وقتی وارد بخش خانوما شدم، یه پسرجوونی رو دیدم که رو دست و پوست سرش، خط چاقو زیاد دیده میشد،سرش تراشیده بود و رنگ پوستش آفتاب خورده بود.یه گوشه وایساده بود و سرش پایین بود.یه تیشرت معمولی و شلوار لی داغونی پوشیده بود.
اول جایی وایسادم که نزدیکش بود. اما ترسیدم.رفتارش غیر قابل پیشبینی بود. این هیبت و این سکوت و گوشه گیری تو واگن خانمها؟! ترسیدم دفعه ای و ناگهانی حمله کنه.کشیدم کنار . جا باز شد و تونستم بشینم.
حالا خوب میتونستم نگاهش کنم و دور باشم....
در واگن که باز شد، صدای اذان ایستگاه پیچید توی قطار؛ زیر لب یه چیزی گفت ، دستشو بوسید، زد به پیشونیش و سرشو آورد بالا.
ترس و خجالت تو چهره ش موج میزد. معلوم بود این پا و اون پا میکنه برای کاری یا گفتن حرفی.
مثل همون روزا که میخوام برای مصاحبه کار برم پیش کسی که تو موضع بالاتر از من قرار داره و باید جوری حرف بزنم که مجابش کنم.که تواناییامو ثابت کنم.اما میدونم تو موضع قضاوتم و از این موقعیت حالم بهم میخوره.
بالاخره زبون باز کرد و با صدای نخراشیده ای گفت من گدا نیستم. تازه از زندان آزاد شدم.
به خاطر اعتیاد 8 ماه زندان بودم و حالا ترک کردم.شاید باور نکنین اما میخوام کار کنم.
سرمایه میخوام که بیام تو مترو دست فروشی کنم اما هیچی ندارم...شاید باور نکنین...
وقتی دستخالی داشت میرفت، یه نگاهی کرد و گفت: بازم هیچ کس باورم نکرد...
نمیخوام تراژدی بنویسم اما فکر کنین یه درصد این داستان واقعی باشه و توی اون لحظه چه شکستی رو متحمل شده این آدم...
از اول خانواده ای داشته باشی که نشنیده باشنت و تو راهی باشی که ندونی چرا
بخوای پاک شی و درست باشی و دستگیره ای برای بلند شدن نداشته باشی
حتی کسی نباشه که بخواد تو رو "باور" کنه.حتی برای چند جمله...
چه توان بالایی میخواد برای جلوگیری از خودکشی به مولا
خانواده های شهدا، تو دور و بریا و مواردی که من باهاشون برخورد داشتم، بلاستثنا ، مشکلی تو رفتار و اخلاقشون داشتن که حاصل از کمبود بوده یا به دلیل توجه بیش از اندازه و محبتهای قلمبه و بی دلیل و بیجا از اطرافیان برای جبران این کمبود، زیاده خواه و لوس بار اومدن.
هرچقدر بخواییم تقدس عمل شهید رو بالا ببیریم، پیامدهای نبودش تو خانواده رو نمیتونیم انکار کنیم.
امام حسین به عمل زینبی بعد از خودش یقین داشت که قیام رو شروع کرد.
میدونست قهرمانی مثل زینب، کل عاشورا و مصیبتهای بعدش رو به دوش میکشه و نمیذاره زمین بخوره
اما واقعا خانواده های شهدا ، توانایی پذیرش همه ی مشکلات بعد از شهادت رو دارن؟
اصلا کسی ازشون پرسیده میخوایین تو این مسیر قرار بگیرین؟
فکر نمیکنم جواب همه مثبت باشه. یعنی عملا تو مسیری افتادن که هیچ انتخابی براش نداشتن و حالا باید شرایطی رو تحمل کنن که اصلا قبولش ندارن یا نمیخوان
دیگران شاید بخوان واقعیتو پشت تقدس این عمل پنهان کنن اما من نمیتونم.
من 7 سال تو مدارس شاهد درس خوندم. از نزدیک با خلق و خلو بچه هاشون آشنایی دارم.
گاها جور این اتفاقاتو، خانواده شهید میپردازه در صورتی که خودشون راضی به این اقدام نیستن
و توانایی جا زدن و شونه خالی کردن از انتظارات جامعه رو هم ندارن. به همین دلیل رفتار دوگانه درپیش میگیرن.
گاها در ظاهر همون آدم خوبه تقدس مآب و در باطن، فاسد و پوسیده.
حالا این مردم جامعه اند که باید بتونن جور رذیلت های اخلاقی این فرشته زاده های دورو رو بکشن...
همیشه رو مین رفتن و ترکیدن خوب نیست. وایسادن پای کاری که کردیم و کشیدن عواقبش، نصف ماجرای پنهانیه که باید بهش وفادار باشیم...
باید به این باور برسیم همیشه شهادت بهترین راه پیش رو نیست...
