فلش بک های من
اینروزا خیلی فلش بک میخورم به عقب. دانشگاه نه. از دانشگاه فقط نگار فکرمو مشغول کرده که داره چی کار میکنه و چی بود و چی شد اینطوری شد.
منظورم از فلش بک عقبتره. مثلا راهنمایی. وقتی تصمیم گرفتم اون مدرسه عادی رو بذارم و برم یه جای دیگه.
تو کلاسا 35 نفر بودیم. باهامون مث گله گوسفند رفتار میکردن. مهم نبود کی هستیم و چه فکری داریم. مهم اون سال بود که تموم بشه.
من اینو میفهمیدم و شدیدا متنفر بودم. خیلی بالاپایین کردم تا مدرسه رو عوض کنیم. عوض کردن اون طویله به قبرستون بعدی،بزرگترین اتفاق زندگیم بوده و هست
میدونی؛ مامان برای برادرا خیلی میگشت تا مدرسه خوب پیدا کنه اما برای من ، اولین و نزدیک ترین مدرسه ثبت نام کرد و وقتی خیال خودش راحت شد گفت همین خوبه. بهتر نداریم.
احساس تنهایی و بی کسی میکردم. احساس میکردم کسی منو نمیبینه. کسی منو نمیشناسه.
کاش مامان میفهمید اون موقع ها. کاش کمی باهام حرف میزد. کاش لااقل صوری، دوتا مدرسه سرمیزد میگفت نشد. اما نکرد.گفت همینه که هست.
از اینجا به بعد انقد زندگیم تلخ و سیاه شد که دیگه نمیخوام ذهنمو بازسازی کنم.نمیخوام حتی فکر کنم اون دوسال چطور گذشت. بالاخره رد شد و رفت. خدا زمانو جاری آفرید.
اما به قبلش فکر میکنم. که اگه اون مدرسه رو عوض نمیکردم، چی میشد. چقد زندگی بهتر بود. چقد معمولی بودن خوبه. چقد معمولی بودن خوبه.
به دبیرستان فکر میکنم.
حالا من از مامان خواستم معمولی باشم. یه مدرسه نزدیک و ساده. قبول نکرد. گفت باید بهترین بری.
مامان سر لج نداشت. من انسانی انتخاب کرده بودم و این مایه سرشکستگی بود. حالا باید بهترینشو میرفتم که بیشتر تو لجن فرو نرم....
میدونستم اونجا سایشگاست.میدونستم نیمی از عمرم میره ولی....تن دادم.
همین تن دادن، اول همه ماجراها بود....
بعد دبیرستان دوست نداشتم از بقیه خبر بگیرم الا چند نفر. همه دنبال اسم و رسم بودن. همینکه بهترین دانشگاه درس بخونن و یه جایی استخدام شن و روزمردگی شونو زودتر شروع کنن. اما من حالم بهم میخورد ازین زندگی.فقط زندگی چندنفر مورد علاقه ام بود.بقیه آشغال بودن و بی مصرف.فقط چند نفر.
چندوقت پیش از فائزه خبر گرفتم.ازونایی بود که گوشه کنارا باهم درباره زندگی حرف میزدیم. هیچ وقت دروغ نمیگفت. خدا رو قبول نداشت حتی. ولی با خودش رو راست بود. گفت تو کافه کار میکرده. الان خونه جدا گرفته. اسنپ کار میکنه. نقره المپیادو شیاف تمام روسای کشورم کرده. فرانسه شو ادامه داد تا اگه خواست بره....
لعنت...فقط با بغض میتونم بگم لعنت به همه تون. ما رو به گا دادین. دنیایی برامون متصور شدین که هیچی نبود.هیچی نبود.هیچی نداشت. وهم مطلق بود.
من اگه الان رو پای خودم وایسادم تا چندرغاز تویه مهد خصوصی دربیارم،از علاقه خودمه. همین. این همه سال مدرسه و دانشگاه هیچی بهم نداد. هیچی. دلم میخواد هیچی رو انقد محکم ادا کنم و رو چ تاکیید کنم که بار فشار روانی ام خالی بشه.ولی توفیر نداره/ کدوم نره خری هست تا خرشو بگیرم بگم زندگی مو پس بده...شورمو پس بده. بچگی مو پس بده؟
کاش مرض کمالگرایی به جون من و خونواده ام نمی افتاد. کاش از همون اول یاد میگرفتم معمولی بودن چقد خوبه.
المپیاد و دانشگاه و کار،کف روی موج بودن...باور کنین یا نه، انکار کنین یا نه؛ این دنیای وهمی و پوچ هیچی برای ما نبود...هیچی...
- ۹۶/۰۹/۱۹
- ۲۸۰ نمایش
توو نوجونی آدم فکر میکنه بعدِ بیرون زدن از مدرسه چه تحولات عظیم و چه موقعیاتهای تاپی در انتظارشه
من با تمام ناامیدی و منفی نگریم هیچ وقت به ذهنم نرسید که زندگی انقدر پوچه و قرار نیست هیچ رخداد خاصی در انتظارم باشه، جز همین بگاهایی روزمره