مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

صلا

۰۶
فروردين

شب عیدی رفت تو کما.

زنگ زده بودم تبریک عید بگم گفت دیدی عمه بدبخت شد؟

گفتم خدا نکنه. اما خودم که میدونستم پشت این خدا نکنه، چقد درد و بدبختی و تنهایی هست.

دیگه بغض نذاشت حرف بزنیم...

امروز تلفنو برداشتم دوباره خبر بگیرم.

گفت که حالش خوب نیست.

گفتم خوب میشه.ما دعا میکنیم

گفت انگار خدا دعامو نمیشنوه.میخواد ازم بگیرش.میخواد ببره پیش خودش..دوست داره پیش خودش باشه. میگه من بیشتر دوسش دارم.

گفتم آره. این که هست. ایشالله ما بتونیم تقدیر خدا رو بپذیریم. ما که خیر شو بهتر نمیدونیم...

بقیه اما میگن حتما خوب میشه.حتما برمیگرده.حتما باید برگرده.

من اما میگم اگه بره، پروازش مبارک...

مثل من و شما نبود. هر روز و ساعت و دیقه ش ، درد بود. رد نمیشد ثانیه ها.

بیکاری و ناتوانی میفهمی چه عذابیه؟ چقد تونستی از ایوون خونه ات، یه منظره تکراری رو هرروز ببینی؟

تو اگه دعا کنی برگرده، رنج تنهایی شو زیاد کردی

اگه دوسش داری، دعا کن که بره. دعا کن عمه دووم بیاره

  • ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۱۶
  • ۱۱۱ نمایش

هیاهو

۰۵
فروردين

یه خونه سه طبقه که خیلی جذاب بود!

پله های بلندی داشت و در نوع خودش، شهربازی محسوب میشد!

حس فضولی رفتن تا انباری طبقه سوم، سرک کشیدن تو اتاقا و جست و خیز کردن رو پله ها و فرار تا پایین اومدن و تذکرای "یواش یواش ، میخوری زمین" دیگران...

همیشه تو مهمونیا شلوغ بود. همیشه بروبیا داشت. بیست و هشت صفرها و افطاری ها...

آخ که چه مزه میداد چن تایی میشدیم و دزد و پلیس بازی تو راه پله ها...

این کمد، دریای وسیله بود...هرچی میخواستن از توش درمیومد. و برای همه ما، بخش ممنوعه خونه بود.

حالا ، همه بچه ها ازدواج کردن. چن ساله وقت عید دیدنی،خونه پیرزن و پیرمرد، سوت و کور شده

اتاقهای بالا، کوچیک شدن و پله ها شبیه پله های معمولی

هنوز اما این کمد، بخش خوب ماجراست. هنوز شگفت انگیزای خودشو داره

زن عمو از همین کمد عجی مجی ، دوتا اسکناس ده تومنی درمیاره و میگه عیدتون مبارک...

عمو ساکت و لاغر میاد بدرقه مون.

بعضیا انگار خودشون از آینده خبر میدن...

  • ۰ نظر
  • ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۲۶
  • ۱۸۳ نمایش

ازادنویس

۰۵
فروردين

تا الان خیلی تو وبلاگ ازاد نبودم.

یه سری محافظه کاریا داشتم برای نوشتن. چون آشناها میخونن اینجا رو. و چون خیلی تخصصی افرادو میشورم میذارم کنار, عین غیبت خالص محسوب میشه! حالا تصمیم گرفتم بالا اینجور پستا, یه علامت هشدار⚠ برای اشخاص ممنوعه بذارم تا گناه گفتن غیبت رو از دوش خودم برداشته باشم و دیگه به پای خودشون,میخوان بخونن,میخوان نخونن!!😀

این همه حرف مهم و تجربه رو دلم باد کرده,بقیه رو مستفیض کنم!

این پست ثابت خواهد بود تا مدتی

  • ۰ نظر
  • ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۰۷
  • ۱۵۸ نمایش

بی جنبه

۰۴
فروردين

تو اینستا یه پیج بارداری دنبال میکردم.

همه عکسا خانومایین که شکما اومده جلو و کلا با این شمایل حال میکنن و میرن آتلیه و خاطره دارن و ..

یه وجهه مثبت از این دوران و عشق و انتظار و مهر مادریش نه بدهیکلی و اینجور صوبتا.