یکی از بروبچ تو اینستا منشنم کرد تا این فیلمو ببینم؛
نگاهی به کامنتای اون پیج انداختم؛
یه عده از خنده ریسه رفتن و خوششون اومد و
یه عده بشدت مخالف بودن که این حرکت مانع آزادی آدما میشه.یه جورایی دزدی و هتک حرمته
جدای از نگاه تفریحی و فان که میشه به این فیلم داشت، بیایین یکم عمیق تر نگاش کنیم؛
اول از خود یارو شروع میکنیم که تو کلیپ کوتاه یک دقیقه ای، به خاطر استفاده از دوربین سلفی هم در مقام کارگردان نقش داره و هم راوی.
راوی از این جهت که با حرکات صورت و چشم و عبارات کوتاه، نظر خودش درباره پدیده ای که باهاش روبرو شده، ابراز میکنه و به خوبی به مخاطب انتقال میده و کارگردان از این جهت که فکر شده و با برنامه ریزی دوربین رو حرکت میده.
اول نگاهی می اندازیم به سوژه اول، خانمی که پشت سرش ایستاده
بگمونم کنسرتها تو جمهوری اسلامی خیلی پیشرفت داشتن:) یعنی تبریک داره این جریان که تونست انقد موفق جای خودشو باز کنه و اتفاقاتی بیفته که تو فضای معمولی امکانش نبوده و نیست... حتی تو ثانیه 49 ام فیلم، میتونین عبور ناظر سالن رو ببینین که خیلی راحت رد میشه و چیزی نمیگه. این یعنی چی؟ یعنی خود مسئولین به باورهای جدید و بازتری دست پیدا کردن... یعنی این دریچه رو با آگاهی و ظرافت خاصی باز کردن تا بعدها جور دیگه ای سرریز نشه...
حامد همایون...خواننده نوظهور با سبک جدید که تو مدت کوتاهی تونست مخاطبای بسیار بالایی جذب کنه.
از باشگاه گرفته تا کوه و خیابون و صوت شخصی و اطرافیان، کسی رو ندیدم اینروزها آهنگی از این خواننده پخش نکرده باشه. موارد مشابه با این درجه از محبوبیت میتونم به بنیامین و پاشایی اشاره کنم که درصد بالایی از مخاطب رو داشته. اما چرا؟ چی داره تو آهنگاش که همه جذب بشن؟
متخصص موسیقی نیستم و مطالعه عمیقتری میخواد اما فکر میکنم روح و سبک کارش ، انرژی و شادی فوق العاده حیرت انگیزی به آدم وارد میکنه. نه جلف و سبکه نه روحانی و غیرقابل فهم. معشوق ترانه ها زمینی اما محبوب و دوستداشتنیه. حس خوب پیوند و نیروی عشق تو کاراش موج میزنه. چس ناله و درد و خیانت نیست. همون گمشده اینروزای من و شماست که داره تو آهنگاش داد میزنه. یعنی موج اجتماعی جدید وارد کرد.موقعیت خوبی رو برای سبک کارش انتخاب کرد که بی شک تو گرفتن کارش بی تاثیر نبوده.
یک لحظه خودم رو گذاشتم جای خانم سوژه که چطور ممکنه به اینجا برسم...
راستش روزهایی که قرار بود کارمند بشم و هرروز هفته هشت صبح تا شیش بیرون باشم برای چندرغاز پول، افسردگی شدید گرفتم...
درسته من انصراف دادم اما خیلیها تو شرایط مشابه اون کار هستن.بدون دوست داشتنش، مجبور به ادامه دادن اند...
یه موقع هایی آدم واقعا کم میاره از زندگی؛ از حجم زیاد فشار روحی که میچلوننت و راه فرار نداری...
اینجورموقع ها یه نیروی بیرونی احتیاجه تا دست آدمو بگیره ازون منجلاب بیرون بکشه، هرچند موقتی، هرچند کوتاه، هرچند جعلی...وگرنه آدم کم میاره.پاره پاره میشه...چه چیز بهتر از کنسرت برای خالی کردن اون حجم از انرژی فوران شده؟!
شاید بعضی ها بخندن به این آدما، تعجب و مذمت کنن این چه رفتار خالی از شانیه که انجام میدن...؟
ولی
کافیه مساله ازدواج و کار و خونه روکنار هم جمع کنین... برای کسی که برای بدست آوردشون دست و پا میزنه و هرچی تلاش میکنه نتیجه نمیگیره....
خب ، تکلیف چیه؟ شکست...؟ معلومه نه! یه انرژی میخواد برای بلند شدن دوباره...
بعضی ها دوست دارن ازین طریق بدستش بیارن، بعضی ها با معنویت و مذهب، یه عده هم به روشهای خطرناک دیگه...
حرکت بعدی میرسیم به سورپرایز آقای راوی! وقتی میره کنار و آقای پشت سری رو نشون میده که اوج قوت این کلیپه:)))
شخصیت راوی رو هم میشه نقد کرد. کسی که توی کنسرت به جای تخلیه هیجان و از خود بی خود شدن، دست به نقد آدمای محیطش میزنه.
