مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

شهسوار ظلم

۱۲
آبان

اینا که برای زن شرط میذارن بعد ازدواج نه تحصیل و نه شغل، فازشون چیه؟!؟

فک میکنن شهسوار آرزوها اند و دختره له له میزده برا از راه رسیدنشون و تاحالا واسه رفع بیکاری مشغول ب تحصیل بوده؟!

.

.

اینا که شخصیت مستقلی برا زن قائل نیستن,آخه چرا هنوزم زنده ان ؟!؟


  • ۴ نظر
  • ۱۲ آبان ۹۶ ، ۰۹:۵۳
  • ۳۰۶ نمایش

شغل شریف

۰۷
آبان
من به بادمجون حساسیت دارم. یعنی سریع بالا میارم.
وقتی بوی استفراغ هم به مشامم برسه, بالا میارم.
حالا فک کنین هشت صبح دیروز,یکی از بچه تو کلاس بالا آورد که شب قبلش کشک بادمجون خورده بود
حال منو تصور کنین...
.
.
و من تو این فکر که چه فرقی بین من و خدمه مهد هست که من باید بهشون درس بدم و اون بچه ها رو بشوره...
.
.
ما هر دو از بوی استفراغ حالمون بد میشد
ولی اون باید جمع میکرد چون جزو وظایفش میشد و من از دور نگاه میکردم
میدونی چرا این کارو قبول کرده؟
چون به پولش احتیاج داره
میدونی چرا؟
چون طلاق گرفته و یه بچه سه ساله داره...
به گمونم هربار که کسی رو میشوره یا استفراغی رو جمع میکنه,به سرنوشت خودش و اون شوهر وامونده اش لعن میفرسته...
زنی جوون مهربون خوش چهره...
خدا تن و روحشو حفظ کنه و دستگیرش باشه و ازین وضعیت نجاتش بده...
من با شستن بچه ها خیلی مشکل ندارم,ولی استفراغو نمیتونم جمع کنم.
اگه یه روزی تو همچین شرایطی بودم,گشنگی و آوارگی رو ترجیح میدم تا جمع کردن استفراغ دیگران.
با اینکه ناراحت بود,ولی حتی یه اخم هم به بچه نکرد...
آدمیت تا کجا...؟!
پ.ن:
اقای برادر داره کشک بادمجون میخوره و کسی جرات نداره بگه نخور من حالم بد میشه. بس که دموکراسی تو خونه دیکتاتوری ما برقراره😐
  • ۳ نظر
  • ۰۷ آبان ۹۶ ، ۱۴:۵۰
  • ۲۹۳ نمایش

پیام تسلیت

۰۴
آبان

داشتم فکر میکردم اگه بابا یا فرد نزدیکی از خانواده ما فوت کرد,چقد تحمل پیام تسلیت دیگران برام سخته.

برای اونا که فقط یکی دو جمله است: خدا بهتون صبر بده,روحشون شاد...

ولی برای من یه دنیا درده. روحش شاد؟!؟!

کی؟ بابا؟ همون که تا دیروز باهاش زندگی میکردم؟

همون که تکیه گاهم بود؟

همون که باهاش غذا میخوردم؟

حالا دارین میگین شما از اون به من نزدیک ترین که رفتنشو تسلیت بگین و برام صبوری بخوایین؟؟

نه...نمیتونم تحمل کنم

شماها کی هستین که دردشو بفهمین؟

واقعا فک میکنین این حرفا تسلی میده؟ یا پدر رو برمیگردونه؟ یا جاشو پر میکنه؟

حالم بهم میخوره از پیامای مناسبتی.از حرفای تکراری رسومی. از اینکه شماها برای انجام وظیفه و ادای احترام همون جمله تکراری و مرسوم خدابیامرزه و بهتون صبر بده ی بی حس و مسخره رو ادا کنین و برید دنبال زندگی خودتون. حالم بهم میخوره.

ترجیح میدم تو تنهایی , این مساله رو کشف کنم و نبود بابا رو بپذیرم و باهاش کنار بیام تا جلو پیامای مسخره شما سرتکون بدم و برای ادای احترام بگم ممنون.

نه. نمیفهمین و با این پیامای تکراری مسخره فقط دردو بیشتر میکنین...

.

.

اینروزا که عزرائیل حمله کرده و دونه دونه داره برمیچینه آدمای دور و برمو, برام سخته پیام تسلیتا.

