مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

منِ حالا

۱۳
مرداد

چند وقته خودمو ارزیابی که میکنم , متوجه شدم خیلی فرق کردم

🔹از زندگی بی هدفِ خوشِ دانشجویی جدا شدم

درسته الان هیچی نیستم,ولی اون قبلی هم نیستم و این خودش یعنی یک گام به جلو.

🔸هیجاناتمو به کنترل دراوردم و منطقو سوار زندگی کردم

🔹حق رو معیار زندگیم قرار دادم و هرکس,هرکس که از معیارم تخطی کرد,کنار میزنم.

نزدیکانمو مورد نقد قرار دادم و واقع بینانه زندگی کردم

فهمیدم تاحالا چه قشنگ خودمو خر میکردم و با "تصوراتم" زندگی میکردم نه واقعیت.

🔸دیگه برای تغییر آدما صبوری نمیکنم. تعلل رو نشانه تلف شدن وقت میدونم چون من مسئول تربیت آدما نیستم.زمان تربیت آدمهای اطرافم هم گذشته.

برای بهتر شدن دنیا هم تصمیم گرفتم زندگیمو وقف بچه ها بکنم که هنوز تربیت نشدن و خمیرمایه وجودیشون آماده ی پذیرش تربیته.

🔹اهمیت به "منِ" وجودیم چند برابر شده و بر خلاف گذشته,خودم رو محور زندگی قرار دادم نه دیگران.

🔸تقریبا هرروز مطالعه مفید دارم و خودمو از بند تحصیل بی فایده ی وقت گذرونِ پرهزینه رها کردم.


  • ۱۳ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۰
  • ۱۹۳ نمایش

تنگنا

۰۵
مرداد

همه ی پستهای موضوع "مهد" ستون بغل، نگرش متفاوت من نسبت به جایی بود که توش قرار گرفته بودم

اما....

واقعیت چیز دیگه ای بود.

نگفتم تو اون خراب شده چی گذشت...

نگفتم چون نخواستم تصور خودمو خراب کنم.

چون دیدم گرچه این واقعیت عینی امروزه اما نباید تصورات ذهنمو دور از واقعیت بشمرم.

چون مفهومی که تو ذهنم بود، غیر طبیعی و فرا زمینی نبود که فراموشش کنم و نادیده بگیرم.

چرا باید شرایط رو میپذیرفتم؟؟

نگفتم بچه بیش فعالی رو تو اتاق حبس میکردن و جلو همه کتک زدن.

نگفتم به اندازه چس مثقال غذا میدادن و بچه ها رو گرسنه نگه میداشتن

نگفتم 20 تا بچه رو میکردن تو یه اتاق و هیچی دستشون نمیدادن تا سرگرم بشن یا حتی بازی کنن

نگفتم بچه های شیرخواره اونقدر گریه میکردن تا حلقشون خشک بشه

و حتی کسی نبود توی اتاق باشه تا بچه ها احساس تنهایی نکنن

نگفتم بوی شاش و شیر فضای اتاقو متعفن کرده بود

نگفتم مربی ها اونقدر درگیر بودن که بوی عرقشون حال آدمو بهم میزد

نگفتم موقع خواب، مثل زندان بچه ها رو ردیف میکردن و حتی اجازه ی تکون خوردن نمیدادن

نگفتم برای بیرون اومدن از اون خراب شده، دقیقه ها رو میشمردم.

نگفتم توی شیرخواره ،بچه ها ازم جدا نمیشدن چون امنیت رو از سگ های نگهبان مربی حس نمیکردن.

نگفتم پشت این همه واقعیت، له شدم و صدای شکستنمو شنیدم.

نگفتم برای این بحران با سه مشاور و متخصص مختلف کودک مشورت کردم و فهمیدم وضع بیشتر مهدها همینه.

مهد خوب و درجه یک تهران هم منِ بی تجربه لیسانسه رو استخدام نمیکنه

گفتن یا باید بپذیرم یا کنار بکشم.

پذیرفتن به معنای شکستن همه ارزشهام بود، همه ی دنیای کودکی که به خاطرش این کار رو دنبال کردم

کنار کشیدن هم به معنی بی تفاوتی و تسلیم به شرایط موجود

نگفتم تو چه دو راهی وحشتناکی گیر کردم و مستاصل زار زدم

نگفتم بعد از دو بحران بزرگ که مشاور گفت خوب مدیریتشون کردم و حالا باید زندگی مو از سر بگیرم، بحران سوم رو با فضای کار تجربه کردم

چیزی که میتونست دستمو بگیره تا بلند شم، همه ی بحرانهای مثلا مدیریت شده رو دوباره سرم آوار کرد.

