مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

وقتی یه مهدو میبینید,فک میکنید کاری آسونتر از بچه نگه داشتنم مگه هست؟!اصن مگه آموزش میخواد؟؟

ولی اگه حوصله و ذوق بچه هارو نداشته باشین,یه محیط سرسام آور روانی کننده میشه .یعنی شرط اول؛علاقه!

ضمن اینکه همینجوری درو وا نمیکنن برین تو!! اول از همه باید مدرک مربی گری داشته باشین از مکانهای معتبری که تحت نظر بهزیستی باشه.

بعد از چن ماه که آموزشها و آزمونها و کارورزی رو پشت سر گذاشتین(کلاسهاش 300 هزار تومنه)،باید یه مهد پیدا کنین

حالا هفت خان رستم برای مدارک مورد نیاز بهزیستی شروع میشه:

1. خود بهزیستی: برای تحویل مدارک اولیه و گرفتن معرفی نامه به بخشهای بعدی.

2. تاییدیه سلامت روان: یه دکتر اعصاب شما رو معاینه میکنه که یه وقت روانی نباشی

3.آزمایش اعتیاد: میری بیمارستان ناجا نمونه ادرار میدی ببینن کشیدی یا نه!

4.سوء پیشینه: رفتم پلیس +10 اثر تمااااااام انگشتامو ثبت کردم و اینگونه وارد چرخه آدمای بزرگ شدم!

4. حراست بهزیستی: پدرجدمو آورد جلو چشام!! یعنی سوالایی پرسید که خودم بهش فک نکرده بودم و جوابو نمیدونستم! حالا خوبه میخواستم برم مهد نه کار سیاسی و اداری!!

5. بهداشت اصناف: ما چون لیسانس داشتیم,امتحان غیر حضوری دادیم.ولی بقیه 8 جلسه باید برن سر کلاس. خروجی اش یه آدم وسواسی به شدت بهداشتی میشه!!!

6.کارت بهداشت: یعنی پروسه ای بودا!!!! اول رفتم درمونگاه,بعد پاس دادن دفتر پیشخوان,بعد دوباره درمونگاه,بعد آزمایشگاه,بعد سه روز پشت هم, صب به صبح, سه قوطی عن, تحویل آزمایشگاه دادم تا یه وقت انگل نداشته باشم.

بعد دوباره پاس داده شدم به دفتر پیشخوان برای تحویل کارت بهداشتی که فقط 6 ماه اعتبار داره و برای تمدیدش,دوباره روز از نو, روزی از نو!!

7.کپی برابر اصل نصف مدارک زندگیت: رفتم دفتر اسناد و بخاطر یه مهر ناقابل,برای هر برگ,دوتومن پیاده شدم!!

به خودم میگم این همه سنگ و مانع و مثلا حفاظت هست و وضعیت مهدهای ما اینه!!خدا بداد برسه

تا الان 580 هزار تومن خرج کردم که فقط وارد مهد بشم. با وجود این,راضی ام که شغل پیدا کردم

برا پشت سر گذاشتن این مراحل هم که هر کدوم یه سر شهر بود،با خودم فکر میکردم این مث یه بازی میمونه که یه سری قفلهایی تو سرتاسر شهره و من باید بازشون کنم و این به صبر و سرمایه و مهارت من نیاز داره!

میشستم برنامه ریزی میکردم با اتوبوس و بی آر تی و مترو چطور از این سر شهر میشه رفت اون سر شهر!!

اینجوری سر ذوق میومدم و برام هیجان انگیز میشد. تازه با محله های تازه هم آشنا میشدم :))


  • ۲ نظر
  • ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۴۲
  • ۳۳۶ نمایش

صعود

۰۶
شهریور

از همه جای زندگیم مینویسم تا یادم باشه پشت روزای خوشم , چه دردایی داشتم و یادم نره جایگاه معمولی امروزم, آرزوی دیروزم بوده...

