مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

رفتم کلاس آمادگی جسمانی تا سرعت عمل و هماهنگی مغز و بدنمو بالا ببرم

چیزی که از این اسم تو ذهنمه، کلاسای ورزش مدرسه س که یه سری چِقِر ، مث اسب! دور حیاط میدوییدن و میبردنشون مسابقه تا جایزه بگیرن!

پس خودمو آماده کردم یه سری بچه ریز و درشتِ تَر و فِرز ببینم که دارم سعی میکنم خنگولی و عقب افتادگی حرکتی-مغزیمو بینشون قایم کنم، تا به مرور زمان کمی راه بیفتم. با تخمین زمانی حداقل 20 دیقه دوییدن تا گرم شیم...

من نمیدونم چرا انقد تصوراتم با واقعیت فرق داره

طبق معمول که یا باید کوچیکترین فرد هر کلاس باشم یا بزرگترینشون، اینبار کوچیکترینه بودم و بقیه همه خانومای خوش هیکل و اهل ورزش !!

مربی اش سرشار از انرژی و فهم و شعوره. یعنی هوش اجتماعی بالایی داره. حالیشه کجا چی رو باید بکار ببره و آدما رو بشناسه.

در بدو ورود به کلاس، از رو فرم حرکات و بدنم، فهمید رزمی کارم و بهم خوشامد گفت و آرزوی موفقیت کرد به جای پاچه گیری!!

چون میانگین سنی کلاس 30 ساله است، مسلما ورزش سنگین نداریم. دوییدن شاید 10 دیقه طول بکشه اما خیلی خوب و مناسب

وقتی میدوییم حالم خوبه. وقتی حرکات جمعی و یکسان انجام میدیم، حالم خوبه

وقتی یک صدا شمارش میکنیم و میخندیم و دست میزنیم، حالم خوبه

و دائم فکر میکنم لعنت به یک ماه سکون و کسالت و کرختی ماه رمضون و برنامه گه خانوادگی ما...

احساس میکنم آزاد شدم...

+کلاسای شهرداری از 30 تومن تجاوز نمیکنه. تعدادمونم به 20 تا نمیرسه.واقعا داریم 12 جلسه ازین مفت تر؟!

چرا بلند نمیشین یه ورزش انتخاب کنین؟؟

لیست باشگاههای شهرداری تهران

  • ۲ نظر
  • ۱۸ تیر ۹۶ ، ۲۲:۲۲
  • ۲۶۸ نمایش

خرپول

۱۸
تیر

اونروزا که دوربین خریده بودم و حسابی باهاش مشغول بودم، یکی از بچه های کانون عکس دانشگاه  یه جوری بهم فهموند که چقد خر پولم.

بیشتر بچه های کانون،دوربین نداشتن.اما سرشار از اراده و ذوق بودن. از طریق دانشگاه،ابزار کرایه میکردن برا فیلمسازی

منم خواستم بهش بفهمونم بابای من از اوناش نیست که لب تر کنم،پول بذاره کف دستم؛

هرچی خریدم، پول جمع کردم ، ازخورد و خوراکم زدم، مضحکه رفقا شدم،وام گرفتم،تا چیزی رو که میخوام،بخرم.

اینبار بهم فهموند همینکه میتونی بگی "خودت" پول جمع کردی تا چیزی بخری،نشون از خرپولیته. من هیچ وقت نمیتونم همچین کاری کنم.

راستش هییییچ وقت اینجوری فکر نکرده بودم که من دربرابر افراد نزدیک فرهنگی دیگه ای، حتی تو دانشگاه،خرپول محسوب بشم!

منی که تو خرجِ بسیار صرفه جویانه برای چرخیدن زندگیم، زبونزد عام و خاص ام...

میدونی؛

گاها جایگاه فعلی ما که اصلا نمیدونیم چطور بهش رسیدیم،آرزوی خیلیاس... حتی همین نقطه صفری که روش ایستادیم؛

چون بعضیا باید تلاش کنن تا از منفی به همینجا برسن...

.

.

