مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

آینده

۱۶
تیر

تحمل ۸ سال کابینه پیرپاتال روحانی غیرقابل تحمله😔

  • ۱ نظر
  • ۱۶ تیر ۰۳ ، ۰۴:۵۷
  • ۹۸ نمایش

کانتکت

۱۴
تیر

به سرم زده برا همه کانتکتام عکس پروفایل بذارم

عکسی که دوست دارم ازشون ببینم!

نه عکسی که خودشون به عنوان عکس بهتر انتخاب میکنن

این یعنی پروژه عظما!!!

چقد خوبه واسه آدمای دور و برمون وقت بذاریم!

بیشتر از یه شماره

  • ۱ نظر
  • ۱۴ تیر ۰۳ ، ۱۹:۳۶
  • ۶۷ نمایش

مانع

۰۱
تیر

امروز، ۱ تیر داریم میریم کوه و جنگل با همسایه ها

کسی نیست گیر بده نرو و چرا میری

حتی قراره دایی ما رو ببره سر قرار

تابحال همچین تجربه ای نداشتم

همیشه باید یه کوه تو خونه رو پشت سر میذاشتم و بعد به قرار اصلی میرسیدم

اما امروز کسی نیست آزار برسونه

حس غریبیه

حس خلا دارم! 

  • ۰ نظر
  • ۰۱ تیر ۰۳ ، ۰۵:۲۶
  • ۵۵ نمایش

ناشناس

۲۶
خرداد
تمام این سالا، رابطه مو با پدر و مادر و فامیل "نساختم"
رها کردم و رفتم و یه دنیای دیگه، بیرون خونه، دور از چشم همه ساختم و زندگی کردم‌. چون حس میکردم نه درکم میکنن نه چیزهای مشترک داریم.
پس برای تلف نکردن وقت، سریعتر دوییدم
همین باعث شد اتکای شخصیتم به شغل زیاد بشه. وقتی شغلمو ازم بگیرن، انگار پایه های شخصیتی‌مو ازم گرفتن. انگار غرق شدم تو دنیای کودکی دست وپاچلفتی که هیچ کس قبولش نداشت و راه برگشتی نداشت.
بیرون از شغل، هیچ کس منو نمیشناسه. نمیدونن محدوده اختیاراتم تا کجاست. نمیدونن تا چه میزان پیش بقیه اعتبار دارم‌. نمیدونن من کی ام.
اینکه همه چیزو از خانواده مخفی کنم، نتیجه جلسات مشاوره بود‌. چون لازم بود پای خانواده رو از زندگی مستقلم بیرون بکشم‌. ولی شاید لازم بود فامیل هم منو بیشتر بشناسه
نتیجه؟
برای همه ، من یه بچه اسکلم!تو ۳۰ سالگی
تصمیم گرفتم کارو کمتر کنم. به اینها نزدیک تر بشم...
شایدم اشتباه بود
من بی کار، بی هویت قبلی، هیچ ام
  • ۱ نظر
  • ۲۶ خرداد ۰۳ ، ۲۱:۱۶
  • ۵۳ نمایش

شبنم

۲۵
خرداد
اینجا شمال، شبا شبنم میزنه. از وجود شبنم، حتی یه چیزی حالت بارون میاد رو شیروونی ها. بارون تک تک
شبنم چیه؟
زمانی که رطوبت هوا زیاد است، هنگامی که شب می شود و هوا سرد می شود، رطوبت اضافی هوا روی بعضی از سطوح می نشیند و به صورت قطرات آب دیده می شوند که به آن شبنم میگوییم.
مث ایجاد رطوبت مصنوعی جلو بستنی فروشی، گل فروشی و میوه فروشیا تو تهران!
طبیعی و خودبه خود، بدون هزینه!
خدا برای نگهداری سرسبزی و طراوت موجودات و گیاهها، اینجوری نعمت میفرسته :)
کافیه گیاها و درختا تو گرمای سگی ظهر بعضی روزای تابستون دووم بیارن تا شب خدا یه حالی بهشون بده...
تو ببین شبنم چه اسم قشنگیه!
رطوبت شبگاهی که باعث سرزندگی موجود میشه!
  • ۰ نظر
  • ۲۵ خرداد ۰۳ ، ۰۳:۲۵
  • ۴۲ نمایش