امروز در حد گاو خورده بودم. تقریبا دلیل روانی هم داشت وگرنه اهل اینجور خوردنا نیستم.

بعد که بی هوا از جلو آینه رد شدم و خودمو دیدم ، ذوق کردم!!

انقده حال کرده بودم با نی نی تخیلی ام! انقده احساس میکردم خوشتیپم!

در حالی که اگه قبلا تو این شرایط خودمو تو آینه میدیدم، یکی میزدم تو سر خودم یکی آینه رو میشکستم....

میخوام تاثیر رسانه و اهمیتش تو تغییر ذائقه رو براتون جا بندازم!!

تا این حد!

هیچی دیگه . برم پیجو آنفالو کنم تا بچم بدنیا نیمده...

  • ۰ نظر
  • ۰۴ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۵۵
  • ۲۰۸ نمایش

مطرود پراوازه

۰۳
فروردين

ژول ورن عاشق سفر و دریانوردی بود. اما باید درس میخوند و وکیل میشد. چون باباش دوس داشت

یازده سالگی قایمکی رفت با یه کشتی سفر کنه,باباش اومد دنبالش کتک و فحش کاری که نفهم! من با این دک و پوزم, بچه دریانورد داشته باشم؟! اینهمه دادم تو خوردی گنده شی که آبروم باشی,نه مایه ننگ...

خیلی ضربه سختی بود. رفت مدرسه حقوق. اما دلش که رضا نبود,برای همین تخیلش قوی شد. حالا با تخیلش سفر میکرد و دنیا رو میگشت...

همینکه حقوق میخوند,کارم میکرد. تئاتر میرفت. از نون شبش میزد,نمایشنامه های شکسپیر رو میخرید. مثل خیلیها. روزا میرن سر کلاس بدون اینکه دوسش داشته باشن چون ازشون میخوان و ضمنش کاری رو میکنن که دوس دارن و درک نمیکنن اطرافیان... شبا نویسندگی میکرد.نمایشاش که صَنّاری ارزش نداشت رو دستش باد کرد. اما داستاناش ترکیب علم و تخیلی بود که بخاطر سرکوب پدر بهش رسیده بود.

یه نویسنده جوون بی اسم. 25 تا انتشارات برد. کسی یه قرون کف دستش نذاشت. گفتن مال خودت اینا چیه! اخرین انتشارات قبولش کرد. قرار شد داستان و هیجانشو ببره بالا و دوز علمیشو کم کنه. تا 20 سال قرارداد بستن و قرار شد سالی دوتا کتاب براشون بنویسه.

بعدش حقوقو گذاشت کنار و حتی کشتی کوچیک خرید و سفر رفت!

الان اسم ژول ورن رو زبوناس. خیلیا میشناسنش. 

میدونی. اگه مشاورم اینجا بود میگفت ببین! همیشه ایست و توقف و توسری خوردن و مشکلات بد نیست. اگه پدرش این کارو نمیکرد,اگه تخیلش قوی نمیشد,اگه سبک جدید ایجاد نمیکرد,میشد یه خری عین همه. مشهور نمیشد! عالمگیر نمیشد...همیشه چیزی که فک میکنی بدیه,شر نیست. پشتش خیر داره

ولی میدونی! من میگم گور بابای شهرت. پدرش گند زد به شوق و ذوق و علاقه و کنجکاوی کودکانه ش. دیگه هیچ کدوم از سفرای بزرگسالی به اندازه اون سفر یازده سالگی مزه نمیده. تاثیر گزار نیست. شهرت مگه میتونه احساسات سرکوب شده شو جبران کنه؟! 

بعدم,این انتشارات اخر نجاتش داد. اگه یه حامی فرهنگی نباشه,جوون اس و پاس و بی نشون و مطرود از خانواده رو کی میبینه؟ سکو از کجا پیدا کنه؟ 

موسسه,نهاد فرهنگی و هرچیزی مرتبط با اینها,فرهنگسازه. میتونه مسیر فرهنگو تغییر بده. با سیاستهایی که داره. اگه بودجه بذاره برای کشف استعداد, اگه راهنمایی کنه و کژی ها رو مستقیم کنه و بدونه داره چی کار میکنه, وضع خیلی فرق میکنه.

