ناشناس
شنبه, ۲۶ خرداد ۱۴۰۳، ۰۹:۱۶ ب.ظ
تمام این سالا، رابطه مو با پدر و مادر و فامیل "نساختم"
رها کردم و رفتم و یه دنیای دیگه، بیرون خونه، دور از چشم همه ساختم و زندگی کردم. چون حس میکردم نه درکم میکنن نه چیزهای مشترک داریم.
پس برای تلف نکردن وقت، سریعتر دوییدم
همین باعث شد اتکای شخصیتم به شغل زیاد بشه. وقتی شغلمو ازم بگیرن، انگار پایه های شخصیتیمو ازم گرفتن. انگار غرق شدم تو دنیای کودکی دست وپاچلفتی که هیچ کس قبولش نداشت و راه برگشتی نداشت.
بیرون از شغل، هیچ کس منو نمیشناسه. نمیدونن محدوده اختیاراتم تا کجاست. نمیدونن تا چه میزان پیش بقیه اعتبار دارم. نمیدونن من کی ام.
اینکه همه چیزو از خانواده مخفی کنم، نتیجه جلسات مشاوره بود. چون لازم بود پای خانواده رو از زندگی مستقلم بیرون بکشم. ولی شاید لازم بود فامیل هم منو بیشتر بشناسه
نتیجه؟
برای همه ، من یه بچه اسکلم!تو ۳۰ سالگی
تصمیم گرفتم کارو کمتر کنم. به اینها نزدیک تر بشم...
شایدم اشتباه بود
من بی کار، بی هویت قبلی، هیچ ام
- ۰۳/۰۳/۲۶
- ۵۳ نمایش
ببین که خودت
خود آسیب ندیدت
خود خوشبین و پرنسست
خودِ دوستداشتنی و امنیت چی دلش می خواد باشه ...
و همونطور باش :]