تسلسل
پنجشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۵، ۱۰:۲۳ ق.ظ
هیچ وقت همپای فکری من نبود و این من بودم که دنبالش میدوییدم و اون حتی به پشت سر نگاهی نمیکرد و وقتی متوجه بودنم شد که فهمید کسایی که دنبالشون بود,ارزشی براش قائل نبودن و برای این زخم خوردگی, به دنبال ملجا و پناهی میگشت که زخمهارو التیام بده و چه کسی نزدیکتر از من؟ هم حس شدیم از زخم خوردگی,اون از نداشتن محبوبش و من از نداشتن اون...اینکه اون هیچ وقت منو نفهمید و پیدا نکرد و همپای فکری من نبود,قابل کتمان نیست.اینکه من هنوز به برگشتنش امید دارم و دوست دارم بفهمه و بزرگ بشه و منو دوست داشته باشه هم,درد کوچیکی نیست. تا وقتی اون تو درد خودش غوطه بخوره و من امید داشته باشم,این تسلسل ادامه داره.من از امید ببرم,زندگیم نابود میشه.اون از غصه هاش جدا بشه,چه دردی گریبانشو میگیره؟چرا بزرگ نمیشه و نمیفهمه؟
- ۹۵/۰۴/۳۱
- ۹۶ نمایش