مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

تا حالا به سبک کارای مهران مدیری دقت کردین؟

کلا بر پایه انتقاد ساخته شده.

یعنی منتظره ببینه بقیه چی کار میکنن، با فراست و توجه اونا رو میگیره، کمی طنز ترکیبش میکنه و به مردم ارائه میده

خواه مواد انتقادیش فرهنگ مردم باشه خواه مسئولین

اصلا هم کاری نداره گفتنش تاثیری رو جامعه داره یا نه، انگار همون رسالت هنرمند که کارش نشون دادن زخم و درد جامعه س رو به دوش گرفته و پشت هم انجامش میده.

یه کسی مث مهران مدیری اگه تو جامعه ای زندگی کنه که نتونه هیچ اشکال و انتقادی بهش وارد کنه و جامعه در سلامت کامل باشه، قادر به ادامه زندگی نخواهد بود! چون سبک زندگیش رو بر پایه انتقاد پی در پی گذاشته، چون خوراکی برای تغذیه روحش نداره و روز بروز ضعیف تر و ناتوان تر میشه.

داشتم فکر میکردم چقدر خوبه اینطوری نباشیم.

گرچه مهران مدیری نسبت به خیلی آدمهای دیگه یک قدم جلوتره که ذهن همیشه هشیار برای شناسایی مشکلات و کج روی ها داره اما این یک قدم کافی نیست، این بهترین مسیر ممکن نیست.

یعنی خودمون و سبک زندگیامونو برپایه مشکلات جامعه مون نچینیم.

یه انتظار پنهان برای برگشت سلامت کامل، برای استقرار الگوی کامل حتی تخیلی، تو وجودمون نهفته باشه که اگه برخلاف روند فعلی جامعه پیش اومد، ما از لحاظ درونی شکست نخوریم.مقابلش واینسیم. چون برای اومدنش انتظار کشیدیم، چون بودنش رو میخواستیم...

  • ۰ نظر
  • ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۰۸
  • ۲۳۸ نمایش

فریاد

۲۲
فروردين

تو این دوران که به بازسازی خودم رو آورده بودم و به شدت با افکار خودم درگیر و درونگرا شده بودم، سعی کردم از همه فاصله بگیرم؛

چون نه حوصله شونو داشتم، نه دوست داشتم منِ همیشه پرانرژیِ با برنامه رو تو این اوضاع و احوال در آستانه شکست ببینن.

این بین، خانواده ام از همه بیشتر اذیت شدن. چون مجبور بودن یه سگ رو کنار خودشون تحمل کنن

تا دلتون بخواد با بدبینی و شک به پدرم نگاه کردم. دائم دنبال ایرادگیری و بدخلقی. با شناخت جدیدی که از جنس مذکر پیدا کردم، دلم میخواست سر به تن هیچ کدومشون نباشه. حتی بابا

برادر گرام تمام این مدت با خوش خلقی و انرژی و نوآوری تو هر زمینه ای میومد سمتم و با واکنش خشک و نچسب "خب که چی؟!" مواجه میشد...

و تمام این مدت با وجود تمام بیشعوری و تو ذوق زدن هام، باهام بد نشد و تلافی نکرد.

مادرم که از در و دیوار ایراد درمیاوردم تا بچسبونم به تربیتشون و تمام نقص و کم کاری هایی که فکر میکردم در حقم اجحاف کردن.

از دعوای خونه داری و آشپزخونه و قهرها نگم که خودش یه کتاب میشه...

داشتم فکر میکردم این یه سال، چقدر به خانواده ام بد کردم. چقدر تلخ و نچسب بودم و اونها بدون تلخ شدن، فقط تحملم کردن...

نمیدونم چطور باید از خجالتشون دربیام. موقعی که این حالتا رو داشتم، حالیم بود دارم چی کار کنم اما نمیخواستم ازش دست بکشم. چون خودمو ذی حق میدونم...به حالت انفجار رسیدم و همه چیزایی که تو خودم حفظ کرده بودم و کنترل میکردم، از کنترل خارج شد و بیرون ریخت و دیگه نمیتونستم جلوشو بگیرم، چون تو وجودم جایی نداشتم....