 یکی تو مایه های ژول ورن, عصر امروز,کجا پذیرفته میشه؟ کجا داره بره تا خودشو عرضه کنه و بدونه میتونن شکوفاش کنن؟ سیاست فرهنگی برای کشف استعداد داریم ؟ همون سازمان ثبت اختراعات سرویس میکنن تا یه طرحی رو بپذیرن که عینی و عملی و ابزاریه. اما برای بخش فرهنگی چی داریم؟ 

بعدم علوم انسانی رو میکنن تو بوق و کرنا و میگن پیشرفت پیشرفت!

دقت دارین؟ من دارم قرن 19 میلادی اروپا رو با قرن 21 ایران میسنجم...

خیلی کار سختیه پذیرش و پرورش نخبه فرهنگی؟

  • ۰ نظر
  • ۰۳ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۴۹
  • ۱۸۲ نمایش

دردمند

۰۱
فروردين


رضا شفیعی جم مهمان سه ستاره بود. برای دادن جایزه های رامبد.

با شخصیت اصلی شفیعی جم تو استندآپ های خندوانه آشنا شدم.

پشت تمام خنده ها و دلقک بازی ها، یه آدم خسته و با تجربه ای دیدم که ازش درس زندگی گرفتم.

بیشتر موضوعات استندآپ، حاصل نگاه با دقت و جزئیات عادی به مسائل روزمره همه ی ما بود.

شخصیت سازی و فکر کردن به کوچکترین و بی اهمیت ترین اتفاقات، میتونه دقت نظر و نگرش ادمها رو نشون بده

حداقلش فهمیدم گاو نیست. بخور و بخواب و پول و گذر کردن براش اصل نیست...

اما بازم، یه حس خسته ای تو نگاهش بود. یه درد. یه جور تسلیم دربرابر شرایط که بهش راضی نیست...

قبلتر این حس خیلی محسوس نبود، اما امروز، نگاه و رفتار و حرکاتش با آدم حرف میزد؛

خسته از شرایط. از باید هایی که میپذیره و نمیخواد و نمیتونه تغییر بده

و در عین حال، انتظار جامعه برای معمولی بودن! برای خندوندنشون!! این فشار رو چندبرابر میکنه

انگار کسی صداشو نمیشنوه. خستگیاشو نمیبینه. اما بشدت به نیرویی احتیاج داره که عوض کنه شرایطو. به دستی که با اعتماد به سمتش دراز بشه تا از جایی که هست بیرون بیاد، اما پیدا نمیکنه، سردرگمه، نمیدونه چطور ولی میدونه دردی هست که مثل خوره وجودشو داره تموم میکنه...

یه دردآشنا، یه سینه امن، حتی اگه دوا رو ندونه، مسکن درد هست...

دردی که با گرفتن هدیه خوشحال نمیشه چون هم سطح این چیزها نیست.اصلا با این قسم موضوعات یکجا نمیگنجه

انگار متوجه خیلی چیزها هست اما بدلیل رعایت بعضی موازین و چارچوبها، اجازه بروز نداره

کاش بفهمه که خودش میتونه خودشو نجات بده ، اگه بخواد. اگه عزم کنه. اگه از شرایط ملالت آور فعلیش جدا بشه، بذاره و بره...
به گمونم دیده نشده. اونجور که میخواد، من باب مسائلی که خودش مبخواد، بهش اهمیت ندادن.
بخشی از وجودش مغفول مونده که نمیتونه نادیده بگیرش. شفیعی جم فراتر از قالبیه که هست ، باید بشکنه ساختارهای همیشگی رو....
اگر بخواد
  • ۰ نظر
  • ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۳۶
  • ۱۹۴ نمایش

کشتی  حسن فتحی-قربانی-فردین خلعتبری-افشین یداللهی به گِل نشست....

چه سرزمین های ناشناخته ای از وجودم رو فتح کرده بودن...

این رفتن، تلخی آخر سالم رو چند برابر کرد

 

بخاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند

 I 'll Have You On Mind

  • ۲ نظر
  • ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۰۲
  • ۳۶۹ نمایش

تشویش

۲۵
اسفند

بی شک بخشی از عدم آرامش روانیم به رنگامیزی و دوماه رو هوا بودن خونه برمیگرده.

