خیال خام
اینروزا هر اتفاقی که تو دانشکده میفته، نه که جنسش فرق کنه، نه که غیر قابل پیشبینی باشه، نه که حسرتی باشه، فقط میبرتم تو فکر...
چون یک سر تمام این اتفاقات ، آرزوهایی تمام قد ایستادن که دوباره وصلم میکنن به گذشته.
اگه با رفتن من، همه چی تموم میشد، اگه بازمونده رویاها جریان نداشت، خیلی راحتتر میتونستم بکنم و پشت سرو نگاه نکنم
اما وقتی آرزوهات برقراره و تو نیستی و این خودت بودی که خواستی بری، قضیه خیلی فرق میکنه. زمین تا آسمون توفیر داره.
یعنی هر اتفاقی میفته ها، من دوباره باید برگردم این چرخه رو طی کنم و خودمو آروم کنم که این مسیرو انتخاب کردم و ارزش انتخاب، خیلی بیشتر از آرزوهای چشم بسته ی گذشته است...
که "ای کاش" درنیارم و به این باور برسم که اون موقعیت نمیتونست راضیم کنه.
اما چه کنم؟ گاهی واقعا....بغض و دلتنگی امان نمیده. قدرتش چندبرابره. میتونه تمام اون تفکراتو مغلوب کنه.
امروز؛ 20 آذر... دوباره پیوند خوردم به رویا....
ولی خب؛ خدا نخواد چیزی برقرار باشه، نمیمونه دیگه.دیگه اون دانشکده سیاه تر از قبله. دلگرمی هاش خیلی کمتره...خیلی...
گرچه زمان داره درستی انتخابمو تصدیق میکنه ولی گاهی....دلم میخواد دوباره...اونی بشه که میخواستم.
منم تو رویاهام سهمی داشته باشم. اصلا خام خیال ؛ اما گرم...
- ۹۶/۰۹/۲۰
- ۲۵۱ نمایش