که آیه کفران و ناسپاسی بعد اجابت دعا یادم بمونه...

که یه روزی چطور خدا رو صدا میکردم.

اماحالا....

 چیزای جدیدتری یادگرفتم...

یاد گرفتم محرک انسان نیازه.برای نیازش به تکاپو می افته و بنا به درجه اهمیتش,خودشو در جهت رسیدن به اون خرج میکنه.

وقتی رسید,وقتی اشباع شد,میره یه مرحله بالاتر.

و این اصلا بد نیست!

درسته یه روزی برای رسیدن بهش خودشو کشت,ولی بعد از مدتی سیر شد و حالا نوبت چیزای دیگه س.

این به معنی ناسپاسی نیست. اتفاقا عین سپاسه.

مثل این میمونه کسی در آرزوی مدرسه و سواد باشه,هرروز بیاد از پشت پنجره کلاس بچه ها رو ببینه و آرزو کنه کاش روزی تو این کلاس باشه و پشت اون نیمکتا بشینه. چارطاق اتاقو تو ذهنش دائم برانداز کنه و شبا خوابشو ببینه. کتاب کلاس اولو ببوسه و بپرسته. حالا,بنا به شرایطی براش میسر بشه که وارد مدرسه بشه و پشت همون میزا بشینه و سال اولشو تموم کنه. حالا چی؟

باید تا ابد تو همون کلاس و همین صندلی ها بشینه؟

نه....درجا زدن اینجا به معنی وفاداری و سپاسمندی نیست. پسرفته. نادیده گرفتن استعداده.

باید روح علاقه مندی به درس تو وجودش باشه نه اون کلاس.

میدونی, باید تو مواجهه با آدما و موقعیتا,یادت باشه اونی که مهمه,تویی. باید یادت باشه از هر کدومشون,یه ستاره بچینی بذاری تو وجودتو عبور کنی.

تو مثل یه دایره در حال چرخش و تغییری. قرار نیست با موندن تو موقعیتا و همراهی همیشگی آدما, خودتو محدود کنی. اگه بمونی,میپوسی.از بین میری و این اسمش بی وفایی یا کفران نیست,صعود در عین سپاسه. یه بده بستون متقابل.

 باید رفتنو یاد بگیری و به موقع استفاده اش کنی.

باید کندنو بلد باشی, فهیم باشی.

  • ۰۶ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۴۰
  • ۲۶۷ نمایش

regression

۰۱
شهریور

 فیلم "بازگشت" رو دیدم.

Regression یک نوع  روان درمانی  هست که تو این فیلم ازش استفاده میکنن

ولی در انتهای فیلم مینویسه که "امروزه این نوع درمان به دلیل ایجاد خاطرات جعلی از اعتبار ساقط شده".

واژه بازگشت بنظرم ترجمه درستی نیست. عقبگرد یا پسرفت بهتر میتونه جان کلام رو برسونه.

داستان از این قراره که یک مساله اجتماعی ، با سه نگرش دنبال میشه: پلیسی، دینی و علمی(روانشناسانه)

شخصیت اصلی داستان که یک کارآگاه هست، گاهی از دید علم فراتر میره، گاهی دینی نگاه میکنه، اما نتیجه نهایی که بدست میاره، جدای از هر دو هست. یعنی روانشناس و پدرروحانی از رسیدن به حقیقت میمونن اما این فرد چون هدفش رسیدن به حقیقت بود نه پایبندی به دین و کسب اعتبار برای علم،تونست حقیقت رو به تنهایی پیدا کنه.