خونه ای که عینن همون رنگای قبلی زده شد,هیییچ تغییر محسوسی نکرد , فقط دوماه تاثیر بیقراری و نامرتبی رو روی همه ما گذاشت و رفت...

هرچی گفتم کاغذ دیواری,بهونه اوردن که گرونه و خراب میشه و زشته ؛ درصورتی که با یک سوم قیمت رنگامیزی هم قشنگتر میشد,هم زودتر تموم میشد هم درگیر بو نمیشدیم

عقل که در بدن نباشد,جان در عذاب است...

  • ۰ نظر
  • ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۴۶
  • ۱۰۸ نمایش

من خسته شدم. باید تصمیم میگرفتم که بکشم بیرون از این باتلاق و خودمو نجات بدم...

از ماه رمضون شروع کردم. همون موقع که خوردن غذای حیاتی برا آدم نفی میشه...

اگه میشه آب و غذا نخورد، پس حتما میشد تلگرامم نرفت!

خیلی درد داشت. اولا نابود شده بودم. دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت. به خودم میپیچیدم. سرم میخواست بترکه. باید به صورت پیش فرض تلگرامو چک میکردم اما اپلیکیشنش نبود! گوشی رو زیر و رو میکردم. بعدش گوشی رو هم خالی کردم. دیگه چیزی نمونده بود که برام جذابیت داشته باشه.

حالا وقت جایگزین بود. وقتی این درد ملال آور خسته کننده، آزارم میداد، کتابو آوردم وسط. هر کتابی. پژوهشی ، هنری، داستانی...

بنا به احوالم. اوایل روزی چند خط، بعد چند صفحه و بعد هم فصل به فصل...

اما هنوز دلم تو فضای مجازی بود. ترک ام دفعی نبود. تو دو ماه ، سه بار نصب کردم و هر بار که میدیدم فضا همون گه بازار قبلیه، دوباره پاک میکردم که دفعه آخر ، واقعا زده شدم ازش

به جاش به کتاب رسیدم و بیشتر و عمیق تر تو وبلاگ نوشتم. بیشتر به خودم فکر کردم . اونقدر رها شدم که بدون گوشی میتونستم برم بیرون...

وقتی میرفتم مسجد، دست خالی میرفتم سر به سجده میذاشتمو سبکبال برمیگشتم. بدون اینکه فکر کنم کسی دنبالمه و میخواد چرت و پرتی تحویلم بده.

درسته که از تلگرام رفتم. ولی اون کسی که واقعا من براش مهم بودم و حرف زدن باهام براش اهمیت داشت،به هر روشی شده باهام ارتباط پیدا میکرد. روش و مکانش مهم نبود...

یکی لینک آهنگ و کلیپی که دوست داشت باهام تقسیم کنه، با پیامک میفرستاد،

یکی تو دایرکت اینستا پیدام میکرد

یکی ایمیل میزد

یکی به اسمم تو تلگرام که میدونست هیچ وقت پیاما رو نمیخونم، جوک میفرستاد و در اولین فرصت،حضورا بهم نشون میداد...

میدونی چرا؟ چون برای اینا "من" مهم بودم...

این آدما رو محکم تر چسبیدم. دور و بریامو شناختم ...

قرار نیست آدم با همه ارتباط داشته باشه. با چن نفر ، عمیقا و با کیفیت زندگی رو کفایت میکنه...

حالا وقتی دلم تنگ میشه، گوشی رو برمیدارم و صداشونو گوش میدم...بهشون میگم دلم براتون تنگ شده و گرم، گفت و گو میکنیم...

درسته بهم میگن غارنشین، ولی روش ارتباطی درستی رو امسال انتخاب کردم...

بعد سه سال، هنجارهای غلط ارتباطیمو شکستم و "من" سوار زندگی شدم.