اینجور مواقع بیشتر به این موضوع فک میکنم؛

واقعا تو دنیا تساوی برقراره...؟

  • ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۰:۰۵
  • ۲۰۱ نمایش

🚻

۱۷
تیر

یه مدت کلاس والیبال میرفتم.

اونجا یه سری دختر بودن که عملا پسر بودن!

از لباس و هیکل گرفته تا خلق و خو.

قبلا فک میکردم اینجور آدما صرفا تحت تاثیر ویژگی های روانی اینشکلی میشن.یعنی خودشون میخوان که بشن.چون از جنسیتشون راضی نیستن

یا از لحاظ اجتماعی,نسبت به جنس مخالفشون چیزی میخوان داشته باشن که تو گروه جنسی خودشون نمیبینن

حتی خودم! تو نوجوونی واااااقعا مردونه رفتار میکردم و لباس میپوشیدم.(تمایل روانی). برا همین به دیگران هم با همین دید نگاه میکردم که دوس دارن اینطور باشن.راحتترن.به بقیه چه؟!

اما حالا که موضوعات ترنس بیشتر جاافتاده,از دید جنسی هم بهشون نگاه میکنم.

یعنی مث قبل فک نمیکنم صرفا بلحاظ عقده روانی و اجتماعی اینطور شدن.

یکیشون میاد کتابخونه ای که اینروزا میرم.

وقتی چشمم بهش میفته,واقعا نمیتونم حس کنم یه دختره. رفتارا و نگاههاش,اندام و عضلاتش,نیمه مردانه س. وقتی به دوستش نگاه میکنه و باهاش مساله حل میکنه,مثل وقتیه که یه پسر تو چشمات نگاه میکنه و میخواد معصومیت دخترونه تو تصاحب کنه...به همون اندازه که احساس کنی قلبت تند تند بزنه و گونه هات سرخ بشه...

یا وقتی دست می اندازه گردن رفیقش که بلحاظ جثه,ظریف و نحیف تره, حقیقتا حس رفاقت مدرسه نمیکنم :l

  • ۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۰:۲۲
  • ۱۹۵ نمایش

هدیه غیب

۱۵
تیر

بین دو نماز بود. 

پاهامو گرفتم بغلم,پیچیدم تو خودمو سرمو بالا گرفتم؛ واژه واژه اسامی خدا رو که دور تا دور گنبد نقش بسته بود,زمزمه کردم و همین حین حرفاش پیچید تو ذهنم:


"خدایا من تورو تو لحظه هایی پیدا کردم که خیلیا تو رو تو اون لحظات گم میکنن وسط مهمونیای شلوغ، وسط مشروب خوری آدما, وسط گند زدنامون


 من وسط یه مهمونی شلوغ پلوغ و آدمایی که گالن گالن مشروب میخوردن، یکی از باحال ترین نمازای زندگیمو خوندم..."


دست خودم نبود. انگار که دلم سوخته باشه،اشک تو چشمام حلقه زد...

بعضی آدما چقد برات عزیزن که اینجوری انتخابشون میکنی؟

 میشه خدا,میشه منم اونقد دوست داشته باشی که منحصرا انتخابم کنی؟

مثل حالا که همّه چی رو باختم و تنهای تنهای تنهام؛

حالا که خودم خواستم خالی باشم و اومدم تا تو پُرم کنی، میشه منم همینطور عاشقانه بپذیری...؟

داغ بودم اونروزا...

پناه بردن به مسجد,سجده های پر از اشک, حرفها و زمزمه ها و فشار...

یادگار اونروزا ، همدم خوب روزای سخت حالامه...

کسی که دم به دم و قدم به قدم,این مسیر ناشناخته رو پیش رفتیم...

خدا دست خوب کسی رو گذاشت تو دستم.

همدمی رو برام آفرید که تصور نمیکردم...

نمیگم کس دیگه ای کمکم نکرد، اما کسی که نزدیک باشه و شنوا و زمینی, کسی که منطبق علایق و سلایق و ارزشهات باشه,هم سن و هم دردت باشه و درست موقعی که باید ظاهر بشه,بیاد و همدمت بشه,واقعا خاصه.