به گمونم این همون روشیه که تو قرآن توصیه شده. کسانی که نشانه ها رو پی میگیرند و به حقیقت دست پیدا میکنند - خردمندان یا اولوا الالباب -


کارآگاه، زمانی دچار اشتباه شد که "باور" کرد.
چیزی رو باور کرد که در الگوهای اجتماعی ما ، قابل ترحمه! دختری که مورد تجاوز قرار گرفته! (فیلم gone girl رو بخاطر بیارید)
کلا اشک مظلوم، یک بازی روانی خوبیه که بشه به دلهای مردم نفوذ کرد!
تنها و تنها و تنها زمانی میشه حقیقت رو پیدا کرد که از احساس و باورهای رایج فراتر رفت و با دید باز و بدون زمینه ، قضیه رو نگاه کرد.
باز هم نقش رسانه و باز هم بازی خوردن مردم!
چقدر راحت میشه با اصول قابل قبول مردم مثل دین و ترحم یک بازی روانی راه انداخت و گسترشش داد....
 

 

 


- تصمیم گرفتم در این باره صحبت کنم تا مردم حقیقت رو بدونن. مردم باید حرف ما رو باور کنن. حرف ما رو باور کنین...
- این ترسناک ترین جای قضیه است. ما باورش کردیم...


قضیه اصلا اونی نبود که نشون میداد.
لایه رویین قضیه یک سازمان مخوف و وسیع از شیطان پرستی بود و دختری که مورد تجاوز قرار میگرفت!
اما در باطن، دختری که از زندگی اش خسته شده بود و میخواست مسیر زندگیشو عوض کنه و بواسطه رنجی که کشیده بود، ذهنش داستان جدیدی رو ساخت ، پشت چهره مظلومش قایم شد و همه رو بازی داد.

ابتدای فیلم، پدره یه جمله میگه اصل اشتتباهش بود:
- من کاملا از یه چیز مطمئنم. آنجلا هیچ وقت دروغ نمیگه
هوفففف...که همه ی بدبختیای ما ، ازین اطمینان بی جاست. از "باور" های اشتباه...
هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت، نمیشه و نباید به کسی اعتماد کامل داشت
وقتی اعتماد کامل داشتی، مطمئن باش از همونجا ضربه میخوری...
و اشتباه پدر، همین اطمینان متصور ذهن خودش بود نه واقعیت امر...

 

 

 

اما انتهای ماجرا....
انگار کشف حقیقت، همه ی ماجرا نیست...
درسته کارآگاه حقیقت و بی گناهی پدره رو فهمید ولی نتونست کاری از پیش ببره؛ چرا؟
چون پدره نخواست...
انگار درگیر ماجرا شدن و پیدا کردن حقیقت، یک امر زمان بر بی استفاده بود.
میدونی؛انگار مردم دوست دارن پیچیده بشن و تو پیچیدگی گم بشن تا خیلی چیزا رو عوض کنن و خودشون به این راضی اند
وقتی تو میایی مو رو از ماست میکشی بیرون و کسی نیست که بخواد حق ضایع شده خودشو جبران کنه، انگار ول معطل بودی...
برای هیچ کس مهم نیست که پدر دختره بیگناه بود.که همه ی این ماجراها ساخته ذهن آشفته این دختر بود. که ماجرا اونی نیست که مردم فک میکنن.چون رسانه ها از قِبَل این ماجرا نون میخورن، مردم ماجراهای اشک درار دوست دارن، دختره به قدرت رسیده و پدره دوست داره که به این طریق گذشته شو جبران کنه. همه به این بازی راضی اند و درواقع، حقیقت اهمیتی نداره
گاهی باید یادبگیری دنبال حقیقت نری. بذاری گره ها بسته بمونن.چون بازکردنشون، کاری از پیش نمیبره چون مردم نمیخوان.
باید بدونی فهمیدن حقیقت همیشه هم خوب نیست.گاهی تلخ و بی استفاده است...

 

  • ۰ نظر
  • ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۳۴
  • ۳۲۳ نمایش

blackmail

۰۱
شهریور
یه داستان از ماجراهای شرلوک هلمز هست که یه فردی نقطه ضعف( pressure points) های افراد رو پیدا میکنه و دقیقا از همونجا تحت فشارشون میذاره و ازشون اخاذی میکنه. مثلا یکی نقطه ضعفش همسرشه. خیلی به لحاظ عاطفی تکیه گاهه. میاد به همسره میگه اگه انقد پول ندی,میرم به همسرت میگم که فلان گندو زدی و اونم چون تو تکیه گاهشی,وقتی این چیزا رو بفهمه,نابود میشه...
یه جور زنجیره است.خیلی چیزا تو زندگی بهم وصله. این دقیقا میاد دست میذاره رو نقطه اصلی و میخواد این زنجیره رو متلاشی کنه...
گاهی فک میکنم خدا,جای این آدمه س...
بارها و بارها دیدم
خدا میذاره با یه چی انس بگیری,بهش تکیه کنی,وابسته بشی و خلاصه بشه اصل زندگیت...بعد همینکه کامل این رابطه عاطفی سالم برقرار شد,همینکه کامل وابسته شدی,میادو و از این نقطه ضعفت استفاده میکنه,دقیقا تو رو با همون آزمایش میکنه. یعنی اون اوایل که خیلی اخت پیدا نکردی, نه ها!! بعد اینکه اون چیز یا اون کس کامل به جونت نشست,بعد اینکه مدت زمانی گذشت,که مطمین شدی داریش, میاد و بهت حال میده...
خدا از آزار ما چه لذتی میبره؟ 
چرا میذاره یه چی اینجوری وارد زندگیمون شه و بعدش میزنه میترکونتش تا با ترکیدنش,ما هم بترکیم؟!
خدا میخواد چی رو از ما اخاذی کنه؟ عشقو؟ وابستگی رو؟ 
چرا نمیفهممش. چرا این الگو رو نمیتونم دربیارم؟ چرا تصور میکنم این کار از خدایی خدا بعیده...
  • ۱ نظر
  • ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۵۶
  • ۲۱۰ نمایش
  • ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۳۳
  • ۲۱۸ نمایش

شروع کار

۲۷
مرداد
همونروزا که  زبونم به حرف باز نمیشد و تو گنگی خفه شده بودم,همین ماه رمضون لعنتی, تو اون حالت بی استفادگی و فشار و بیتفاوتی به مرگ و زندگی, آهنگ دانلودی آخر گوشیمو پلی کردم:
نگو توی این هوا نمیدونی من چیه دردم
من که هیچ جایی بجز تو بغلت گریه نکردم
موقعی که نمیدونستم دیگه باید چی کار کنم و همه چی مطلق مطلق بیتفاوتی شده بود,رفتم تو هوای آزاد و هوار هوار اشک ریختم و اینو پلی کردم
حتی نای صدا کردن و مستقیم حرف زدنم نداشتم!

گذشت و گذشت تا چند روز پیش که سرکار تنها بودم و داشتم کارامو انجام میدادم, برای تنوع یکی از آهنگای گوشی رو پلی کردم...
نفسم از نفست چرا یه شب تو این هوا جدا نمیشه
میدونی هیچکسی غیراز تو برام بخدا خدا نمیشه
انگار داشت باهام حرف میزد! ببین! من اگه بخوام همون کاری رو میکنم که میخوام! کافیه از ته ته دل صدام کنی...

پ.ن.به طریقی با یه مهد آشنا شدم که تاحدودی به خواسته های من نزدیکه! 
چیزی که کاملا قیدشو زده بودم!
هنوز قرارداد نبستم ولی مثکه داره واقعی میشه...
خدا بازم بهم نگاه کرده.
  • ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۴۹
  • ۲۱۱ نمایش

سلفی

۲۴
مرداد

همه چیز، حتی نوع ایستادن در عکاسی ها هم فرق کرده

چندسالی هست که دوربین سلفی جایگاه ویژه ای تو عکس ها پیدا کرده

این که چرا بیشتر عکسهای قدیم تو پوزیشن های مشخص و جمعی صورت میگرفت، خودش بحث جدا داره اما

Selfie ، متاثر از دنیای امروزه. سلف به معنای خود، اهمیت نقش فردی رو تو زندگی ها نشون میده

 جبر اجتماعی و محیط نسبت به گذشته کمتر شده و افراد نقش مستقیم تری تو زندگی شون دارن

عکس، ثبت لحظه هاست و انتخاب زاویه، نشانگر دید نگاه به بیرون.

