مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

اصیل

۰۲
دی

اینایی که شبا باهم یه جا میخوابین و حرفاتون تا نصف شب یه ریز ادامه داره تا دم صبح...

اینایی که بعد یه دیدارتون,موقع جدا شدن,هزار بار خدافظی میکنین و تو مسیر,صدجا وایمیسین و حرفاتون کش پیدا میکنه و دوباره خدافظی...

اینایی که قبل دیدارشون کرخت و یبس,حال گفتن یه جمله هم ندارین اما وقتی دیدینشون,از فیهاخالدون تون حرف تولید میشه...

اینایی که میدونن تو هدیه چی دوست داری و برای پیدا کردنش خودشونو به زحمت می اندازن...

قدر اینا رو بدونین.همینا که با زیر و بم روحیه تون اشنایی دارن,بدون اینکه خودتون خبر داشته باشین...

اینا همراه زندگی اند.

  • ۰ نظر
  • ۰۲ دی ۹۶ ، ۱۷:۲۰
  • ۲۴۳ نمایش

دهه نود

۰۱
دی

وقتی ما بچه بودیم، زندگی خیلی جدی تر بود.همه ساختارا مشخص بود. زندگی مهندسی شده بود. حتی مهربونی کمتر بود.
اون زمان همه باباها میرفتن سرکار. یعنی هرکی میخواست نشون بده بزرگ شده و سری تو سرا دراورده، میرفت سرکار.

سرکار رفتن یعنی خونه نبودن. مشغول جایی یا چیزی بودن.

اون موقع حتی بیشتر مامانا هم میرفتن سر کار. وقت نداشتن برا بچه هاشون غذای هرروزه درست کنن. دیکته هامونو خودمون مینوشتیم.

همه چیز جدی بود. اشتباه میکردیم، درجا تنبیه میشدیم. ترس داشتیم.

اون زمان آینده مشخص بود. باید برا رسیدن بهش تلاش میکردیم.
اما الان هیچی معلوم نیست. الان همه تو خونه ها دور هم نشستن و وقتی از مردها میپرسی چرا نمیری سرکار؟ میگن دورکاری میکنیم یا کار نیست....
درس که بخونی، شغل نداری و آینده ات ربطی به تحصیل نداره. پس هرچی چم و خم پول دراوردنو بیشتر بلد باشی، موفق تری.
مادرا مهربون تر شدن. بچه ها سرور شدن. همه چی عوض شده.سطح دغدغه ها تا این حده که تم تولد بچه شون چی باشه...
درسته دهه شصتی نیستم، ولی همون دهه هفتادم  زندگیا اینجوری نبود...

  • ۱ نظر
  • ۰۱ دی ۹۶ ، ۱۱:۳۰
  • ۱۶۳ نمایش

همه ی آدما از اول که به دنیا میان , تنهان.

در حقیقت همه در تمامی مراحل زندگیشون تنهان؛

اما خانواده و کار و رنگارنگیای دنیا میان سرگرمشون کنن که این تنهایی یادشون بره و کمتر اذیت شن. که درد هبوط، دلتنگی ها رو بیشتر نکنه...

موقع پیری که دونه دونه ش ازشون گرفته میشه,

پرده ها که کنار میره,زندگی که پوست می اندازه و خودِ واقعی شو نشون میده,

دردا شروع میشه...

باید با تنهاییامون دوست بشیم،قبل از اینکه دردناکی شو تحمل کنیم

  • ۴ نظر
  • ۲۴ آذر ۹۶ ، ۱۹:۵۴
  • ۲۵۵ نمایش

کاش میشد چشمامو ببندم بمیرم

  • ۲۳ آذر ۹۶ ، ۲۱:۴۳
  • ۱۶۰ نمایش

خیال خام

۲۰
آذر

اینروزا هر اتفاقی که تو دانشکده میفته، نه که جنسش فرق کنه، نه که غیر قابل پیشبینی باشه، نه که حسرتی باشه، فقط میبرتم تو فکر...