 به پاکی اشک دل سوخته ی اون شب توی مسجد,که من از خدا خواستم جا پای اون بذارم, به همون قشنگی و صداقت,شد رفیق روزای سخت.کسی که بدون حسادت, از ته دل , برام آرزوی خوشبختی کنه و قدم به قدم راهنمام باشه و به تناسب,اجازه ی کمک و همراهی مسیرشو به منم بده...

مدتها بود میخواستم این محتوا رو پست کنم؛اما زمان احتیاج داشتم که مطمئن شم احساساتم واقعیه نه صرف هیجانات آنی...

حالا بعد یه سال چه وقت خوبی,با امنیت میتونم بگم:

دمت گرم, تولدت مبارک "رفیق"...!

  • ۴ نظر
  • ۱۵ تیر ۹۶ ، ۲۰:۱۰
  • ۳۸۶ نمایش

اهمیت

۱۴
تیر

لازم نیست عقاید جار زده بشن و طبق اعلامیه ای,علنا منتشر بشن. بعضی چیزا رو باید از رو نشونه ها دید و شناخت.

مثلا سازمان سنجش امروزِ روز نمیاد داد بزنه بگه رشته ریاضی کماکان از همه نظر برای ما مهم تره،ارزش و اهمیت بیشتری داره و افراد این رشته رو درسخونتر و جدی تر میدونیم؛

اما کنکور رشته ریاضی همیشه اول برگزار میشه.

اولین ها همیشه مهمترن.اولویتن. حتی به یه معنی دیگه داوطلب ترن چون آماده ترن! یه جورایی خط شکن محسوب میشن

بعد تجربی و روز آخر انسانی!

باز خوبه انسانی داخل آدم حساب میشه

هنر و زبان به خودی خود قابل اعتنا نیستن که روز مستقل داشته باشن! بعدازظهر امتحانای مهم, اونارم بازی میدن!

میبینی؛ هنوزم که هنوزه,ارزشا تغییر نکرده...

هنوزم که هنوزه,پس ذهن همه ی آدما همون چارچوبا و همون قواعد حاکمه...

از نشونه ها باید واقعیت رو فهمید,و الّا که در نطق, همه روشنفکر و آزاداندیشن...

  • ۷ نظر
  • ۱۴ تیر ۹۶ ، ۱۸:۳۶
  • ۲۷۷ نمایش

سرعت عمل

۱۲
تیر

 با اینکه پشتکار خوبی دارم که باعث شده تا الان سرپا وایسم ، اما مهارت سرعت دادن به فعالیتا و جمع و جور کردن سریع خودم تو شرایط بحرانی رو ندارم.

کلی طول میکشه بازسازی بشم و برای جلوگیری از اون، خیلی محتاط عمل میکنم...آروم و مِلو...

از این ضعفم تا همین پارسال اصلا اطلاع نداشتم.یعنی نمیدونستم ضعفه؛ فکر میکردم همینی که هست، کاملا طبیعیه

وقتی متوجه شدم که تو حمله های تکواندو یا تمرینات، همممیشه بابت کُندی تذکر میگرفتم.

 نمیتونستم، واقعا نمیتونستم سرعتمو بیشتر کنم. چون برا مغزم تعریف شده نبود

تو آموخته های خونه و مدرسه، همیشه کیفیت ارجح بود نه سرعت.

مقوله سرعت عمل،تنها در حد تنظیم سوالات امتحان و کنکور برام معنی داشت(که به نوع خودش مفید بود)

ورزش فاصله ی فکر تا عمل رو هم پایین میاره و هم هماهنگ و موزونش میکنه

همه اینا تاثیرگزاره تو  زندگی شخصی و روزانه آدم.

مثلا الان یاد گرفتم وقتی بهم حمله کلامی شد، صبرنکنم بخورم، درجا حرف قشنگه رو بذارم کف دست طرف!

چیزی که قبلا عاجز بودم. یعنی جسارتش بود، حرفش هم بود، ولی مغزم طول میداد برا بیان و جا آوردن حال طرف...

