مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

تسلسل

۳۱
تیر

هیچ وقت همپای فکری من نبود و این من بودم که دنبالش میدوییدم و اون حتی به پشت سر نگاهی نمیکرد و وقتی متوجه بودنم شد که فهمید کسایی که دنبالشون بود,ارزشی براش قائل نبودن و برای این زخم خوردگی, به دنبال ملجا و پناهی میگشت که زخمهارو التیام بده و چه کسی نزدیکتر از من؟ هم حس شدیم از زخم خوردگی,اون از نداشتن محبوبش و من از نداشتن اون...اینکه اون هیچ وقت منو نفهمید و پیدا نکرد و همپای فکری من نبود,قابل کتمان نیست.اینکه من هنوز به برگشتنش امید دارم و دوست دارم بفهمه و بزرگ بشه و منو دوست داشته باشه هم,درد کوچیکی نیست. تا وقتی اون تو درد خودش غوطه بخوره و من امید داشته باشم,این تسلسل ادامه داره.من از امید ببرم,زندگیم نابود میشه.اون از غصه هاش جدا بشه,چه دردی گریبانشو میگیره؟چرا بزرگ نمیشه و نمیفهمه؟

  • ۰ نظر
  • ۳۱ تیر ۹۵ ، ۱۰:۲۳
  • ۱۳۱ نمایش

مگه میشه خدا هوای بنده ای که روزی چند بار صداش میزنه رو نداشته باشه؟

.

.

مگه میشه خدا بلاگردون بنده ی سرگردونِ تنهای روی زمینش نباشه؟

.

.

مگه میشه خدا بغض بنده رو تاب بیاره؟

خدای مهربون ارحم الراحمین جایی برای دلتنگی های این بنده گذاشته...

با گریه هاش جواب میده : میشنوم صداتو...میخرم غماتو...

صبوری کن...تحمل کن. بذار پای من، درستش میکنم بنده...

دلت به من قرص باشه...

.

.

 کسی وفادارتر از خدا ،تو وعده دادن و انجامش، دیده ؟

  • ۰ نظر
  • ۲۹ تیر ۹۵ ، ۱۱:۲۷
  • ۱۴۵ نمایش

محو شده بودم. نه میتونستم حرفی بزنم، نه واکنشی نشون بدم.

فقط نگاش میکردم و اون ادامه میداد

دهنم خشک شده بود

حرفش تلخ بود و سنگین

بغضمو قورت دادم

حجاب نداشتم که راه گلومو نبینه.

بغضی که فرو میرفتو دید

دستم رو شد

وقتی شروع به حرف زدن کردم،جوابی نداد

بغضشو دیدم که میبلعید....

  • ۰ نظر
  • ۲۹ تیر ۹۵ ، ۱۱:۱۰
  • ۱۵۶ نمایش

سَاعٍ سَرِیعٌ نَجَا 

برخی از مردم به سرعت به سوی حق میروند ؛که اهل نجات اند


طَالِبٌ بَطِی‏ءٌ رَجَا 

بعضی به کندی میروند و امیدوارند


مُقَصِّرٌ فِی النَّارِ هَوَى

دیگری کوتاهی میکند و در آتش جهنم گرفتار است.


ما که دوست داشتیم سریع باشیم . دور زندگی رو گذاشته بودیم رو تند و همه چیزو رتق و فتق کردیم و امور طی شد.

آیه اومد صبر....چرخ زندگی ایستاد.همه چی متوقف شد...

شدیم دسته دوم.کُند اما امیدوار.

داره کندی تاثیر میذاره.میترسم این سکون و سکوت و تنهایی به کوتاهی منتهی بشه...

من برای روزگارِ از پا ننشستن ام,نه سرتو لاک فرو بردن و خفتن...

  • ۰ نظر
  • ۲۸ تیر ۹۵ ، ۰۹:۵۸
  • ۱۳۹ نمایش

قیاس

۲۶
تیر

بیایید این عکسو باهم تحلیل کنیم
با اسمهای قلمبه سلمبه و ناشناس مث افسران جنگ نرم و تقسیم بندی نظامها و و جنبه غربی ایرانی ش کاری ندارم.
میخواییم محتوا رو تحلیل کنیم و طرحی رو نگاه کنیم که مقایسه کرده
برای دانلود تصویر در اندازه اصلی اینجا کلیک کنید
این دو ستون سمت راست و چپ که تصاویر نمادی سبز رنگ و بنفش کنارشون دارن
حرفایی که میخوام بزنم، نه از طرف سازمان یا نهادیه، نه من تز روشنفکری دارم.
فقط خسته شدم. ملولم. از بیکاری و بی هدفی زندگی روزمره ام به خودم میپیچم.
خاطراتمو مرور میکنم. دست زیادی ندارم برای تایپ.چونه زیادی برای حرف یا گوش اضاافه برای پرحرفی.
فقط گرفتار زندگی شدم و این تحلیل ها و کنکاشش تو زندگیم برام جالب اومد.
حرفایی که میزنم از سطح زندگی عادی خودم برومده. میخوام مشکلو برطرف کنم وو بیرون بیام. میخوام خودمو بکشم بالاو نزدیک ترین راهو انتخاب کنم.

