پنهان درون
يكشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۲۹ ب.ظ
میدونی چرا بین اون همه بیتفاوتی و ناراحتی اونروز فرق میکردم؟
چرا با وجود هزاربار دیدنش ، اون شب نتونستم جلوی اشکامو بگیرم؟ من بی حس منطقی عقلانی...؟
چرا من گوشه گیر افسرده با بهاره،مغازه های امام زاده حسن و شانزه لیزه و ولیعصرو متر کردم و ذوق داشتم؟
چون حس کردم با وجود تمام اتفاقاتم، هنوز بوی خوشبختی هست؛ هنوز میشه خوشحال بود؛ حتی اگه من نباشم...
اون که خوشبخته؛منم خوشحالم...باورم نمیشد همچین قابلیت انطباقی داشته باشم!
بغض صدام، شعف غیر قابل کنترلم اینو اثبات میکرد!
حتی اگه خودم، تا اون شب، به این چیزا اشراف نداشتم...!
شادی رفیق، شادی ماست...
- ۹۴/۱۰/۲۷
- ۲۳۴ نمایش