و نکته ی پایانی ؛ اینروزا با یه دوربین نه چندان قوی ، بدون رعایت اصول هم میشه فیلم ساخت و معروف شد...
در جهت هدایت حداکثری تمام جنبه های زندگیم در مسیر انتخاب های فکرشده خودم برای بهره برداری بهتر و مفیدتر از همه پتانسیل های موجود،
چند ساله هدیه های تولدمو هم خودم انتخاب میکنم!!
جدای از اینکه اقوام و خانواده مرحمت میکنن و وجه نقد تقدیم میکنن، از دوستان خواستم به جای خرید ابزار تزیینی یا مطالعاتی که اصلا همسو با خواسته و علایق من نیست و اون کادوی خریده شده رو نه میشه رد کرد و نه نگه داشت، چیزی بخرن که بدردم بخوره!
مثلا دخترخاله هام علاقه شیرنی-کیک پزی ام رو درک کردن و وسایلی خریدن که هیچ وقت بهشون دسترسی نداشتم :)
یا پارسال به رنگامیزی و طراحی به طرز عجیبی معتاد شده بودم اما ابزار نداشتم!
امسال از فکر خرید کالا هم بیرون اومدم و پیشنهاد خرید آموزش مجازی فیلمسازی رو به دوستام دادم
پ.ن: هر سال, میشینم خودمو ارزیابی میکنم براساس خواسته های روز تولدم. اینکه نسبت به گذشته، چه تغییری کردم و در چه سطحی ام...
دارم به روزی فکر میکنم که تولد گرفتن و این اتفاقات , اصلا برام مهم نباشه...
توی مهد یکی بود که مو نمیزد با این چهره! شما این آدمو تصور کن, در جثه کوچیکتر...با همین موی بلند.
اون اول که وارد شده بودم و اسامی شونو یاد میگرفتم, خودشو معرفی کرد. ازین اسمای جدید ک تاحالا نشنیدی...
خدا به سر شاهده, واقعا شک کردم تو جنسیتش!؛
تجربه نشون داده سوتی دادن تو این شرایط ,افتضاح ببار میاره.پس بدون معطلی پرسیدم تو دختری یا پسر..؟!
گفت پسرم...
بااینکه مرجع چهره اش تو ذهنم پس زمینه خوبی داشت اما شخصیت خودشو دوست نداشتم. کمی حیله گر بود. منو میپیچوند و دست مینداخت. با اینکه سعی میکردم نظر شخصیمو تو رفتارم دخیل نکنم تا با پیش زمینه بد باهاش وارد عمل نشم،اما بگمونم بازم یه سری چیزا از دستم درمیرفت...
فک میکردم اونم متوجه شده و احتمالا نظر متقابلی درباره من باید داشته باشه.
اصن یه تیپ خاصی داشت؛ با اینکه بچه بود،هیچ رابطه عاطفی باهام برقرار نکرده بود. همه اش شیطنت و پیچوندن و دست انداختن. در حد رقیب میدمش نه بچه های تحت مراقبت و تربیتم. از اینکه زیر دستم بیاد,قطع امید کرده بودم چون خودمم نسبت بهش تمایلی نداشتم...
کار من توی مهد گردشی بود. یعنی اتاقای مختلف میچرخیدم.
دو سه روزی که تو اتاق شیرخوارها بودم, به طور اتفاقی منو تو راهرو دید. گفت کجایی؟ (خاله کجایی هم نه,در حد همسن,کجایی تو؟!!)
گفتم تو اتاق شیرخوار(جواب منم صریح )
گفت بیا پیش ما
گفتم چ فرقی میکنه. بقیه هستن
گفت تو کارایی کردی ک بقیه نمیکنن.
راستش اون لحظه انگار همه تصوراتمو له کرد و خونه جدیدشو پایریزی کرد...
اگه سپهر بهم میگفت,یا کارن یا باران یا هرکس دیگه ای, قبول میکردم، ولی انتظار شنیدن این حرف ازین شخص رو نداشتم.
فکر میکردم از آزارم لذت میبره. یه شخصیت بزرگ تو جلد کوچیکه ک همه چی رو میفهمه و از بین راههای موجود ، حیله گری رو انتخاب میکنه.
شایدم این حرفش برا این بود ک آزادی کلاس من,نسبت ب بقیه بیشتر بود و احتمال سواری گرفتن و شیطنتش بیشتر!!!
شاید رگ خواب منو میدونست..روش خر کردن منو پیدا کرد. نمیدونم
اونجا فهمیدم بچه ها,هرچقدرم متفاوت و موذی,بازم بچه ن. بازم احساسات دست نخورده ای دارن ک میشه طعم لذتو باهاشون چشید...
ازون به بعد سعی کردم پشت کارای موذیانه اش، محبت هم ببینم.