مورد اول سمت راستی ، پر انگیزه است،بنا به شکل، یکی از نشانه های انگیزه، مطالعه است
در مقایسه ، فرد بی انگیزه، چراغ خواب داره! یعنی دلیلی برای بیدار شدن صبح نداره!
دوست عزیزی میگفت سر ظهر پاشدم، گفتم کجای دنیا منتظر منه، گرفتم خوابیدم تا بعدازظهر.
از فزداش دیدم حرف درستی میزنه. واقعا کجای دنیا منتظر منه؟ کی منتظر فعالیتی از جانب منه که به خاطرش از تنها لذت دنیا، یعنی خواب بزنم؟ حقیقتا مربوط به امسال و پارسال نمیشه، تا بوده همین بوده.از تابستونای دبستان گرفته تا گنده شدنم. اون موقع خیلی زود بیدار میشدم به کارتونای ساعت 9 صبح میرسیدم!! بعدش چی؟ هیچی! بازی با عروسک تا نهار.بعد نهار چی؟ انتظار ساعت 5 عصر برای برنامه کودک. و عصر که بابا میومد و همینجوری دور هم بودیم! حالا بعضی سالها بازیای کامپیوتری یا دوچرخه هم بهش اضافه میشد.
حقیقتا برنامه ای برای رشد فکری نبود الا برنامه حفظ قرآن هایی که بابا باهام انجام میداد. درحقیقت مامان و بابا بیشتر فعالیت شونو روی عدم انحراف ما گذاشتن. اینکه صاف بریم بالا و کج نشیم.درسته که این خودش مواظبت زیای میخواد ولی از یه مرحله ای به بعد کافی نیست. احساس خلا و بیکاری همیشه تو وجود ما بوده و هست. اینکه وقتی بیکاریم چه کار مفیدی میتونیم انجام بدیم؟هنوزم سواله و جواب متقنی ندارم.
بچه نباید کار کنه ، درست؛ ولی بیکاری هم منزجرانه است. همین حس بیکاری و بی انگیزگی ، رو الان منم تاثیر گذاشته. من جوون بیست و چندساله، به خونه نشینی و بیکاری عادت کردم. یعنی کاری تعریف نشده که انجام بدم. و میدونم این معضل نه تنها گریبان من، که بیشتر آدمهای دوروبرمو گرفته. همین الانش، پدرو مادرای بچه های فامیل، وقتی براشون نمیذارن. برنامه ای ندارن. اصلا همینکه پدرومادر آرزوی رسیدن بچه شون به جایی رو داشته باشن، یعنی برنامه ریزی اولیه، یعنی هدف گذاری. که حتی اینم تو اطرافیانم نمیبینم.
برنامه ریزی و مدیریت مهمه. مدیریت یعنی پیگیری.یعنی بپرسی چیشد؟ اگه انجام نداد تنبیه کنی و اگه موفق شد با تشویق هدایتش کنی.
کسی باید این چیزا رو به پدرومادرا بگه. باید بدونن دارن خمیر وجودی آینده بچه هاشونو میسازن. پدرومادرا بچه ها رو مدیریت کنن و کسی، نهادی ، جایی باید پدر و مادرا رو مدیریت کنه و راه نشون بده.
همه ی پدر و مادرایی که بچه هاشونو اینطوری بارمیارن، پدرومادرای خوبی ان، فقط آگاهی ندارن.آگاهی و تربیت پدرومادرها برای تربیت بچه ها.
برای نسل بیدار و خلاق و هدفمند فردا....

آدم پرانگیزه مطالعه میکنه. خب مطالعه چی؟
  • ۰ نظر
  • ۲۶ تیر ۹۵ ، ۱۴:۰۴
  • ۱۱۲ نمایش

بعضی ها هم انگار وظیفه دارند هوایی ات کنند.

گویی که رسالت خاصشان,دور کردن تو از شرایط عادی زندگی و رها کردنت باشد...!

باید به این بعضی ها گفت لعنتی.من که داشتم راه خودم را میرفتم.سرم به کار خودم بود.

به راه رفتن روی زمین عادت کرده بودم.هوایی کردن و رها کردن از چه؟

حالا که گستره دید مرا افزون کردی,این گم شدنت برای چه؟

  • ۰ نظر
  • ۲۵ تیر ۹۵ ، ۰۹:۴۲
  • ۱۴۴ نمایش

شهرزاد11

۲۴
تیر

- شیرین جان. این کارا چیه میکنی دخترم؟-خودکشی-

- خسته شدم آقا جون. دیگه نمیخوام قبادو با کسی شریک باشم...

.قسمت 22
  • ۱ نظر
  • ۲۴ تیر ۹۵ ، ۰۱:۵۸
  • ۲۹۴ نمایش

رانندگی 1

۲۰
تیر

مرور میکنم گذشته ی ناخواستنیمو....