  • ۳ نظر
  • ۱۲ تیر ۹۶ ، ۰۱:۵۷
  • ۳۳۸ نمایش

??seriously

۱۰
تیر

اگه این شرایط طبق قاعده بود و میدونستم نتیجه کار اشتباه خودمه,راحتتر باش کنار میومدم

مشکلم با اونیه که اون بالاس. همه چی رو میبینه و به روی مبارک نمیاره.

کاری با مردم ندارم . مگه تو خدا نیستی که کاری کنی؟

تو همه چی رو دیدی و اجازه دادی اتفاق بیفته؟ تو خدایی؟ واقعا قدرت داری؟! واقعا حکمت داری؟!

نمیدونم چرا یکی از اون یهوویی هاشو رو نمیکنه.همونا که وقتی ضعیف بودم,وقتی فقط یه لحظه آرامش میخواستم,پشت هم سرم سوار میکرد... چرا مرگ یا مریضی یا یه اتفاق خاص نمی اندازه وسط که فقط کمی تکون بخورم...؟ همه چی باید بدموقع باشه؟ واقعا وجود داری تو؟ واقعا همونی هستی که توصیف میکنی؟!!

  • ۱۰ تیر ۹۶ ، ۲۲:۴۹
  • ۱۶۴ نمایش

بالاخره دو فیلمی که مدتها بود تو هاردم جا خوش کرده بود و نمیدونم به چه دلیل سمتشون نمیرفتم، دیدم :)))

اولیش بانوی آهنین،زندگی مارگارت تاچره که از دریچه نگاه سالمندیش ،بصورت مرور خاطرات، حقیقتا هنرمندانه نشون داده میشه

با اینکه فیلم از زاویه دید یک سالمند روایت میشه اما ریتم کند آزار دهنده نداره و این عالیه:)

درباره بازی مریل استریپ، زبان قاصره؛

تکیه و آهنگ و تن کلام، نحوه ایستادن، روحیات عینا برابر اصل؛ خلاصه همه چی تمام...؛

بازیگری تو خون بعضی آدمهاست و مریل استریپ به حق از اون دسته است.هرچی جایزه گرفته ، نوش جونش.برازنده ی هنر همه چی تمومشه.

اما درباره خود فیلم و زندگی تاچر...

نگاه مروری خاطرات این زن بزرگ رو دوست داشتم.اونجا که با شوهرش، دنیس حرف میزنه و میگه: من میخواستم تو خوشحال باشی، بودی دیگه ، نه...؟

حقیقتو بهم بگو...{1:32:57} و اشکهای مارگارت ، تو تنهایی ، همه حقیقت رو بهش میگه...

درواقع خانواده اشخاص بزرگ هزینه از دست رفتن زندگی خودشون در قبال اصلاح یا نفع جمعی میپردازن...

مارگارت روی دوش شوهرش بالا رفت...حقیقتا اگه پدر و همسرش تو هر مرحله کنارش نبودن، این زن به این جایگاه بحق نمیرسید و شاید اقتصاد و سیاست بریتانیا ، مسیر دیگه ای رو طی میکرد...حضور مرد برای تکیه زن، تو هر موقعیتی یه امر واضح و مبرهنه.حتی اگه میخواد مارگارت نخست وزیر باشه...

فیلم، چهره ی نیکو و مصلحی از تاچر نشون میده.چیزی که شاید خیلی منطبق با واقعیت نباشه.اما زنی که توی فیلم نشون داده میشه، ستودنیه و این یعنی هنر فیلم در تغییر یا ساختن هویت افراد و وقایع.