نگفتم چون نخواستم نابود بشم.چون وقتی به چیزی بیشتر پر و بال بدی،بزرگتر جلوه میکنه

بچه ها، معصومانه ترین آرزوی من بودن ؛ نمیخواستم آخرین امیدمو از دست بدم...

منتظر شدم تا راهی پیدا کنم... یعنی باز هم صبر و صبر و صبر....
  • ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۵۵
  • ۴۷۸ نمایش

Gone Girl

۰۳
مرداد

فیلم دیگه ای که این چندوقت دیدم، Gone Girl بود؛یه شب تا صبح به قیمت قرمزی چشم؛ اما واقعا چسبید:))

من برخلاف روایتی که داستان داشت و زنه رو یه هیولا نشون داد و مرد قصه رو یک قربانی ، همچین نظری ندارم...

کلیدواژه های این فیلم:  رسانه ، زن و خیانت بود.

شما با این سه عنصر چی میتونین بسازین؟

  • ۴ نظر
  • ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۳۹
  • ۶۱۲ نمایش

میوه چینی

۲۷
تیر

7-8 سال پیش یه وبلاگ دنبال میکردم از یه خانواده ایرانی که مهاجرت کرده بودن کانادا.

میگفت اینجا اینجوریه که صاحب مزرعه و باغها ، از مردم عادی استفاده میکنن برای چیدن محصولاتشون

 اجازه میدن هرچقدر که میخوای، تو مزرعه بخوری. هرررررچقدر که میخوای ولی اجازه نداری چیزی بیرون ببری

میگفت میرن تو مزرعه بلوبری و همینجوری که میچینن ، میخورن!

اصن گوشه ذهنم بدجور نشسته بود این عمل! همیشه دوس داشتم تجربه کنم. که مث کارگر بهم نگاه نکنن، هرچقدر میخوام کار کنم ، در عین حال با لذت هرچقدر میخوام بخورم!

عمو جان ما، یه باغ داره اطراف تهران.اصلا وقت رفتن و رسیدگی ندارن. چی بشه سر بزنن. به ما هم میگن بیایین بریم، اما هیچ کس نمیره...

میگه بابا ، میوه ها رسیده، بیایین بچینین، هررررچقدر میخوایین ببرین، کسی انگار نمیشنوه :l

تا اینکه جمعه ،با شیش-هفت بار تماس و کتک، ما رو برداشتن بردن

بعدازظهر بعد از نهار و چایی، راهی باغ شدیم...

  • ۲۷ تیر ۹۶ ، ۱۷:۲۷
  • ۳۹۹ نمایش

نچسب

۲۶
تیر

یه حس گهی پیدا کردم به اینجا

دیگه حس امنیت نمیکنم

حس پناه آوردن از دنیای پرسروصدای بیرون به خونه ساکت ندارم

بار هربار ورود، اضطراب تزریق میشه بهم

شاید اینجا رم مث تلگرام و اینستا تعطیل کردم

اونقد دور که آرامشمو دوباره پیدا کنم...

  • ۲۶ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۶
  • ۲۴۰ نمایش

...in a nutshell

۲۶
تیر

  • ۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۵:۵۸
  • ۲۳۰ نمایش

اولین کار

۲۵
تیر

اولین کار دانشجویی که قرار شد انجام بدم، 30 تومن بود

سال اول بودم.با ذوق اومدم خونه اطلاع دادم؛

مامان گفت برا 30 تومن میخوای کار کنی؟!

نمیخواد بری، من اون 30 تومنو میدم بهت، نرو.

عصبانی ام کرد.
هیچ وقت مسیر کار کردن رو برام مهیا نکرده بودن، حالا یکبار به علاقه و انتخاب خودم،میخواستم کار یکروزه رو تجربه کنم، همچین واکنشی داشت...
الحق که 30 تومن پولی نبوده و نیست. اما اصلا موضوع مبلغ نیست. موضوع شروع به کار بود؛
چیزی که من میخواستم و هربار مانع میشدن و به طریقی،منو وابسته و متکی به خودشون بار می آوردن...
خب ازونجاییکه یه دنده تر از این حرفام که برا حرف ننه بابام تره خرد کنم، با کله اون کار دانشجویی رو قبول کردم(مسئول لباس مراسم فارغ التحصبلی بچه های سال آخر بود)
بماند که پدرمو دراوردن و با انواع کارت ملی و تجارت دووندن و آخرم هیچی بهم نماسید جز حمالی ، اما به عنوان تجربه اول کاری دوسش داشتم. انروز فهمیدم مراسم فارغ التحصیلی مزخرف ترین جشن ممکن برای چاپیدن دانشگاه از بچه هاست و تجربه شد که برای خودم شرکت نکنم.
اونروز با بچه های خوابگاهی و شهرای مختلف حرف زدم. کلی تجربه منحصربفرد بدست آوردم. راستش اون موقع انقد کشته حمالی و تجربه فضاهای مختلف جدید بودم که واقعا به پولش فکر نمیکردم. اون موقع 30 تومن برام خنده دار بود، چون اراده میکردم، تو دستم بود و نمیفهمیدم پول یعنی چی...
  • ۱ نظر
  • ۲۵ تیر ۹۶ ، ۰۰:۵۵
  • ۲۷۲ نمایش

چرا ماندن

۲۲
تیر

هر وقت ماهی رو از آب بگیری ، تازه است. 22 سالگی بهتر از 30 سالگی پر از یاسه.

