مزگت

مزگت یعنی عبادتگاه
بدون درنظر گرفتن دین خاصی
هروقت نیاز داشته باشم، به اینجا پناه میارم و مینویسم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

regression

چهارشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۳۴ ب.ظ

 فیلم "بازگشت" رو دیدم.

Regression یک نوع  روان درمانی  هست که تو این فیلم ازش استفاده میکنن

ولی در انتهای فیلم مینویسه که "امروزه این نوع درمان به دلیل ایجاد خاطرات جعلی از اعتبار ساقط شده".

واژه بازگشت بنظرم ترجمه درستی نیست. عقبگرد یا پسرفت بهتر میتونه جان کلام رو برسونه.

داستان از این قراره که یک مساله اجتماعی ، با سه نگرش دنبال میشه: پلیسی، دینی و علمی(روانشناسانه)

شخصیت اصلی داستان که یک کارآگاه هست، گاهی از دید علم فراتر میره، گاهی دینی نگاه میکنه، اما نتیجه نهایی که بدست میاره، جدای از هر دو هست. یعنی روانشناس و پدرروحانی از رسیدن به حقیقت میمونن اما این فرد چون هدفش رسیدن به حقیقت بود نه پایبندی به دین و کسب اعتبار برای علم،تونست حقیقت رو به تنهایی پیدا کنه.

به گمونم این همون روشیه که تو قرآن توصیه شده. کسانی که نشانه ها رو پی میگیرند و به حقیقت دست پیدا میکنند - خردمندان یا اولوا الالباب -


کارآگاه، زمانی دچار اشتباه شد که "باور" کرد.
چیزی رو باور کرد که در الگوهای اجتماعی ما ، قابل ترحمه! دختری که مورد تجاوز قرار گرفته! (فیلم gone girl رو بخاطر بیارید)
کلا اشک مظلوم، یک بازی روانی خوبیه که بشه به دلهای مردم نفوذ کرد!
تنها و تنها و تنها زمانی میشه حقیقت رو پیدا کرد که از احساس و باورهای رایج فراتر رفت و با دید باز و بدون زمینه ، قضیه رو نگاه کرد.
باز هم نقش رسانه و باز هم بازی خوردن مردم!
چقدر راحت میشه با اصول قابل قبول مردم مثل دین و ترحم یک بازی روانی راه انداخت و گسترشش داد....
 

 

 


- تصمیم گرفتم در این باره صحبت کنم تا مردم حقیقت رو بدونن. مردم باید حرف ما رو باور کنن. حرف ما رو باور کنین...
- این ترسناک ترین جای قضیه است. ما باورش کردیم...


قضیه اصلا اونی نبود که نشون میداد.
لایه رویین قضیه یک سازمان مخوف و وسیع از شیطان پرستی بود و دختری که مورد تجاوز قرار میگرفت!
اما در باطن، دختری که از زندگی اش خسته شده بود و میخواست مسیر زندگیشو عوض کنه و بواسطه رنجی که کشیده بود، ذهنش داستان جدیدی رو ساخت ، پشت چهره مظلومش قایم شد و همه رو بازی داد.

ابتدای فیلم، پدره یه جمله میگه اصل اشتتباهش بود:
- من کاملا از یه چیز مطمئنم. آنجلا هیچ وقت دروغ نمیگه
هوفففف...که همه ی بدبختیای ما ، ازین اطمینان بی جاست. از "باور" های اشتباه...
هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت، نمیشه و نباید به کسی اعتماد کامل داشت
وقتی اعتماد کامل داشتی، مطمئن باش از همونجا ضربه میخوری...
و اشتباه پدر، همین اطمینان متصور ذهن خودش بود نه واقعیت امر...

 

 

 

اما انتهای ماجرا....
انگار کشف حقیقت، همه ی ماجرا نیست...
درسته کارآگاه حقیقت و بی گناهی پدره رو فهمید ولی نتونست کاری از پیش ببره؛ چرا؟
چون پدره نخواست...
انگار درگیر ماجرا شدن و پیدا کردن حقیقت، یک امر زمان بر بی استفاده بود.
میدونی؛انگار مردم دوست دارن پیچیده بشن و تو پیچیدگی گم بشن تا خیلی چیزا رو عوض کنن و خودشون به این راضی اند
وقتی تو میایی مو رو از ماست میکشی بیرون و کسی نیست که بخواد حق ضایع شده خودشو جبران کنه، انگار ول معطل بودی...
برای هیچ کس مهم نیست که پدر دختره بیگناه بود.که همه ی این ماجراها ساخته ذهن آشفته این دختر بود. که ماجرا اونی نیست که مردم فک میکنن.چون رسانه ها از قِبَل این ماجرا نون میخورن، مردم ماجراهای اشک درار دوست دارن، دختره به قدرت رسیده و پدره دوست داره که به این طریق گذشته شو جبران کنه. همه به این بازی راضی اند و درواقع، حقیقت اهمیتی نداره
گاهی باید یادبگیری دنبال حقیقت نری. بذاری گره ها بسته بمونن.چون بازکردنشون، کاری از پیش نمیبره چون مردم نمیخوان.
باید بدونی فهمیدن حقیقت همیشه هم خوب نیست.گاهی تلخ و بی استفاده است...

 

  • ۹۶/۰۶/۰۱
  • ۲۵ نمایش

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی