مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

لعنت به ماه آخر سال

انقد همه چی تو هم و درهمه که سردرگم میشی

- ماشالله خونه تکونی که از اول تا لحظه های آخر سال ادامه داره. این هیچی

- خرید عید و گشت و گذار هزارتا نمایشگاه که قیمتاش هیچ وقت دیگه پیش نمیاد و مجبوری خرید کل سالتو همونجا انجام بدی

- گذاشتن سفره و چیدمان جدید برای ایجاد تنوع که هم فکر میخواد و هم وقت و هم حوصله

- انوااااااااع برنامه های جدید دم عید که از هر انجمن و سازمان و ... پیشنهاد میدن و انقدر وسوسه کنندس، نمیتووووونی چشم پوشی کنی

- انجام کارای لازمه از قبیل گرفتن کتاب و خرید های ضرور که تو دوهفته تعطیلی نمیشه انجام داد و اگه پشت گوش بندازی، دوهفته از دستت رفته

- تبریک عید و پیاما که دیگه تثبیت شده س😐

همه چی مخصوص همین یه ماهه. نمیشه منتقلش کرد به قبلتر یا اونور سال. دهن سرویسی اش مختص خودشه

یکیم اردیبهشت که بعدا به موقع اش غر میزنم و توضیح میدم؛ صدالبته کمتر از اسفنده

حالا انفجار کارهای این سه ماهو با بیکاری کل نه ماه دیگه مقایسه کنین ....

چرا؟؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

  • ۰ نظر
  • ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۲۶
  • ۱۴۶ نمایش

گنداب تعصب

۰۶
اسفند

وقتی داری راهتو انتخاب میکنی

وقتی عقیدتو مشخص میکنی و با گروهی,مسلکی هم فکر میشی

وقتی منطقی قبولش داری و با احساست ساپورتش میکنی

باید اونقدر فهمیده باشی که به اندازه ای باید پیش بری که این عقیده و راه و سلوک,هرچند درست و قابل قبول,اما امکان داره یه روز افول کنه,اشتباه بره یا نه,اصلا توانایی رشد بیش از این نداشته باشثه. پس باید رهاش کرد و به بنیه فکری محکم تری تکیه کرد. 

اگه عقل و منطق رو قبول داشته باشی و هر مرحله بهش عمل کنی...

وگرنه درگیر راه جدیدی شدی که بهش میگن "تعصب"

تعصب یعنی عرق بی دلیل و چشم بسته به چیزی یا کسی یا جایی

ادمی که روح و عقلشو با منطق هر روز رِفرش میکنه,درگیر گنداب تعصب نمیشه.

تعصب پوسیدگی میاره.راه رشدو میبینده.

باید یاد بگیری گاهی به علایقت پشت کنی,هرچند که روزی برای تو بهترین بودن,هرچند که رشدت دادن و جایی رسیدی که برات بهترین بوده,اما وقتی فهمیدی داره میشه بند پات,رهاش کنی...رها...

جوری زندگی کن که نپوسی

همیشه بتونی پرواز کنی...

  • ۳ نظر
  • ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۱۸
  • ۱۹۳ نمایش

انحصارطلب

۰۵
اسفند

 از بچگی دوست داشتم وقتی با داداش کوچیکه میریم کنار مامان بخوابیم, مامان رو به من باشه و نفسش تو صورت من بخوره. مهربونیا و قربون صدقه رفتناش برای من باشه. کلا من کانون توجه باشم.

اما میگن هیچ وقت, کسی رو انحصاری برای خودتون نخوایید. حتی همسر که محبتش باید تقسیم بشه بین تو و خانواده اش.

یاد گرفتم به اندازه سهم خودم توجه و محبت دیگران رو داشته باشم.

یا حتی گاها به نبودشون محتاج نباشم و بتونم رو پای خودم وایسم. 

ولی میدونی,همینکه یه موقع هایی,یه نگاهها و توجه هایی از همونایی که باید مهرشونو بین همه تقسیم کنن,برای مدتی فوکوس میشه رو تو,کِیف میکنی...

مثلا توجه معلم تو کلاس, مامان تو خونه , رئیس شرکت یا حتی خودِ خدا.

توجه خاص ادمو کیفور میکنه,رشد میده. احساس اهمیت مییاره با خودش.خودکنترلی رو بالا میبره و باعث میشه هر لحظه,هرجا,مواظب خودت و رفتار و کارات باشی

  • ۱ نظر
  • ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۱۷
  • ۱۷۴ نمایش

shut up

۰۴
اسفند

درون ادم میفهمه. خیلیم خوب میفهمه. مثل بچه هاست. هرچقدر تو بخوای چیزی رو انکار کنی و نادید بگیری,بهونه خودشو میگیره و باید کار خودشو انجام بده تا راضی شه. 

بهش گفتم ببین چقد کتاب ریخته رو سرم,چقد تمرین باشگاه,کلی خلاصه و صورت جلسه,یه عالمه نقد داستان و فیلم,چقد کار خونه مونده باید تموم شه.یکم دندون رو جیگر بذار,کارام تموم شه,به حرفای توهم گوش میدم.

حالیش نشد. شروع کرد به عر زدن و نذاشت حتی برنامه ریزی کنم. گفت الا و للا من. باید بهم گوش بدی. گفت احمق ! تکواندو و کنکور و کار و موسسه و کانون و هرجا که میری,همه برباد است! چشاتو وا کن. 

زدم تو دهنش. چون انتظار همچین حرفی رو نداشتم. کلی برا اینکه تا اینجا برسم زحمت کشیدم و اون میگفت همه اش روهواست. بیشعور. گفتم حالا که اینجوریه خفه ات میکنم و دیگه نمیخوام صداتو بشنوم. رفتم برا انجام کارا ولی لعنتی بیکار ننشسته بود. دستشو اورده بود بالا و گلومو از تو فشار میداد. لعنتی حتی موقع زندانی شدنشم ولم نمیکرد. 

انگار تا دست از همه کار نکشم,ول کن معامله نیست.

ازون موقع هاست که باید برم بیرون و بیکار فقط دور و برمو نگاه کنم و بذارم اون حرف بزنه و نفس بکشه. شایدم افسارمو دادم دستش,هرجا میخواد ببره...هیچ کس جز خودم نمیتونه ارومش کنه.

  • ۰ نظر
  • ۰۴ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۱۶
  • ۹۳ نمایش

هویت 2

۰۱
اسفند

رفتم بانک حساب باز کنم برا حقوقایی که قراره من بعد بگیرم تا با خرج معمولیم قاطی نشه فرت و فرت خرج کنم، حالیم باشه هزار تومن یعنی چی.

(البته برا این بانک به خصوص هم باید حساب میداشتم)

بعد دو ساعت صف!!! و سوالای ساده ای که از متصدی بانک پرسیدم تا اشتباهی رخ نده، میخواست اطلاعاتمو وارد کنه:

- خب خانم فلانی. فاطمه خانوم...

- :llllll

کم مونده بود بگه عمو! واجد شرایط ثبت نام هستی؟!

اما تو مشخصاتم نوشته بودم کارشناسی. و جای شغل رو خالی گذاشته بودم.

پرسید دانشویی؟ گفتم نه

گفت کار؟ گفتم نه...

یه دختری هم سن من اومد جلو باجه و درباره بازپرداخت وام ازدواج و کسری مبلغ این ماهش پرسید و رفت

میدونی. امروز همون حسی رو داشتم که 4 سال قبل.

اون موقع هم هیچی نبودم. نه درس نه کار و نه ازدواج. به هیچ جا وصل نبودم.برای همین مقبول افراد مقابلم واقع نمیشدم.انگار نبودم.

احساس کمبود کردم راستش. که هویتم با این چیزا ساخته شده. و حالا که نیستن و ندارمشون، خالی ام. نمیتونم راست و مستقیم سرمو بلند کنم...

خیلی جای کار داره زندگیم. باید تو این تعلیق چن سال دیگه تاب بخورم تا بتونم منِ واقعی وجودیمو بدون اتصال به محیط،  به دیگران که نه، اول به خودم ثابت کنم

  • ۰ نظر
  • ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۵۵
  • ۱۴۶ نمایش

هویت 1

۳۰
بهمن

هر وقت میشستم پای درس واسه کنکور،هزارکار نکرده و جای نرفته از ابتدای خلقتم، میومد تو ذهنم و رو خطهای کتابا رژه میرفت.

هممه رو لیست میکردم و قبل شروع درس نگاشون میکردم و به خودم دلداری میدادم بذار این بیصاحابو بدم، همه رو عملی میکنم...

و هرروز به تعداد این لیست افزوده میشد...

از جمله این کارا، گشت و گذار فرهنگی بود! مثلا موزه

آقا ما پاشدیم رفتیم موزه ملی بلیط بخریم نوشته بود برای هر بنی بشری از هر قشری، نیم بها.