وقتی در داستان، زاویه دید اول شخص باشه، روند داستان با سوم شخص متفاوته؛ روایت درونی میشه و متکی به فرد

داستانهایی با روایت اول شخص ، از قرن 20 رواج پیدا کرد.یعنی تا حدودی نوظهور

حالا نوبت به روایت دوربین هاست! دوربین هایی که از "خود" میگن

حتی چیزی که تو تمام عکسهای سلفی دسته جمعی هم مطرح میشه، اهمیت "خود" ه ؛دیگرانی که کنار "من" اهمیت پیدا میکنند،دیگرانی که با محوریت من مطرح میشن...

دنیای جدید ، عرصه ظهور من هاست؛ من هایی از نگاه دوربین.



سخته فکر کنم الن تو مراسم اسکار، صرفا جهت یه حرکت تازه بدون پیشبینی و برنامه ریزی برای صنعت آینده این کار رو انجام داده باشه
شناختن نیاز جامعه و سرخوردن رو علاقه مندی ها و بعدها، ارائه چیزهای جدید از پس هرکسی برنمیاد...


  • ۱ نظر
  • ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۲
  • ۲۴۵ نمایش

help me

۲۳
مرداد
دوستان
کسی تفاوت انتزاع و مجاز رو میدونه؟

اینکه یک مفهوم انتزاعی با مجازی چه فرقی داره؟

فرق abstract و virtual

  • ۱ نظر
  • ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۳
  • ۲۷۴ نمایش

confession

۱۹
مرداد

گاهی دلم براش تنگ میشه

برا باهم بودنامون

چیزایی که ساختیم

آدمی که بودم

برای حال خوش اونروزا که بوی امید داشت

کسی که دیگه بودنش فقط خیال نبود

  • ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۰
  • ۲۰۱ نمایش

وقتی داشتم فیلمهای مرتبط با ماساژ رو تو یوتیوب دنبال میکردم، با پدیده ای آشنا شدم به اسم ASMR!


فضا اینجوری ساخته میشه:
یک دوربین، میکروفون استریو ، یک زن!
یه خانم، در نهایت آرامش و سکون، روبروی یک دوربین میشینه و از طریق اون،با میلیونها مخاطب ارتباط حسی برقرار میکنه :)
شما رو به آرامش و سکون و خالی شدن از هر تشویشی دعوت میکنه.
 
یک کار دیگه، نوازشه! شونه کردن مو در نهایت آرامش...
کار شما ، فقط تماشا نیست.
نکته جالب، هم حسی شما با فردیه که داره موهاش شونه میشه!

کار بعدی که اضافه شد، تخیله.imagination
تصور میکنی تو موقعیتهای مختلف هستی و اون موقعیت رو حس میکنی.

چیزی که انسان امروز به شدت بهش احتیاج داره، آرامش و تمرکزه.
بنظرم این فیلم ها و این حرکت جدیدی که شروع شده، آغازگر خیلی اتفاقات خوب خواهد بود.
بعد هیاهو و تشویش روز، آدم احتیاج داره به آرامشی که با خیال راحت به خواب بره،چیزی که با حمله رسانه ها و فضای مجازی به همه ساعات زندگی، از دست رفته و حالا قراره از طریق رسانه و همین فضای مجازی دوباره برگرده.
انسان همیشه به سمتی میره که خلاهاشو پر کنه...
  • ۲ نظر
  • ۱۷ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۰
  • ۲۸۱ نمایش