مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

موسم گل

۱۳
ارديبهشت

دروغ چرا. بهشون حسودیم میشد. همّه چیشون اکی بود.پرفکت و ایده آل.حداقل من وقتی به زندگیشون رسیدم که سرو سامون گرفته بود و روال خوبشو طی میکرد. چه مادی چه عاطفی چه بچه هاشون. از هر لحاظ الگوی زندگی آینده ام بودن...
این که میگن زندگی آدما رو از بیرون نبینین، غلط بی جاست.زندگیا رو میشه برانداز کرد.زندگی اونا بی نقص و رو به کمال بود. بی شک
پیش خودم میگفتم خدا! عدالتتو شکر.چجوری تقسیم کردی بین آدما؟
انقد پکیج شون کامل بود که فکر نمیکردم ممکنه ورق برگرده...
حالا که از دور میبینم، یه چیزایی رو میفهمم؛
هیچ وقت خدا بی دلیل به کسی حال نمیده! میذاره حسابی مخزن انرژیت پر شه، بعد پاتک میزنه...حمله ها بی امان ادامه داره...بعدم با کله میخوابونت کف زمین و براندازت میکنه تا قدرتشو نشونت بده.
دوست نداشتم تو این موقعیت باهاشون دیدار کنم.دوست داشتم مثل همیشه همون آدمای پرفکت ذهن خودم باشن.یعنی انقد به برگشت شرایط امید داشتم! برا همین بهشون نزدیک نشده بودم تا....امشب...
میدونی، تعلیق همه جوره اش عذابه. هر لحظه و هر نوعش...حالا فکر کن خدا سر جونت، جلو خانواده باهات قمار کنه...
هرلحظه اش بوی مرگ میده...اگه از ازل، جاشون بودم حاضر بودم همه ی خوشبختی هامو بدم تا لحظه ای، رنج تعلیقِ قمارِ مرگ رو نچشم، نبینم...
اما حیف...دست ما نیست، خدا رقم میزنه ، انتخاب میکنه...
امشب بهم گفت دعا کنم...اگه قراره بره، خدا ببخشش و ببره؛ اگه قرار به موندنه، توفیق خوب و با ثبات موندن داشته باشه...
از سر شب داغونم...
خدا چجوری امتحان میگیره...؟
این بیچاره دستش بالاست. اگه بمونه میخواد دوباره خوب باشه اگه قراره بره، خدا ببخشه و بره...
بس نیست خدا؟ گناهاش پاک نشد؟ به همین بارون پاک ات قسم، تعلیق، زجراور ترین درد دنیاست...
قَسَمت میدم...هرجور که تو میخوای، هرجور که تو راضی باشی به نتیجه...
پایان بده این قمارو...
 

 

  • ۳ نظر
  • ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۳:۲۲
  • ۳۶۹ نمایش

او میرود دامن کشان

۱۲
ارديبهشت

غم انگیز تر از این هم هست که پایان تمام دوست داشتنها از هر نوعی، به رفتن ختم میشه...؟

  • ۰ نظر
  • ۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۲۱
  • ۱۹۹ نمایش

شغل

۱۱
ارديبهشت

تابحال فکر میکردم پیدا کردن شغل یکی از طبیعتی ترین اتفاقات زندگی هرکس میتونه باشه و این ازدواجه که فقط میشه روش تمرکز کرد و دقت زیادی بخرج داد...

ولی امان از شغل که دست کمی از اهمیت ازدواج نداره و بی اطلاع بودم

شغل پیوند دهنده تحصیلات و زندگی جاری و همیشگی آدمهاست که تضمن پویایی و ارتزاق و نظم شون هم هست

کافیه  یکی از این ارکان رو نداشته باشه تا اون رضایت اصلی رو جلب نکنه...

و پیدا کردن کار با همچین شرایطی برای من، سختر از ازدواج نباشه، آسونتر نیست...

