جنگ
پنجشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۴۶ ب.ظ
آدم که آمادگی داشته باشه، میتونه بره جنگ با سپاه ابرهه؛ همین که ناخوش احوال شد، حال کل کل با اهل خونه رم نداره...
اون روزا ذوق داشتم، تازه نفس بودم. آماده بودم برای سازندگی، ایستادگی...
لهم میکردن، آخ نمیگفتم! از صحنه بدرم میکردن،پرو پرو برمیگشتم...
اما قصه حالا فرق میکنه؛ خودم کشیدم کنار...
یه بی تحرک که منتظر امواجه تا هر طرف که میخوان، ببرنش
"خواست" برای من رنگ باخته
راضی شدم به تقدیر. اسمشو گذاشتم تقدیر، انتظار...
نه که فک کنی انتزاعی تخیلی قصه میبافما، نه! جسمی نشون داده خودشو...
باورم نمیشد اگه خودم نمیدیدم
اونروزا تو سرمای زمستون، با یه سوییشرت میرفتم برا امتحانا و همه ی مسیر با اتوبوس مترو بود...
سرحال بودم، دنیا برای من بود...نه خستگی ، نه درد، نه سرما، هیچی معنا نداشت!
از همون خیال خوشا که میخوندم: چه ترسم از ستیز شب که صبح سینه ام چراغی است!
دفترچه بیمه ام خالی بود که تاریخ انقضاش سر رسید!
اصن مریضی کاری با ما نداشت!
سه سال طول کشید...ذره ذره آب شدم؛پاییز نیومده، پالتو به تن و شالگردن پیچیده، نوبه سوم سرما منو از پا می اندازه و مثل روزای آسم بچگی سرفه هامو به رخ میکشه...
اونم وقتی که تمام مسیر رو با تاکسی میرم.
باور کنی یا نه، روحیه تو همه چی تاثیر داره؛ حتی به اجازه ورود مریضی...
من اختیارو گذاشتم کنار، دستی توش ندارم.از همه چی بریدم.
هرجا تقدیر خدا منو کشوند، بلند میشم و دوباره از همونجا می ایستم
شاید جهان دیگری ؛ مستی و شور و مثنوی
اون روزا ذوق داشتم، تازه نفس بودم. آماده بودم برای سازندگی، ایستادگی...
لهم میکردن، آخ نمیگفتم! از صحنه بدرم میکردن،پرو پرو برمیگشتم...
اما قصه حالا فرق میکنه؛ خودم کشیدم کنار...
یه بی تحرک که منتظر امواجه تا هر طرف که میخوان، ببرنش
"خواست" برای من رنگ باخته
راضی شدم به تقدیر. اسمشو گذاشتم تقدیر، انتظار...
نه که فک کنی انتزاعی تخیلی قصه میبافما، نه! جسمی نشون داده خودشو...
باورم نمیشد اگه خودم نمیدیدم
اونروزا تو سرمای زمستون، با یه سوییشرت میرفتم برا امتحانا و همه ی مسیر با اتوبوس مترو بود...
سرحال بودم، دنیا برای من بود...نه خستگی ، نه درد، نه سرما، هیچی معنا نداشت!
از همون خیال خوشا که میخوندم: چه ترسم از ستیز شب که صبح سینه ام چراغی است!
دفترچه بیمه ام خالی بود که تاریخ انقضاش سر رسید!
اصن مریضی کاری با ما نداشت!
سه سال طول کشید...ذره ذره آب شدم؛پاییز نیومده، پالتو به تن و شالگردن پیچیده، نوبه سوم سرما منو از پا می اندازه و مثل روزای آسم بچگی سرفه هامو به رخ میکشه...
اونم وقتی که تمام مسیر رو با تاکسی میرم.
باور کنی یا نه، روحیه تو همه چی تاثیر داره؛ حتی به اجازه ورود مریضی...
من اختیارو گذاشتم کنار، دستی توش ندارم.از همه چی بریدم.
هرجا تقدیر خدا منو کشوند، بلند میشم و دوباره از همونجا می ایستم
شاید جهان دیگری ؛ مستی و شور و مثنوی
- ۹۴/۰۸/۲۸
- ۲۱۸ نمایش