  • ۰۹ تیر ۹۶ ، ۱۷:۳۹
  • ۳۷۴ نمایش
برخلاف تصوری که برام ایجاد کرده بودن، دیدم اینجا بمونم، سر یه ماه ردخور نداره دیوونه بشم
به شدت افسرده شده بودم؛
حس اینکه هم سن و سالای من دارن خوش میگذرونن یا درس میخونن، یا همه خونواده تو خونه جمع اند و من عین اسکولا دارم وقتمو برای 500 تومن تلف میکنم، روانی ام میکرد. دلیلی برای موندن نداشتم.اعلام کردم که من این کار رو نمیپسندم
حتی یادمه انقد بهم فشار اومده بود که موقع اعلامش بغضم ترکید. احساس میکردم مرگ خیلی بهم نزدیکه.هرروز دستشو دور گردنم فشار میده و من تنها و تنها تر میشم.
نذاشتن برم.یعنی انقد تو این یه هفته خوب حمالی کرده بودم، انقد معرف براشون مهم بود، انقد پیشینه خانوادگی ام براشون اهمیت داشت که همه ی کلاس گذاشتنای روز مصاحبه رو فراموش کردن و به هر ترفندی میخواستن منو نگه دارن...
الان اگه به اون کار میرسیدم، شاید برام خوب بود، ولی برای اون زمان، مثل زهر بود و اشتباه محض...
تا ده روز اونجا موندم و بیرون اومدم
بعد دو ماه دوباره تماس گرفتن یک نفر دیگه رو هم استخدام کردیم، بیا که از تنهایی درومدی...
اما بازم قبول نکردم چون یه پروژه مستند جدیدو شروع کرده بودم و واقعا نه وقت داشتم نه علاقه ای به برگشت...
نمیدونم تو من چی دیدن که حاضر شدن هزینه دو دفتر دار رو پرداخت کنن اما بازم منو داشته باشن...
به گمونم اون خوش خدمتی و مطیع بودنم منو مناسب جلوه میداد.
این اولین باری بود که با محیط کاری واقعی آشنا میشدم.با رفتارای در ظاهر دوستانه و در باطن، منفعت طلبانه.
همه چیز برام سنگین اومد...
از فرداش، هذیون گفتنا و بی قراری هام یکباره ، بعد از یه گریه سنگین،تموم شد و زندگی معمولیم برگشت...
  • ۷ نظر
  • ۰۶ تیر ۹۶ ، ۱۶:۳۵
  • ۴۰۸ نمایش

کار اولم، تو یه موسسه فرهنگی بود که استادمون معرفی کرده بود.

جوری که من فهمیدم،سرشار از فعالیتهای فرهنگی هدفمند بودند.

محیط کاملا زنانه، منم میشدم گرداننده دفتر. روابط عمومی و کار با کامپیوتر و کفش آهنی برای پیگیری و آشنایی با ادبیات و نشر و...

که همه اش با معیارای من صدق میکرد.

قرار شد مدتی آزمایشی کار کنم و ماه اول، بی حقوق باشه.

ترم هشت بودم و فقط دو روز دانشگاه میرفتم.

از روز دوم فهمیدم من توی دفتر،8 ساعت تنها خواهم بود و فقط از طریق تلفن با بیرون در ارتباطم

دفتر،مرکز شهر بود و وسط دود و صدا. پنجره ها کیپ تا کیپ بسته.محله نسبتا کثیف،محیط خاموش و بی صدا...

سلول انفرادی، به خودی خود،زندانه چون صدای انعکاس تنهایی تو تو ذهنت با روان پریشی ظهور میکنه...

به قدری این ساعتها احساس تنهایی میکردم که جونم داشت بالا میومد

یه روزایی باید میرفتم وزارت ارشاد مجوز کتاب بگیرم.

خوشحال بودم دارم میرم وارد چرخه روابط انسانی بشم!!

وحشتناک بود....یه سری وحشی بی سواد نشسته بودن پشت میز، مث سگ باهات برخورد میکردن.

ازینا که میگفتن: عه! کپی از کون پدرجدتون نیاوردین.برای هزارمین بار برید فردا بیایین.

یه سری کلاسای  فرهنگی آموزشی هم تو خود دفتر موسسه برگزار میکردن که در حد چس بود. ولی جلسه ای پونزده تومن میگرفتن!!

حقوقم قرار بود براساس وزارت کار، 700 تومن باشه که چون دو روز دانشگاه بودم، ته تهش 500 میگرفتم.

سر یه هفته، سبک سنگین کردم ببینم موندن بهتره یا رفتن...

ادامه ذارد

  • ۲ نظر
  • ۰۶ تیر ۹۶ ، ۰۱:۴۹
  • ۳۲۰ نمایش