رویای محکوم
اون موقع ها که میخواستم رویاهامو دفن کنم و از خودم دورشون کنم، میترسیدم....نکنه به اندازه یک درصد، حتی یک درصد امکان تحققش وجود داشته باشه و با این کار من ، با دستای خودم مانعش شده باشم...؟
زمین و زمان و مشاور و جامعه و اطرافیان ، خبر از جدایی میدادن. که فقط دارم خیال پردازی میکنم...
که بچه ! یکم بزرگ شو...بیدار شو...بسه.
میترسیدم. یک سال ، شایدم دوسال طول کشید این تصمیم. اما بالاخره تصمیم گرفتم و همه رو یه جا دیلیت کردم. خاک ریختم روش...
براشون فاتحه خوندم. یه آدم دیگه از خودم ساختم...
.
.
.
سه سال گذشته. حالا همممممه چیز، شبیه رویاهای دیروزم شده...
رویاهایی که اثری ازشون تو واقعیت نبود
همون افکاری که همه محکوم به نابودیش کرده بودن...
حالا من موندم و خروار خروار خاک...
همه چیز شده شبیه خواسته هام؛ بجز من...که فاصله دارم از اونی که باید میبودم و نیستم...
نمیدونم؛ باید گریه کنم، داد بزنم یا مثل این چند وقت اخیر، بیخیال از کنارش رد شم...
- ۹۵/۰۲/۲۵
- ۳۳۶ نمایش