واقعا حس همدردی ندارم و از گفتن پیامای تسلیتی آزار میبینم.

هر لحظه خودمو میذارم جای اونا و میبینم با این پیامای مزخرف,چقد حالم بدتر میشه و دوست دارم لال مونی بگیرم و چیزی نگم تا خودشون به درد خودشون عادت کنن.

.

این اتفاق اگه برای من افتاد,دور میشم از همه

از همه ی آدما

مثل همیشه,تنهایی بهترین مرهم و همراه خواهد بود.

شاید کمی بعدتر هم,نزدیکانی که راه دلو بلدن و میفهمم که منو میفهمن.

ولاغیر.

بقیه کشک و دوغه.رسم و رسومه

  • ۴ نظر
  • ۰۴ آبان ۹۶ ، ۲۰:۲۶
  • ۳۱۸ نمایش

اینروزا که بابا رو مشغول تلگرام میبینم, میرم تو فکر...

به اونروزا که یا خونه نبودم یا اگه بودم ,سر از گوشی برنمیداشتم و تذکرای بابا که چیه این بیلبیلک و مشغولیت جدید؟! چیه این سرتولاک فروبردنا؟!  بیا بیرون. پیش ما باش. یا اصلا برای خودت باش,ولی مفید باش...

خیلی میرم تو فکر. حالا که من درومدم و همون زمان,بابا رو آوردم تو این وادی و گوشی دادم دستش و گفتم اینجور و اونجور ...

گاهی فک میکنم جفا کردم در حقش. آوردمش تو یه وادی که خودم میدونم پوچه اما دستشو گرفتم و کشیدمش وسط.

از طرفی دوست نداشتم بابا از جامعه دور باشه. دوست داشتم از همه چی خبر داشته باشه. وسط باشه. اگه خودش نخواست,اگه تشخیص داد خوب نیست,میکشه بیرون. بذا من آگاهی و وسیله رو بدم,انتخاب با خودش.

حالا دیگه 8 صبح, بابا برای خوندن کتاب بیدار نمیشه. اگرم بشه,گوشی تو دستاشه. فعال گروهها شده. دائم به گوشی وصله.

گاهی فک میکنم آدم خائنی هستم.همون کسی که حرفاش باعث نجاتم شده بودو کشیدم وسط باتلاق...

  • ۳۰ مهر ۹۶ ، ۲۱:۱۲
  • ۲۲۵ نمایش

 رفتم دکتر.

وقتی میری تو,میگه سلاااام. چه خبر؟ چیشده؟ تعریف کن...

همین سه جمله ساده,نمیدونین چه تاثیری داره که راحت و بی استرس,مشکلات هرچند پیش پا افتاده رو بیان کنی.

مثل همون لبخند و روی خوش اولین دیدار من با بچه های مهد,که پایه ارتباطات اجتماعی شونو میسازه.

همون لبخند ساده

هرکی که هستیم,هرجا که هستیم,وقتی با همین چیزای ابتدایی,میتونیم اعتماد بسازیم.چرا دریغ کنیم؟

  • ۱ نظر
  • ۲۸ مهر ۹۶ ، ۱۳:۲۷
  • ۲۵۹ نمایش

اینا که سرشونو می اندازن پایین و سلام نکرده,از کنارت رد میشن, و مثلا خیلی محرم نامحرمی براشون مهمه و انقد دیندارن که سلام نمیکنن نکنه ایمانشون در خطر باشه,همینا...ازینا باید ترسید!!

اینا اتفاقا میل جنسی شون بالاست!

حتی اگه دنبال ظاهرگرایی نباشن,یه چیزی تو این نگاهها و سلاما تحریک شون میکنه که همین سلامم نمیکنن! با این رفتارشون,خیلی چیزا رو مشخص میکنن...

کافیه یه بار,یه بار نگاهت به نگاهشون بیفته که چطور با اون نگاه تیزشون تا عمق وجودتو میکاون...

کسی که تو این فازا نباشه,روابط معمولی تری داره.

سلام,تحریک شون نمیکنه!

ترجیح میدم با اینا هم صحبت و هم قطار بشم.

حتی اگه روابط باز و آزادی با دیگران داشته باشن

لااقل همونی که هستن,هستن.

