مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

دوست دارم با شوهرم بعد ازدواج بریم یه جای دور

یه جایی که فقط خودمون باشیم

بدون حضور هیچ کس

نه خبری از خانواده ی من باشه نه خانواده ی اون

نه دوستای من,نه دوستای اون

که رو پای خودمون وایسیم و برای هم زندگی کنیم

نه دخالتی باشه نه حرف اضافه ای.

دلم میخواد تا چند سال اول,خودمون تنهایی,همدیگه رو کشف کنیم تا وقتی که اونقد نسبت به هم شناخت داشته باشیم که اگه برگردیم وسط خیل جمعیت,ترسی از کسی و حرفی نداشته باشیم. به هم چفت شده باشیم.محکمِ محکم

همه اینا مستلزم یه شناخت خوب از آدمیه که در عین تازه واردی, اونقد مطمئن باشه که منو از بیست و خردی زندگی گذشته ام جدا کنه تا مسیر تازه ای رو شروع کنیم...

حداقل به اندازه یک سال, آشنایی پیش از ازدواج برای شناخت

شاید هیچ کدوم از حرفایی که زدم تو عالم واقع عملی نشه , ولی آدم که از ارائه آرزو و ایده هاش منع نشده...حداقل نوشته باشمش.

  • ۲ نظر
  • ۱۴ مهر ۹۶ ، ۲۲:۱۱
  • ۲۴۳ نمایش

عبور

۰۶
مهر

 

بعد از یه جست و جوی طولانی....رسیدن به حقیقت...حقیقتی که انتظار نمیرفت این شکلی باشه...حقیقتی دردناک و غیرقابل باور...

 

 تویی که وسط ماجرا بودی و هیچ کاره...حالا باید جمع کنی و بری

با وجود همه تلاشها برای فهمیدن واقعیت ، حالا هییییییییچ کاری از تو برنمیاد و چاره ای نمیمونه جز رفتن...

چاره ای نیست چون گندی بالا اومده که بدست تو نبود و بدست تو هم پاک نمیشه.

معنی رفتارا رو نمیفهمی چون تو جایگاهشون نبودی.

اتفاقی نمی افته مگر به خواست همون آدما. مگر با گذشت زمان....

پای رفتن داری؟

دلِ جا گذاشتن...؟

باید بری

 

*سکانس پایانی فیلم بازگشت Regression

شبیه سکانس پایانی 4 سال زندگی ...تابستون پارسال...

  • ۱ نظر
  • ۰۶ مهر ۹۶ ، ۲۰:۱۷
  • ۳۴۸ نمایش

مَرگانه

۳۰
شهریور



همیشه تو این خراب شده ، پیام تسلیتی آویزونه.

  • ۰ نظر
  • ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۴۸
  • ۲۶۲ نمایش

سفر به زمان

۲۴
شهریور

گفت سفر در طول زمان تخیلی نیست؛ یه امر کاملا علمیه. وقتی تو بیشتر از سرعت نور بتونی حرکت کنی،میتونی فراتر از زمان پیش بری.

ولی هنوز وسیله شو نساختیم.هنوز علم ساخت این وسیله پیدا نشده که در آینده میشه.

پرسیدم: و تو چه سهمی تو ایجاد این آینده داری؟

گفت من شبیه آرزوهام نشدم. .تلاشی براشون نکردم...

ولی میدونم که میتونه. تو چشماش خوندم باور رو.

همینکه ذهنش تا اینجا کشیده، همینکه همچین چیزی براش مهمه، همینکه ذهنش قابلیت پذیرش تخیل این واقعیتو داره، یعنی میتونه.

کافیه اراده کنه.کافیه بخواد که زندگی معمولی نداشته باشه و جدا شه.

مگه کاترین جانسون همین مسیرو نرفت...

  • ۵ نظر
  • ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۹
  • ۳۳۴ نمایش

جامانده

۲۲
شهریور

بعضی اتفاقات تو زندگی,اونقد سنگینن که گاهی آدما خودشونو تو برهه ای از زمان جا میذارن و تنها جسم متحرک شون باقی عمرو ادامه میده

یا نه. شادن, میخندن و همه جوره معمولی زندگی میکنن اما ...دیگه اونی نیستن که بودن. میشن یه آدم معمولی مثل همه. اونا منِ واقعی خودشونو جا گذاشتن. همون جوهره ای که اونا رو خاص و با هویت مستقل از میلیاردها آدم رو زمین میکرد...

آدمی که کوله بار حسرتی رو به دوش میکشه,زندگی نمیکنه...اونی که به آرزویی نرسیده,کامجویی نکرده,خودشو جا گذاشته و همیشه چیزی کم داره...میلنگه...

تلخی اش اونجاست اون آدم کسی باشه که زندگیتو رو وجودش بنا کرده باشی... که با فروریختنش,فرو بریزی...

  • ۰ نظر
  • ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۱۵
  • ۲۱۴ نمایش

مرگ خودخواسته

۲۰
شهریور

به اونایی که خودکشی میکنن پیشنهاد میکنم برن سوریه.

چون اونا که دارن خودشونو میکشن,حالا چه فرقی میکنه از صخره,با قرص یا جلو داعش؟

تازه اگه تو سوریه بمیرن, عنوان قهرمانی و شهادتم نصیب خودشون و خانواده شون میشه!

اینجوری شاید احساس کنن اگه زندگیشون مفید نبود,لااقل مرگشون فایده داشته!

  • ۱ نظر
  • ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۳۲
  • ۱۹۵ نمایش

فرهنگ آمریکایی

۱۵
شهریور

اما فیلمهای فرهنگ آمریکایی

به شدت متنوع اند. مثلا اتاق یه بچه آمریکایی رو ببینین. تختش چه شکلیه؟ چقد اسباب بازی داره؟ چینیش اتاق به چه شکلیه؟ لباساشون چه مدلیه؟ اتاق شون داره میترکه از وسیله. با نظم بی نظمی! همه چیز بر مبنای سهل الوصولی چیده شده.چون تو این فرهنگ نظم همینطور معنی شده.

 اصل و مبنای زندگیشون "خوش گذشتنه". روابط باز دارن. هر کی با هرکی و هرچی!

درسته که آدم تا آدم فرق میکنه و نمیشه نسخه کلی برای تک تک شون پیچید، اما یه اصل کلی رو به عنوان چکیده میشه از مجموع احوالشون دراورد. چرا میگن مردم ایران مهمون نوازن؟ یعنی آدم خسیس توش پیدا نمیشه؟ چرا! اصلا منطقه کویری به خساست مشهوره اما به طور کلی و میانگینی بخوای حساب کنی، قوم ایرانی ، مهمان دوسته. اینا رو هم با یه اصول کلی میگم.

تو فرهنگ معاصر آمریکایی، احترام کلا خیلی معنی نداره؛چه فرزند در برابر والدین،چه کارمند و رئیس،چه شهروندا با هم. روزبروز هم دارن گاو تر میشن.

اتفاقا با گوشه چشمی به این نگرش، فیلمهای قدیمی تر رو هم مدنظر داشتم. ولی نکته قابل توجهی رو متوجه شدم.فرهنگ گذشته آمریکا، حتی تا دهه 70 میلادی هم احترام و دین و اخلاق و تلاش و سختکوشی جایگاه ویژه خودشو داشته...اما ، هر چی قبل تر میریم، استبداد بیشتری رو میبینیم...مثلا چیزایی که این استبداد قشنگ یادمه ، فیلم انجمن شاعران مرده یا 3:10 به یوما

به گمونم اون افراط و استبداد و فشار، باعث شد اینطورفوران کنه. اما چرا تو باقی کشورها این وقاحت جمعی رو نمیبینیم؟ مگه همیشه تو هر دوره ای، تو هر کشوری، فشار و استبداد وجود نداشته؟ چرا. همیشه بوده و هست.ولی نکته اش اینه که بین مردم آمریکا، یه جور فرهنگ تغییر و از نو ساختن هست. مثلا شما 30 سال تو یه محله سکونت داشته باشی راحتتر میتونی فرهنگی رو تو اون محل تغییر بدی یا یک شهرک تازه تاسیس اطراف شهر...؟ مسلما دومی. چون سیالیت بیشتر معنی داره.آمادگی تغییر تو روحیه مردم هست. قانونگذاری بیشتر معنی داره. برای همین بین مردم آمریکا هم فکر ، جنبش، آزادی خواهی بیشتر قابل پذیرشه تا ملتهای دیگه.