پس بمون و بساز.حالا که دیر شده، بمون و بیشتر از این معطلش نکن.

هر لحظه پشت کردن، لگد زدن به همه ی آرزوهای زخم خورده است.


  • ۰ نظر
  • ۲۲ تیر ۹۶ ، ۰۰:۴۳
  • ۱۶۰ نمایش

راس ساعت دوازده,هرشب,شروع میشد

با صدای کش و قوس دار و تبلیغاتی بهمن هاشمی:

"جشنواره ی تابستانی فیلمهای سینمایی شبکه دو تقدیم میکند..."

همیشه که اجازه ی بیدار موندن نداشتیم اما بابا گاهی بیخیال میشد و خودش میرفت بخوابه.

و اینجا بود که تمام شور و عشق و حال ما اوج میگرفت!

آخ...چه مزه ای داشت فیلم دیدن آخر شب...چه قشنگ میخکوب میشدیم پای تلویزیون... چه جذابیتی داشت همون فیلمای سانسور شده صداسیما...

چون جایگزینی نداشتیم! همونم از خدامون بود! همونم دنیایی رو به ما هدیه میداد که غیر قابل وصف بود!

دیدن هرساله ی معجون زمان,خواهران غریب,ارباب حلقه ها تکراری و خسته کننده نبود!

بیدار موندن شبانه,حس بزرگونه بهم میداد! حس تفاوت,اختیار. ساعت دو بود که پاورچین میرفتیم تو تراس و زیر نور ماه و صدای کولر همسایه ها تو سکوت شب میخوابیدیم تا 8 صبح فردا که آفتاب بزنه فرق سرمون و بیاییم تو خونه تا 12 بخوابیم...! آخ که چقد تابستون با بقیه سال متمایز بود...چه مزه ی خوبی داشت :)

الان حتی یادم نمیاد آخرین باری که از تلویزیون فیلم دیدم,کِی بوده!

تلویزیون مدتهاست که جاشو تو سفره فرهنگی ما از دست داده...

  • ۰ نظر
  • ۲۱ تیر ۹۶ ، ۱۴:۱۱
  • ۱۸۹ نمایش

شاید گفتنش درست نباشه,اما حقیقته

دیگه تو روزایی که ما زندگی میکنیم, وقت ناز کردن دخترا نیست. الان انقد وضعیت اقتصادی بهم ریخته و شرایط فرهنگی باز شده که پسرا کمتر به خودشون زحمت ازدواج میدن. اینا جوک نیست. واقعیته.

پسری که "تقریبا" به معیارا نزدیک باشه,باید بهش چسبید و ولش نکرد.

در صورتی که دختره میدونه طرفش ایده آل نیست. فقط میخواد بره چون رو زمین نمونه...

حتی حالا میدونه در صورت نارضایتی خبری از قهر کردنای بعد ازدواج و ناز و کرشمه نیست چون به محض رفتنش , انقد دختر و زن خواهان رابطه هست که جای خالیشو پر کنه!

پس ترجیح میده بمونه و کسی رو بپذیره که میدونه در شان اش نیست.

الان سلطه,سلطه ی مردانه س.مردای بی لیاقتی که سرشون به تنشون نمی ارزه.

باور کنیم یا نه,مخالف باشیم یا منکر,چیزیه که هست. و شدیدا آزاردهنده...

من حاضر به پذیرش این شرایط نیستم.

یعنی هنوز نشدم

هنوز ایده آلامو نگه داشتم.

اگه قراره برم و سرخورده بشم,همون بهتر که سرجای فعلیم باقی بمونم.

اما من نماینده جامعه نیستم.من بخش کوچیکی از جامعه رو تشکیل میدم.یعنی کسی که شرایط امروز رو نمیپذیره و هم رابطه پیش از ازدواج با کسی نداره. احتمالا ازونایی خواهم شد که تو چهل سالگی به گه خوردن میفته چرا عمرمو هدر کردم...!

ولی واقعیت جامعه اطراف من , همین شرایطی رو داره که گفتم.شاید اونا راه درسته رو انتخاب کرده باشن..!

  • ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۶:۱۴
  • ۵۴۷ نمایش