اونقدر که میتونه تا مرز بحران پیش بره و مستاصل ام کنه

ازونجاییکه تا رسیدن کار متناسب و مورد علاقه ام حالاحالاها فاصله دارم، دوست دارم یه موضوع باز کنم با عنوان شغل ،هرتجربه ای که از سال گذشته شروع کردم بنویسم تا یادم باشه چطور انتخابشون کردم و چی شد دست کشیدم...

  • ۱۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۲:۰۳
  • ۲۰۷ نمایش

نیاز شبانه

۱۰
ارديبهشت

میگفت هرشب موقع خواب گریه میکنه و میخوابه...

میگفت دعا کنم شرایطش خوب شه

میدونی امشب از خدا چی خواستم موقع خواب؟ 

برا منم شرایطو جور کنه جایی برا تنهایی داشته باشم که لااقل بتونم گریه کنم...

یه جور باید سرریز بشه اینهمه استرس و تشویش و سردرگمی و نیاز و سرخوردگی

  • ۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۳۸
  • ۱۸۷ نمایش

لِوِل بندی

۰۸
ارديبهشت

برای کسی که به مرحله بالایی از چیزی رسیده باشه و سطح معیارش همون شده باشه,سخته که به کمتر از اون قانع بشه

مثلا دبیرستان ما که تا دلت بخواد اساتید بنام کشور رو دور هم جمع کرده بود و ما رو با سطحی از علم اشنا کرد که صدسال دیگه اساتید خنگ و عقب مونده ما نمیتونن به گرد پاشون برسن. هیچ وقت علم دبیرستان و دانشگاه برای من برابری نمیکرد و احساس میکردم بجای پیشرفت صدقدم عقب تر رفتم.

با احتساب این موضوع,داشتم فکر میکردم چقدر انتخاب همسر میتونه برام سخت باشه؛

وقتی پدری داشتم که نهایت مردانگی رو ازش دیدم,چطور میتونم بچه بازی های یه مذکر دیگه رو جایگزین این تکیه گاه محکم زندگیم کنم؟

بابام ازونایی بود که خونه خودشون نون نمیگرفت اما بعد زن استوندنش,جوری مسولیت زندگی رو برعهده گرفت که لج خونواده شو دراورد

بابای من نه قد رشید داره نه چهره برد پیتی اما مردونگی تو رفتارش موج میزنه و همین متمایزش میکنه.

نگرانم برای اینده. برای انتخابم. برای از دست دادن تکیه گاهی که هیچ وقت دیگه امنیت و اطمینانی مثل اونو پیدا نمیکنم...شاید معنی بزرگ شدن همین باشه...دست شستن از داشته های خوب و خونه نرم و گرم و رهسپار شدن به امید یافته های بهتر...

  • ۰ نظر
  • ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۱
  • ۲۰۳ نمایش

مثل یه مرد!

۰۵
ارديبهشت

یه بقالی جدید وا شده

معلومه طرف سرمایه خابونده توش که با انواع پاستیل و غیره ,کارشو شروع کرده نه فقط ماست و شیر و ضروریات بقالی!

از استرس یارویی ک پشت دخل وایساده هم معلومه تازه کاره...

آی حال میده دزدی میکنی از این آدما!! که با عزم و امید و کلی سرمایه و نابلدی شروع کردن یه کاری رو, زمینشون بزنی..!!

خدا خوب با این مقوله آشناست! حسابی چن بار تو این زمینه بهم حال اساسی داده!

قشنگ جوری عادتم داده که وقتی تصمیم به بلند شدن میگیرم, منتظر باشم برام زیرپا بگیره تا یاد بگیرم چطور مثل یه مـــــــرد رو پام وایسم...

  • ۳ نظر
  • ۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۵۲
  • ۲۱۰ نمایش

مترسک

۲۸
فروردين

کار ندارم رامبد چه چرت و پرتی میگه

چه عروسکای سطح پایینی آورده

نیما یا اون تلفنه چقدر مزخرف و بی محتوان

یا گپ با مهمونا چقد حوصله سر بر شده

روی صحبتم با مهمونای خندوانه س؛

یعنی انقد بیکار و علافن که حداقل 6 ساعت ضبط برنامه به این مزخرفی رو میتونن تحمل کنن؟!

