ناسازگار
با خودم کنار نیمدم.
نتونستم خودمو راضی کنم به دیگران فک نکنم.
مریض شدم. خفقان گرفتم , قلبم فشرده شد اما نتونستم.نشد به این اصل راضی باشم که که خودمو از مهلکه نجات بدمو گور بابای بقیه.
نمیتونم این عقیده رو بپذیرم.
بابا خوشحالی من وقتی به کمال میرسه که خوشبختی دیگرانو ببینم.
وقتی مطمئنم مسیری که طرف میره , تهش دردناکه و با وجود اینکه هشدار دادم و میدونم حرجی بر من نیست,نمییییییتونم بپذیرم طرف بدبخت بشه. با چه زبونی بگم؟؟؟ نمیتونم. درونم داره میجوشه.از آینده ی خطرناک . از هشدارهایی که درونم میده. من نمیتونم بیتفاوت باشم. احساس میکنم باید جوری اوضاع رو تغییر بدم. به غیر از دست روی دست گذاشتن. اینو چه جوری به مشاورم حالی کنم؟!؟!
تف تف تف به من.
- ۴ نظر
- ۰۲ دی ۹۵ ، ۱۱:۳۸
- ۱۶۵ نمایش