  • ۶ نظر
  • ۲۷ مهر ۹۶ ، ۲۱:۰۵
  • ۲۹۳ نمایش

نقض غرض

۲۶
مهر

توالتای خونه رسوب برداره و کبره ببنده، برادرای من دست به توالت شور و مواد شوینده نمیزنن

خونه از آشغال و کثافت پر بشه ، به روی خودشون نمیارن و زندگی میکنن

در و دیوار کثیف باشه که هیچی؛ به چشم مبارکشون نمیاد هیچ وقت.

آینه ها غبار نشون بدن و اصن تصویر دیده نشه، بازم اونا خودشونو میبینن!

ظرفا تا سقف جمع بشه، اهمیتی نداره.وقتی مهم باشه که قاشقی برای خوردن وجود نداشته باشه!! و حاضر میشن برای چیدن ظرفا تو ماشین اقدام کنن

اونوقت این موجودات غیر قابل تحمل به من میگن شلخته کثیف!!

  • ۳ نظر
  • ۲۶ مهر ۹۶ ، ۰۱:۱۵
  • ۲۷۰ نمایش

مزگت

۲۵
مهر

یه چن وقتیه دارم فک میکنم مزگت یعنی عبادتگاه. ولی من منظورم موقع انتخاب اسم ، پناهگاه بوده

جایی که بهش پناه بیارم و حرفای پنهان درونمو بنویسم.

عبادتگاه صرفا جنبه خاص رابطه معبود و بنده داره. درصورتی که اینجا محل عمومی برای خوندن با بقیه آدما مث خودمه.

دارم فکر میکنم که از اساس انتخاب این اسم اشتباه بوده و من اون موقع تو هیجان و عجله ، متوجه موضوعی به این واضحی نشده بودم.

سر کلاس متون قدیمی بود که به گوشم خورد. به نظرم خیلی قشنگ اومد. احساس امنیت کردم نسبت به این واژه، به این مفهوم.

برا همین اسم پنهانی ترین حرفای منتشر شده مو گذاشتم مزگت

  • ۱ نظر
  • ۲۵ مهر ۹۶ ، ۲۱:۵۱
  • ۲۰۵ نمایش

دعوا

۲۳
مهر

یه بخشی از وجودم هست که گه ترین بخش ممکن هر اتفاقی رو درنظر میگیره

یه بخش دیگه هم حالش خوبه و همه چیزو خوب میبینه

این دوتا همیشه باهم دعوا دارن.

همیشه یه کاری میکنم دومی برنده بشه.

اما به محض مواجهه با واقعیت,متوجه میشیم اون بخش گهه چقد خوب از همه چی خبر داره!!

واقعیت اینه دنیا و اتفاقاتش,گهی بیش نیست و ما خودمونو مچل کردیم.

هیچ وقت هیچ اتفاق خوبی رخ نمیده مگر اینکه صدبرابرشو از ما بگیره روزگار

دیگه وقتشه اینو باور کنم. بسه خوش خیالی.بسه

  • ۳ نظر
  • ۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۸:۵۷
  • ۲۱۱ نمایش

بعضی مادرام هستن فک میکنن وظیفه اصلیشون زاییدن بوده و همینکه تخم بچه از تخم اوناس,سهمشونو از مادری ایفا کردن و حالا نوبت بقیه اس که سهم شونو ادا کنن و از بچه نگه داری و تربیت کنن...

خوش بحالت که میتونی بزایی!!!

آخه ماها نمیتونیم و از قدرت عجیب تو در شگفتیم و همگی منتظر این لحظه باشکوه بودیم...!!!

همه حیوانات بلدن بچه بیرون بندازن.

آخه فک نکردی یه نقش و خطی رو بچه تو باس بندازی؟!

اون تحصیل و کار,چقددددررررر ارزش داره که بچه تو ول کردی و اونو ادامه میدی؟!

دکترا بخوره تو سرت وقتی نمیدونی مادری یعنی چی...

میذاشتی لااقل نقش پررنگ زاییدنتو بعد تحصیل انجام میدادی...

انقد رو زندگی خودت کنترل نداشتی خانم تحصیل کرده باشعور بافرهنگ؟!؟!

یکم فک کن بعد اقدام کن...

  • ۲ نظر
  • ۲۲ مهر ۹۶ ، ۱۶:۴۱
  • ۱۹۶ نمایش