گفتم جهنم. رتبه اونی نشد که میخواستم.دنیا به آخر که نرسیده.دلیلی داشته.هزارتا خوشی و دستاوردای دیگه هست که میشه به اونها چنگ زد.گور بابای کنکور و مدرسه و تمام فکرایی که داشتم.حالا که به نیمی از خواسته ام رسیدم.همینو میچسبم. اصن قرار بود بعد کنکور برم رانندگی...! میرم عشق و حال...اونقد تو بزرگراهها پرواز میکنم که یادم نیاد چی سرم اومده و چیشده!! بیخال...

اون سال,دقیقا بعد کنکور, بابا بدجور قسط داشت.یک میلیون بیشتر از حقوقش! خرج خورد و خوراکو,مامان میداد.

پول نداشتیم! ته مطلب! همون سه ماهی که قرار بود من عشق و حال کنم و به رهایی بعد کنکور برسم.

باید هرچه زودتر به خواسته رانندگیم میرسیدم.بابا گفت پولشو خودت بده,بعدا پس میدم.

منم از بین تمام خوشی های ممکن دیگه مث گوشی و کلاسای مختلف و ....,رانندگی رو انتخاب کردم و رفتم برای ثبت نام.

  • ۱ نظر
  • ۲۰ تیر ۹۵ ، ۰۹:۲۰
  • ۲۹۳ نمایش

رانندگی2

۲۰
تیر

نمیدونستم تازه اول کاره. تازه اول گوشمالی دادن! تازه حالا حالاها باس بدوم! 

نمیدونستم تمام روزایی که مث خر,تو ماه رمضون , هفت صب پامیشم با اون زنیکه,سر میکنم,قراره سربدونن ام! 

کاش میدونستن پول تعداد جلسه های اضافی که مینویسن تا جیب خودشونو پر پول کنن,با خون دل بدستشون میرسه...کاش میدونستن لحظه لحظه ای که اونجا صرف میکنم,برام ارزش داره...

تا اخر تابستون منو پیچوندن.بد پیچوندن. کم آوردم,هم مالی هم جانی.تعطیلاتم تموم شده بود و گواهی نامه گرفتن دیگه تاثیری نداشت! وقتی برای خوش گذرونی نداشتم! ولش کردم ....تا وقتی پولی بدستم بیاد...

دوباره عید از سر گرفتم همه چیزو.دوباره رفتم و دوباره پیچوندن.

کسی که شکست خورده باشه و زخمی باشه,سخت بلند میشه,اینا با هر بار پیچوندن,دوباره منو زمین میزدن...

خورد به امتحانا,دوباره ول کردم و بالاخره تابستون,قال قضیه رو کندم....

مهر گواهی نامه اومد...

"ادامه داره"

  • ۰ نظر
  • ۲۰ تیر ۹۵ ، ۰۹:۱۵
  • ۲۴۵ نمایش

رانندگی 3

۲۰
تیر

مامان و بابا گفته بودن بعد کنکور برو گواهی نامه بگیر.برو تا بتونی ماشینو برونی. برو.ماشینو بهت میدیم.راننده هامون باید زیاد بشن.حتما بروووووووو

موقع امتحانا,زنه میگفت با ماشین خودتون تمرین کن. بهشون که گفتم,جوری مخالفت کردن انگار بنز الگانس شونو میخوام بکوبم به دیوار....گفتن گواهی نامه که گرفتی , تقدیمت میکنیم! هر چند جلسه هم خواستی تمرین بردار,دیگه مشکل مالی ک نیست! برو,برو گواهی نامه تو بیار....

وقتی گواهی نامه با هزار سختی اومد دستم, قرار شد ماشینو بدن.

قرار شد آزادی سرعت تو بزرگراه,پایان همه فشارا باشه,قرار شد به من اعتماد کنن....

نکردن. ندادن. و این از همممممه ضربه های دیگه بدتر بود...

گفتن تو بچه ای. زوده. میزنی.میکشی.حتی ندادن یه چرخ تو بلوار بزنم....

بد موقعی از دستم گرفتن.بد موقعی این بلا رو سرم دراوردن.

بی اعتمادم کردن.منو شکوندن.به خودی خود,اصلا اتفاق مهمی نیست.بعد شکستهای متوالی,نباید این کارو میکردن....

حالا التماس میکنن ماشینو بردار....اولا برا جبران ندادنشون سوار نمیشدم، از یه جایی به بعد از ترس...

واقعا میترسم. فکر میکنم بلد نیستم. واقعا میترسم بزنم به کسی یا یه مرد تو خیابون حیوون بازی دراره.

من دیگه اون دختر جسور نترس قبلی نیستم. احساس شکست نمیذاره لحظه ای به تونستن فکر کنم....

تو لجن ناتوانی ها گیر کردم و ...

کسی اون بیرون نایستاده که به امیدش بخوام بیام بیرون....

  • ۴ نظر
  • ۲۰ تیر ۹۵ ، ۰۹:۱۰
  • ۲۲۲ نمایش