یعنی انقد ارزش برای خودشون قائلن که با چرت و پرتای یه سری احمق بخندن و برای تبلیغ اسنوا دست بزنن؟!

یعنی دیده شدن تو تلویزیون برای چند دقیقه انقد خفت میخواد؟!

چرا همچین مردمی داریم؟! چرا اینا ناراضی نیستن؟!

خب تا وقتی یه عده مثل مترسک باشن که دیگران هرجوری میخوان باهاشون برخورد کنن و صفر و صد براشون فرق نکنه،که رامبد به همین روند ادامه میده...

چرا کسی بهش برنمیخوره؟!

  • ۶ نظر
  • ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۰۹
  • ۳۳۶ نمایش

جانمانده

۲۶
فروردين

یکی دیگه از خوبیای نماز جماعت اینه حتی وقتی دیر رسیدی , نمیگن فرصتت سوخت،تو باختی، دیگه نمیتونی بیایی، برو...

میگن بیا,ولی یواش بیا...جوری بیا که اومدنت نظم ما رو بهم نزنه...جوری خم و راست شو و تفاوت دیراومدنتو جبران کن که نه تو تباه شی نه نظم ما...

بیا که حتی "تو"ی جامونده هم عظمت ما رو باشکوه تر میکنی...بیا و با ما متحد شو, بیا که صف های ما حتی با دیراومدنت کاملترم میشه عزیز خدا...

.

.

بگمونم مسجده که اینروزا میتونه ضربه های روحی اجتماعیمو درمون کنه...

  • ۱ نظر
  • ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۱۹
  • ۲۴۹ نمایش

پاکدامن

۲۵
فروردين

همونطور که میدونین بعضی از واژگان و اصطلاحات با معنای ظاهری شون ارتباط دارن و بعدها به صورت کنایه درمیان و دور از ذهن میشن

یعنی اصل ماجرا برای نسلهای آینده فراموش میشه اما حقیقت همون داستان ابتداییه است که براساسش مَثَل یا اصطلاح شکل میگیره

مثلا واژه پاک دامن

به طور کلی میدونیم پاکدامن یعنی عفیف و درستکار (که البته  خشک دامن درست تَرِشه!)

فک کنم سر کلاس حافظ یا مرصادالعباد بود استاد ما رو با حقایق این امر آشنا کرد!

درحقیقت تردامن، به همون معنای ظاهری ش برمیگرده. منظور از دامن، شلواره و امروزه همون لباس زیر و شرت!

و به کسی که دائما درحال "تردامنی"ه ، به طور کلی میگن فاسق و گناهکار!

شما بشنوید فاسق! اما خودتون بدونین قضیه از کجا آب میخوره...!

  • ۱ نظر
  • ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۱۱
  • ۲۹۸ نمایش

پناه به درون

۲۴
فروردين

شیطونه میگه بیخیال همه دنیا, برم شوهر کنم و سر سال بچه مو بگیرم بغل و بو بکشم و عشق کنم و تمام همّ و غم و شورمو بذارم برای تربیتش,بیخیال همه دنیا...

فکرم داره منفجر میشه از فشار

از ترس

از بی ثباتی روی امواج

از بحث و کل کل برای محیط امن و پرنشاط تربیتی برای آدمای دیگه که شکست خورد

از ناتوانی برای انجام تمام ایده های بزرگ محیطی ام

نخواستیم دنیای بزرگ

همون من باشم و خانواده ی کوچیک خودم...

یه امنیت نسبتا گرم برای ادامه زندگی.همین

گور بابای ایده های بزرگ اجتماعی

  • ۰ نظر
  • ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۱۱
  • ۲۱۶ نمایش