چون یک سر تمام این اتفاقات ، آرزوهایی تمام قد ایستادن که دوباره وصلم میکنن به گذشته.

اگه با رفتن من، همه چی تموم میشد، اگه بازمونده رویاها جریان نداشت، خیلی راحتتر میتونستم بکنم و پشت سرو نگاه نکنم

اما وقتی آرزوهات برقراره و تو نیستی و این خودت بودی که خواستی بری، قضیه خیلی فرق میکنه. زمین تا آسمون توفیر داره.

یعنی هر اتفاقی میفته ها، من دوباره باید برگردم این چرخه رو طی کنم و خودمو آروم کنم که این مسیرو انتخاب کردم و ارزش انتخاب، خیلی بیشتر از آرزوهای چشم بسته ی گذشته است...

که "ای کاش" درنیارم و به این باور برسم که اون موقعیت نمیتونست راضیم کنه.

اما چه کنم؟ گاهی واقعا....بغض و دلتنگی امان نمیده. قدرتش چندبرابره. میتونه تمام اون تفکراتو مغلوب کنه.

امروز؛ 20 آذر... دوباره پیوند خوردم به رویا....

ولی خب؛ خدا نخواد چیزی برقرار باشه، نمیمونه دیگه.
دیگه اون دانشکده سیاه تر از قبله. دلگرمی هاش خیلی کمتره...خیلی...
گرچه زمان داره درستی انتخابمو تصدیق میکنه ولی گاهی....دلم میخواد دوباره...اونی بشه که میخواستم.
منم تو رویاهام سهمی داشته باشم. اصلا خام خیال ؛ اما گرم...
  • ۲ نظر
  • ۲۰ آذر ۹۶ ، ۲۳:۵۶
  • ۲۶۹ نمایش

 

اینروزا خیلی فلش بک میخورم به عقب. دانشگاه نه. از دانشگاه فقط نگار فکرمو مشغول کرده که داره چی کار میکنه و چی بود و چی شد اینطوری شد.

منظورم از فلش بک عقبتره. مثلا راهنمایی. وقتی تصمیم گرفتم اون مدرسه عادی رو بذارم و برم یه جای دیگه.

تو کلاسا 35 نفر بودیم. باهامون مث گله گوسفند رفتار میکردن. مهم نبود کی هستیم و چه فکری داریم. مهم اون سال بود که تموم بشه.

من اینو میفهمیدم و شدیدا متنفر بودم. خیلی بالاپایین کردم تا مدرسه رو عوض کنیم. عوض کردن اون طویله به قبرستون بعدی،بزرگترین اتفاق زندگیم بوده و هست

میدونی؛ مامان برای برادرا خیلی میگشت تا مدرسه خوب پیدا کنه اما برای من ، اولین و نزدیک ترین مدرسه ثبت نام کرد و وقتی خیال خودش راحت شد گفت همین خوبه. بهتر نداریم.

احساس تنهایی و بی کسی میکردم. احساس میکردم کسی منو نمیبینه. کسی منو نمیشناسه.

کاش مامان میفهمید اون موقع ها. کاش کمی باهام حرف میزد. کاش لااقل صوری، دوتا مدرسه سرمیزد میگفت نشد. اما نکرد.گفت همینه که هست.

از اینجا به بعد انقد زندگیم تلخ و سیاه شد که دیگه نمیخوام ذهنمو بازسازی کنم.نمیخوام حتی فکر کنم اون دوسال چطور گذشت. بالاخره رد شد و رفت. خدا زمانو جاری آفرید.

اما به قبلش فکر میکنم. که اگه اون مدرسه رو عوض نمیکردم، چی میشد. چقد زندگی بهتر بود. چقد معمولی بودن خوبه. چقد معمولی بودن خوبه.

به دبیرستان فکر میکنم.

حالا من از مامان خواستم معمولی باشم. یه مدرسه نزدیک و ساده. قبول نکرد. گفت باید بهترین بری.

مامان سر لج نداشت. من انسانی انتخاب کرده بودم و این مایه سرشکستگی بود. حالا باید بهترینشو میرفتم که بیشتر تو لجن فرو نرم....

