دزد شب
میدونی قصه دلتنگیم چیه ؟
شب بود؛ ترس اومد ، دل گنده مو خورد و کوچیک و کوچیکترش کرد...وسعت شجاعتشو برداشت و خودشو توش جا کرد.
ازون موقع دل من مرثیه داره...
- ۰ نظر
- ۳۰ دی ۹۴ ، ۲۲:۵۴
- ۲۵۳ نمایش
میدونی قصه دلتنگیم چیه ؟
شب بود؛ ترس اومد ، دل گنده مو خورد و کوچیک و کوچیکترش کرد...وسعت شجاعتشو برداشت و خودشو توش جا کرد.
ازون موقع دل من مرثیه داره...
چرا فکرای تودرتو و دیوانه کننده خودشو با سیاهی زیر چشم باس نشون بده که همه بفهمن اون تو چه خبره...؟
امتحانا تموم شد.دانشگاه تموم شد.دوستی های نیمه پنهان شد.بچه ها رفتن تو لاک خودشون.صدای پای کنکوری میاد که ازش فرار میکنم.باید چی کار کنم تو این تنهایی؟ مفرّ پیدا کنم و سنگر بگیرم تا رهایی...کار...پناه گرفتم پشت کاری که علاقه ای چندان ندارم بش.تا پیش بیاد اونچه که باید بیاد.یه جور دهن کجی به همه ی کسایی که راه داشتن برای ادامه دادن اما من ول معطل موندم.موقت.خیلی موقت. بغضمو کنترل میکنم. تحمل تا رهایی.
میفهمم نباید بخورم، نباید خودمو درگیر کنم، ضرر داره بیش از حد خوردن و مزه خوری
اما نمیتونم جلوی خودمو بگیرم.
میفهمم خیکی شدم و گرد و هر یک کیلو که بره بالا، با زجر باید بیارمش پایین؛ اما
نمیتونم از تنها لذت آنی ملموس واقعی دست بکشم ...
لذت آزادی که تو خوردن هست، تو جبر محیط نیست.
با خوردن آزاد میشم. حس اختیار بم دست میده
گیرم ضربه هم بزنه به جسم، چه باک؟
میدونی چرا بین اون همه بیتفاوتی و ناراحتی اونروز فرق میکردم؟
چرا با وجود هزاربار دیدنش ، اون شب نتونستم جلوی اشکامو بگیرم؟ من بی حس منطقی عقلانی...؟
چرا من گوشه گیر افسرده با بهاره،مغازه های امام زاده حسن و شانزه لیزه و ولیعصرو متر کردم و ذوق داشتم؟
چون حس کردم با وجود تمام اتفاقاتم، هنوز بوی خوشبختی هست؛ هنوز میشه خوشحال بود؛ حتی اگه من نباشم...
اون که خوشبخته؛منم خوشحالم...باورم نمیشد همچین قابلیت انطباقی داشته باشم!
بغض صدام، شعف غیر قابل کنترلم اینو اثبات میکرد!
حتی اگه خودم، تا اون شب، به این چیزا اشراف نداشتم...!
شادی رفیق، شادی ماست...
من دوست دارم این شب زنده داری های تو در توی عاشقانه رو...
چه چیز جز نیروی عشق میتونه منو تا این ساعت ، تو دل شب، زنده نگه داره؟
In the darkness I will shine
من در دل تاریکی ها خواهم درخشید
I know I can if I believe
میدانم که میتوانم، اگر باور داشته باشم
میخوام تا جا داره پا ب پای شهرزاد زار بزنم و گریه کنم...
چرا یه عده انقد شعورمندن که صبور باشن و به خواسته ی دیگران احترام بذارن اما...
اما نبینن که خدا میبینشون...
چرا همه چی جور میشه گاهی الا خواسته دل این یه عده آدم...؟
بخاطر نیمه اولی بودنم، همیشه یه سال از بچه های نیمه دومی کلاس کوچیکتر بودم.
راست میگفتن.تو شمارش سالها، یه رقم واسه اونا میرفت بالا.
با اینکه بهار و تابستونو دوست داشتم و دارم، اما تو این یه مورد میخواستم نیمه دومی باشم.
اینم یکی از حسرتای دوره کودکیم بود که همیشه یه عده در عین برابر بودن، از من بیشتر دارن.
تو عالم بچگی خودش یه مزیت محسوب میشد؛ افزون بر اینکه افزایش سن، قدرت به همراه داشت!
هنوزم که هنوزه نسبت به نیمه دومی ها یه حس خاصی دارم. حسی که انگار بهتر از منن و بیشتر از من دارن. و بخاطر همین نسبت به نیمه اولی ها احساس نزدیکی بیشتری میکنم و تو دوستی ها انگار یه قدم بهم جلوترن!
تو دوران نوجونی این چیزا برام مهم نبود. اصن چه اهمیتی داشت یکی بالاتر باشه،وقتی همه تو یه کلاس درس میخونیم.جهنم! قدرت فکری من میتونه بیشتر باشه!
اما سن 18 برام مهم بود. بخاطر قانونی بودنش.برا اختیاراتش.برا گواهی نامه، حساب بانکی ، دانشگاه و خیلی چیزای دیگه.
یه جور مرز که رد کردنش آزادی و افتخار درونی داشته باشه
همیشه 20 بهترین سال زندگی بوده بنظرم. از بچگی به 20 که فکر میکردم، اوج زندگی رو در نظر می آوردم. اوج لذت و شادی و اختیار و سلامتی...!به هر حال 20، بهترین نمره س!
انگار باید عادت کنم به شخصیت و چهره ی جدید آدما که بعد چند سال اینطور عوض میشن...
نباید قالب تهی کنم و سعی کنم با این موضوع کنار بیام که آدما ثابت نیستن، اندیشه هاشون روز ب روز درنوسانه
مثل تو که فقظ ظاهرت همون مونده اما درونا دوبار تو این 4 سال عوض شدی
به همین راحتی که میبینی مسلک و روش زندگیشونو تغییر میدن...