  • ۰ نظر
  • ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۵۲
  • ۲۱۴ نمایش

نوجوونانه

۱۴
شهریور

زهرا 13 سالشه. ازم پرسید من باید برمبنای علایق, زندگیمو بچینم یا مفید بودن؟؟

دهنم باز مونده بود. تو این سن به این چیزا رسیده,اونوقت من با بچه های دانشگاه درخصوص همچین موضوعی نمیتونم بحث کنم چون سطح فهمشون بالاتر از خوردنو دعوا کردن نیمده...هوف

پسرخاله ام 15 سالشه. فیلمهای "سبک زندگی" به زبان اصلی رو خریدم, نشستیم پلی کردیم و درباره اش لکچر دادیم .

 یکی از تفریحاتمون اینه اصطلاحات و عبارات شاخو برای هم توضیح بدیم!

من با سطح درک و علایق بچه های خاله ام بیشتر حال میکنم تا افراد همسن منگل دور و بر خودم.

با اون یکی دخترخاله ام تمرین کردیم چطور یک کلیپ بسازیم. مبانی تدوینو بهش یاد دادم و حالا یه کلیپ در حال ساخت داره...

احساس میکردم نوجونی دوره گهیه که قابل کنترل نیست.همونجوری که خودم داشتمش. ولی انگار اینجوریم نیست. حالا نیازهای ارتباطی من با اینا تامینه.

  • ۰ نظر
  • ۱۴ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۲۱
  • ۲۳۲ نمایش

ملت انگلیس

۱۳
شهریور

متوجه شدم از بین فیلما و سریالایی که میبینم بیشتر گرایشم به فرهنگ انگلیسه؛ چه تاریخی چه معاصر.

انگلیسی ها فرهنگ متمدنانه تری دارن.اصیل ترن. به راحتی دست به هر اقدامی نمیزنن. در عین حال موذی و بی شرفن. دیالوگا و روابطشون پیچیدگی خاصی داره که از فرهنگ شون نشات میگیره. یعنی به جای جنگولک بازی و صحنه های اکشن بیخودی، رو داستان و دیالوگا تمرکز دارن و باقی چیزا مث جلوه های ویژه رو به اندازه استفاده میکنن. چون نیازی به هیجان بیخود ندارن.

ظاهر براشون مهمه. تا جاییکه میشه گفت به سمت تجمل گرایی رفتن. یعنی کمتر شخصیت شلخته یا ساده یا ساختارشکن دارن.

و آدما وقتی به سمت تجمل گرایی میرن که نیازهای ابتدایی شون حل شده باشه، خلق و خوی اندوختن و چشم و هم چشمی جهت نمایش داشته باشن. انقدر این روحیه بین مردم انگلیس نهادینه شده که هنوزم باهاش سر میکنن.

به نظرم انگلیسی ها برای مثال، شباهت خاصی به فرهنگ اصفهانی دارن! تیکه های ملس و کون سوز، زندگی مکالمه محور، بر مبنای هوش و زندگی تجمل گرایانه. به هر حال بیخود نیست از بین این همه ملت، این قوم، استعمارگر دیرینه درومدن! یه چیزایی تو فرهنگ جمعی شون هست که به این سمت کشیده میشن

  • ۱ نظر
  • ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۳۴
  • ۲۵۳ نمایش

به موقع

۱۰
شهریور

وقتی که هنوز به نیمه دهه سوم زندگیمم نرسیدم, پدر و مادرم دارن وارد دهه هفتم زندگیشون میشن...

وقتی بچه بودیم, پدر و مادرم به تکامل 40 سالگی رسیدن و شغل و ذهن و زندگیشون,داشت به سرازیری میرفت و هیچ حوصله ای برای بازی با کودک نداشتن...

وقتی نوجوون شدیم, یادشون نبود مختصات این دوره چیه و چطور باید باهم سازش کنیم...

وقتی جوون شدیم, پا به دوره ی سالمندی گذاشتن و هیچ نقطه مشترکی تو زندگیمون برای حرف زدن یا تفریح نداشتیم...

وقتی میخوایید ازدواج کنید و بچه دار شید,یه حساب سرانگشتی کنید ببینید چقد با بچه هاتون فاصله خواهید داشت. چقدر حوصله شونو دارید.


شاید عاملی که هول و ولای ازدواجو از 19 سالگی به جونم می انداخت,همین بود... ترس از فاصله,ترس از تکرار گذشته...

  • ۲ نظر
  • ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۳۵
  • ۲۴۴ نمایش