که میخوان زندگی کنن، با هر کسی که بخوان، میتونن بسازن؛

ولی من ، به اعتقادات و علایقم، نمیتونم پشت کنم...چیزایی که برام ارزش دارن و به نظر دیگران نمیان...

چرا باید با کسی بسازم که شبیه من نیست...؟

صبر میکنم...، صبر...، تا کسی که به قامتم دوخته شده بیاد...

کسی که شاید انگار خدا ، همین تازگی، برای من آفریده باشه

کسی که ندیدم، اما خدا ، خوب ، نگهدارشه تا فاصله ها رو برداره و نزدیک و نزدیک تر شه...

  • ۳ نظر
  • ۳۰ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۲۱
  • ۳۰۴ نمایش

ماهی

۲۹
مرداد

 


اسفند بود. میخواستم ماهی نخرم.گفتم ماهی که قراره بمیره، چرا بدست من و تو خونه ی ما؟
ماهی دوسال قبل، سوم عید مرد...مرگ و زندگی برام بی اهمیت بود. واقعا فرقی نداشت
خدایی که تو مواقع بحرانی ، عزیز ترین آدما رو به راحتی از کنارت برمیداره، به فکر ماهی منه؟ که پیشم بمونه؟
خواب دیدم دوتا ماهی خریدم؛ یکیش اومد روی آب و مرد.
ترسیدم. نمیدونم تو خواب چه تصمیمی گرفتم که وقتی بیدار شدم عزممو جزم کردم ماهی بخرم؛ حتی اگه بمیره...
یه جور مقابله با این ترس.حتی تو وبلاگ قبلی که پرید، پست گذاشتم.
اون اولها فقط ترس بود.اما کم کم تبدیل شد به لذت
لذت غذا دادن به ماهی ها، وقتی گشنه شون میشه و میان سطح آب و دنبال نونی که ریختی
وقتی حضورتو احساس میکنن
وقتی دنبال هم میکنن و همو دست می اندازن
لذت داشت، لذت آمیخته با ترس... انتظار از چیزی که بیاد و همه چیزو زیر و رو کنه...
"دل نبستن"
آخ که احساس غریبی هستن!
عید تموم شد...
اردیبهشت...عرووسی ضحی.. خوشی...وقتش بود خدا ناخوشی رو سرم هوار کنه، اما زنده اند
خرداد...امتحانا و فشار درسی...هنوز بودن...
تیر...ماه رمضون و پا به پای ما گرسنگی کشیدن!
مرداد...روزمرگی و زندگی...
هنوز ماهی های من زنده اند!
هر روز که بیدار میشم و نگاشون میکنم ، آیه هو امات و احیا میخونن...

اینها همه اش نشونه است. برای منی که پارسال، این روزها، مواقع حساسی رو پشت سر گذاشتم.

برای دیگران که تو اوج جوونی، عزیزشونو از دست دادن

پشت همه اینا، همه ی این متغیرهای زندگی، که یه روز شادیه و ناخوشی، یه چیز ثابت هست...

خدایی که پس همه ی اینا باقی میمونه

اگه باهاش باشی، برنده ای و اگه دل خوش کنی به این اتفاقایی که فقط اومدن تا روزهای دنیاتو بگذرونی، باختی...

تکرار کن هو اضحک و ابکی

بچسب به خدایی که همّیشه هست!

 

  • ۱ نظر
  • ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۱۹:۲۷
  • ۳۷۰ نمایش

امشب عروسش می شوی من دوستت دارم هنوز
بی من چه شیرین میروی من دوستت دارم هنوز

در این مثلث سوختم دارم به سویت می دوم
داری به سویش میروی من دوستت دارم هنوز

قسمت نشد در این غزل…شاید جهان دیگری…
مستی و رقص و مثنوی..من دوستت دارم هنوز

امشب برایت بغض من کل میکشد محبوب من
حتی اگر هم نشنوی من دوستت دارم هنوز

در سنگسار قلب من لبخند تو زیباترست
یک جور خاص معنوی من دوستت دارم هنوز

دارد غرورم میچکد از چشمهایم روی تخت
داری عزیزش می شوی…من دوستت دارم هنوز...

مهدی حسینی

  • ۲ نظر
  • ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۳۲
  • ۷۳۵ نمایش