تمام ترکشهای حاصل از نارضایتی جامعه،دانشگاه، زندگی و خانواده ،به دلیل همجواری، به خانواده برخورد...

لعنت

  • ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۲۴
  • ۲۲۰ نمایش

شاید موقت!

۲۱
فروردين

یه عالمه حرف تلمبار شده، یه عالم پست پیشنویس، یه دل پر کلام و ذهن پر خاطره که اینروزا تو دل و ذهن و جلو چشمم وول میخورن

اما به خاطر حجم بالای بهم فشردگی نمیدونم از کجا و چطور شروع کنم و بنویسم...

این هفته اتفاقای مهمی افتاد. خیلی مهم. که باید بتونم همه رو حلاجی کنم و تو ذهنم طبقه بندی کنم

بهار ، فصل دوستداشتنی من رسید... به یمن این برکت، درهای وجودمو باز کردم و دیدارها از پی گشت...

اما خاصیت بغض و گر گرفتگیش رو هم آورد...


  • ۰ نظر
  • ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۱۲
  • ۱۴۵ نمایش

هیولای ترس

۲۱
فروردين

ترس ادمو نابود میکنه. متزلزل میکنه. 

با ترس نمیشه خوب زندگی کرد.

باید باهاش روبرو شد. 

وگرنه مثل سایه,همیشه دنبالت میاد...

همیشه سایه ای پشت سرته وقتی داری شهد زندگی رو میچشی,میخوابی,غذا میخوری و راه میری...

باید ریشه کن اش کرد. حتی اگه پر و بالشو بچینی,مثل هرس درخت,بیشتر رشد میکنه و محکم تر به دور پاهات میپیچه...

باید از اساس نابودش کرد💪

نتیجه هرچی میخواد بشه.

قدرتمند شو و به جنگش برو

نابودش کن


+ این هفته اتفاقای مهمی برام افتاد.خیلی مهم.

نتیجه ی فکر و سیستم جدیدم رو تو همین چند روز دیدم.

اونقدر بار هیجانی اش بالا بود که دست و دلم به کار نمیره...

  • ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۵۱
  • ۲۰۸ نمایش

دسر ام علی!

۱۷
فروردين

سرچ میکنم دسر " اُمِّ علی" تا دستورش بیاد. یه دسر عربی لذیذ بخوریم.

مواد لازم رو نوشته : کورن فلکس! و شیر خشک!

آخه ام علی تو بیابونای عربستان, کورن فلکسش کجا بود لعنتی!


  • ۲ نظر
  • ۱۷ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۴۰
  • ۲۷۶ نمایش

رستگار

۱۴
فروردين

اوایل فکر میکردم راه رستگاری,قاطی نشدنه.

 آلوده نشدن. با مردم ترکیب نشدن,راه دنیا پیش نگرفتن. نخوردن و نپوشیدن.

ولی الان میگم هرچیزی حد تعادلش,حتی رو به پایین، بد نیست. منتها ؛ باید یاد بگیری چطور ازش جدا بشی که نه به گذشته ی خوبت آسیب بزنه نه در زمان حال, دلگیر باشه و نه آینده رو تحت الشعاع قرار بده.

یه مثال میزنم؛

دایی بزرگم هروقت میومد خونه مون,موقع رفتن یه صلا میداد,کل خانواده شون تو سه سوت باس اماده میشدن و جلو در بودن که خداحافظی کنن و برن

در آنی خونه جوری خالی میشد انگار نه انگار همین یه دیقه پیش پای بساط چایی بودیم. انگار نه انگار ما بچه ها چن ساعت پیش غرق بازی بودیم.

دایی همیشه راحت میرفت اما معمولا بچه ها یه چیزیشونو جا میذاشتن. کیفی ،جورابی ، یا هر وسیله ای. این نشون میده اونا به اندازه دایی,مهارت سرعت عمل تو کندن و رفتنو نداشتن. من خودم از لحاظ عاطفی ضربه میخوردم. ضربه یکهو خالی شدن خونه،دوباره تنهایی و سکوت و خونه معمولی . اینم بی تجربگی من کودک رو نشون میداد که نمیدونستم در شرایط مختلف چطور عمل کنم تا کمتر آسیب ببینم.

اینو گفتم که مثال بزنم چطور باید قاطی شد و راه رها شدن و کندن رو بلد بود...

میشه خورد و لذت برد و استفاده کرد؛ اما وقتی که بدونی همه اش موقتیه، باید بری.

باید بدونی وقتی صدا زدن,چطور سریع و بامهارت از همه چی جدا بشی و بری...

بدون اینکه چیزی جابذاری,بدون اینکه غمگین بشی و ضربه بخوری.چه در مقام میزبان که قراره بمونه,چه میهمانی که داره میره...

درسته اگه کسی لباس کمتری داشته باشه,سریعتر میتونه خودشو برای رفتن جمع و جور کنه اما لخت به مهمونی اومدن برای اینکه موقع رفتن راحتتر بری هم راه درستی نیست. یه لباس خوب و نسبتا زیبا درشأن مهمونی اما بی تشریفات میتونه نه مانع رفتن باشه نه حس کمبود و خلا ایجاد کنه.

اصلش همینه؛ بهره مندی متعادل از دنیا در عین آماده باش همیشگی برای رفتن...

  • ۴ نظر
  • ۱۴ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۰۴
  • ۳۷۲ نمایش

فرصت

۱۳
فروردين

قرار بود یه روزه بریم و برگردیم.منم یه دست لباس برداشتم و یاعلی سمت شمال.

فک میکردم نباید بمونیم,جا نیست و زشته سربار باشیم. تسلیت میگیم و برمیگردیم. ولی بعد اینکه کم کم خالی شدن , دیدیم از فامیلای عمه هیچکی نیست و اون همینجوری احساس تنهایی میکرد,این شد که موندگار شدیم...

اوایل واقعا دلتنگ بودیم و غصه دار. اما بعدش به مرور همه چی عادی شد.

سر فوت عمو,خیلی چیزا رو ریختم تو خودم. نه که سنگین باشه ها,من تا اون موقع مرگ رو از نزدیک لمس نکرده بودم. برای همین هضمش سه سال طول کشید. بعد فوت عمو میترسیدم به خانواده شون نزدیک شم. میگفتم غمی که اونا دارن کسی درک نمیکنه. یکسال طول کشید بهشون نزدیک شم و جرئت کنم شب خونه شون بخوابم. وقتی خوابیدم,اروم اروم اروم شدم. چون فهمیدم وضعیت به اون سنگینی که فک میکنم نیست. من بزرگش کردم. 

حالا سر عمه نخواستم این اتفاق بیفته. علی الخصوص که ارتباط عاطفی ما چندبرابر بیشتر از فامیلای دیگه س. نذاشتم غده بشه و طی زمان هضمش کنم. راحت و علنی گریه کردم و رفتم تو دل ماجرا. شب دوم رفتم تو اتاقش خوابیدم و شرایطشو از نزدیک لمس کردم. کنارش بودم. من اروم شدم. اتفاقا از روز سوم زندگی عادی سرگرفته شد. ما هم غم از دلمون پر کشید. دوباره زندگی سرجاش رفت...

اگه تو بخوای,خدا غمو تو جریان زندگی میشوره و جایگزینشو میاره...

بخدا زندگی و اتفاقات تلخ و دردناکش اونقدر خوفناک نیست که ما ازش میترسیم. زندگی مث رود خوب و بدو باهم میشوره میبره...