میدونستم اونجا سایشگاست.میدونستم نیمی از عمرم میره ولی....تن دادم.

همین تن دادن، اول همه ماجراها بود....

بعد دبیرستان دوست نداشتم از بقیه خبر بگیرم الا چند نفر. همه دنبال اسم و رسم بودن. همینکه بهترین دانشگاه درس بخونن و یه جایی استخدام شن و روزمردگی شونو زودتر شروع کنن. اما من حالم بهم میخورد ازین زندگی.فقط زندگی چندنفر مورد علاقه ام بود.بقیه آشغال بودن و بی مصرف.فقط چند نفر.

چندوقت پیش از فائزه خبر گرفتم.ازونایی بود که گوشه کنارا باهم درباره زندگی حرف میزدیم. هیچ وقت دروغ نمیگفت. خدا رو قبول نداشت حتی. ولی با خودش رو راست بود. گفت تو کافه کار میکرده. الان خونه جدا گرفته. اسنپ کار میکنه. نقره المپیادو شیاف تمام روسای کشورم کرده. فرانسه شو ادامه داد تا اگه خواست بره....

لعنت...فقط با بغض میتونم بگم لعنت به همه تون. ما رو به گا دادین. دنیایی برامون متصور شدین که هیچی نبود.هیچی نبود.هیچی نداشت. وهم مطلق بود.

 من اگه الان رو پای خودم وایسادم تا چندرغاز تویه مهد خصوصی دربیارم،از علاقه خودمه. همین. این همه سال مدرسه و دانشگاه هیچی بهم نداد. هیچی. دلم میخواد هیچی رو انقد محکم ادا کنم و رو چ تاکیید کنم که بار فشار روانی ام خالی بشه.ولی توفیر نداره/ کدوم نره خری هست تا خرشو بگیرم بگم زندگی مو پس بده...شورمو پس بده. بچگی مو پس بده؟

کاش مرض کمالگرایی به جون من و خونواده ام نمی افتاد. کاش از همون اول یاد میگرفتم معمولی بودن چقد خوبه.

المپیاد و دانشگاه و کار،کف روی موج بودن...باور کنین یا نه، انکار کنین یا نه؛ این دنیای وهمی و پوچ هیچی برای ما نبود...هیچی...

  • ۱ نظر
  • ۱۹ آذر ۹۶ ، ۰۰:۵۵
  • ۳۰۵ نمایش

صوت

۱۷
آذر

  • ۲ نظر
  • ۱۷ آذر ۹۶ ، ۱۹:۲۴
  • ۲۴۵ نمایش

بی معرفت

۱۰
آذر

قرار شد صبح و عصر یه روزایی شیفت وایسیم نوبتی.

صبح بجای هفت و نیم بشه یه رب به هفت

عصر بجای دوازده بشه چهار

من مسیرم دوره. صبحا با ترافیک که نور علی نور میشه. تقریبا یک ساعت تو راهم. خیلی خوب برسم هفت و نیمه. زودتر نمیشه. گفتم اگه میشه واسه من یه جور دیگه عصرا جبرانی بذارین.

یکی از همکارا که خونه اش نزدیکه, گفت باشه من جای تو میام,تو عصر جای من وایسا 

اونروز نمیدونستم نوبت عصرمون 4 ساعته. گفتم باشه

فرداش از غضب داشتم میترکیدم. برای 45 دیقه میخواست 4 ساعت از من سواری بگیره. واقعا چی فک کرده با خودش؟

بهش گفتم انصافتو شکر. 45 دیقه برابره با 4 ساعت؟!؟!؟ 

گفت خودت گفتی عصر جبرانی باشه قبول میکنی....

گفتم اینطوری؟!

اینا همون جماعتی اند که تا میبینن بهشون احتیاج داری , مث گاو میدوشنت و ازت سواستفاده میکنن

همون جماعتی که رباخواری میکنن و براشون مهم نیست احتیاج تو وقت سختی یعنی چی.

ربا که تو پول نیست. تو زمانم هست. محبتم هست. 

