بخت برگشته
جمعه, ۲۶ آبان ۱۴۰۲، ۰۷:۴۷ ب.ظ
همکاره تعریف میکرد سرایدار شون یه دختر-پسر 27 ساله اند حدودا.
از شهرستان فرار کردن از دست ننه باباشون اومدن تهران با هم ازدواج کنن
دختره از فشار ، پریروز سکته کرده، نصف بدنش فلج شده :/
پسره حتی پول نداره مرخصش کنه.
وای وای وای....بیچاره ها....چی فک میکردن، چی شد...
اصن مغزم پوک شد از فکر به این ماجرا.
پسره مگه گردن میگیره دختره رو؟ مگه مغزش معیوبه یه زن معیوب نگه داره وقتی مث اسب باید کار کنه و هیچ عایده ای براش نداشته باشه...؟
دختره رو دست از پا درازتر، با گردن کج، برمیگردونه پیش باباش.
دختره تا اخر عمر، نفرین و سرکوبه که میشنوه اون بدبخت از ننگ و سرباری....
آخ.... خداااااااااا
کاش بمیره و این روزا رو نبینه. کاش خودت تموم کنی عمرشو یا سالمش کنی...
آخ خدااااا
- ۰۲/۰۸/۲۶
- ۵۲ نمایش