تو این چن روز و ارتباطاتش,یه عالم تجربه جدید از زندگی یاد گرفتم

عمری باشه و وقتی, مینویسم

  • ۳ نظر
  • ۱۳ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۴۱
  • ۱۸۶ نمایش

رهیدن

۰۷
فروردين

پروازت مبارک مرد مهربانم...

باز شدن بندهای دنیات مبارک...


  • ۳ نظر
  • ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۳۰
  • ۱۷۹ نمایش

سیر کتابخونه

۰۷
فروردين

کتابخونه ای که سیستمش، قفسه باز نباشه، به مراجعینش خیانت کرده :)

همه چیزو که نمیشه پای سیستم دراورد. بعضیا رو باید با چشم دید و تازه باهاش آشنا شد!

هرکتابخونه رو باید بویید، لمس کرد، تو جای جای قفسه هاش چرخید و از خوندن بعضیاش به طرب اومد و رقصید...!

هر آدمی تو یه بخش ضعیف و قویه.کتابخونه هام مثل آدمان. بعضیا ادبی بیشتر حالیشونه، بعضیا سینمایی، بعضیا روانشناسی و بعضی تاریخی!

اگه زیادی با ادبی بچرخی، از بخش سینمایی جا میمونی...همه رو باید باهم گسترش داد و جلو برد.

امروز تو کتابخونه جدیدی که رفتم، چند کتاب پیدا کردم درباره موضوعاتی که خیر سرم فکر میکردم تازه است و میتونم به عنوان محقق عنوان جدید روشون کار کنم!! ببین مغز دیگران چند سال پیش اونا رو پیدا و تحقیق و دسته بندی کرده که هیچ!،به چاپ هم رسونده و به کتابخونه رسیده...

هر وقت کتابخونه میرم، احساس میکنم خیییلی عقبم.از همه چیز.چقدر وقت کم دارم برای خوندن و نوشتن

وقتی به بطن جامعه میام و با دیگران حرف میزنم میبینم گاهی غیر قابل فهمم برای دیگران.چقدر جلوتر دوییدم بدون اینکه نگاه کنم بقیه کجان

این شکاف فاحش، واقعی و دردناک...

این ریتم و تمپوی سوال گونه ی همیشگی که چطور باید پیش رفت و کجا رو پر کرد...

  • ۱ نظر
  • ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۲۰
  • ۲۹۲ نمایش

وقت گذرونی

۰۶
فروردين
بعضی موقعا حس میکنم واقعا حال ندارم تحمل کنم خزعبلات عید دیدنی رو
اینکه برا هر مهمونی یک ساعت از وقت مبارک بره که حضرات زر بزنن قیمت پرتقال چقده یا سیاستای دولت چی باید باشه و دیسک کمر زن فلانی چقد از پا انداخته ش.
بعدم اگه ما رفته باشیم,به زور یه چی بکنن تو حلقوممون و بگن بفرمایین,نخوری خودم میکنم تو حلقت. حالا تو با قسم و آیه بیا بگو سیرم یا میل ندارم. چون اون براش مهم نیست.فقط میخواد محبتشو ثابت کنه به روش خودش.
یا ازون بدتر,بشینیم بحث کنیم فلانی چرا الان بیمارستانه مقصر کیه؟
حالا اون بدبخت تو ای سی یو داره با مرگ و زندگی دست و پنجه نرم میکنه و زنش از تنهایی و ترس تو یه شهر دیگه دق میکنه چون همه کسایی که بهشون میگن فامیل, نیستن موقعی که باید باشن و بهشون احتیاج داری...
تف به این همه بازی و وقت گذرونی...
جای آجیل خوری همین الان پاشو برو بگو چه کاری ازم برمیاد که انجام بدم باشرف.
گاهی فک میکنم کاش میشد مث روابط مسخره و بی پایه و بی فایده دانشگاه که یههو همه رو کات کردم و خودمو از بند و بلا نجات دادم,از شر بیهودگی روابط فامیلی هم رها میکردم...شایدم تا سال دیگه عملی شد

  • ۲ نظر
  • ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۲۰
  • ۳۲۱ نمایش