بعدم به اسم آدمای مذهبی و چادری و ریش و پشم دار سوار جماعت میشن و دِ برو! سواری بده.مثلا معلم قرآنم هست!! فک میکردم یه چیزایی بیشتر حالیشه.

زهی خیال باطل!

فرداش میدونی چی کار کردم؟ ساعت 5 و نیم از خواب بیدار شدم و 6 زدم از خونه بیرون و با اولین اتوبوس خط راهی شدم و 7 رسیدم ولی به خودم مطمئن شدم که سواری به غیر نمیدم!

الحمدلله که شیفت صبحمون کلا منتفی شد و الان زمانهامون کلا عوض شد ولی همون اول کاری فهمیدم با چه آدمایی سر و کار دارم. باس دودستی کلامو بچسبم باد نبره که اینا از رو جنازه آدمم رد میشن برا رسیدن به راحتی خودشون.

بی معرفت.

  • ۰ نظر
  • ۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۵:۴۱
  • ۲۳۹ نمایش

دقت کردین تو درد و سختی,ذهن و زبون آدم چققققد فعاله؟

اما تو خوشی و آسودگی,حرفی برای گفتن نیست.

اصن زبون به حرف نمیاد.

انگار فقط میخوای بچشی شیرینی لحظه هاتو حرفی نزنی. فقط حس کنی.

ایده آل زندگی,بهترین نوع زندگی, اونه که ذهن، فعال باشه در جستجوی شرایط بهتر.... یا....نطق بسته و لذت بَرَنده ؟

اصن خدا بهشتو چطور توصیف میکنه...؟

حرفی از تفکر زده؟

مثلا داریم که اونجا همه دور هم میشینن فک میکنن؟؟یا حتی فرد فرد و جدا؟

یا تفکر , والاترین ارزش انسانی که آدمو آدم میکنه, مال دنیاست...؟

این حسه,این خلا ذهنی,این بسته شدن نطق, چشمه ای از خوشی بهشته یا داره آدمو از آدمیتش دور میکنه...؟

  • ۲ نظر
  • ۲۶ آبان ۹۶ ، ۰۰:۳۰
  • ۲۷۱ نمایش

وحشی بازی

۱۵
آبان

زمان کاردستی ,دونه دونه با بچه ها میشینم و باهاشون کار رو انجام میدم و بقیه بچه ها,اونسر کلاس,خودشون بازی میکنن

یعنی بدون اینکه من دخالتی داشته باشم,خودشون طراحی و اجرا و مشارکت میکنن و من از دور میشنوم.

امروز میز و صندلیا رو دو دسته کردن مثلا دوتا خونه شده و یکی از پسرا میخوند:

دخترا با دخترا. پسرا با پسرا

خب اگه من بودم,این تقسیم جنسیتی رو به هیچ وجه اعمال نمیکردم ولی اینجور مواقع وارد نمیشم و میذارم خودشون بازی کنن ببینم اونا چه عقیده ای دارن.

بعد یه مدت دخترا از بازی خسته شدن اومدن کنار من برای کاردستی نشستن . شنیدم پسرا بین حمله های وحشیانه و زد و خورد شون داد میزدن: خراب کردیم! خونه دخترا رو خراب کردیم!

و از این حمله خرسند و راضی,مشغول پایکوبی بودن...!

واقعا پسرا رو درک نمیکنم. نمیتونم بفهمم چرا خرابی و فتح,انقد میتونه خوشحالی بیاره.

چرا بازی مث آدم راضی شون نمیکنه

چرا همیشه زد و خورد دارن و احساس میکنن اینجوری رفاقتشونو بیشتر اثبات میکنن...

این مشکلو با برادر خودمم داشتم. هیچ وقت نفهمیدم چرا دوست داره بیاد خونه الکی مونو مث وحشیا خراب کنه و همه چی رو بهم بریزه و خوشحال بشه😐

چرا؟

  • ۴ نظر
  • ۱۵ آبان ۹۶ ، ۱۵:۱۰
  • ۳۰۷ نمایش