آینده
تحمل ۸ سال کابینه پیرپاتال روحانی غیرقابل تحمله😔
- ۱ نظر
- ۱۶ تیر ۰۳ ، ۰۴:۵۷
- ۹۸ نمایش
به سرم زده برا همه کانتکتام عکس پروفایل بذارم
عکسی که دوست دارم ازشون ببینم!
نه عکسی که خودشون به عنوان عکس بهتر انتخاب میکنن
این یعنی پروژه عظما!!!
چقد خوبه واسه آدمای دور و برمون وقت بذاریم!
بیشتر از یه شماره
امروز، ۱ تیر داریم میریم کوه و جنگل با همسایه ها
کسی نیست گیر بده نرو و چرا میری
حتی قراره دایی ما رو ببره سر قرار
تابحال همچین تجربه ای نداشتم
همیشه باید یه کوه تو خونه رو پشت سر میذاشتم و بعد به قرار اصلی میرسیدم
اما امروز کسی نیست آزار برسونه
حس غریبیه
حس خلا دارم!
بخاطر ذوق اون بچه، گفتم کلوچه بپزیم.
وگرنه خودم تمام این مدت دست و دلم به کار نمیرفت.
پختیم و به همه دادیم
بهبه و چهچه همه راه افتاد و تقاضای پخت مجدد.
قیافه خاله دیدنی بود. داشت منفجر میشد.
شب که برگشتیم، گفت یادم بده از فر چطور استفاده کنم
دقیقا روز ورودم به خونه خاله بهش یادداده بودم و یه دفعه دیگه. اما مث الان، انگیزه کافی برای پخت نداشت و یاد نگرفته بود.
گفت برای خراب نشدن آردها! میخوام نون بپزم!
صبح که بیدار شدیم، نونش، دقیقا شبیه کلوچه ها بود! با همون سبک تزیین!
خنده ام گرفت از اینکه خاله ۶۱ ساله ام خودشو تو دور رقابت با منِ بیادعا انداخته بود!
حسادت و رقابت تو وجود این پیرزن موج میزنه...!
فکر میکنه بچه ۱۰ ساله است که باید خودشو به بقیه ثابت کنه
راستش صبح، نسوختم. خنده ام گرفت از حقارتش.
شخصیتش برام از چیزی که بود، شکنندهتر شد.
ولی یه فرقی با ننه بابام داشت. اینکه من نشکستم از حقارتش
خاله برای من، الگو نبود.
یه زن گنده بود که فک میکردم غرایضش تحت کنترل عقلشه که اینطور نشد. نشد که نشد. به درک. مگه چه فرقی به حال من میکنه؟ مث هزارتا آدم دیگه روی کره زمین
منم که قرار نیست مدت طولانی پیشش بمونم. یه همزیستی مسالمت امیز کوتاه مدته و تمام
پس راحت میتونم به اخلاقای گهش بخندم و رد بشم.
ولی پدرومادر فرق میکنن.اونا بت من بودن.
با هر کار اشتباهشون، یه هیبتی رو تو وجودم به خاک میشوندن. یه بخشی از وجودم فرو میریخت.
فصل جفت گیری گربه هاست
اینجا دیدنیه!
صداهاشون، حالتاشون، عشوه هاشون...
یه موقعایی واقعا ارزو میکردم کاش گربه بودم
فاصله خواستگاری و طلب تا وصال نهایتا ۳ روزه.
گربه نر میپسنده، میره جلو، یا جنگ میکنه با بقیه یا بدست آورده. تولید مثل و تمام
اونوقت فاصله تفهیم مسائل مورد نیاز من به خانواده ام، هنوز ۱۱ ساله تکمیل نشده!
شده ام مث دختر شیرینی فروش
هرخواستگاری انقد ماجرا داره که دیگه واقعا بیخیال شدم
متنفرم از خانواده ام. از اینکه برای رشد بالاتر مراحل زندگیم، بهشون نیازمندم
کاش بلوغ انقد سخت نبود. نه برای خود فرد، برای اطرافیانش!
به معرف ها گفتم شیر معرفی رو ببندن. دیگه نمیخوام. چون خسته ام. چون متنفرم از خانواده خودم، خانواده شوهر
کاش یه گربه بودم. خودم اختیار خودمو داشتم
کاش یتیم بودم.کاش یه پسر یتیم پیدا میشد دوتایی میرفتیم یه شهرستانی، با ساده ترین چیزا زندگیمونو شروع میکردیم.
خاله ام ۶۱ سالشه
حتی اگه احتمال ازدواجم داشته باشه، کسی که انتخابش میکنه، بخاطر قیافه و زیبایی نیست.بخاطر همنشینی و اخلاق و منش میتونه باشه
و اصلا خاله هم اهل خودنمایی و رسیدن به قیافه نیست. حتی ابروهاشم برنداشته تا الان(کم پشت و کم رنگه)
ولی!
همین آدم، تا وقتی دید موهامو زدم و دلبر شدم و بقیه خوششون اومد و تعریف کردن، شروع به حسادت کرد!
میخوام بگم چقققققد این عنصر تو زنها پررنگه!
حتی اگه طرف، خواهرزاده یا دختر خودشون باشه
چه برسه به عروس و خواهرشوهر و جاری!