اون یارو بلیط فروش هی میخواست نصف قیمت بفروشه، دید واجد هیچ کدوم از شرایط نیستم.

دانشجو؟کارمند؟؟ معلم؟؟ آخرش  با یه لحنی گفت حتی دانش آموزم نیستی؟!!؟!

گفتم نه آقا، هیچی نیستم. بلیط کامل بده ما بریم تو، بیشتر از این خفیف مون نکن.

یعنی حد فاصل مدرسه تا دانشگاه، هیچ هویت به خصوصی نداشتم! فقط "بودم" تا نتایج بیاد و ببینیم دانشجو محسوب میشیم یا نه.

قد و هیکل مونم به بچه مدرسه ای میخورد!

ترم اول دانشگاه رفتم دنبال زبان، یارو مصاحبه گره گفت فک کردم راهنمایی هستی :l

منم ازون به بعد، ابروهامو نازک تر بر میداشتم ، بلکه از چهره کمتر اشتباه کنن. یا حداقل نسبت بفرض شون به شک بیفتن...


ادامه داره


+ پ.ن: چن وقت پیش که لیستمو پیدا کردم، انصافا همه رو عملی کرده بودم بجز کلاس فرانسه

  • ۲ نظر
  • ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۵۳
  • ۱۸۹ نمایش

اژدهای درون

۲۶
بهمن

اگر جوانی در مقطع تحصیلات عالی بتواند آگاهانه بگوید که

بخش بزرگی در نهاد او به اتمام دوره دانشگاهی تمایل دارد

و بخش کوچکی در او فکر میکند که این کار پوچ و بی معنی است

و بخش متوسطی در ضمیر او از او میخواهد فرار کند و با پیامدهای فارغ التحصیل شدن روبه رو نشود

و باز، بخش کوچکی میخواهد کاری را انجام دهد که به او گفته شده آن کار درست است،

در اینصورت جوان ، سخت ترین قسمت جنگ اژدهای خودش را انجام داده است

.

.

.

منو میگه.داره مستقیم تو کتابش درباره من و احوال یکسال اخیرم حرف میزنه :l

من هنوز شکستش ندادم.هنووووز دارم میجنگم.هنوز سردرگمم

#رابرت_الکس_جانسون

#عقده_مادر

  • ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۱۳
  • ۱۲۷ نمایش

خسته

۲۵
بهمن

دلم میخواد خدا از پشت گردن بلندم کنه بذاره یه جای دور...جایی که هیچ خری نباشه. صدای هیچ اشنایی نیاد. اونقد غریبه دور و برم باشه که دیگه از هیچی نترسم. اونقد دورِ دور که بگم تموم شد زندگیم. دیگه تعلقی ندارم. بیا منو ببر.

اونوقت که بگم خدا,اماده ام برای پرواز...

خسته ام. نه ارشد میخوام,نه ورزش نه کار کودک نه زبان نه حتی ازدواج.

میخوام که دیگه تموم شم.تو سکوت و خلسه تمومِ تموم بشم...

بیا به دادم برس خدا

  • ۵ نظر
  • ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۰۲
  • ۲۷۶ نمایش

داشتم فکر میکردم اون همه وامی که از دانشگاه میگرفتم,به کدوم زخم زدم این چن سال؟

اصلا یادم نمیومد

در گذر زمان,دونه دونه به ذهنم رسید

چقد شاهانه زندگی کردم! هرچی میل میکردم,با کمی پس انداز و وام بعد یه مدت میرسیدم! دوربین عکاسی و گوشی و هارد و فن و سی پی یو کامپیوتر و طلا ملا و دوباره گوشی و اکواریوم و ....

خلاصه کم نذاشتم برای خودم! الحق که اون 4 سال,دنیا به کامم بود! انقد خوش گذشت که سیر شدم و ایستادم گفتم بعدش چی؟!

ازون زمان رنج و مصیبت و تنگی شروع شد

وقتی "فکر" به کار افتاد و فهمید واقعیت از چه قراره...

  • ۲ نظر
  • ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۴۳
  • ۲۰۹ نمایش

اسکل

۱۷
بهمن

ببین اون موقع ها چقد زندگی یکنواخت بود و فشار زیادی داشت که اومدن دهه فجر و شنیدن موسیقی های انقلاب بخش خوش زندگیمون بود

تف به مدرسه

تف به سرمای بهمن

  • ۱ نظر
  • ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۰۳
  • ۱۶۴ نمایش