اسب چموش
" وقتی کوچک بودم، شنیده بودم که ریاضت کشیدن خوب است.
رفتم سوال کردم؛ مثلا گفته بودند حضرت علی نان خشک با نمک میخوردند.
من نان تازه هم که میخریدم میگذاشتم توی آفتاب تا خشک شود و بعد روی آن نمک میریختم و میخوردم.
بعد میگفتند برای ریاضت کشیدن، مثلا باید لباس خشن بپوشی، لباسی که نرم نباشد، دوباره این کار را میکردم.
همه اقسام ریاضتها را کشیدم،
شن میریختم داخل کفشهایم و میپوشیدم که مثلا پا را اذیت کند.
بعد رسیدم به اینکه باید نفس را بکشی و شروع کردم به نفس کشی؛ یعنی هر چیز را که دلم میخواست استفاده نمیکردم.
یکبار عموی من در شب عید هر کاری کرد که از او شیرینی بگیرم و بخورم، گفتم نمیخورم و نخوردم.
بعد آرام، آرام که بزرگتر شدم به این باور رسیدم که اگر نفس چیز بدی بود، مگر خدا استغفرالله نمیدانست، که یکچیز زائد بگذارد در وجود انسان بعد بگوید من گذاشتم حالا تو برو و آن را بکش؟
این نفس اگر نبود، دیگر پیشرفتی انجام نمیشد. این نفس ماست که میگوید برو علم یاد بگیر، برو دنیا را فتح کن، ولی از آنطرف هم این نفس یکجاهایی مشکلآفرین میشود.
آمدم خودم برای خودم این تعریف را پیدا کردم و گفتم که نفس مرکب ماست در یک کویر برهوت و داغ؛ و انسان هم تشنه آب است.
انسان باید سوار آن مرکب بشود و برای رسیدن به آب بتازد منتها آنقدر بتازد که یکدفعه زمین نخورد.
اگر آگاه باشد، میفهمد که هرگاه این مرکب خواست او را زمین بزند، باید آن دهنه اسب را یکمقدار بکشد و اگر دید آرام میرود، دهنه را یک مقدار رها بکند.بهنظرم کسی به تعالی میرسد که این اسب را متعادل براند..."
ابوالفضل جلیلی- بخشی از مصاحبه با مجله پنجره
- ۹۵/۰۴/۰۹
- ۱۰۹ نمایش