رقابت

۲۴
خرداد

بخاطر ذوق اون بچه، گفتم کلوچه بپزیم.
وگرنه خودم تمام این مدت دست و دلم به کار نمیرفت.
پختیم و به همه دادیم
به‌به و چه‌چه همه راه افتاد و تقاضای پخت مجدد.
قیافه خاله دیدنی بود. داشت منفجر میشد.
شب که برگشتیم، گفت یادم بده از فر چطور استفاده کنم
دقیقا روز ورودم به خونه خاله بهش یادداده بودم و یه دفعه دیگه. اما مث الان، انگیزه کافی برای پخت نداشت و یاد نگرفته بود.
گفت برای خراب نشدن آردها! میخوام نون بپزم!
صبح که بیدار شدیم، نونش، دقیقا شبیه کلوچه ها بود! با همون سبک تزیین!
خنده ام گرفت از اینکه خاله ۶۱ ساله ام خودشو تو دور رقابت با منِ بی‌ادعا انداخته بود!
حسادت و رقابت تو وجود این پیرزن موج میزنه...!
فکر میکنه بچه ۱۰ ساله است که باید خودشو به بقیه ثابت کنه
راستش صبح، نسوختم. خنده ام گرفت از حقارتش.
شخصیتش برام از چیزی که بود، شکننده‌تر شد‌.
ولی یه فرقی با ننه بابام داشت. اینکه من نشکستم از حقارتش
خاله برای من، الگو نبود‌.
یه زن گنده بود که فک میکردم غرایضش تحت کنترل عقلشه که اینطور نشد‌. نشد که نشد‌. به درک. مگه چه فرقی به حال من میکنه؟ مث هزارتا آدم دیگه روی کره زمین
منم که قرار نیست مدت طولانی پیشش بمونم‌. یه همزیستی مسالمت امیز کوتاه مدته و تمام
پس راحت میتونم به اخلاقای گهش بخندم و رد بشم‌.
ولی پدرومادر فرق میکنن.اونا بت من بودن.
با هر کار اشتباهشون، یه هیبتی رو تو وجودم به خاک میشوندن‌‌‌. یه بخشی از وجودم فرو میریخت.

  • ۱ نظر
  • ۲۴ خرداد ۰۳ ، ۲۳:۱۲
  • ۴۹ نمایش

گربه

۲۰
خرداد

فصل جفت گیری گربه هاست
اینجا دیدنیه!
صداهاشون، حالتاشون، عشوه هاشون...
یه موقعایی واقعا ارزو میکردم کاش گربه بودم
فاصله خواستگاری و طلب تا وصال نهایتا ۳ روزه.
گربه نر میپسنده، میره جلو، یا جنگ میکنه با بقیه یا بدست آورده. تولید مثل و تمام
اونوقت فاصله تفهیم مسائل مورد نیاز من به خانواده ام، هنوز ۱۱ ساله تکمیل نشده!
شده ام مث دختر شیرینی فروش
هرخواستگاری انقد ماجرا داره که دیگه واقعا بیخیال شدم
متنفرم از خانواده ام. از اینکه برای رشد بالاتر مراحل زندگیم، بهشون نیازمندم
کاش بلوغ انقد سخت نبود‌. نه برای خود فرد، برای اطرافیانش!
به معرف ها گفتم شیر معرفی رو ببندن. دیگه نمیخوام. چون خسته ام. چون متنفرم از خانواده خودم، خانواده شوهر
کاش یه گربه بودم. خودم اختیار خودمو داشتم
کاش یتیم بودم.کاش یه پسر یتیم پیدا میشد دوتایی میرفتیم یه شهرستانی، با ساده ترین چیزا زندگیمونو شروع میکردیم. 

  • ۱ نظر
  • ۲۰ خرداد ۰۳ ، ۲۰:۱۱
  • ۴۷ نمایش

5 راهه

۱۷
خرداد
کم کم داره بوی تموم شدن پول به مشام میرسه و باید محکم بشینم فکر کنم برای یکسال آینده چه کاری انجام بدم.
یکیش رفتن سرکار، همینجا پیش خاله است
یکیش زندگی بصورت انفرادی تو یه شهر دیگه است که دست کسی بهم نرسه که باید مث اسب کار کنم تا خرجم دربیاد
یکیش پیش گرفتن راه تحصیله که 2 یا 4 سال یه شهر دیگه دولت خرج مسکن و خورد و خوراکمو بده و هم از زیر فشار دیگران دربیام.
یکیش ازدواجه که کلاااا برام کنسله. دلم نمیخواد لاین گه بازی خانواده ها دوباره تو زندگیم باز بشه.
یکیش خودکشیه. تموم کنم همه این فشارا رو.تموم
  • ۰ نظر
  • ۱۷ خرداد ۰۳ ، ۰۵:۴۲
  • ۴۴ نمایش

نفرت خشک

۱۴
خرداد
امسال مث سال گذشته، ۳ تا تولد تو ۳ جای مختلف با آدمای مختلف داشتم و برام رقصیدن و کادو گرفتن
ولی مادر و پدرم حتی یک تبریک خشک و خالی هم نگفتن.
اینه حد شعورشون. اینه میزان تعهدشون به زاییدن شون
  • ۱ نظر
  • ۱۴ خرداد ۰۳ ، ۱۴:۰۶
  • ۳۷ نمایش

خاله ام ۶۱ سالشه

حتی اگه احتمال ازدواجم داشته باشه، کسی که انتخابش میکنه، بخاطر قیافه و زیبایی نیست.بخاطر همنشینی و اخلاق و منش میتونه باشه

و اصلا خاله هم اهل خودنمایی و رسیدن به قیافه نیست. حتی ابروهاشم برنداشته تا الان(کم پشت و کم رنگه)

ولی!

 همین آدم، تا وقتی دید موهامو زدم و دلبر شدم و بقیه خوششون اومد و تعریف کردن، شروع به حسادت کرد!

میخوام بگم چقققققد این عنصر تو زنها پررنگه!

حتی اگه طرف، خواهرزاده یا دختر خودشون باشه

چه برسه به عروس و خواهرشوهر و جاری!

  • ۱ نظر
  • ۱۳ خرداد ۰۳ ، ۲۱:۳۷
  • ۵۰ نمایش