+ منظور از تلگرام در این سه پست ، تمام اپلیکیشن های ارتباطیه. از واتس اپ و وایبر و وی چت گرفته تا لاین و تلگرام...
  • ۳ نظر
  • ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۰۰
  • ۲۸۱ نمایش

باتلاق 2

۲۳
اسفند

6- یه فضایی داره انگار همه هستن اما نیستن! خب هرروز عکس همو میبینیم، پیامای تکراری و جوک و مطالب مفید و کپی شده میفرستیم. همینکه اسم طرفو میبینیم و براش میفرستیم، یعنی به یادشیم. اما واقعا، این پیاما و جوکا ، چقد بدرد ما میخورن؟ چقد حجم تنهایی مارو کم میکنن؟ دیگه حال و احوال کردن معنی نداره. چون وقتی میبینیم طرف آنلاینه یعنی زنده س. و وقتی پیام میفرسته، یعنی حالش خوبه. و همین برای بیخبر نبودن کفایت میکرد..دیگه خبری نبود از" سلام...حالت چطوره....چه خبر؟...حال دلت خوبه؟....زندگی به کام هست؟.... "

هیچ کدوم ازون جوکا، جای اینا رو نمیگرفت. اما حالا نه کسی از من خبر داره و نه کسی از من. وقتی به کسی پیام میدم، یعنی واقعا دلم براش پر کشیده و وقتی اون بهم پیام میده، میدونم واقعا کارم داره یا دلش تنگ شده.

یه حس چیپ بودن داره تلگرام. همه هستن. همه وسطن. اما وقتی دور باشی، جایگاهها بیشتر خودشو نشون میده.

7- حالا که سه سال گذشته و وضع برای من و هم سنای من کمی متعادل تر شده. اما قبلا

عین جو گیرا ، ازینکه میشد آهنگ و فیلم بفرستی، کارتحافظه رو خالی میکردیم تو فضای مجازی!! یه پدیده جالب و ذوق مرگانه!!!!

حالا چون مفته، باید خودمونو خفه میکردیم!!

الان که فک میکنم میبینم تو گروه بچه های دانشگاه چه چیزایی میفرستادیم!! شرمم میاد!! شرم از بی ربطی اش. نه فضاحت و قبیحی. خب من چه صنمی با سال پایینیام دارم که همچین چیزایی رو براشون بفرستم که با دوستای نزدیکم میبینم؟

شایدم میخواستم ارتباطاتمو بیشتر کنم. اما حالا که فک میکنم دلیلی برای قوی کردن ارتباطم با همه نمیبینم. دوست، کمتر از انگشتای دست باید باشه. بقیه مث عابرای خیابونن. عبور میکنن و میرن و تو نباید عین خیالت باشه...

8 - چک کردن بیش از حد ، مدیریت زندگی رو ازم گرفته بود. جدای از اون حالت گوش بزنگی که الان کی چی فرستاده، حالتی پیدا کرده بودم که نمیتونستم به تنهاییم برگردم. حتی تو خونه انگار برای خودم نبودم. انگار دوباره وسط جمع بودم. خلوتی برای خودم نداشتم.

حالا اگه موفقیت های جمعی بدست میاوردیم تو این فعالیتهای اجتماعی، حرفی نبود!! اما اخه هیچ فایده ای نداشت!!! همه چی اشتراکی بود اما سلیقه شخصی ما مطرح نبود. "من" میون این همه شلوغی گم شده بود. داد میزد همه میشنیدن اما کسی گوش نمیداد. شایدم نمیفهمیدن. نمیدونم. ولی مرزی بین من و دیگران نبود و رضایتی هم تو این بی مرزی نبود. باید میکشیدم کنار. باید خودمو نجات میدادم و خودم، به خودم گوش میدادم...

9- حس الکن بودن: یادم رفته بود چطوری با خودم ، از دلم ، برای خودم حرف بزنم. همه اش دیگران.

تف به دیگران. چه فایده ای واسه من داشتن دیگران؟ هیچی. همه اش درگیری و دغدغه که چجوری حرف بزنم و پست بذارم که دیگران بهتر منظورمو بفهمن و مناسب تر باشه که معمولا هم این اتفاق نمی افتاد. یادم رفته بود کمی برای دل خودم بنوازم. سلیقه من چیه نه جمع...

10- بی زمانی: دیگه خواب و خوراک نداشتم! مهمونی سرم تو گوشی. قبل خواب با گوشی. کله صبح گوشی. سر غذا گوشی. نصف شب گوشی. پس کجاست حریم خصوصی؟!

باید کاری میکردم. باید خودمو نجات میدادم. اما چطوری؟ یه ساعت بدون گوشی من زنده نبودم....

ادامه داره
  • ۰ نظر
  • ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۰۹
  • ۲۰۱ نمایش