مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

خواستگار

شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۶:۵۳ ب.ظ

اولش که جا خوردم. جلسات جوری پیش میرفت که فکر نمیکردم اونا بگن جوابشون منفیه. رسما منو به عنوان عروسشون بوسیدن.

بابا میگه بهتر که نشد. 

میگم چرا؟

میگه کسی که نتونه جلو خانواده اش از الان وایسه,بعدا هم نمیتونه.

پسره راضی بود. خیلیم راضی بود. اما وقتی رفت با خانواده اش مشورت کرد,نظرش کاملا برگشت.

بابا بهش گفت هروقت تونستی جلو خانواده ات وایسی و بگی من همینو میخوام,برگرد...

دوست داشت برگرده. معلوم بود رفته راضی شون کرده که دوباره زنگ زدن برای ادامه دادن جریانات. ولی انقد زور خانواده زیاد بود که همه چی دوباره برگشت.

حتی اگرم پیش میرفت ,باید با پنج تا خواهر یه تنه میجنگیدم و زندگیمو نگه میداشتم. باید پسره رو میپختم و مردش میکردم...

مامان میگه ناراحتی؟

میگم نه. ما که وابستگی نداشتیم. فقط حوصله ندارم دوباره روبروی مردی بشینم ,تو چشماش نگاه کنم و سعی کنم باهاش رابطه برقرار کنم و از سیر تا پیاز خواسته ها و عقاید و زندگیم بگم و همه چیز اونو پیدا کنم. سخته.

  • ۹۶/۱۲/۱۹
  • ۸۷ نمایش

نظرات (۷)

  • ابوالفضل ...
  • با سی سال سن تا حالا نرفتم خواستگاری. حتی به صورت ساده و خصوصی ...
    پاسخ:
    باید شروع کنی
    فک نکن الان بری,همه چی حله
    الان شروع کنی,شاید چند سال دیگه خیلی چیزا دستت بیاد و به مورد مطلوبت برسی.
    سلااام
    به من خیلییی خوش می گذشت خواستگار بازی!!!!
    اینکه یه ادم دیگه از یه جای دیگه تو یه خونواده دیگه میومد و سعی می کردم بشناسمش برام خیلی جذاب بود!
    سعی کن لذت ببری! چون اگه بخواد زیاد بشه رفتن و اومدنا فقط خستگیش برات میمونه!
    خوشبخت بشی الهی


    یه چیزی هم هست... شاید هیچ وقت هیچ مردی رو پیدا نکنی که جلو خونوادش وایسه... من که ندیدم... در ایده آل ترین شرایط طرف حق رو بگیره! تازه اونم اگه مثه بابای من همش حق رو به همه بده جز ماها :))))
    اینم نگم حناق بگیرم شاید: ساختن زندگی در عمل، با اون چیزی که تو ذهنت داری خیلی فرق داره
    فقط خدا خودش کمک کنه


    + واکنش زینب بعد از اتمام نوشتن من گوز بود! گوز!!! می فهمی؟:))))
    پاسخ:
    برا من سخته
    خییییییلی سخته.
    از اینکه به اونا خوش میگذره بیشتر لجم میگیره.
    پسره جلسه اول هراز گاهی سرشو میاورد بالا؛
    جلسه آخر,پا رو پا,خیار و چایی و شکلات میخورد,به منم تعارف میکرد!!

    نمیدونم باور میکنی یا نه. ولی آدما بو دارن. بوی هرکس با اون یکی فرق میکنه.
    حس خوبی نیست پخش شدن بوی مرد غریبه, تو خونه.
    چشم تو چشم شدن و خوندن نگاهها
    من بوی اون آقا رو حس میکردم.نگاههاش
    این احوال اذیتم میکنه وقتی مطمئن نیستم طرف قراره بمونه یا بره...

    نمیدونم بگم من خوشبختم یا بدبخت که بابام جلو چشممه
    بابام جلو خانواده اش وایساد و گفت همینو میخوام.خانواده اش خیلی راضی نبودن.
    سه سااااال هم اومد خواستگاری تا بله رو گرفت
    کاش هیچ وقت با بابام آشنا نمیشدم!!! تا راحتتر انتخاب میکردم:))
    جلو خونواده ایستادن منظورم اینه میانه دار باشه. نه که طرف همسر. 
    اون انقد وابستگی داشت که یادش میرفت خودش چی گفته!!
    ولله برا منم طرف حق گرفتن مهمه نه طرفداری.

    میدونم زندگی در عمل خیلی فرق داره. برا همین همیییییشه میترسم....
     باید به خدا توکل کرد...
    از خدا خواستم بعد ازدواج,لااقل خودم همونی باشم که دوست دارم باشم
    که زندگی در عمل, منو از اونچی که باید باشم,دور نکنه....


    +++به گوز این بچه سوگند, ته همه اینا, دلم شاد شد😄😄😄😄
    بله که آدما بو دارن
    هر تنی بوی مخصوص به خودشو داره
    بخصوص که بوی بدن مردا تند و تیز ترم هست
    پاسخ:
    آخ آخ...
    عروسی کن خخخخ
    چی بگم اجی جون
    عه آرههه
    من همیییشه می گم که بو دارن آدما
    بقبه :/ نگام می کردن...
    منم فقققط بوی مامانمو دوس دارم... 
    می گم نی نی ها اوایل که نمی بینند از بوی مامانشون تشخیصش می دن!!!


    خب من مثه تو درگیر آدما و خواستگارا نمی شدم.
    نگاشونم نمی کردم مهمم نبود برام نگاشون! 
    یا جوابم آره بود و بقیه سوالامو می پرسیدم
    یا نه بود که همونجا یه کاری می کردم برن دیگه نیان :)))

    خب بابای من همیشه طرف بقیه رو می گیره
    حتی اگه طرف راننده تاکسی م باشه و کار ناپسندی انجام داده باشه بابا سعی می کنه که بگه نهههه خوش بینانه م میشه نگاه کرد!
    ما که هیچی... این وسط به نظر من طفلی مامانم! والا

    آره با توکل موافقم.
    من که کلا به استخاره م خیلی اعتقاد دارم... از یه جایی به بعد قبل اینکه کسی بیاد می دادم استخاره!!! 

    خدا رو شکر
    آرامش روزیت باشه الهی

    + انقد خوشالم که زینب خوابه و نمی تونه برام بنوازه!!! :))))
    سلام
    بعد از مدت ها یادم اومد که به وبلاگت سر بزنم!
    راستش خیلی وقت بودم ته ذهنم بود اما نمیدونم چرا وقت نمی شد؟!
    بازخوبه کسی پیدا شده که حداقل به چند جلسه صحبت برسه...
    اما خیلی از پسرها وابسته به خانواده هاشون هستند و سلایق اونا رو مد نظر می گیرند تا سلایق خودشون رو
    یکی از بارزترین هاش، چادری بودن دختر هستش
    صرفا چون خانوداه مذهبی هستند و مادر و خواهر، چادری...
    دلم برای نوشته هات تنگ شده بود یار همیشگی

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی